19 maj, 2005
مسألهي زنان در گفتمان نوگراي اسلامي قسمت آخر
هبة رئوف عزت مترجم: محمدحسين مظفري هر چند شيخ محمد غزالي ديدگاه خود را تكامل بخشيد و با استفاده از تجربهاش دربارهي ضرورت اهتمام به مسايل زنان در جهان اسلام و از ديدگاه معتدل و ثابت اسلامي توانست اين ديگاه را صيقل دهد، ولي سير دايمي وي در تأليفاتش اين بوده است كه از ابتدا و با دركي زودهنگام، بر اهميت و محوريت وحدت خانواده از نظر اسلام و چالشهايي كه در اين عصر با آن مواجه ميباشد، تأكيد ورزيده است. اين اهتمام در ابتداي كار صبغه و رنگي اخلاقي داشت و در آن رذايلي را كه به علت خروج از منزل ممكن است بروز نمايد و فجايعي كه به زندگي خانوادگي وارد شود، مورد هجوم قرار داد. هنگامي كه به حقوق بشر ميپردازد، قسمتي از گفتار خود را به خانواده اختصاي ميدهد و از اين طريق مفهوم اسلامي حقوق را در قالب حقوق جمعي و دوجانبه و در مواجه با مفهوم سكولار و فردي مطرح مينمايد. در اين بيان خود تأكيد دارد كه خانواده قاعدهي جامعه انساني را تشكيل ميدهد و نظامي متشكل از حقوق و تكاليف است. اين برداشتي است كه اساس الگوي نظري اسلامي را چه از نظر نگاه به انسان و چه وظيفهاي كه در جهان هستي دارد ئ يا فلسفهي حق در اسلام، ارائه ميكند. وي در تأليفات مستمر خود از حقوق زن دفاع كرده، در عين حال، نسبت به ابتذالهاي كه با نام مشاركت در زندگي اجتماعي وارد ميشود، هشدار ميدهد. وي تأكيد دارد كه التزام به سلوك و آداب اخلاق اسلامي ضرورت داشته و نميتوان حتي به اندازهي تار مويي از آن موتاه آمد؛ در غير اينصورت فساد شايع ميگردد. اين مطلب را با تعبير رسا و شيوايي بيان كرده است: «نميخواهيم كه زن از دوران حريم خانه خارج شده و به عصر حرام منتقل گردد.» سپس به شرح اين نكته ميپردازد كه راه وسطي وجود دارد كه ميتواند راهگشا باشد؛ راهي غير از پيروي از غرب و يا وضع موجود: «خانواده اساس و بنيان اجتماع است و هر آنچه كيان آن را تهديد كند، يا اقتدار آن را تضعيف نمايد ئ يا فضا و محيط آن را فاسد گرداند، بايستي با نام اسلام از آن جلوگيري كرد. تمامي افراد اعم از دور و نزديك به اين مطلب پي بردهاند كه اسلام داراي يك نظام متكامل است و طرح بعضي از تعاليم اسلام با فقدان ابعاد ديگر آن، مانع از تشكيل جامعهاي اسلامي خواهد شد. صدور فتواهايي دربارهي وضعيتهاي جديد و خاص، بدون لحاظ شبهههاي موجود، ميتواند به اسلام و امت يا هر دو آسيب وارد كند.» همچنين با تأكيد بر حقوق زن در خانواده، به حق زن در طلاقِ خُلع اشاره كرد و از اين طريق هم از حقوق زن مسلمان و هم از شريعت الهي و همبستگي جامعهي اسلامي دفاع ميكند: «شريعت اسلامي تنها احوال شخصيه نيست كه فقط به صاحبان آن مربوط شود، تا چنانچه بخواهند آن را حفظ كنند و اگر خواستند، آنها را تغيير دهند.» شيخ در خطبههاي نماز جمعه با صدايي گوشنواز از مردم مسلمان ميخواهد كه در درون خانواده، روابط خود را براساس موازين شرعي تنظيم كنند. او تنها با گروهي از «نخبگان» مواجه نيست كه ميخواهند قوانين را تغيير دهند؛ بلكه مردم را ترغيب ميكند كه در زندگي روزمرهي خود و در كانون خانوادگي و در قوانين اجتماعي به شرع الهي پايبند باشند. با يادآوري سفارش پيامبر اكرم(ص) در حجةالوداع مبني بر وصيت خير براي زنان از امت ميخواهد كه اين توصيهها را سرمشق زندگي قرار دهند. در جاي ديگري «بدعتهاي آداب و رسوم» كه در عرصهي روابط زن و مرد و در درون خانواده رواج يافته است، مورد هجوم قرار داده از مردان ميخواهد كه تحولي را ايجاد نمايند كه به خانواده و خانه راه يابد و از زن مسلمان ميخواهد كه نقش خود را در اين مقام ايفا نمايد. هنگامي كه شيخ در معرض پرسشها و شكايتهاي مردم قرار ميگيرد، از ميزان ظلمي كه در زمينهي اجراي طلاق وجود دارد و ستمهايي كه در استفاده از اين حق، توسط برخي از مردان صورت ميگيرد، آگاه ميگردد. البته راه علاج را در وضع قوانيني براي مقيد كردن طلاق نميداند بلكه راهحل را در آموزش و بالا بردن سطح آگاهي مردم ميداند. با وجود آنكه شيخ در موضعگيريهاي خود از مشاركت زنان در فعاليتهاي عمومي امت اسلامي حمايت ميكند، ولي همزمان بر اهميت كانون خانواده و نقش زن در داخل آن تأكيد ميورزد و ميداند كه با گفتار و حسن نيت نميتوان به رفع اشكال پرداخت. بنابراين، ميكوشد كه يك راهحل علمي ارائه نمايد كه بتواند بين اين دو وظيفه موازنه ايجاد كند. يكي از پيشنهادات وي اين است كه مشاغل نيمهوقت براي بانوان فراهم گردد، تا بتوانند بين حضور در كانون خانواده و فعاليت در عرصهي اجتماع جمع كند. همچنين، عالمان ديني را به مطالعهي دقيق اين موضوع فرا ميخواند كه «چگونه در صدر اسلام روابط بين زن و مرد تنظيم شده بود و چگونه تمامي افراد خانواده ميتوانستند در صحن مسجد اجتماع نمايند... و چگونه تمامي فقها بر ايم مطلب اجماع دارند كه اگر ميهن اسلامي مورد هجوم همگاني واقع شود، هر مسلماني اعم از مرد و زن وظيفه دارد كه با مال و جان خود از سرزمين اسلامي خود دفاع كند. در پرتو اين روابط كه توسط شرع تنظيم گرديده است ميتوان محيطي را تصور كرد كه خانواده در آن شكل گرفته، شكوفايي و حمايت يافته و رسالت خود را ايفا نمايد.» با وجود آنكه از ابتداي قرن بيستم، نداهايي به طرفداري از موضوعاتي آزادي زنان تحت لواي حقوق بشر و در قالب طرحهاي سكولار برخاسته بود و بسياري از مسلمانان اين نداها را مزدوري، خيانت و واگرايي و ديگر صفات ناگوار متهم ميكردند، شيخ محمد غزالي از همان آغاز جهت سرزنش را متوجه داخل مجموعهي اسلامي كرد و انتقاد از خود را بر نقد ديگران ترجيح داد و تأكيد داشت كه در اين موضوع و مسايل آن «تهاجم فرهنگي در حيطههاي فراغ خودي امتداد مييابد.» از اين رو، شيخ از همان ابتدا اتباع جنبشهاي مربوط به آزادي زنان را به آرامش فرا خوانده، از آنان ميخواست كه حركت خود را براساس روشهاي اسلامي تنظيم نمايند تا نهضت آنها با توفيق قرين گردد. وي عقيده داشت كه جنبش بالندهي زنان بايستي آن دسته از متجددان را كه در قلمرو مسايل زنان، بردگي اروپا را پذيرفتهاند و درصدد ترويج فساد در سرزمين اسلامي هستند و افرادي كه به موضوع عفت و خانواده اهميت نداده، از انتقال كوركورانهي فرهنگ آن سامان پروايي ندارند، از خود طرد نمايند. تجربهي الجزاير موجب گرديد كه شناخت وي نسبت به خطير بودن اين قطببندي در بين كساني كه ميخواهند زنان را از عرصهي جامعه دور نمايند و بين افرادي كه درصدد هستند اسلام را از صحنه خارج كنند، عميقتر گردد. شيخ در كتاب ديگري تحت عنوان «قضاياي ديگر» اين دغدغهها را تكرار ميكند و با نگراني فرياد برميآورد كه «اگر دينداران قدرت را به دست گيرند، تمامي درها به سوي زنان بسته خواهد شد و سيماي آنان ديگر مشاهده نخواهد شد.» بنابراين، از نظر شيخ جنبش بالندهي اسلامي زنان، ميبايست توسط زنان دانشمند و متعهدي رهبري گردد كه نهضت را به مسير خود باز گرداند و مشكلات امت را با دواي شفابخش ديني معالجه كنند؛ زيرا راهحلهاي غربي بيماري و درد را تشديد ميكند. در نتيجه ميتوان با نام اسلام، لواي آزادي را برافراشت و اين ضرورتي قطعي و نياز حتمي امروز ماست. زن در انديشه و فتاواي شيخ يوسف قرضاوي شيخ يوسف قرضاوي مسايل مربوط به زنان مسلمان را در دنياي معاصر مطالعه كرده، ابعاد تصور اسلامي را دربارهي نقش زن در سه حوزهي مختلف به عنوان انسان، زن و عضوي از جامعهي اسلام تعيين ميكند. گروهي اين حوزههاي سهگانه را در حيطهي زنانگي منحصر كرده، در نتيجه بر صلاحيت زن براي پذيرش تكليف و برابري با مرد در اصل خلقت و ويژگيهاي كلي انساني و مسؤليت و پاداش، تأكيد ميورزند. اين برابري براساس توحيد و بندگي پيريزي شده و در سايهي آن اختلاف بين زن و مرد، اختلافي كمالجو براي اداي مسؤليتهاي امانت الهي و خلافت و جانشيني خداوند است؛ نه آنكه زن از انجام اين مسؤليتها كنار گذاشته شود و اساس و حكمت اين اختلاف سازنده، نقض گردد. همانطور كه شيخ در يكي از تأليفات خود بيان كرده است، فلسفه و علل اختلاف احكام زن در امور مربوط به شهادت، ارث و قواميت، براي آن است كه حيات انساني در جامعه اسلامي در سايهي رابطهي ولايت بين دو جنس تنظيم گردد و اين مطلب اساس مساوات عمومي و فراگير را در احكام شرعي مربوط به آن دو جنس خدشهدار نميكند. اين تفاوت را وظيفهاي كه فطرت سالم براي هر يك از زن و مرد تعيين كرده است، ايجاب مينمايد. از آنجا كه اسلام، مؤنث بودن را حرمت مينهد و آن را با تركيبي از آداب اجتماعي و احكام شرعي حفظ ميكند، هدفش اين است كه فعاليت زن را در جامعه تنظيم نمايد؛ نه آنكه بخواهد وي را محدود كرده، يا نسبت به او سختگيري كند. هدف آن است كه زن را در مواضعي كه در معرض فتنه يا شبهه قرار ميگيرد، حمايت كند؛ نه آنكه او را از مشاركت و فعاليت محروم گرداند. اين مطلبي است كه شيخ در تأليفات خود بر آن تأكيد ميورزد و با استناد بر حديث صحيح و وقايع سيرهي تابناك نبوي نشان ميدهد كه چگونه زن در عصر رسالت، باز امانت تبليغ در مسجد و مجالس علم و حوادث عمومي و حتي دفاع از دين و دولت را از طريق جهاد در راه خدا به انجام رسانده است. شخصين زن مسلمان در طر دروانهاي مختلف حياتش، به عنوان انسانِ همسر، دختر و جنس مؤنث و سپس به عنوان عضوي فعال از جامعهي اسلامي در ابعاد مختلف تكامل مييابد. ابعاد اين شخصيت براساس آيات قرآن كريم و روايات نبوي كه در همسران پيامبر(ص) و ديگر زنان صحابي تجسم يافته است، شكل ميگيرد و شيخ با استناد به اين ادله و شرح و تفسير آنها و با استفاده از عقلانيت اصولي و استوار خود، چهرچوب اين حركت را در جهت فهم هدفمند احكام شرع تعيين ميكند. وي با تأكيد بر نقش زن در داخل خانواده ـبه عنوان نخستين واحد اجتماعي در بنيان امت اسلاميـ با تعيين حدود و شروط مشاركت زن در مشاغل عمومي يا اداري، همچنان مركز ثقل فعاليتش را خانواده ميداند و با دادن اولويت و محوريت به آن، در پي راه وسطي در بين دو گروه افراط و تفريط ميگردد: «گروهي كه ميخواهند زن خانهنشين باشد و حركتش را محدود نمايند؛ و گروهي كه با الهام از غرب ميخواهند بدون انديشه از نتايج و پيامدهاي آن، از الگوي زن غربي پيروي كنند.» شيخ قرضاوي، با محكوم كردن ديدگاههاي افراطي و تفريطي دربارهي زن، آنان را به اعتدال فرا ميخواند: «دستهاي هستند كه در حق زن كوتاهي كرده، با نگاهي تحقيرآميز به زن مينگرند. زن از نظر آنان ابزار شيطان و دام ابليس براي فريب و انحراف ميباشد و از لحاظ عقل و دين نيز نقص دارد... در برابر اين افراد كه در حق زن كوتاهي كرده و ستم روا ميدارند، دستهي ديگري هستند كه با تجاوز به حدود الهي و فطرت انساني و شرايط فضيلت دربارهي شأن و مقام زن به افراط افتادهاند. گروه اول اسير سنتهاي موروثي شرقي و گروه ديگر بردهي سنتهاي وارداتي غربي هستند.» شيخ با ريشهيابي موضع سختگيرانه دربارهي زن در حيطهي جوامع اسلامي به اين نتيجه دست مييابد كه اين موضوع از نحوهي برخورد آنها با اصول و ادلهي شرعي سرچشمه ميگيرد: «اين افراد نص صحيح كتاب و سنت را مورد بيتوجهي قرار داده، دربارهي وقايعي كه در سيرهي پيامبر(ص) وارد شده اهمال ميورزند و احاديثي مانند «آنان در عقل و دين ناقص هستند» را در جايگاه خود قرار نميدهند و حتي رواياتي را مطرح ميكنند كه بسياري بيپايه بوده و اصل و سندي ندارند. از اين طريق نسبت به زنان سختگيري كرده، حقوق آنان را ضايع ميكنند؛ بلكه ميخواهند حيات وي را به زنداني تبديل نمايند كه سوسوي نور هم بدان راه نيابد.» اين موضعگيري سختگيرانه از دو امر سرچشمه ميگيرد: 1. بسياري از اين افراد از نصوص شرعي و به ويژه نصوص صحيح سنت پيامبر(ص) كه متضمن آسانگيري و مقاوت دربرابر سختگيري ميباشد، آگاهي ندارند. 2. آن دسته از نصوص را هم كه ميشناسند، درست نميفهمند و آنها را در موضع صحيح خود قرار نميدهند. احكامي را از آنها استنباط ميكنند كه بر آنها دلالت ندارند و يا آنها را از علّت ورود و شأن نزول خود جدا كرده، يا از ساير احكام و اهداف كلي اسلام منقطع ميسازند و از ايجاد انسجام و هماهنگي بين مجموعهي احكام و ادله، ناتوان هستند. اهليّت و ولايت زن شيخ يوسف قرضاوي نه تنها به شناسايي اين اختلافات در «ميزان» و پيگيري آنها ميپردازد، بلكه ميكوشد با فتاواي متعدد خود اين ميزان را به حد اعتدال و قسط بازگرداند. اين مطلب در نوشتههاي شيخ دربارهي اين موضوع كاملاً آشكار است. وي در شرح حديث «زنان! من كساني را چون شما نيافتم كه در عقل و دين ناقص باشند و عقل مرد خرد را بربايند» ميگويد: «افرادي اين حديث را تبديل به وسيلهاي كردهاند كه زن را در جايگاهي فروتر از قرار داده، حقوقي را كه شرع براي وي تضمين كرده است، انكار نمايند.» موضع ديگر داوطلبي زنان براي مجلس نمايندگي مربوط ميشود. شيخ افرادي را كه حديث سابق را به تنهايي به عنوان يك نص اساسي در خصوص برخورد با زن و ديدگاه اسلام دربارهي وي لحاظ كردهاند، سرزنش ميكند و عقيده دارد كه اين يك خطاي آشكار و روشني است كه با روش متعارف و معمول برخورد با قرآن و سنت در موضوعات مختلف، مخالفت دارد. وي همچنين بر يك قاعدهي اصولي تأكيد دارد كه براساس آن بايستي نص را در سياق مناسبت و شأن نزول يا ورود آن مطالعه كرد و پس از آن عام يا خاص بودن آن را بررسي كرد. مناسبت اين حديث را مطلبي روشن ميكند كه «بخاري» و «مسلم» از ابيسعيد خدري روايت كرده است؛ چنانكه قرضاوي مينويسد: «بديهي است كه اين حديث در مقام تبيين يك قاعدع يا حكم كلي نميباشد؛ بلكه از شگفتي رسول اكرم(ص) از وجود يك تناقض حكايت ميكند؛ زيرا زنان با وجود ضعف و سستي كه در وجوشان است، بر مردان خردمند و صاحب تدبير چيرگي يافتهاند. حديث بالا، با در نظر گرفتن مناسبتي كه براي ورود آن بيان شده و به لحاظ افرادي كه طرف خطاب قرار گرفتهاند و هم به لحاظ قالبي كه خطاب در آن شكل گرفته است، نياز بررسي و دقت دارد. اين بررسي به منظور اين است كه دلالت حديث را بر ابعاد شخصيت زن روشن نمايد. مناسبت ورود حديث در حين موعظهي زنان در روز عيد ميباشد. آيا ميتوان از رسول اكرم(ص) و دارندهي خُلق عظيم انتظار داشت كه در اين مناسبت شاديبخش از شأن زنان و كرامت آنان كاسته، شخصيت آنان را ناقص معرفي نمايد؟! افراد مورد خطاب نيز گروهي از زنان مدينه هستند كه بيشتر آنان از انصارند كه عمر بنخطاب دربارهي آنان گفته است: «هنگامي كه به مدينه درآمديم، مردمي را يافتيم كه زنان بر آنان چيره بودند و در نتيجه زنان ما آداب و رسوم انصار را فرا گرفتند. همچنين عبارت «ناقص در دين و عقل» تنها يك بار و در سياق ايجاد آمادگي و انگيزه براي موعظهي خاصي به زنان وارد شده است و هرگز به صورت مستقل و در مقام بيان تقرير قاعدهي كلي، مطرح نگرديده است؛ چه در مقابل مردان و چه در مقابل زنان. فتواي شيخ دربارهي جواز يا عدم جواز داوطلبي زنان براي مجلس نمايندگي در چهارچوب كلي مشاركت زنان در جامعه تعيين شده و در اين خصوص به تأسيس اصل معتبر اباحه ميپردازد. پس از آن جزئيات مسأله را با دقتنظر از لحاظ اصل و سنت قولي و عملي و قياس مطرح كرده، قاعدهي «سدّ ذرايع» را عنوان مينمايد: «ترديدي نيست كه سدّ ذرايع قاعدهاي مطلوب است؛ ليكن علماي دين اين مطلب را هم بيان كردهاند كه افراط در توسل به سدّ ذرايع، مانند فتح ذرايع است و ميتواند مصالح بسياري را ضايع نمايد كه از مفاسد متوقع، بسيار مهمتر و عظيمتر باشد.» «در مسألهي داوطلبي زنان براي مجالس نمايندگي، براي عدم جواب به اين بيان استدلال ميكنند كه نمايندگي زنان موجب ولايت و سرپرستي زنان بر مردان ميشود و اين ولايت در شرع ممنوع ميباشد؛ در حالي كه قرآن كريم اصلي را ايجاد كرده است كه براساس آن مردان بر زنان ولايت دارند: «الرجال قوّامون علي النساء» پس چگونه ميتوان وضعيت را عكس كرده، زنان بر مردان ولايت يابند. در اينجا لازم است دو مسأله را مطرح نماييم: نخست آنكه تعداد زناني كه براي مجالس نمايندگي داوطلب ميشوند، بسيار محدود است. در نتيجه اكثريت قاطع با مردان خواهد بود و اتخاذ تصميم در اختيار اكثريت ميباشد... از طرفي آيهي كريمه كه موضوع ولايت مردان را بر زنان مطرح كرده است، اين ولايت را تنها در زندگي خانوادگي مقرر داشته است... اما سرپرستي بعضي از زنان بر بعضي از مردان ـدر خارج از كانون خانوادهـ مورد نهي و منع واقع نشده است؛ بلكه سرپرستي و ولايت كلي زن بر مرد ممنوع ميباشد.» «بخاري از ابوبكر، به شكل مرفوع نقل كرده است كه براساس آن پيامبر(ص) فرمودهاند: «مردمي كه زني بر آنان سرپرستي دارد، هرگز رستگار نميگردند». اين روايت بر ولايت عمومي بر تمامي امت، يعني رئيس دولت دلالت دارد و چنانكه از عبارت «امرهم» استفاده ميشود، موضوع رهبري و رياست كلي مردم مطرح ميباشد. در حالي كه ولايت جزئي و در بعضي امور مانند ولايت در فتوي، اجتهاد، تعليم و روايت، حديث، اداره و مانند آن مورد منع واقع نشده است. بلكه از اموري است كه به اجماع براي زنان ولايت وجود دارد و در طي دورههاي گذشته اعمال شده است.» زن مسلمان، فردا و آيندهي جنبش اسلامي همانطور كه شيخ يوسف قرضاوي براي فهم مسايل زن مسلمان به شرع و ادلهي آن استناد ميكند، و فتاوا و تأليفات وي نمونههايي از فهم اسلامي ميانهرو ميباشد، اين نكته را نيز ميافزايد كه مسايل زنان تنها موضوع فقه و فتوا نيست، و بايستي به حركت و اقدام هم پرداخت. بنابراين، به نقش زن مسلمان در ساختن فرداي امت اسلامي اهتمام دارد تا از اين طريق مجد و عظمت گذشته را بازگرداند. وي بر اين نكته آگاه است كه دستيابي به عزت و عظمت گذشته، تنها از طريق بازگشت به اصول و سرمشق گرفتن از سنت پيامبر(ص) و مسير زنان صحابي امكانپذير ميباشد. اين بازگشت ميبايست به گذشتهاي باشد كه نمونه و سرمشق بوده است؛ نه گذشتهاي كه زن در آن از مشاركت در امور عمومي ممنوع بود و كنارهگيري از امور ديني و دنيوي بر وي تحميل شده و از رفتن به مسجد و حتي انتخاب خود به عنوان همسر و مادر محروم گرديده بود: «ما نميخواهيم به دورههاي انحطاط و ارتجاع باز گرديم. از زن مسلمان فردا انتظار داريم كه به دورهي نخستين زن مسلمان و عصر رسالت و دروانهاي صحابه و تابعان آنان بازگردد؛ به عصر طلايي كه در آن تكاليف خود را ادا كرده و حقوق خود را به طور كامل ميشناخت.» شيخ در زماني اين دعوت را اعلام ميكند كه نهضت بنيادين و نوين زن مسلمان، از شعارهاي آزاديخواهي غربي عبور كرده و به سرچشمهي اصيل خويش بازگشته است. زن مسلمان با ايفاي نقش خود در تحصيل علم و دانش و تعهد به حقوق و تكاليف اسلامي، رسالت سنگين و مهمي را برعهده دارد. بنابراين، لازم است همانند زنان صحابي و تابعان نقش مهم خود را شناخته و از عهدهي اداي امانت و شهادت برآيد. در نتيجه، شيخ يوسف قرضاوي از آنان ميخواهد كه اين رسالت سنگين و مسؤليت مهم را احساس نمايد. «اين مطلبي است كه از زن مسلمان فردا انتظار ميرود. انتظار اين است كه زن مسلمان از دين و زندگي خود آگاه باشد. واجباتش را نسبت به پروردگارش و تكاليفش را نسبت به همسر و فرزندانش و تهعداتش را دربارهي جامعه، دين و امت اسلامي به انجام رساند. انتظار داريم كه نهضت واقعي اسلامي را رهبري كرده و مبلّغي مسلمان، مربي و ارشادكنندهاي پرتوان و معلم فرزندان همجنس خود باشد و نهضتي واقعي را رهبري كند.» در شرايطي كه جنبش بيداري اسلامي بستري براي مشاركت آگاهانه زنان ميباشد و موضعگيري ميانهروتري دربارهي مسايل زنان وجود دارد، شيخ با توجه به اهتمامي كه در امر تبليغ دارد و با توجه به حضوري كه در اين جنبش بيداري داشته است، احساس ميكند فعاليت زنان در زمينهي تبليغ اسلامي به سطح مطلوب نرسيده است. به همين دليل، جنبش بيداري اسلامي، رهبران قدرتمندي را مطرح نكرده است كه بتوانند با كفايت لازم در مقابل جريانهاي سكولار و ماركسيستي ايستادگي نمايند. از نظر وي علت آن است كه مردان همواره خواستهاند كه بر زنان در اين امور تسلط يافته، فرصت كافي را به وجود نياوردهاند كه زنان هم آراء و نظرات خود را بيان نمايند. شيخ با توجه به شناختي كه از مردم دارد و با گروههاي مختلف از كشورهاي بسياري آمد و شد داشته است، زن در جايگاهي رفيع قرار داده و تأكيد دارد كه پيشتاز بودن زنان، ناممكن و يا شگفتانگيز نميباشد: «در بين خواهران هم مانند مردان، نوابغ و نوادري وجود دارند. نبوغ از صفات و ويژگيهاي مردان نميباشد و بيحكمت نيست كه قرآن كريم داستان زني را براي ما نقل ميكند كه با حكمت و شجاعت مردان را رهبري كرده و مردمش را به بهترين سرانجام ميرساند. اين زن همان ملكهي سبا ميباشد كه داستانش يا حضرت سليمان(ع) در سورهي نحل بيان شده است.» «در اينجا ميخواهم با صراحت اعلام كنم كه در جنبش بيداري اسلامي، افكار و انديشههاي سختگيرانهاي رسوخ كرده و اين افكار متحجرانه بر روابط زن و مرد حاكم گرديده است و در اين قضيه از متحجرترين افكار و اقوال تبعيت ميشود.» شيخ با حضور در گردهماييهاي فراواني در آمريكا، اروپا و كشورهاي اسلامي دانست كه فاصلهي بسياري بين دو جنس ايجاد شده و دريافت كه از قسمت عظيمي از مباحثات و مناقشات و همايشهايي كه توسط مردان برگزار ميگردد، محروم شدهاند. وي در مناسبتهاي مختلفي اين وضعيت را مردود دانسته، اينگونه خواهران را به مشاركت فرا ميخواند: «نبايستي در برابر اين وضعيت تسليم شويد. لازم است زمام امور را به دست گرفته، براي واجهه با نداهاي زنان غربي كه بر عقايد و ارزشهاي اين امت تأثيرگذارند، ميدانهاي تبليغ و عمل را فتح نماييد. اين نداها با وجود آنكه نمايندهي اقليتي هستند كه از نظر ديني و دنيوي ارزشي ندارند، آوازهاي بلند كردهاند.» هنگامي كه شيخ زن را به مشاركت فرا ميخواند، به خوبي از شيوهي برخورد غرب با زن آگاه بوده و بيان ميكند كه چگونه ماديگرايي، به فروپاشي بنيان اجتماعي انجاميده و زن در معرض ستم، زورگويي، تجاوز و سوءاستفاده جنسي قرار گرفته است. اين وضعيت موجب اضمحلال خانواده و بنيان اجتماعي گرديده و از حركتهاي تازهاي در جوامع غربي مانند انحراف جنسي نسان دارد كه امروز شعارهايش جوامع ما را تهديد ميكند؛ اگر به عروةالوثقي دين خود و دستگيرهي محكم آن تمسك ننمايند. از اين روي، از مسلمانان ميخواهد كه از افراط و تفريط پرهيز كنند؛ زيرا اگر زنان در حركت و عمل خود از ضوابط و آداب شرعي تخطي نمايند، ممكن است به ازهم گسيختگي اجتماعي منجر گردد. همچنين هشدار ميدهد كه راهحلِ جانشين اين نيست كه با استناد به «سدّ ذرايع» زنان را در خانه محدود كرده و با سختگيريهاي بيمورد مشاركت آنان را در جامعه تضعيف نماييم. بنابراين از نظر شيخ، مسؤليت زن مسلمان معاصر، يك مسؤليت ايجابي و رهايي از رسوبات و سنتهايي است كه از دورههاي عقبماندگي و ارتجاع باقي مانده و نقش برجسته و بارز زن را در پيوستن به جنبش بيداري، تضعيف كرده است. زن مسلمان بايستي در برابر مسايل و وقايع دوران معاصر خود واكنش نشان داده و مسؤليت اصلاح را در قلمرو خانواده و فرزندان خود و در حيطهي نهضت اسلامي به شكل كلي برعهده گيرد. به سوي حل منازعه هرچند اجتهاد علماي دين ـبه شرحي كه بيان گرديدـ به مسايل زنان پرداخته و نسبت به حلّ آنها اقدام كرده است، ولي انديشه و جدايي زندگي خانوادگي از حيات اجتماعي همواره با تفكر ديگري همراه بوده است كه براي ايجاد هماهنگي و حل تعارض اين دو كوشيده است. مشاهده ميشود كه اجتهاد در زمينهي مسايل زنان ميبايد در آينده از تداخل و تعارض اين دو قلمرو آغاز گردد و انسجام و ارتباط مستحكم آن دو را در ديدگاه اسلامي روشن نمايد. از مطالب گذشته دانستيم كه قطببندي و موضعگيري، حكايت از جدالي دارد كه در جريان است و يكي از برجستهترين زمينههايي كه اين نزاع در آن تجلي يافته است، مسأله خانواده ـبه عنوان يكي از امور اساسي مربوط به زنانـ ميباشد اين موضوع همواره مورد اختلاف دو جريان بوده و نميتوان بدون عبور از اين دروازه، از حقوق زن و مشاركت و چگونگي آن سخن گفت. به طور كلي، در گفتمان جريان اسلامي از نقش زن در چهارچوب معيني بسيار سخن گفته شده است. خانواده قلمرو احكام و ضوابط اخلاقي بوده و حفظ نسل و فعاليت اجتماعي منوط به وجود خانواده ميباشد. حتي طرحهاي نهضت اسلامي كه بيانگر فعاليت اجتماعي ميباشد، مبتني بر شكلگيري نسلي است كه در سياق تربيتي با آگاهي از مسايل امت خود به اين امور ميپردازد و به آن رنگ و ضبغهي سياسي نميدهد. به طور خلاصه، گفتمان اسلامي مبتني بر يك تقسيم كار اجتماعي ميباشد. زن مسؤليت زندگي خصوصي را در خانواده بر عهده دارد و مرد براي طلب رزق و اعادهي شريعت و ايجاد دولت در زمينههاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي تلاش ميكند. هرچند در اين امور هم ممكن است زن به صورت استثنايي و از باب ضرورت در زمينههايي چون تدريس، تبليغ، امور پزشكي و مشابه آنها مشاركت داشته باشد. در مقابل، مشاهده ميشود كه گفتمان سكولار، فعاليت زن را در خارج از خانه، شرط استقلال مالي و آگاهي از خويش، جامعه و ضمانت اجرايي مشاركت وي ميداند. در حالي كه خانواده عملاً بنيانهاي مردسالاري را تقويت كرده و مرد در خانواده ميتواند قدرت خود را نسبت به زن اعمال كند، اما پرداختن به وظايف مادري از لحاظ بيولوژيك برعهدهي زن نهاده شده و سبب گرديده است كه زن در امور زنانه و تربيت فرزندان محدود گردد و مردان زمينههاي فعاليت سياسي و فرهنگي را به قلمرو انحصاري خود تبديل نمايند. ارزشهاي متعلق به زن، مانند عفت و تعالي به مقام مادري، در واقع ارزشهايي هستند كه از نظر ايدئولوژيك به خود آگاهي زن لطمه ميزند. بدين گونه وادار ساختن زن به مشاركت در مجالهاي اجتماعي به منظور تحقق آزادي وي، اساس و گوهر گفتمان سكولار را دربارهي زن تشكيل ميدهد؛ اعم از اينكه مشاركت در فعاليتهاي حرفهاي، مانند رفتن به بازار كار باشد يا دخالت در فعاليتهاي سياسي، مانند شركت در انتخابات و فعاليتهاي اجتماعي حزبي و به عهده گرفتن منصبهاي بلندپايه. جالب آن است كه در اين شيوه، فعاليت اجتماعي همواره بر مسؤليتهاي زن در زندگي خصوصي و خانوادگي اولويت دارد. بنابراين، به جاي اينكه به بيان اهميت خانواده و حمايت از جايگاه زن در آن بپردازد، مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي را امري مسلم گرفته است. از طرفي مشاركت در قلمرو خانواده به فراموشي سپرده شده تا از ميان برود و يا دستكم اصل آن مورد نزاع قرار گيرد. در حالي كه حركتهاي سكولار مربوط به زنان در غرب، از ميزان هجوم خود بر كيان خانواده كاسته است و در نظر دارد به جاي اضمحلال آن به اهميت نقش و اهميت آن، بازگردد و از درون به اصلاح آن بپردازد. ميبينيم كه گفتمان نهضت زنان در دنياي عرب، همچنان هجوم بر بنيان خانواده را در دستور كار خود قرار داده است. ترديدي نيست كه ميبايد به اين دوگانگي و تضاد بين وضعيت خانوادگي و اجتماعي كه جدال راجع به مسايل حقوق زنان و مشاركت اجتماعي آنان در آن شكل ميگيرد، خاتمه داد و با سياسي كردن كانون خانواده، راه آن را به سوي مسايل اجتماعي گشود و به تمامي نقشهاي آن جهت و سمت و سويي سياسي داده شود. بدين گونه زن و مادر به لحاظ اينكه مشاهده ميكند مسايل اجتماعي بر وضعيت خانوادگي، اجتماعي و حرفهاي، آيندهي فرزندان و شرايط كاري همسرش تأثير دارد، به سوي مشاركت در امور جامعه كشيده ميشود. از اين طريق ميتوان مبناي تازه و فعالي را به وجود آورد كه زنان معمولي را براساس آن به حركت درآورد؛ زناني كه تاكنون مجذوب شعارهاي آزاديخواهي نشده و دربارهي نقش سياسي خود احساس مسؤليت نكردهاند. به عبارت ديگر، با اين فراخوان وضعيت زندگي خصوصي وضع اجتماعي و عمومي را تكميل كرده، با آن تعامل و همبستگي خواهد داشت. از سوي ديگر لازم است به اصلاح اين برداشت نادرست بپردازيم كه عقيده دارد با وارد شدن زنان به عرصهي كار، از مسؤليت در داخل خانواده، از لحاظ سياسي و اجتماعي بينياز ميشويم؛ زيرا اگر ما همزمان با تأكيد بر نقش زن در درون خانواده، به تلاش و حركت حرفهاي، داوطلبانه، فرهنگي و سياسي وي احترام نهاديم، تضمين كردهايم كه مسايل زنان عملاً از مرحلهي شعار گذشته و با مسايل مهم ملي درآميخته است و نتايجي مضاعف و دوجانبه را هم براي ميهن و هم براي زنان به باز خواهد آورد؛ همانطور كه بايستي موضوع اهميت نقش زن را در كانون خانواده، به عنوان اساس وحدت اجتماعي، با گفتاري دربارهي اهميت نقش مرد در خانواده و مسؤليتهاي خانوادگي وي همراه گردانيم؛ به شكلي كه زن و مرد هر دو در مجال خانوادگي و اجتماعي مشاركت فعال داشته، يكي از اين دو عرصه به قلمرو انحصاري يكي از آنها تبديل نشود. شايد يكي از كليدهاي گشايندهي مشكلات اجتهاد اين باشد كه به انفصال موجود بين علوم اجتماعي و علوم شرعي خاتمه داده شود. از آنجا كه كوششهاي فكري و اجتهادات علمي شيخ محمد غزالي و شيخ يوسف قرضاوي در درون قلمرو اصول محصور گرديده بود، نتوانست بين نتايج علمي و مطالعات ميداني و عمليات فقه و فتوا ارتباط مستحكمي را ايجاد نمايد و به تحليل، مقايسه و تفكيك دو ديدگاه اسلامي و سكولار دربارهي طرحهاي مربوط به زنان بپردازد. شايد بتوان يك از مسايل پيشنهادي را براي اين مطالعهي تطبيقي به اين شكل مطرح كرد كه ارتباط بين مفاهيم خلافت، ولايت و اهليت در ديدگاه اسلامي از يك سو، و مفهوم قواميت از سوي ديگر را با مطالعهي دقيق و بررسي دلالتهاي گستردهي آن در قرآن كريم بشناسيم و در نتيجه مفهوم قواميت را به مسؤليتهاي مرد در خانواده محدود نكرده، به عنوان مفهومي مطرح گردد كه حاكي از يك واقعيت موجود در سطح مردم جهان ميباشد؛ زيرا اين مفهوم به صورت مكرر در زمينهي مسؤليت هر دو جنس براي رسالت و تبليغ اسلام به كار رفته است؛ ليكن به صورت يكجانبه به عنوان حق مرد و تكليفي براي زن در محدودهي زندگي خانوادگي مورد استفاده قرار گرفته است. شكي نيست كه اين برداشت، مستلزم آن است كه زنان با اشتياق بيشتري به عالمان ديني مراجعه كرده، مشكلات خود را بيان نمايند تا از اين طريق موضوع از حيطهي نگراني شخصي خارج شده، به قلمرو دغدغهي عمومي راه يابد و در معرض اجتهاد و فتواي قرار گيرد. بديهي است كه زنانِ پژوهشگر، فقيه و عالم ميبايد خود نيز در زمينههاي تخصص خود، به شكل خاص نيز در امور مربوط به خانواده و زن، مشاركت ويژهاي داشته باشند. وضعيت موجود و اختلافات ميان جريان اسلامي و سكولار، به تفرقهي شديد ميان متفكران دو جريان انجاميده است و شايد بتوان با مطالعهي مجدد تاريخ نقطهي التقاي دو مسير را پيدا كرد. تاريخ اسلام هرگز با زن مخالفت نداشته و مطالعهي تاريخ واقعي دوران جديد در زمينهي جنبشهاي آزادي زنان و اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم نشان ميدهد كه اسلام نقطهي آغاز و اساسي براي پيشتازان اين جنبشها بوده است. چنانكه زمينههاي مشتركي بين برخي از شخصيتهاي اسلامي و بعضي از افراد جريان سكولار، در خصوص مسايل زنان مشاهده ميشوند. بنابراين، به جاي تأكيد بر موارد اختلافي و زمينههاي مواجهه، بهتر است به شناخت و تبيين موارد مشترك بپردازيم. شرايط موجود در جهان اسلام و عرب، ضرورت گفتمان اسلامي و اصلاحي جديدي را در خصوص مسألهي آزادي زن مطرح ميكند. اين گفتمان ميبايست به شكلي باشد كه طرفداران جنبشهاي آزادي زن را به خصومت با اسلام وادار نكند و با استفادهي يكسان از تاريخ اسلامي و غربي، از به حاشيه راندن و حذف آنان اجتناب نمايد. اين موضوع نيازمند اجتهاد گروهي و دستهجمعي است؛ زيرا مسايل آن بسيار پيچيده شده و عقل و دانش فردي نميتواند بر همهي ابعاد آن احاطه و اشراف داشته باشد. تنها با يك تلاش دستهجمعي و ملي ميتوان راهي به سوي اين جنبش گشود و كليد اصلاح و زمينهي ائتلاف ملي را فراهم كرد. بدون اين گفتمان اصلاحي و جديد، امت عربي و اسلامي همچنان اسير جبههگيريهاي موجود باقي مانده و در پارادايم دوگانه محبوس خواهد ماند.*
اهميت مديريت ورهبري وآموزش آن قسمت چهارم
در يادداشتهاي قبلي، بر مديريت و رهبري تلنگري زديم و اهميت آن را يادآور شديم وگفتيم كه مديريت در برههي حاضر از ضروريترين سلاحهايي است كه آدميان بايد به شيوهاي اصولي آن مجهز شوند و از آنجا كه در مواجه با مديريت و رهبري معمولاً مديريت برديگران به ذهن متبادر ميشود و بعضاً اين مديريت را به مفهوم عام مديريتي ميپذيرند. در اين سلسله برآن بوده و هستيم تا انواع مديريت را در سه مقولهي (مديريت برخود، ديگران و اشياء و طبيعت) بررسي و مورد مطالعه قرار دهيم. تا كنون در مبحث مديريت برخود، مديريت برچشمها را به عنوان زير بخشي از مديريت بر جسم بيان كرديم، اينك در ادامهي آن، مديريت برگوشها را مطرح خواهيم كرد. مديريت برگوشها: براي هرنوع مديريتي شناخت از ضروريترين و مفيدترين اهرمهايي است كه مدير را در اداره كردن، سازماندهي كردن و... موقعيتمديريتي يا روال فعّاليتي مديريت ياري ميكند، برهمين اساس ابتدا از نظر پزشكي و اندامشناسي، گوش و قسمتهاي تشكيل دهندهي آنرا مورد بررسي قرار داده و سپس مديريت بر آن را مطرح ميكنيم. گوش يكي از اندامهاي پنجگانه و مشهورواصلي حس بيروني انسان است كه از سلّولهاي حسّي به نام اندام كورتي شكل گرفته وامواج صوتي آن را به تحريك و واكنش واميدارد ”صداها ارتعاشات هوا هستند، اين ارتعاشات به صورت امواج نامرئي در هوا حركت ميكنند، مانند مواج شدن سطح آب هنگاميكه سنگي را در آن پرتاب ميكنيم. شنوايي ما به قدري حساس و كامل است كه ميتواند اين ارتعاشات را به انواع صداها تبديل كند. بيشتر قسمتهاي فعّال يا كاري گوش درون جمجمه قرار گرفتهاند و به خوبي محافظت مي شوند. هر گوش از سه ناحيهي مجزا تشكيل شده است؛ گوش بيروني ،گوش مياني و گوش داخلي. گوش بيروني شامل لالهي گوش و مجراي گوش است كه اولين قسمت كانال شنوايي به شمار ميرود. لالهي گوش كه معمولاً آن را گوش ميناميم و قسمتي است كه ديده ميشود از غضروف انعطافپذيري ساخته شده كه مانند يك قيف عمل ميكند و وظيفهي جمعآوري صداها را برعهده دارد.صداها مسافتي 20 ميلي متري را طي ميكنند تا به پردهي گوش كه درعرض اين كانال كشيده شده است،برسند. كانال شنوايي از پوستي پوشيده شده كه شامل موهاي كوتاه ونوع خاصي از غدد عرق است.از غدد مزبور روغني ترشح ميشود كه همراه با موها وظيفهي گرفتن گرد وخاك و خارج كردن آب از گوش را برعهده دارندواز پردهي گوش محافظت مي كنند. پردهي گوش ،گوش بيروني را از گوش مياني جدا ميكند. اين قسمت داخل جمجمه است و شامل سه استخوان كوچك و متّصل به هم به نام استخوان چه است.اين استخوانها كوچكترين استخوانهاي بدن هستند و به دليل شكل ظاهري چكشي،سنداني و ركابي ناميدهمي شوند. استخوانها ارتعاشات پردهي گوش را ميگيرند و به عضوي كه دريچهي بيضي شكل را ميپوشاند و به گوش دروني منتهي ميشود، منتقل ميكند. گوش دروني شامل سلّولهايي است كه نسبت به ارتعاشات صوتي حسّاسند. گوش دروني همچنين شامل اندامهايي است كه در حفظ تعادل ما مؤثرند. لولهي باريكي كه شيپور استاش نام دارد ،گوش مياني را به انتهاي گلو متصل ميكند، اين لوله بيشتر اوقات بسته است، ولي وقتي چيزي را قورت ميدهيم، خميازه ميكشيم، عطسه ميكنيم و يا دهانمان را باز ميكنيم، باز ميشود. به اين ترتيب هوا به گوش مياني راه مييابد و بر ديوارهي داخلي پردهي گوش فشار وارد ميآورد تا تعادل فشار هوا در دو طرف پردهي گوش برقرار شود. گوش دروني از دريچهي بيضي آغاز ميشود و از يك سري حفرهها و مجراهاي پراز مايع به نام لابيرنت ساخته شده است.مجراهاي نيم دايرهاي وحلزوني گوش، اصليترين قسمتهاي لابيرنت را تشكيل ميدهند. مجراهاي نيم دايرهاي با تعادل و حلزون با شنوايي در ارتباط است. حلزون گوش داخليترين قسمت گوش است.اين قسمت لولهي مارپيچ وپر از مايعي است كه به صدف حلزون شباهت دارد. حلزون به وسيلهي غشاء حساسي پوشانده شده كه شامل هزاران سلول گيرندهي مو مانند است.اين مجموعه ”اندام كورتي“ نام دارند و بخش اصلي شنوايي است. سلّولهاي مويي داخل حلزون قرار گرفتهاند و با هرگونه حركت مايع به حركت درميآيند.اين سلّولها ارتعاشات صوتي داخل مايع را به پيامهاي عصبي تبديل ميكنندو از طريق عصب شنوايي به مغز ميرسانند تا درآنجا پيامها به صداهايي كه ما ميشنويم، تبديل شوند. چگونه ميشنويم... منبع صدا در هوا امواجي توليد ميكند، اين امواج بهوسيلهي لالهي گوش جمعآوري ميشوند.شكل لالهيگوش به گونهاي است كه امواج را پس ازجمعآوري به سمت كانال شنوايي هدايت ميكند... امواج پس از كانال شنوايي به پردهي گوش برخورد ميكنند و آن را به ارتعاش درميآورند. ارتعاشات پردهي گوش به استخوانچهها منتقل و در آنجا تقويت ميشود. حركت استخوان ركابي در مقابل دريچهي بيضي كه ابتداي گوش دروني است، اين دريچه را به ارتعاش درميآورد. ارتعاشات دريچهي بيضي از طريق مايع گوش دروني به شكل امواج منتقل ميشود. داخل حلزون سلولهاي گيرندهي عضو كورتي، در اثر ارتعاشات مايع به حركت درميآيند،اين سلولها به تارهاي عصبي متصل هستندكه حركات را به پيامهاي عصبي تبديل ميكنند وسپس اين پيامها از طريق عصب شنوايي به مغز منتقل ميشوند. سلولهاي گيرنده در قسمت مختلف حلزون به صداهايي به فركانس با گام متفاوت حسّاسند و مغز پيامهاي اين نواحي را بهعنوان صداهايي مختلف تفسير ميكند.بلندي صدا به تعداد سلّولهاي گيرندهاي كه پيامها را به مغز ميفرستد،بستگي دارد. هرچه امواج صوتي قويتر باشند، سلّولهاي گيرندهي بيشتري به حركت درميآيند. ما به دليل داشتن دو گوش ميتوانيم جهت صدا را تشخيص دهيم. صدا با اختلاف زماني جزئي به گوش ما ميرسد و مغز اين تفاوت را تشخيص ميدهد و از طريق آن جهت صدا را شناسايي ميكند. تعادل حس تعادل براي ما بسيار مهم است.زيرا ما را از چگونگي وضعيت بدنمان در ارتباط با پيرامون و تغييرات آن باخبر ميكند،بدون اين حس ايستادن و حركت كردن براي ما مشكل خواهد بود. ساز و كارهاي حس تعادل در گوش دروني قرار دارد و شامل مجراهاي نيمدايرهاي و دو كيسهي بههم چسبده به نام گوشك و كيسك است. مجراهاي نيمدايرهاي درسطوح مختلفي قرار دارند.دو عدد از اين مجراها عمودي هستند و بازاويهي قائمه كنار هم قرار گرفتهاند،يكي از آنها افقي است.هريك ازاين مجراها در انتها به ناحيهاي عريض به نام آمپول ختم ميشود و درآنجا به گوشك و كيسك اتصال مييابد،همانند حلزون. اين مجراها و محفظه نيز پر ازمايع هستند و سلّولهاي مو مانندي را شامل ميشوند كه به تارهاي عصبي اتصال دارند. در ناحيهي عريض، موها به درون مادهي ژلهمانندي فرو رفتهاند. حركات سر،موجب حركت مايع داخل مجراهاي نيمدايرهاي ميشود.اين مايع، همزمان با حركت، سلّولهاي گيرنده را در نقاط مختلف مجراها تحريك ميكند. اگر اين مايع در يكي از مجراها به يك سو جريان داشته باشد در مجراي ديگري به سمت مقابل جريان مييابد. مايع دريك مجرا گيرندههاي بيشتري را تحريك ميكند، پيامهاي سلّولهاي گيرنده از طريق عصب شنوايي به مغز منتقل ميشوند. مغز با مقايسهي پيامهاي رسيده از شش مجرا(سه مجرا درهر گوش)مي تواند جهت هر حركتي را مشخص كند.داخل گوشك و كيسك، ذرات جامد وكوچكي از جنس مادهاي سخت قرار دارند كه روي سلّولهاي گيرنده ساييده ميشوند وآنها را تحريك ميكنند. اين ذرات كه”سنگ گوش“ ناميده ميشوند، نسبت به - جاذبهي زمين واكنش نشان ميدهند.مغز ميتواند از روي حركات آنها وضعيت سر رادرهر زماني مشخص كند. وقتي ما حركتي ناگهاني انجام ميدهيم، پيامها به سرعت نميتوانند به مغز برسند؛ در نتيجه تعادل خودرا از دست ميدهيم و ميافتيم.هنگاميكه ميچرخيم وسپس ميايستيم،مايع درون مجراها هنوز درحركت است و به مغز پيامهايي ميفرستد مبني براينكه هنوز درحال چرخيدن هستيم.دراين حالت مغز سردرگم ميشود و ما براي مدتي احساس سرگيجه ميكنيم تا مايع از حركت بايستد.1 گوش انسان با ذكري كه از خصوصيات فيزيولوژيك آن رفت،به عنوان عضوي مؤثر و تأثير گذار در زندگي آدمي ،وسيلهي دريافت بسياري از اطلاعات،دانش و آگاهي ها،نيز فراهم آورندهي تعادل و درنتيجه پويايي جسماني انسان و عضوارتباطي بسيار مهمي است كه توجه و ظرافت خاصي راميطلبدتا انسان به نحو شايستهاي از اين عضو باارزش بهره گرفته و درزندگي فردي و جمعي خود به نحو مطلوبي مورد استفاده و بهرهبرداري قرار دهد.چرا كه درصورت عدم بهرهبرداري صحيح باز هم خطاب آيهي 179/اعراف قرار ميگيريم و مرتبتي پستتر از حيوانات در انتظار ما خواهد بود. گوش چون نافذ بود، ديده شود ورنه، قل در گوش پيچيده شود خداي بلند مرتبه به انسان دو گوش اهداء نمود تا به عنوان سختافزارهايورودي،در كامپيوتر وجودي آدمي عمل كنندوبيشتر از آنچه كه از سيستم خروجي ،دادههاي لفظي خودرا جاري ميسازد، با استفاده از اين دو مجراي پيچيدهي ورودي داده و اطلاعات دريافت كند. پس اولين قدم ما در برنامهريزيهاي مديرتي گوش بايستي بر اين امر استوار باشد كه متعهد شويم در - سالهاي بهرهمنديمان از سيستم شنوايي و مجراهاي ورودي دادههاي اطلاعاتي،درست به اندازهي توانايي دريافتيشان وبيشتر از آنهم بهرهبگيريم وهمواره گرفتن داده را بردادن آن ترجيح دهيم وتلاش نماييم كه حداقل دوبرابر آنچهكه مي گوييم و برزبان جاري ميسازيم،بشنويم وشنيدنيهاي خودرا به سوي گوش كردن كه شنيدني همراه توجه و درك وفهم است،سوق دهيم و گوش كردن را به عنوان مهارتي بسياربا ارزش در ارتباطات انساني خود آموخته وعملاًَاين مهارت را براي مؤثر نمودن روابطمان بهكار گيريم. دومين گام مديريتي در مقولهيمديريت بر گوش را ميتوان به انتخاب گوشكردنيها و شنيدني و تفكيك قائل شدن بين آندو مربوط دانست،چرا كه در زندگي روزمرهي خود با بسياري از امواج صوتي مواجه ميشويم كه ارزش گوش كردن را ندارندهيچ،بلكه شنيدن آنها هم تلف كردن وقت ،مكروه و گاهگناه است،تا آنجا كه در منابع ديني ما بارها تأكيد شده است كه از گوش دادن و حتي شنيدن تهمتها ،افتراها و بالأخص غيبت برادر و خواهر مسلمان خود حذر كنيد،چه اينكه گوش دادن و شنيدن اينها خود به منزلهيگفتن و تأييد كردن آنها هم هست. در عوض آنها بايد تلاش كرد تا از گوشها خود كه منبعي بسيار عالي براي دريافتهاي انساني هستند،تغذيهاي فراهم آورده و با انتخاب امواج روحبخش و زندگي آفرين زمينهي بهرهدهي آنها را بيش از پيش ايجاد نماييم.از جمله دربرنامهي زندگي خود بگنجانيم كه روزانه حتيالأمكان صداي دلانگيز تلاوت قرآن را كه نغمهاي آهنگين از اشعار وحيخداوندي هستند، مهمان خانهي گوشهايمان بكنيم و آرامش و سرزندهبودن و فرحبخشي را براي سختافزار ورودي كامپيوتر وجودمان هديه آوريم و نيز با گوش فرادادن به موسيقي آرام و دلانگيز،حضور در محافل ديني، قرآني وعلمي و نشستن در پاي منبر سخنراني سخنرانان توانا و متعهد غذاي روح گوشهايمان را چاشني درك و فهم و استنباطي آگاهانه بخشيم. سومين گام در ادارهي گوشها، قدرت بخشيدن و بالا بردن آستانهي تحمّل و بردباري آنهاست.آنها را عادت دهيم تا در ارتباطات انساني ما چنان عمل كنند كه هم خود رابر سرذوق آورند وهم با متانت خاص ،مخاطب خودرا كه در حال ارسال امواج صوتي به طرف ماست، شعفي خاص بخشندتا از ارتباط باما احساس لذّت نموده و متوجّه گردد كه براي گفتههايش و ارتباطش ارزش و اهميت قائليم. لالههاي گوش خودرا چنان انعطافپذير بارآوريم كه هر آنچه را لايق شنيدن و گوش كردن دارند،همچون بار مغناطيسي به طرف خودجذب كنند ونيز چشمان مخاطب و توجهفرستندهي پيام وامواج را متوجه شوق گوش دادن خود نمايند. چهارمين قدم مديريت برگوش كه لازم است در تعاملات مديريتي برآن، اولين گام مدير باشدوزيربناي توانايي مديريت برگوش است،رعايت بهداشت گوش ميباشد.معاينهي پزشكي و به قول معروف چكآب كردن گوشها هرچند وقت يكبار، رسيدگي آني و فوري به التهابات گوش و ناراحتيهاي آنها، نظافت و نيز خودداري از فروبردن اشياء نوك تيز در گوشها و... از جمله مواردي است كه ما را در استفادهي بهينه و مديريت واقعي برگوشها كمك خواهد كرد. براي برداشتن هريك از قدمهاي مديريتي برگوش،شايسته است نسبت به مسير آشنايي كافي داشته و تا حدودي به شيوهي عمل مسلط باشيم. مثلاً همانطوري كه در قدم اول اشاره شد، يكي از مهارتهاي لازم براي مديريت برگوش، آموختن فنون گوش دادن است، به عبارتي گوش دادن را بايد آموخت، چرا كه استعداد همگان براي گوش دادن يكسان نيست، اما همه ميتوانيم با تلاش آگاهانه خوب گوش دادن را بياموزيم، براي آنكه شنوندهاي موفق باشيم: الف) با اشتياق و جديّت گوش دهيم. ب) از حواسپرتي خودداري كنيم و نگذاريم ذهنمان منحرف شود. ج) به سخن توجه كنيم. د)ذهن خود را باز نگهداريم. ه)جلو بنشينيم و يادداشت برداريم. و).... ما بايد؛ من؛ را سركوب كنيم و در عين صحبت گوينده تنها به حرفهايي بينديشيم كه ميخواهيم پس از اتمام صحبت او بگوييم.بايد به انديشهها و عقيدهها گوش فرادهيم ودر بارهي پيام با توجه به محتواي آن قضاوت كنيم نه با توجه به طرز بيان آن. همچنين بايد شكيبايي كافي را داشته باشيم و تا پايان صحبت گوينده، حرفهاي اورا بشنويم.بايد شور وشوق خودرا براي پاسخ گفتن نگه داريم وحرف و سخن كسي را قطع نكنيم، بايد احساس تمايل خود را به شنيدن نشان دهيم، به گوش دادن علاقهمند باشيم و به آنچه ديگري ميگويد، دقت كنيم (قدم سوم) و همهي اين ملاحظات و جوانب مربوط به گوشدادن را آگاهانه در عمل تمرين كنيم تا مديريت خود را برگوشها به مرحلهي اجرا در آوريم... . ادامه دارد.
حلقهي مفقوده ميان عالم ديني و روشنفكر ديني
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدرتشنگي بايد چشيد روشنفكري به معناي رايج آن ، عنواني است كه به گروه خاصي در جامعه داده مي شود اين عنوان ، باتوجه به چگونگي پيدايش و نقش و كاركرد روشنفكران، به كساني اطلاق مي شود كه نخست داراي فكر روشناند دوم در انديشه تحول سنت به مدرنيته مي باشند سوم نسبت به سرنوشت جامعه و مردم حساسند و چهارم طرحي براي خروج جامعه از بن بست عقبماندگي دارند. در اين باب ازدو گونه روشنفكر و عالم ديني ميتوان سخن گفت: 1- عالم و روشنفكري كه نمونه ايدهآل محسوب ميشوند.2- عالم و روشنفكري كه فعلاً موجود هستند گرچه با نمونه ايدهآل خود قرابت و شباهتي دارند ولي از آن نمونه مطلوب هنوز فاصله دارند با اين وصف اولاً آنچه كه در اين نوشتار به آن پرداخته ميشود بيشتر مربوط به برخي از طيف هاي اصلي عالم و روشنفكري «موجود»است و نه عالم و روشنفكري كه «ايدهآل و مطلوب» هستند و ثانياً اگر استثناهايي در هر يك از اين دو صنف، موجود باشد كه تحليل حاضر در بر گيرندهي آن استثناها نباشد لطمهاي به خطوط اصلي وكلي بحث حاضر وارد نميشود. تاريخ نشان ميدهد كه آدميان معمولاً گر چه خواسته اند به سوي ايدهآلهاي خود حركت كنند ولي اكثراً درحسرت رسيدن به ايدهآلهاي خود ماندهاند- و بلكه در ماندهاند- و از اين رو با پذيرش آنچه كه داشتهاند ايام سپري كردهاند و نميدانم جامعه ما نيز در اين ميان بايد در حسرت حضور عالمان و روشنفكران ايدهآل خود همچنان باقي بماند يا خير ، روزي خواهد آمد كه اين دو جريان فكري نه تنها به نمونههاي ايدهآل خود واصل شوند بلكه - مهمتر اينكه – در قالب و صورت نوين به وحدت و يگانگياي برسند كه از تواناييهاي پيشين يكديگر برخوردار و از نواقص همديگر بر كنار باشند. روشنفكر ديني روشنفكر ديني امروزه از جنجال برانگيزترين مباحث جامعه فكري ماست. سئوالاتي از جمله ممكن بودن اين پروژه، پارادوكسيكال بودن اين تركيب، نسبت اين جريان با كل جامعهي روشنفكري و ... از جمله مسائل مطرح در اين حوزه است و بازخواني و ارائهي تفسيري نوين از مقولات ديني و دينداري، در دستور كار اين جريان. روشنفكر ديني ، اصطلاحي است كه در جامعه ما براي آن مصاديق متعدد و در عين حال «متفاوتي» را ميتوان شناسايي كرد. البته پيش از اينكه تعريف و جايگاه روشنفكر ديني را بر اساس نمونههاي موجود آن در جامعه خود ، توضيح دهيم شايد بيمناسبت نباشد كه اشاره كوتاهي نيز به نسبت «روشنفكر» با «روشنفكر ديني» بر اساس سير تاريخي اين دو عنوان بنماييم.«روشنفكر» در بدو تولدش در ايران ، محصول پاسخگويي به يك نياز نبود. بلكه خودش نيازي را توليد ميكرد و سپس اعلام ميكرد كه پاسخگوي آن نياز است. از اين جهت در مقام مقايسه ميان «روشنفكر» با «عالم ديني » تفاوت مبنايي وجود داشت .يعني تولد عالم ديني محصول پاسخگويي به يك نياز طبيعي بود. به اين معني كه وقتي مردم به دين رو آوردند ، نياز به شناخت بيشتر دين وگرهگشايي از مشكلات ديني خود داشتند و البته كسي كه اين نياز را برطرف ميكرد، كسي نبود جز «عالم ديني». اما تولد و حضور «روشنفكر» در جامعهي ايران در جهت پاسخ به يك نياز – نياز به شناخت و استفاده از دنياي جديد- نبود بلكه «روشنفكر» در ابتدا تولد يافت و سپس نيازي را توليد كرد و خود را به عنوان برطرف كنندهي آن نياز به جامعه معرفي كرد. يعني در ابتدا عموم مردم به دنياي صنعتي و علمي جديد رو نياوردند كه نياز به شناخت بيشتر اين دنيا ، منجر به پيدايش «روشنفكر» براي پاسخگويي به اين نياز باشد . بلكه روشنفكر ايراني چون با فرهنگ غربي پرورش يافته بود وقتي در جامعه حضور يافت نه تنها سنخيتي با اين جامعه نداشت بلكه به عنوان يك وصله ناجور به او نگاه ميشد و بر همين اساس تا مدتها بصورت يك بيگانه وغريبه در ميان تودهي مردم حضور داشت، اما رفته رفته هنگامي كه به علل مختلف، جامعهي ايراني با دنياي جديد ارتباط برقرار كرد- و روشنفكران نيز خود يكي از علل اين ارتباط بودند- روشنفكران به سهم خود ميكوشيدند تا به مردم نشان دهند كه شناخت دنياي جديد و استفاده از آن يك نياز است و اين ما- يعني روشنفكران – هستيم كه ميتوانيم اين نياز را بر آورده كنيم. بنابراين روشنفكر در كنار علل ديگر، هم نياز به «شناخت واستفاده از دنياي جديد» را در جامعه توليد ميكرد و هم خودش را به عنوان يكي از برآوردهكنندگان اين نياز به جامعه معرفي كرد.بر اين اساس است كه گفتيم « روشنفكر و روشنفكري» در جامعه ما محصول يك نياز نبود بلكه ايجاد كننده يك نياز وبرآورنده آن نياز بود. اما ««روشنفكر» چه نسبتي با «روشنفكر ديني» داشت؟ با اينكه روشنفكر ، محصول يك نياز نبود ، «روشنفكر ديني» درجهت پاسخگويي به يك نياز جدي متولد شد. تولد «روشنفكري» يك تولد طبيعي نبود چون مردم بطور طبيعي از ابتدا گرايشي براي شناخت بهرهبرداري از دنياي جديد نداشتند ولي تولد «روشنفكري ديني » يك تولد طبيعي بود با اين توضيح كه وقتي به علل مختلف جامعه ايراني با دنياي جديد آشنا شد ، كمكم دريافت كه دنياي جديد با دين او بيارتباط نميتواند باشد و بر دين وديانت او تأثيرگذار است. از اين رو احساس نياز كرد كه كسي ميبايد نسبت او را با اين تازه وارد- يعني دنياي جديد- تعريف كند چون متأسفانه «عالم ديني» كسي نبود كه بتواند اين نياز را پاسخ دهد ، بطور طبيعي «روشنفكر ديني » پا به عرصه وجود گذاشت . اگر «عالم ديني» در هنگام مواجههي جامعه ايراني با دنياي جديد، ميكوشيد تا اين دنيا را بشناسد و نسبت او را با دين مشخص كند نه «روشنفكر» و «روشنفكر ديني» در جامعه ايراني « از اين جهت» متولد نميشدند. گر چه از جهات ديگر امكان تولد روشنفكر و روشنفكر ديني منتفي نبود. اما هنگامي كه «روشنفكر» نياز به شناخت و استفاده از دنياي جديد را به مردم متذكر شد و خودش نيز به عنوان پاسخي در مسير رفع اين نياز شناخته شد و در واقع اين نياز و پاسخ به اين نياز ، توسط «روشنفكر» - به عنوان يكي از «علل» توليد و پاسخ به اين نياز – در جامعه «نهادينه» شد، «روشنفكر ديني» نيز به عنوان كسي كه ميتواند نسبت ميان دين مردم و دنياي جديد را تبيين و تعريف كند در ايران متولد شد. تشابه «روشنفكر» و «روشنفكري ديني» در اين است كه هر دنياي جديد را ميشناختند و يا حداقل ادعايشان اين بود كه ميشناسند اما تفاوتشان در اين بود كه «روشنفكر» دغدغه دين و ديانت نداشت ولي «روشنفكر ديني» در آغاز پيدايشش دغدغه دين و دينداري داشت. هر چه حضور دنياي جديد در جامعه ديني ايراني پر رنگتر ميشد، نياز به «روشنفكر ديني» كه ميخواست نسبت دين را با دنياي جديد تبيين كند، بيشتر احساس ميشد و متأسفانه به موازات حضور دنياي جديد در جامعه ما عالمان ديني نكوشيدند كه شناخت خود را از اين تازه وارد افزون كنند و اگر روشنفكر ديني پا به عرصه اين ميدان نميگذاشت معلوم نبود جامعه دينداران اكنون از چه وضعيتي برخوردار بود. به هر حال، روشنفكرديني وظيفهاي را كه به عهده عالمان دين بود يعني «زمانهشناسي» و تبيين نسبت اوضاع زمانه با «دين مردم» بر دوش گرفت و از اين جهت باري از دوش عالمان دين برداشت اما اينكه آيا اين بار مسئوليت را به سلامت به مقصد رساند؟ خود موضوع قصه پر غصه ديگري است. با توجه به نحوه حضور روشنفكران ديني در جامعه ما وبه كمك تحليل مفهوم روشنفكري ديني حداقل ميتوان چهار نمونه روشنفكر ديني ، در نظر گرفت والبته اين نمونهها لزوماً در همه موارد با يكديگر غير قابل جمع نيستند- گر چه در مواردي با يكديگر مانعةالجمع هستند- روشنفكر ديني در تمامي اين نمونهها از يك قدر مشتركي برخوردار است به اين معني كه او كسي است كه «معطوف به دين» است، حال اين معطوف به دين بودن يا به اين معني است كه روشنفكر ديني با عينكي از معارف جديد بر دين نظر ميكند يا به اين صورت است كه از زاويه نگاه سنتي به دين ، در دين تأمل ميكند. يا به لحاظ منبع معرفتي و داور معرفتي روشنفكر ديني است يا به لحاظ عملكرد وكاركرد روشنفكر ديني است. به عبارت ديگر براي عنوان «روشنفكر ديني» حداقل چهار معني ميتوان در نظر گرفت .بدين مضمون كه يا مراد از روشنفكر ديني ، روشنفكري است كه با عينك «معارف دنياي جديد» در موضوعات ومعارف ديني نظر ميكند و خصوصاً از جهت نسبتي كه اين معارف ديني با دنياي جديد و در دنياي جديد دارد يا مراد از روشنفكر ديني، روشنفكري است كه با اعتقاد به نگاه «سنتي به دين» در مورد دين و نسبت آن با دنياي جديد تأمل و تفكر ميكند يا مراد از روشنفكر ديني، روشنفكري است كه به دين، به عنوان يكي از «منابع معرفت » و يكي از «داروهاي معرفت» نگاه ميكند و نهايتاً مراد از روشنفكري ديني ، روشنفكري است كه عملكرد وكاركرد او بگونهاي است كه بطور جدي بر روي دين و دينداري تأثير ميگذارد. درهيچ يك از اين اقسام چهارگانه روشنفكر ديني ، قضاوت ارزشي در مورد روشنفكر ديني انجام نمي شود يعني في المثل نميخواهيم بگوييم كه عملكرد روشنفكر ديني در مورد دين ودينداري مثبت است يا منفي؟! آيا پسنديده و درست است كه روشنفكري ديني بهعنوان «يكي» از منابع شناخت وداروهاي شناسايي به دين نگاه كند يا ميبايد به عنوان «مهم ترين» منبع شناخت، به دين نظر كند؟ بنابراين با توجه به اقسام چهارگانه روشنفكري ديني – كه البته اگر برخي در برخي ديگر ضرب شوند اقسام بيشتري توليد ميشود كه عملاً نيز طيف روشنفكران ديني جامعهي حاضر بيانگر اين ضرب اقسام ، بهطور عملي در يكديگر است- به نظر ميرسد اقسام ومعاني چهارگانه روشنفكر ديني، در جامعهي ما داراي مصداق است. اگر بخواهيم تصوير عينيتر و واقعگرايانهتري از موقعيت روشنفكر ديني داشته باشيم بايد توجه كرد كه عليرغم اقسامي كه براي روشنفكر ديني برشمرديم،طيف اصلي روشنفكران ديني خصوصاً در دههي اخير، كه به صورت تأثيرگذاري از ديگر طيفهاي روشنفكر ديني درمحيط فكري و فرهنگي ما حضور يافتهاند، در فضايي تنفس ميكنند كه اين فضا با آن فضايي كه عالمان ديني درآن تنفس و تفكر ميكنند، تفاوت ماهوي دارد. با اينكه شايد بتوان گفت روشنفكري ديني و عالم ديني هر دو دغدغهي دين و دينداري دارند اما قطعاً از آنجايي كه اين دو جريان فكري دردو فضاي مختلف فكري تنفس ميكنند ، نميتوان آنها را داراي يك مسير ومقصد دانست . به هر تقدير كسي نميتواند منكر خدمات عالم ديني و روشنفكر ديني شود، همچنانكه نميتوان منكر نقاط ضعف ومعايب اساسي اين دو جريان فكري شد. ولي عمده مطلب فعلاً آن است كه بدانيم «روشنفكر ديني » و« عالم ديني » هر يك به سهم خود كاركردي دارند و حاجتي از حاجات اين جامعهي ديني را برطرف ميكنند اما تا مادامي كه اين دو صنف فكري در فضاي متفاوت تنفس ميكنند كه هر يك از فضاي آن ديگري خبر ندارد وحتي بعضاً پنجرهاي به يكديگر ندارند، نميتوان اميدوار بود كه ايندو، جدا از هم يا با يكديگر بتوانند نياز اصلي بر زمين مانده و اشباع نشدهي جامعهي ديني ما را برآورده سازند. آن فضايي كه روشنفكر ديني در آن تنفس وتفكر ميكند اجمالاً همان «دنياي جديد» است كه از موقعيت زير بر خوردار است: 1- تأكيد بر عقل خود بنياد تجربي است- عقل خود بنياد تقريباً به همان مفهوميكه روشنفكر غير ديني وسكولار در غرب به آن معتقد است - يعني عقلي كه مرجعيت هيچ چيزي را به عنوان آخرين مرجع از قبيل دين، دولت و جامعه قبول ندارد و فقط و فقط احكام خود را ميپذيرد و بس. 2- تأكيد بر نقد و تحليل هر موضوع و موجودي حتي تحليل ونقد خود عقل و خود نقد، توسط عقل نقاد . 3- تمام ادعاهاي ديني نيز ميبايد با همين عقل خود بنياد نقد و ارزيابي شود و هر حكمي توسط عقل خود بنياد در مورد كليات و جزئيات حوزهي اعتقادات، اخلاق و احكام فقهي دين صادر شود مقبول و مطاع است. تأكيد بر قداست زدايي است نه قداست زايي و اين قداست زدايي از طريق نقد عقل آدمي در مورد هر موضوع ديني و غير ديني تحقق ميپذيرد . 4- روش شناسايي وخصوصاً روش شناسايي متون ديني، همان روشهاي مرسوم در علوم تجربي طبيعي وعلوم تجربي انساني جديد وفنون جديد شناسايي از قبيل هرمنوتيك با شاخههاي متنوعش است. 5- تأكيد بر «آزا دي در تفكر» و «آزادي در تجربه» و ملتزم بودن به لوازم مترتب بر اين آزاديها تا مادامي كه توسط عقل خود بنياد تائيد بشود. 6- تأكيد بر« عملي»، «عيني» و «محسوس و مملوس» بودن هر فكر و سخن و ادعا و موضوعي .بنابراين نوعي اصالت براي «عمل» و «تجربه» قايل شدن.- تجربه به معني عامش كه فراتر از تجربه حسي است و هر امر تكرار پذيري ، حتي از قيل تجربيات دروني فرد را شامل ميشود.- براي ترسيم دقيقتر فضا و عالمي كه روشنفكر ديني در آن تنفس مي كند ميتوان بر فهرست فوق افزود اما همين مقدار براي ما كافي است تا نشان دهيم كه اجمالاً روشنفكر ديني در چه فضايي تفكر ميكند خصوصاً از ميان اصول فوق، توجه به 1- عقل خود بنياد 2- تعدد منابع معرفتي 3- تأكيد بر آزادي 4- عملگرايي كافي است تا از اين چهارچوب ، ديگر اصول مندرج در فهرست فوق استخراج كرد. حضور روشنفكران ديني در دنياي جديد و ارتزاق ايشان از اين دنيا لوازم وكاركردهاي متنوع و خاص خود را به همراه دارد واگر تفاوتي در نحوه عملكرد روشنفكر ديني در مقايسه با عالم ديني وجود دارد، بيش از اين آنكه اين تفاوتها محصول مواضع سياسي ومجادلات اجتماعي ايشان باشد، محصول تنفس ايشان در دنياي جديد وبهرهمندي از امكانات دنيايي است كه در آن اقامت گزيدهاند. از آنچه تا كنون در مورد روشنفكر ديني گفتيم ميتوان چنين نتيجهگيري كرد كه اولاً روشنفكر ديني مفهومي است كه اگر بر اساس مصاديقش تعريف شود از انواع مختلفي برخوردار ميشود. ثانياً روشنفكر ديني مفهومي است كه اگر بر اساس مصاديقش تعريف شود چون اين مصاديق تحول ميپذيرند و بنابراين نبايد تصور كرد ميتوان يك يا چند تعريف ثابت و دائمي براي روشنفكر ديني ارائه كرد و پرونده مربوط به تبيين و تحليل آن را مختومه اعلام كرد. ثالثاً عليرغم تحولات و تنوعاتي كه درمصاديق روشنفكر ديني وجود داشته است هنوز ميتوان به يك فضاي كلي اشاره كرد كه برخي از مهم ترين طيفهاي روشنفكران ديني ضمن تفاوت ديدگاهايي كه در اعتقاد به مباني اين دنياي جديد با يكديگر دارند همگي در آن فضاي كلي تنفس و تفكر ميكنند. رابعاً سرّ اختلاف روشنفكران ديني با عالمان ديني بيش از آنكه به خصومتهاي شخصي يا سياسي يا... برگردد به تفاوت فضاهايي بر ميگردد كه در آن تنفس و تفكر ميكنند و البته حضور در هر يك از اين عوالم براي روشنفكر ديني و عالم ديني لوازم و كاركردهايي دارد كه اين دو صنف را به لحاظ عملكرد و آثار فكري نيز از يكديگر متمايز ميكند. اما اجازه بدهيد قدري نيز در باب موقعيت عالم ديني در جامعه خود درنگ كنيم. عالم ديني عالم ديني در عرف عمومي جامعه ما ، كسي است كه ضمن اعتقاد وعمل به معارف ديني، با رجوع مستقيم به متون ديني ، حقايق آن را ميشناسد و به مردم معرفي ميكند. او ميكوشد همانند انبياء به همراه تفهيم معارف الهي به مردم ، ايشان را نيز درجهت اهداف وارزشهاي ديني ، هدايت وتربيت كند. همانطور كه قبلاً اشاره شد عالمان ديني بطور طبيعي ا زمتن دين روييدند ومورد نياز ديندران قرار گرفتند .يعني از طرفي متون ديني عموم دينداران را دعوت ميكرد تا عدهاي را در ميان خود به عنوان عالم ديني پرورش دهند و از طرف ديگر از آنجايي كه مردم ديندار « هميشه » و « همه جا» به پيامبر (ص) دسترسي نداشتند تا مسائل و معضلات ديني خود را از او پرسش نمايند، چنين مسئوليتي را در غياب پيامبر عهدهدار شوند و اين اشخاص ، كساني بودند كه اصطلاحاً به آنها عالم ديني ميگفتند . جامعه ديني ما نيز بر اساس همين مواجهه با دين به عالمان ديني محتاج شد . چرا كه مردمي كه – به علل مختلف فرهنگي و تاريخي وسياسي و اجتماعي – دين اسلام را پذيرفته بودند پس از پذيرش اين دين، نياز ميديدند كه هم آگاهي خود را از دين افزون كنند و هم براي حل مسائل جديد ديني به مرجع پاسخگويي رجوع كنند و اين نيازها، امري بود كه توسط حضور عالم ديني در جامعه برآورده ميشد. عالم ديني ضمن آنكه دينداران را با حقايق و معارف ديني آشنا ميكرد ، ميكوشيد تا گره از مسائل جديد ديني نيز بگشايد .دينداران از اين نظر چشم به عالم ديني مينگريستند كه او هم آگاه و عالم به حقايق ديني است و هم ميتواند نسبت زندگي و معيشت دينداران را با موضوعات جديدي كه براي آنها رخ ميدهد با اتكا به مباني ديني، مشخص كند. بنابراين وقتي به لحاظ تاريخي و اجتماعي به جايگاه عالم ديني در جامعه دينداران ، نگاه ميشود- بر خلاف حضور روشنفكر – هم حضور عالم ديني در ميان دينداران وهم اقبال جامعه ديني به عالمان ، طبيعي است. ولي در طول تاريخ فرهنگ اسلامي و خصوصاً در دوره معاصر، با آنكه مسلمين ميدانستند دين محصور و محدود به احكام فقهي نيست تا صرفاً فقيهان، مصداق عنوان عالم ديني باشند بلكه دين شامل بخشهاي ديگري نيز مانند عقايد و اخلاق است كه متكلمان و عارفان و گاهي فيلسوفان هم ميتوانند به عنوان نماينده اين بخشهاي دين ، عالم ديني محسوب شوند اما هيچگاه دينداران ، آنچنان كه فقيهان را مصداق اصلي و تمام عيار عالم ديني و دينشناس ميدانستند ، فيلسوفان ومتكلمان و مفسران وعارفان را – كه به ابعاد غير فقهي دين ، شناخت و آگاهي داشتند – مصداق عنوان عالم ديني ندانستند و بر همين اساس – با چشمپوشي از برخي استثناها – در طول تاريخ فرهنگ اسلامي ، آنچنان كه دينداران به عالمان فقهي ، اقبال نشان دادند به هيچ دسته از عالمان ديگر شاخههاي معارف ديني ، اقبال نشان ندادند. يكي از علل اقبال توده مردم به فقيهان آن است كه به لحاظ شخصيتي واستعدادهاي روحي وفكري ، توده مردم نه اهل تفكر در موضوعات ومسائل عميق فلسفي يا كلامي و مانند آن هستند و نه اهل پيمودن ظرايف سلوك معنوي، اما در همين حال توده مردم نسبتاً مستعد انجام تكاليف و دستورات ديني روزمره هستند. از طرف ديگر – به هر علت ودليلي _ در چشم مردم، انجام تكاليف فقهي مهمتر از فهم معارف و حقايق ديني و داشتن اعتقادات صحيح و انجام رفتارهاي پسنديده اخلاقي است .يعني مردم ، دين بودن دين را بيشتر به بعد فقهي وشريعتي دين ميدانستند تا ابعاد ديگر دين و از اينرو طبيعي بود كه فقيهان بر اساس اين گرايش مردم ، بيشتر به عنوان عالم دين محسوب شوند تا عارفان و حكيمان. علل حاشيهاي و موردي نيز براي مثال شطحيات عارفان يا برخلاف حقايق ديني سخن گفتن فيلسوفان ، نيز از عواملي بودند كه باعث ميشد مردم هيچگاه نتوانند آن اعتمادي را كه به فقيهان دارند به عارفان وفيلسوفان ، داشته باشند. ملاحظه ميشود كه نميتوان صرفاً يك يا چند علت اصلي را در تبيين اقبال مردم به فقه وفقيهان ودوري از عرفان وعارفان و فلسفه و حكيمان و متكلمان و غيره معرفي كرد بلكه همه اين علل در كنار دهها علل ديگر ديني ، سياسي ، فرهنگي، اعتقادي و اجتماعي و... ، دست به دست هم داده اند تا چنين وضعيتي را در طول تاريخ فرهنگ اسلامي تا كنون بوجود آوردهاند كه در نزد مردم ، عالم ديني كسي نباشد جز عالم به دستورات شرعي وحرام وحلال الهي ، در اينجا مراد از طرح نكات پيشين ، اشاره به خوبي و بدي يا درستي و نادرستي چنين وضعيتي نيست بلكه غرض ، توجه دادن به اين مطلب است كه چه شد فقيهان به چنين موقعيتي دست يافتند كه در طول تاريخ ، نوع حكيمان وعارفان ( به جز استثناهايي) به چنين جايگاهي نايل نشدند وچه شد با اينكه جوامع ديني اسلامي ميدانستند دين از ابعاد غير فقهي هم برخوردار است اما عملاً بعد فقهي دين را بر ديگر ابعاد اخلاقي واعتقادي آن ، ترجيح دادند؟ در مجموع بايد گفت عالم ديني – با همان نگاه رايج ومتداول در جامعه ما به او – در مقايسه با روشنفكر ديني از موقعيت يكسان ومشابهي برخوردار نيست. اگر روشنفكر ديني در فضاي « دنياي جديد » تنفس و تفكر ميكند عالم ديني در فضاي «دنياي سنت » تنفس وتفكر ميكند- وبدون اينكه در مقام قضاوت بخواهيم نقاط ضعف وقوت هر يك از اين دو دنيا را در اينجا ارزيابي كنيم بايد گفت- و بر اساس همين تنفس در دو دنياي متفاوت است كه دو ديدگاه متفاوت و دو نوع عملكرد و مهمتر از آن دو كاركرد متفاوت بر حضور عالم ديني وروشنفكر ديني مترتب ميشود. «فضا» و دنيايي كه عالم ديني در آن تنفس ميكند بطور كلي واجمالي داراي چنين ويژگيهايي است: 1- عقل آدمي يك عقل خود بنياد و«بريده از وحي » و «در برابر وحي » نيست بلكه عقلي است كه در طول وحي و همراه با دين وبلكه « مبتني بر دين » به هدايت آدمي ميپردازد. 2- دين داراي حقايق قطعي و ثابت و جزمي در مورد خدا و انسان و جامعه و جهان و ... است كه به هيچ وجه نميتوان و نبايد آنها را نفي وانكار كرد و گرچه ميتوان در محدوده خاصي ، هر عقيده يا موضوع ديني را به نقد كشيد ولي نبايد نهايت نتيجه نقد ، نفي و انكار موضوعاتي باشد كه آن موضوعات مورد تأييد وتأكيد دين است. 3- هر چيزي كه به نحوي به قداست دين و معارف ديني لطمه بزند ، دشمن دين ودينداري است و عقل آدمي مجاز نيست آنچنان به تحليل وزير ورو كردن معارف ديني بپردازد كه در نهايت قداست حقايق و معارف ديني خدشهدار شود. از طرف ديگر ، از آنجايي كه دين امري قدسي است هر امر مرتبط با خود را نيز قداست ميبخشد و به تعبيري نوعي «قداست زايي » از طريق امور مرتبط با دين تحقق مييابد. 4- روش شناسايي متون ديني ، روش « عقلي » و «عقلايي » است و به تعبير ديگر با استفاده از عقل ، حقايق ديني شناخته ميشوند والبته اين عقل، با عقلي كه دردوره جديد صرفاً از هويتي تجربي ورياضي برخوردار شده است تفاوت ماهوي دارد. 5- آدمي ميتواند در هر موضوع و مسئلهاي تفكر كند اما مجاز نيست به هر تفكر و عقيدهاي «ملتزم» شود . او تنها ميتواند به افكار و عقايدي ، معتقد شود كه منافاتي با عقايد دينياش نداشته باشد و در عمل نيز دينداري او را به خطر نمياندازد. در مقام عمل نيز آدمي مجاز به «تجربه » هر موضوعي نيست. آزادي بي حدّ و حصر در تجربه مخصوص دنياي جديد است اما در دنياي سنتي ما فقط اموري را ميتوانيم تجربه كنيم كه دينداري وانسانيت ما را به خطر نيندازد. 6- در عين توجه به عالم شهادت وعالم مُلك و استفاده معقول از آن ميبايد معطوف به عالم غيب و عالم آخرت زندگي كنيم واز اين رو توجه به امور عيني وعلوم ملموس ومحسوس ومادي تا وقتي اعتبار دارند كه وسيلهاي در جهت رسيدن آدمي به كمالات و اهداف الهي باشند و به تعبير ديگر بتوانند آدمي را رهنمون به امور ماوراء طبيعي وغير محسوس و غير مادي كنند و گرنه از ارزش واعتبار ، برخوردار نيستند. حلقه مفقوده به نظر ميرسد مهمترين مشكل عالمان ديني و روشنفكران ديني جامعه ما آن است كه نتوانستهاند- و بلكه نخواستهاند – در دنياي يكديگر تنفس وتفكر كنند وشايد اساساً حتي پنجرهاي به دنياي يكديگر نگشودهاند و دقيقاً از همين موضوع است كه نياز به يك حلقه واسطهاي احساس ميشود كه بتواند در اين دنياي جديد و سنتي تنفس كند و بر اساس اين تنفس و تفكر ، موضوعات و معضلات و مسائل را شناسايي و پاسخگويي نمايد . صحبت صرفاً بر سر تولد يك قشر جديد به غير از قشر عالم ديني و روشنفكر ديني نيست ، بلكه صحبت برسر يك «فعاليت جديد » است . حال اين فعاليت چه توسط روشنفكر ديني صورت پذيرد يا توسط عالم ديني يا توسط كسي كه در هيچيك از دو صنف مرسوم و معمول عالم وروشنفكر قرار نميگيرد. عالم ديني در دنياي جديد تنفس وتفكر نميكند گر چه حرفهاي اهالي دنياي جديد را از باب تقليد ، تكرار ميكند. ملاك ورود عالم ديني و روشنفكري به فضا و دنياي طرف مقابل آن است كه متناسب با آن فضا اولاً بتوانند «مسائل» را تشخيص دهند و ثانياً بتوانند بر اساس آن فضا «راه حلهاي » ممكن و مطلوب را عرضه كنند و تازه پس از رسيدن به چنين مرحلهاي است كه وظيفه اصلي يا همان « فعاليت جديد» كه قبلاً از آن نام برديم ، توسط ايشان يا توسط همان « حلقه مفقوده» آغاز ميشود . اما حقيقت آن است كه اكنون نه عالم ديني ما ميتواند مسائل دنياي جديد و راه حلهاي متناسب با دنياي سنت ، شناسايي كند و نه روشنفكر ديني ميتواند مسائل دنياي سنتي را به همراه راهحلهاي متناسب با دنياي سنت، شناسايي كند. در عين حال كه هر دو صنف عالم وروشنفكر، مدعي هستند كه اشراف بردنياي طرف مقابل را نشان دهد و راه حلهاي آن را نيز بازگو كند ملاحظه خواهيد كرد كه طرفين از انجام چنين عملي ناتوانند. حداكثر ، آن است كه بدانند طرف مقابل در دنيايي ، زندگي ميكند اما امكانات اين چيست؟ و چگونه از آن امكانات ، براي حل معضلاتش ميتوان استفاده كرد؟ از عهده و توان طرفين نزاع خارج است. البته دورادور روشنفكر ديني – بدون ورود به دنياي سنت و اشراف بر مسائل و راه حلهاي آن – عالم ديني را طعنه ميزند و مخاطب قرار ميدهد كه مشكلات امروز ما نه فقهي است و نه بر فرض فقهي بودن برخي از آنها فقه موجود ميتواند از آنها گره گشايي كند و از آن طرف نيز عالم ديني – بدون ورود به دنياي جديد واشراف بر مسائل و راه حلهاي آن – روشنفكر ديني را تحقير ميكند كه تو از خدا ودين و پيامبر ، فاصله گرفتهاي ومتوجه نيستي كه محور مسائل دنياي جديد ، چيزي جز دوري از معنويت اديان نيست و نه نميداني كه چطور بايد بر اين مسائل، فائق آمد. و خلاصه آنكه هر يك از عالمان و روشنفكران جامعه ما متناسب با دنيايي كه در آن تفكر و تنفس ميكند برطبيعت خود مي تند و آن ديگري را ناصالح و يا حداقل ناكافي براي رشد و هدايت مردم ، تلقي ميكند. و تحليل و ديدگاه وآراء خود را ضروري، براي هدايت جامعه ميداند. ولي به نظر ميرسد جامعه ديني ما كه امروزه ميكوشد با شتاب بيشتري به سوي بهرهبرداري از امكانات علمي و ديني دنياي جديد حركت كند، بيشتر نيازمند كساني است كه نه تنها به دنياي « جديد و سنتي»، «پنجره»گشودهاند بلكه در هر دو دنيا «تنفس» كردهاند و علامت «تنفس » در يك دنيا آن است كه بتواني هم مسائل آن دنيا را خوب بشناسي و هم راهحلهاي موجود و متناسب آن دنيا را كشف نمايي و تازه بعد از اين مرحله است كه اين «حلقه مفقوده» ميان عالم ديني و روشنفكر ( ديني و غير ديني ) بايد به سراغ انجام وظايف خود برود.«علامت اصلي» تنفس كردن در يك دنيا – چه جديد و چه سنتياش – اين است كه چشمان « مشكل ياب» و « مشكل گشا » پيدا نمايي و اگر كسي توانست به چنين چشماني مجهز شود ، معلوم است كه در آن دنيا تنفس كرده است والاّ خير. البته اين اختلافات و تفاوتهاي مبنايي فكري و اجتماعي ميان عالمان ديني و روشنفكران ( ديني وغير ديني) به آن معني نيست كه ايشان هيچ نقطه اشتراكي با يكديگر ندارند . چرا كه حداقل ميان عالم ديني و روشنفكر ديني اين وجوه اشترك موجود است كه فيالمثل هر دو دغدغه دين دارند- گر چه تفسيرشان از دين متفاوت است – هر دو بر روي موضوعات ديني تأمل و تحليل ميكنند ، هردو ميخواهند ، نسبت مردم را با دين و دنياي جديد مشخص كنند. هر دو متون ديني را باز خواني ميكنند. گر چه عالم ديني به واسطه مباني خويش اين كار انجام ميدهد و بر اين بازنگري نام «اجتهاد » ميگذارد و روشنفكر ديني ، بنابر مباني خود چنين فعاليتي را انجام ميدهد و بر آن نام « احيا گري» ميگذارد. اين اشتراكات – كه ميتوان بر فهرست آن افزود – در كنار آن تفاوتهاي مبنايي فكري و اجتماعي – كه قبلاً ذكر شد – موجب شده است كه هر يك از اين دو صنف فكري ، امروزه بتوانند پارهاي از مشكلات و معضلات فكري و ديني و فرهنگي جامعه ديني ما را شناسايي و تا حد امكان پاسخگويي نمايند – و البته سخن از مشكلات فراواني كه توسط ايشان هنوز به راه حلي نرسيده و سخن گفتن از مشكلاتي كه ايشان به سهم خود آفريدهاند فعلاً بماند – اما پر واضح است كه اكنون هيچ يك از اين دو صنف فكري به تنهايي و نه حتي در كنار هم و با يكديگر، تكافوي پاسخگويي به معضلات فكري ،ديني و فرهنگي امروزي ما را نميكنند. چرا كه بسياري از مشكلات ما – كه رو به افزايش نيز هستند- نه اختصاص به دنياي سنتي دارد و نه مخصوص دنياي جديد است بلكه محصول « تداخل دنياي جديد در دنياي سنتي »است و در اين ميان عالم ديني و روشنفكر ديني را نيز نميتوان به يكديگر گره زد تا كاركرد ثالثي از ايشان ناشي شود كه عبارت باشد از حل مشكلات و معضلاتي كه از «جنس در آميختگي دنياي جديد با دنياي سنتي است. بپذيريم يا نپذيريم و توجه داشته باشيم يا خير، اين مشكلات جديد در حال تولد و رو به افزايش ، نه از جنس مشكلات رايج در دنياي جديد است و نه از سنخ مشكلات مطرح در دنياي سنت، بنابراين چنين مشكلاتي ، مشكل گشايان خاص خود را ميطلبد كه اين مشكلگشايان نه از قبيل عالم ديني مرسوم است و نه از صنف روشنفكر – ديني و غير ديني - رايج ، مشكلگشايان همان حلقههاي رابط و مفقود ميان دو دنياي سنتي و جديد هستند كه البته مسئوليت و وظيفه ايشان نيز كاملاً روشن است و همانطور كه قبلاً گفتيم هيچ منعي ندارد كه اين وظيفه يا مسئوليت حلقههاي واسطه مفقود ميان عالم ديني و روشنفكر ديني را يكي از دو صنف عالمان ديني يا روشنفكران ديني انجام دهند اما مشروط به اينكه بتوانند در فضا ودنياي يكديگر تنفس كنند. در اين صورت مي توان اميدوار بود كه بسياري از معضلات كنوني – و رو به رشد –فكري و فرهنگي و ديني ما به سمت حل شدن حركت كنند و بسياري از خصومتها به دوستي تبديل شود وگرنه بايد در انتظار حضور همان حلقههاي واسطه مفقوده و مستقل از صنف عالمان و روشنفكران بود كه چنين وظايف و كاركردي را بر آورده سازند.* منابع: 1- فصلنامهسروش انديشه شماره تابستان 1381 2- اسدي، محمد رضا، دانايي ومعضل دينداري در دنياي جديد، تهران:انديشهامروز ،1383 3- گودرزي، غلامرضا ، دين وروشنفكران مشروطه، تهران اختران 1383. 4- اينترنت باشگاه انديشه
خدايا
خدايا: همواره تو را سپاس ميگزارم كه هر چه در راه تو و در راه پيام تو پيشتر ميروم، بيشتر رنج ميبرم. آنها كه بايد مرا بنوازند، ميزنند؛ آنها كه بايد همگامم باشند، سد راهم ميشوند؛ آنها كه بايد حقشناسي كنند، حقكشي ميكنند؛ آنها كه بايد دستم را بفشارند، سيلي ميزنند؛ آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند، پيش از دشمن حمله ميكنند آنها كه بايد در برابر سمپاشيهاي بيگانه ستايش يا تقويتم كنند،تضعيف و نااميد و متهمم ميكنند، تا در راه تو از تنها پايگاهي كه چشم ياري و پاداش دارم، نوميد شوم، چشم ببندم و رانده شوم و... . خدايا! من ميخواهم تنها اميدم تو شوي و چشم انتظارم تنها به روي تو بازماند و تنها از تو ياري طلبم و تنها از تو پاداش گيرم و در حسابي كه با تو دارم، شريكي وجود نداشته باشد. شهيد دكتر علي شريعتي
زبان كُردي درآينهي تاريخ
زبان، تنها وسيله اظهار خيال نيست، بلكه در نقش بستن خيالها و تصورات در مغز انسان نيز نقش اساسي دارد. زبان پايه و اساس فرهنگ هر ملت است. با نابود شدن آن گويندگان آن زبان نيز ريشهكن خواهند شد. حفاظت از اصالت زبان براي گويندگان آن زبان مايهي بالندگي است .زبان، نگهدار تمدن و فرهنگ هر جامعه است.پس جامعه نيز بايد در نگهداري زبان بكوشد.زبان ملي، مرزهاي وسيعي را در بر ميگيرد.زبان ملي به تك تك افراد تعلق دارد و آيينهي ويژگيها و آداب و رسوم هر ملت است. هر انسان علاقهمندي مي تواند با آموختن زبان هر ملت، از خصوصيات و آداب و رسوم آن ملت آگاه شود.زبان ملي شيرازه ملت خود را مستحكم و از فروپاشي آن جلوگيري ميكند.به همين دليل است كه دشمنان هر ملت قبل از هر چيز به سوي زبان ملي آن ملت نشانه ميروند و در ضعيف كردن و مسخ كردن آن مي كوشند. زبان كُردي امروز بازمانده و تطوّريافتهي زبان باستاني «مادي» است و مردم كُرد، فرزندان وبازماندگان مادها هستند.محلّ سكونت واستقرار قوم ماد و حوزهي جغرافيايي زبان مادي بر اساس تائيد تاريخ و اقرار پژوهشگران ،بخشهاي وسيعي از خاورميانه با نقطهي مركزي مناطقي بوده است كه امروز كردها در آن ساكن هستندو به زبان تحوّل يافته و بازماندهي اجدادي خويش يعني زبان كُردي، با گويشهاي متنوّع آن، تكلّم ميكنند. امّا پژوهشگران زبان چه ميگويند؟ • بعضي از دانشمندان را عقيده چنانست كه گاثهي زرتشت به زبان«مادي» است و نيز برخي برآنند كه زبان كُردي كه يكي از شاخههاي زبان ايراني است از باقيماندههاي زبان مادست.( سبك شناسي بهار،ج1،ص5) • مينورسكي بر اين عقيده است كه تمام لهجههاي بازمانده در زبان كُردي از زبان پايه قديم و نيرومندي نشأت كردهاند و آن زبان مادي است.(مينورسكي، به نقل از كردها ،تركها،عربها ص13،سيسيل جي.ادموندز،ترجمه يونسي) • پروفسور سايس ميگويد: مادها عشاير كُرد بوده و در شرق (يعني غرب ايران امروز) سكونت داشتهاند و سرزمين آنها تاجنوب بحر خزر ادامه داشته و زبان آنها، آريايي و از نژاد خالص آريايي هستند.(كرد و كردستان به نقل از تحفه ناصري، ص19) ازمجموع آراء پژوهشگران، و بر اساس ويژگيهاي معتبر زبان شناسي، اين امر مسلّم ميگردد كه زبان كُردي، يك زبان مستقل و مورد تائيد علم زبان شناسي است و اطلاق عنوان «لهجه» در عرف عامه بر اين زبان كه خود داراي گويشها و گونهها و لهجههاي متعدّدي است ودر حوزهي جغرافيايي وسيعي با دهها ميليون نفر گويشور گسترش دارد ، ناشي از عدم آگاهي به ويژگيها و تعريف زبان از نظر علم زبان شناسي است. موجوديّت امروز زبان كُردي مسألهي يافتن ريشهي قطعي زبانهاي عالم و از آن جمله زبان كُردي از دير باز تا امروز مورد اختلاف عقيدهي پژوهشگران بوده است و ميباشد در حالي كه اصولاً تلاش براي رسيدن به آبشخور و تبار زبانهاي بشر در اين روزگار نه تنها نتيجه بخش نخواهد بود ، بلكه تباه كردن وقت است و اساساً حل اين معمّا بر روند حركت طبيعي و قهري زبان نيز هيچگونه تأثيري مثبت ندارد ، در حالي كه آنچه از نظر علم زبان شناسي مورد انتظار و حائز اهميّت است، بررسي چگونگي وضع موجود زبانهاي عالم است، بنابراين در مورد زبان كُردي نيز صرف نظر ازپيشينهي دور و دراز و تاريخچهي كهن آن، به واقعيّت انكار ناپذير و عيني وملموس اين زبان در روزگار فعلي بايد توجّه نمود كه امروزه روز زبان كًردي با انشعابهاي متنوّع آن بالغ بر چهل ميليون نفر در نقاط مختلف عالم گويشور داردوبه عنوان يكي از زبانهاي فعّال وزنده دنيا، در مجامع و سازمانهاي جهاني شناخته شده و نام آن ثبت گرديده است. امروز مردم كُرد زبان علاوه بر اينكه در غالب نقاط پراكندهاند، به خصوص دربخش وسيعي از خاورميانه كه سرزمين اجدادي و زادگاه آنان است و غالباً به نام كردستان معرفي گرديده است، سكونت دارند؛ در حالي كه بهدليل تأثير عوامل گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و...در چگونگي سخن گفتن آنها تغييراتي به وجود آمده است كه در بدو امر براي شنوندهي غير كرد زبان در شنيدن اين زبانهاي متنوّع، تصوّر چند زبان مختلف حاصل ميشود، امّا اگر ازگويشوران كُرد در هر نقطهي عالم، علي رغم اختلافي كه در سخن گفتن آنها وجود دارد، از نوع زبان آنان سئوال شود، همگي بدون استثناء نوع زبانِ خود را «كُردي» معرّفي ميكنند و اين اشتراك عقيده، روشنترين دليل مبني بر«يكي» بودن آبشخور اصلي شاخههاي متنوّع اين زبان است. البته چنين ادّعايي، تنها منحصر به زبان كُردي نيست و در مورد زبانهاي ديگر چون فارسي، عربي، عربي، انگليسي، روسي، چيني، اسپانيولي و...نيز درست است. در هر صورت زبان كُردي امروز بر اساس مجموعه ويژگيهاي آوايي و دستوري موجود، به عنوان يك زبان مستقل ، واقعيّت داردو در خور مطالعه و پژوهش دقيق علمي است. شاخههاي اصلي زبان كُردي امروز و حوزهي جغرافيايي هر كدام الف- كرمانجي شمالي: اين شاخه داراي گونههاي زير است: جزيرهاي، هكاري، بايزيدي، بوتاني، شمديناني، باديناني. حوزهي جغرافيايي 1- درتركيه: مناطق كردنشين جزيره، دياربكر، ارزرووم، بايزيد، هكاري، ماردين، بتليس، وان، آگري، شمدينان و... 2- در عراق: عقره، دهوك، زاخو، عماديه، سنجار و... 3- در ايران: اورميه، سلماس، ماكو، نقده، برادوست، ترگَوَر، مرگَوَر، كردهاي خراسان. 4- در سوريه: تمام مناطق كردنشين از جمله: قاميشلي، حَسَكه. 5- كردهاي ساكن: ارمنستان، آذربايجان، گرجستان، تركمنستان و... ب-كرمانجي جنوبي(سوراني): اين شاخه داراي گونههاي زير است: مُكرياني، سوراني(بهطور اخص)، اردلاني، جافي. حوزهي جغرافيايي 1- مُكرياني در ايران: مهاباد، بوكان، سردشت، پيرانشهر، نقده، اشنويه. 2- سوراني (بهطور اخص) 2/1- در عراق: سليمانيه، كركوك، اربيل، موصل، رواندوز، چمچمال، شقلاوه، كويه، قلعهديزه. 2/2- در ايران: سقز، بانه، مريوان، تكاب. 3- اردلاني در ايران: سنندج، ديواندره، كامياران، ليلاخ.4- جافي 4/1- در عراق: شهرزور، كركوك، كلار، كفري و... 4/2- در ايران: جوانرود، روانسر، سرپل ذهاب، ثلاث باباجاني ج-كرماشاني_لُري: اين شاخه داراي گونههاي زير است: كرماشاني، لُري، فيلي، لكي، بختياري حوزهي جغراافيايي 1-كرماشاني 1/1- در ايران: كرمانشاه، دالاهو، صحنه، كنگاور، قصرشيرين، هرسين، سنقر، كليايي، اسلامآباد، قروه، بيجار، ايلام، ايوان، آبدانان، مهران، دهلران. 2/1- در عراق: خانقين، مندلي، نواحي بدره و..2- لُري، فيلي، لكي، بختياري در ايران: لُرستان، پشتكوه، بخشي از ايلام و... د- گوراني_ زازايي: اين شاخه داراي گونههاي زير است: گوراني(اورامي)، زازايي. حوزهي جغرافيايي 1-گوراني (اورامي) 1/1- در ايران: اورامان تخت شامل جنوب مريوان، ژاورود. اورامان لهون شامل پاوه، نوسود، نودشه 1/2- در عراق: حلبچه، بياره، تويله، منطقهي زنگنه و كاكهيي در كركوك 2-زازايي: در تركيه: بخشهايي از مناطق: بينگول، ديرسيم، خارپوت، معدن، ارزنجان، دياربكر، اورفا، بتليس. ادبيات مكتوب امروز زبان كُردي امروز در هر كدام از شاخههاي زبان كُردي آثار ادبي و علمي فراواني به وسيلهي اديبان و سخنوران و علمان كُرد تدوين و تأليف وچاپ و منتشر شده و ادبيات و دانش اين زبان را بيشتر از پيش وسعت و غنا بخشيده است. علاوه بر تأليفات جديد، با تلاش و همّت پژوهشگران و محقّقان كُرد بسياري از آثار منظوم و منثور شاعران و علماي متقدّم كُرد زبان نيز از گوشه و كنار جمعآوري و نسبت به چاپ آن اقدام شده است و اين تلاش در حال گسترش است. نكته قابل ذكر اين كه به دليل عواملي تأثيرگذار چون مسايل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي كه در طول ايّام بر ملّت كُرد مانند ديگر ملّتهاي عالم تأثير گذاشته است، آنان نوشتهها و آثار ادبي و علمي خود را به يكي از صورتهاي زير بيان نمودهاند: 1-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم مردم كُرد به زبان كُردي نوشتهاند و مينويسند.2-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم مردم كُرد به زبان غير كُردي نوشتهاند و مينويسند.3-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم ديگر اقوام به زبان كُردي نوشتهاند و مينويسند. 4- كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم ديگر اقوام به زبان غير كُردي نوشتهاند و مينويسند. تحليل كار اين چهار گروه به اجمال چنين است: گروه اوّل ضمن اينكه آثار مكتوب زبان كُردي را گسترش دادهاند، فرهنگ و ادبيّات قوم خود را صرفاً به گويشوران كرد شناساندهاند و ميشناسانند. گروه دوّم ادبيّات و آثار قوم خود را به گويشوران زبان يا زبانهاي ديگر شناساندهاند و ميشناسانند. گروهسوّم ادبيّات و علوم ساير اقوام و ملّتها را به گويشوران كُرد، شناساندهاند و ميشناسانند. گروه چهارم ادبيات و علوم ساير اقوام را به گويشوران همان زبانها شناساندهاند و ميشناسانند. بديهي است كه هر كدام از چهار گونهي ذكر شده ارزش و اعتبار ويژهي خود را دارد و فارغ از دلبستگيهاي مقدّس قومي و ملّي كه در جايگاه خود از مكانتي ممتاز بر خوردار است، در جهان امروز كه به تدريج مرزهاي محدود كننده از ميان ملّتها برچيده ميشود و در پرتو پيشرفتهاي شگفتآور و روزمرّهي تكنولوژي، اين روزگار را «عصر ارتباطات» ناميدهاند و جهان ما به واسطهي همين ارتباطهاي سريع و حيرتآور، در ابعاد متنوّع، به هم پيوند خورده و اصطلاح «دهكدهي جهاني» بر دنياي امروز ما تحقّق عيني و ملموس يافته است؛ و ناشناختهترين مجهولات عالم در كمترين زمان، شناخته ميشود و به جهانيان معرفي ميگردد، ديگر دغدغه خاطري براي پژوهشگر عصر ما باقي نخواهد ماند و او ميتواند در ميدان تحقيق و پژوهش به هر شيوهي ممكن گام بردارد و فرآوردههاي پژوهشي خويش را آنگونه كه براي وي ميسّر است عرضه نمايد. در عين حال شايان ذكر است كه تلاش براي حفظ و نگهداري و تقويت زبان و فرهنگ اقوام و ملّتهاي عالم، مورد تأكيد صاحب نظران است و در تائيد اعتبار علمي اين حركتها ترديدي نيست. پيداست كه آشنايي آحاد يك ملّت به هويّت فرهنگي و زباني خويش، علاوه بر تقويت روحي و رواني، مقدّمه و مبناي جهانشناسي آنان خواهد بود و اصولاً «خودشناسي»اساس «جامعهشناسي» و فراتر از، پايهي«جهانشناسي»است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منابع:1-آواشناسي دستور زبان كردي،دكتر علي رَخزادي، چاپ 1379 2- جهمال نهبهز،زماني يهكگرتووي كوردي، بامبيرگ، ئهلمانيا،1967 3-جهمال رشيد احمد ،لثكؤصينهوهيهكي زمانهواني، وهزارهتي ذؤشنبيري، بهغدا،1988
شايعه و روشهاي مقابله با آن
خلاصهي كتابي با همين نام از غلامعلي افروز با اندكي تغيير به نام خداوند مباني روانشناختي شايعه انسان موجودي اجتماعي است و نيازمند ارتباط اجتماعي ميباشد. تبادل انديشه و احساس، دريافت و ارائهي اطلاعات، اساسيترين عامل بين فردي و شاخص پويايي حيات اجتماعي انسان است. رشد مطلوب شناختي و تحوّل منش اجتماعي انسان در گرو ظرفيت و قابليت وي در چگونگي دريافت و پردازش و ارائه و مبادلهي اطلاعات و توليد انديشهي برتر است. در ارتباطات اجتماعي خواسته يا ناخواسته بخشي از محاورههاي روزانهي ما را شايعات يا چيزهاي ساختگي تشكيل ميدهد. در جوامعي كه فقر اطلاعرساني حاكم باشد شايعات رواج دارد. همچنين در بين جمعيتهايي كه به لحاظ سادگي و زودباوري و تأثيرپذيري آمادگي رواني بيشتري براي دريافت و انتقال شايعه دارند، شايعه رونق بيشتري دارد. اهداف شايعه پراكني ميتوانند موارد مختلفي باشند از جمله: خدشهدار ساختن اعتبار اجتماعي اشخاص يا نهادها و سازمانها و مؤسسات، افزايش اضطراب اجتماعي، كاهش ميزان بهرهوري و توليد و فلج كردن چرخهي اقتصاد، پاشيدن تخم بياعتمادي و تخريب رواني و بدبيني و سستي باورها نسبت به سلامت اشخاص و واقعيتها و پديدههاي مختلف اجتماعي و.... مردمي كه شايعه ميشنوند در مجلس سخني براي گفتن دارند( تازه چه خبر) خصوصاً در بين جوانان، در بين افراد مسنّ شاهد تبادل و انتقال شايعه بدون مقدمه و فيالبداهه هستيم. همه ميخواهند گوي سبقت را از ديگران بربايند. از نظر جامعه شناسان شايعات اغلب اطلاعاتي مبالغهآميز، نادرست و غير منطقي است كه از فرد يا افرادي به فرد يا افرادي ديگر به صورت سلسلهوار منتقل ميشود. شايعه اكثراً بهوسيلهي افراد سادهلوح منتقل ميشود. شايعه چيست؟ شايعه در لغت: شايعه از ريشهي «شاع » به معني پخش كردن گرفته شده است. شايعه در قرآن به «اراجيف» مشهور است «مرجوفون» كساني كه شايعه پخش ميكنند. در فرهنگ دهخدا آمده كه شايعه، خبر بي اصل و اساسي است كه بر سر زبانها ميافتد. شايعه در اصطلاح: شايعه، خبر يا اطلاعات تأييد نشدهاي است كه مورد توجه گروه يا جمعيّت خاصي بوده و براي ايجاد باور نزد ديگران معمولاً از فردي به فرد ديگري به طور شفاهي بدون هيچگونه اطمينان و دليل و مدرك كافي انتقال مييابد. خصوصيات شايعه: شايعه طرح و شيوع خبر بيادعايي است كه همواره هالهاي از شكّ و ترديد آن را پوشانده است. شايعه خط باريكي است بين واقعيت و سراب. شايعه عمدتاً مربوط به وقايع مهم، اشخاص مشهور، مسؤولان، مردم، سازمانها و نهادها است. شايعه موضوع ظاهراً مهمي است كه بدون معلوم بودن صحت و سُقم آن، انتشار مييابد. در موقعيتهاي گذرا پديد آمده و گاهاً شايعات كهنه در موقعيتهاي جديد يا مشابه ظاهر ميگردد. شايعه به قول «تاموتسو شيباتاني» خبر ساختگي است زيرا شايعات عمدتاُ از جمعي علاقمند به اخبار ساختگي سرچشمه ميگيرد. معيار تشخيص شايعه از خبر: معيار تشخيص شايعه از خبر، خرافات از علم، سادهلوحي از بصيرت و... دلايل متقن و شواهد مطمئن است. چون منبع شايعه مبهم است مناسبترين روش تشخيص، پيدا كردن منبع انتشار شايعه است. بستر اصلي شايعه: بستر اصلي شايعه زبان است كه گاهاً از طريق روزنامهها و خبرهاي رسمي نيز درج ميشود. گاه نيز بهوسيلهي راديوها كه در اين صورت از قدرت بيشتري برخوردار خواهد بود . پيشگيري از شايعه: براي پيشگيري از شايعه بايد به اخبارهايي گوش كرد كه همواره در جستجوي دلايل منطقي است چرا كه منبع شايعه نامعين است. همچنين از راههاي پيشگيري ميتوان به افزايش آگاهي اشاره نمود. چگونه شايعات انتشار مييابند؟ در شرايط زير شايعات انتشار مييابد: 1. اهميت خبر 2.ابهام در جامعه 3.نگراني و اضطراب شخصي و اجتماعي 4. استعداد شايعه پذيري: افرادي كه سلامت روان و انديشهي متعادل و خلاق داشته و هنگام مواجه شدن با سخن لغو، بدون تعيير وضعيت رواني و نشان دادن حالات احساسي و هيجاني و تأييد يا تكذيب آني، با تأمل و تأني بهصورت مستقيم و غير مستقيم در پي وارسي شواهد علمي و دلايل منطقي و مدارك بر ميآيند كمتر دچار پذيرش شايعات ميشود. ويژگيهاي افراد شايعه پذير، شايعهگو و شايعهجو: شايعه به صورت موقت بر افراد بعضاً سرآمد، متفكر ، انديشمند و كارگزار جامعه نيز تأثير گذار است. اما افرادي كه اكثراً تحت تأثير شايعات هستند، داراي ويژگيهايي هستند از جمله: سادهلوحي و زود باوري، نا امني و زود برانگيختگي، پرگويي وگزافهگويي، غيبت ديگران، ، دروغگويي، ايستايي شخصيت و عدم اعتماد به نفس، خود توجهي و كژانديشي. انگيزههاي شايعه پردازي: 1. جلب توجه اجتماعي: افرادي كه فاقد مهارتهاي اجتماعي سالم هستند هرگاه خود را منشأ خبري مهم بدانند، از احساس خود مهم بيني برخوردار خواهند شد، لذا شايعه گويي و شايعه سازي را يكي از راههاي جلب اعتماد اجتماعي ميدانند. 2. خوشآينديها و نا خوشاينديها: اگر موضوع شايعه خوشآينديها و نا خوشاينديها و نفسانيات فردي باشد براي مشاهدهي عكسالعمل ديگران و يا تقويت احساس دروني خود، آن احساس را در ملإ عام بدون توجه به صحت و سُقم بازگو ميكند. 3. فرافكني: بعضي تمايلات دروني خود را در قالب شايعه و به صورت نقل قول شخص ثالث اشاعه ميدهد: ميگويند.... فلاني ميگويدو... . 4. كنجكاوي و جستجوگري: بعضي كه شايعه را براي خود مفيد ميدانند در صدد بررسي صحت و سُقم قضيه برميآيند و از ديگران ميپرسند و ناخواسته آن را رواج ميدهند كه در چنين شرايطي صحيح آن است ازمركز رسمي اطلاع رساني يا افرادي كه مستقيماً با آن مورد درگير هستند، سؤال شود. 5. انگيزه دوستيابي و سرگرم كردن دوستان. 6. خصومت آشكار و پنهان. 7. انگيزهي تهديد گرايانه: گاه احزاب ، افراد ، دولتها و ... براي نشان دادن توانمنديها و قدرتها ي غير واقع خود سعي ميكنند با ساخت و پرداخت و انتشار مستقيم و غير مستقيم شايعات جناح رقيب خود را معذب ساخته و روحيهي آنها را تضعيف نمايند. شناخت انگيزهي طراحان شايعه و روشنگريهاي لازم و به موقع ميتواند در خنثي كردن نقشهي رقيب مؤثر باشد. 8. انگيزههاي فريب و انحراف افكار: بعضي از شايعات به قصد انحراف افكار و افراد جامعه از مسير طبيعي تلاش كه به گونهاي مغرضانه بوده و به هدف حمايت از جمع ديگري انتشار مييابد. كه اكثراً از طريق روزنامهها بوده و بسيار خطرناك است. 9. انگيزههاي اصلاحطلبي: گاه در بعضي محلهها ي آسيب پذير جهت اصلاح شايعهاي رواج مييابد. مثلاً در خياباني كه روشنايي ندارد براي وصل روشنايي شايع ميكنند كه دو كودك در تاريكي شب زير ماشين له شدند. فرايند انتشار شايعه: 1. توليد شايعه: شايعه سرچشمهاي دارد ولي چون ماهيت شايعه دهان به دهان گشتن است شناخت منبع فوقالعاده دشوار است. 2. ايجاد حساسيت در افراد مختلف • راه مقابله در اين بند ارزيابي است: معمولاً افراد هنگام مواجه با شايعه آن را مورد ارزيابي قرار ميدهند و با ملاكهاي مورد اعتقاد ميسنجند و آن را تأييد يا رد ميكنند. اگر شايعه از زبان الگوهاي رفتاري شنيده شود معمولاً بدون ارزيابي دقيق زود مورد تأييد قرار ميگيرد و اين معمولاً افراد ساده لوح را فريب ميدهند نه افراد صاحب فكر كه به فكر نشسته و آن را با منطق ارزيابي ميكنند. 3. اشاعه: طبيعيترين روش اشاعهي شايعه تكرار آن به هر طريق ممكن است. انواع شايعات: فراواني شايعات در جوامع مختلف متفاوت است. در جوامع برخوردار شايعات در مورد وضعيت غذا، چگونگي توليد و ... و در جوامعي كه احساس ناامني ميكنند شايعات اجتماعي و سياسي رواج دارد. نمونههايي از شايعات مؤثر: بعضي از شايعات اگر چه با هدف اقتصادي درست شدهاند ولي عواقب اجتماعي و سياسي دشواري را درست ميكنند مثلاً كيفيت چند نوع غذاي اصلي زير سؤال برود مردم علاوه بر احساس ناامني مردم از وضع تغذيهي خود و ضربه زدن به توليد توليد كنندگان، احتمال درست كردن اغتشاشات خياباني نيز وجود دارد. مانند شايعهي مسموم بودن ده نوع از فرآوردههاي غذايي فرانسه در دههي 1970-1980 كه آثار بسيار شومي را بر جاي گذاشت. روشهاي پيشگيري و كنترل شايعات 1. آگاه نگه داشتن مردم نسبت به رويدادهاي اجتماعي، اطلاعرساني سريع و صحيح مگر در موارد استثنايي كه فاش شدن رازي را بهدور از هر مصلحتي در پي داشته باشد. 2. تلاش در جهت زدودن اضطراب و نگراني عمومي مانند رفع بعضي از نگرانيهاي عمومي، نظير دسترسي به مراكز بهداشتي و خدمات درماني، برخورداري از تصويري مثبت و روشن به آيندهي خود و... 3. دانشافزايي عمومي و تعميق بينش مردم: آشنا كردن مردم با شايعه از طريق هنر و فعاليتها ي سينمايي، ترجمه و تأليف و برگزاري كارگاهها ي آموزشي در زمينهي شناساندن ماهيت شايعه و آثار سوء آن و آموزش سادهترين روشها ي ارزيابي و سنجش صحت و سُقم خبرهاي مشكوك و آموزش طريق مقابله به كودكان و ... در پيشگيري بسيار مؤثر است. در مقابل شخص شايعه گو بگوييم آيا ميتوانيد شخصاً صحت آن را ثابت كنيد؟ مستندات شما در ارتباط با اين خبر چيست؟ از كدام منبع شنيدهايد ؟ همهي افراد بايد بدانند كه شايعه يك پديدهي غيرقابل اعتماد است. شايعه اغلب دروغ و بياساس است. هيچ فرد عاقل و هوشياري به شايعه اعتنا ندارد. شايعه ابزار دشمن است. شايعه آفت رشد معنويت است. زمينهساز بيتفاوتي و رفتارهاي نسنجيده است. شايعه مخرب آرامش و شكنندهي چرخ ارزشها و سست كنندهي مصونيتها ي احتماعي است. شايعه مشغوليت بيهودهي ذهن و واماندن از حركتها و رسيدن به مقصدها است. 4. هماهنگي و استمرار در ارائهي اطلاعاتي صحيح: هماهنگي و ثبات در اطلاعرساني و بيان دقيق رويدادها از سوي كارگزاران و منابع مؤثر خبري عامل مؤثري در پيشگيري از شايعه است. وجود سخنگوي پر قدرت، شجاع، صديق، مورد اعتماد و محبوب از نظر مردم در رأس دفاتر ارتباط عمومي و ... براي تصدي اطلاعرساني بسيار مؤثر است. هماهنگي بين ارگانهاي دولتي و غير دولتي نيز نقش مؤثري در اطلاعرساني به موقع دارد. خنثي كردن شايعات أ- بيتوجهي به شايعههاي ضعيف و عدم تكرار شايعه: هرگونه حساسيت به شايعهاي كه هيچ گونه توجيه منطقي ندارد خصوصاً از طرف مسؤولين در قوّت بخشيدن به شايعه نقش زيادي دارد. شايسته است كه در اين مورد توضيح ارائه نگردد. ب- تائيد حقايق: اگر هر شايعهاي متضمن بخشي از حقايق باشد، شايسته است از طرف مسؤولين حقايق موجود مورد تأييد قرار گيرد. بهتر است بدون اشاره به شايعه باشد. مثلاً اگر يكي از مسؤولين به كشور الف جهت شركت در كنفرانس رفته، ولي شايع شده كه فرار كرده است، بايد بدون توجه به شايعه رفتن او را به خارج مورد تأييد قرار داد. ت- وجود تلفن گويا ضروي است: در كارخانهها و شركتها ي بزرگ توليدي جهان خط تلفن به نام تلفن شايعه تدارك ديده شده است تا كاركنان آن شركت به محض شنيدن شايعه يا خبر مهمي بيدرنگ براي ارزيابي با آن تماس بگيرند و با مديران رسمي صحبت كنند. بايد توجه داشت واقعيتها ي ملموسي را كه بالاخره مردم ميدانند نبايد پنهان كرد . ث- صدرو بيانيهي رسمي: بيانيه بايد بسيار كوتاه و سريع و روشن باشد نه داراي حاشيه و ابهام و توجيهبرداري كه خود بر شدت شايعه ميافزايد. بيانيه بايد براي مكان خاص شايعه باشد. مثلاً براي شايعه در دانشگاه بايد نسبت به همانجا بيانيه صادر كرد و ... . صدور به موقع و سريع بيانيههاي مختصر و مفيد و مؤثر و يا ارائهي توضيحات شفاهي متين و جزيل و گيرا در خنثي نمودن شايعات و توطئههاي خبري و تقويت باورهاي مثبت مردم بسيار مؤثر و مفيد خواهد بود ج- برگزاري جلسات حضوري و گفت و شنود صميمي مثلاً در دانشگاهها، دبيرستانها و ... يا در تلويزيون، مكالمهي تلفني و... ح- اقدامات قانوني: اگر منبع شايعه مشخص باشد جهت دفاع از خود و حقوق مردم و زدودن جوّ ناامني بايد اقدام قانوني در ريشهكني منابع آن صورت گيرد. كنترل شايعه در شرايط بحران: ارائهي اطلاعات در شرايط بحران مانند بحران نظامي ، سياسي و... بايد كاملاً كنترل شده باشد. اقدامات زير را در آن شرايط ميتوان انجام داد: 1. تشكيل ستاد ويژهي خبري و كنترل شايعات با شرح وظايف و سؤالهاي روشن و سريع و اقتدار كامل و جامع 2. انتخاب فردي قوي، كارآمد و توانا با قدرت ارزيابي و قضاوت فوقالعاده، آشنا به مباني روانشناختي شايعه، متعهد و مورد وثوق و اعتماد مردم جهت سرپرستي ستاد. 3. تعيين هيأت مشاوران رواني، اجتماعي و فرهنگي، سياسي و نظامي. 4. برقراري ارتباط مؤثر با اقشار مقتدر و جلب حمايتهاي مردمي و ايجاد احساس تعهد و حساسيت هر چه بيشتر در بين گروههاي مختلف به خصوص نسل جوان و سرآمد جامعه نسبت به مصالح ملي و وحدت و يكپارچگي و اقتدار ملت و كارگزاران كشور. 5. استقرار پايگاههاي خبري و اطلاعرساني سراسري و منطقهاي و فراهم نمودن تمهيدات ملاقات ضروري مراجعان يا مسؤولين شناخته شده و مورد وثوق پايگاههاي خبري با ارائه و يا دريافت اطلاعات لازم. 6. تعيين كميتههاي تخصصي بررسي ماهيت شايعات و ميزان آثار اجتماعي نامطلوب در سطح جامعه و انجام پيگيريهاي لازم براي شناسايي منبع يا منابع اصلي توليد و انتشار شايعه. 7. اطلاعرساني صحيح و به موقع به مبلغان ديني و مديران ارشد جامعه و توجيه ايشان نسبت به شرايط خاص جامعه و ضرورت تلاش در پيشگيري از شيوع شايعات مخرّب و آسيبهاي رواني و اجتماعي متأثر از آن. *
ازدواج و ژرف نگري قرآن
پيمان ازدواج مقدسترين و زيباترين پيماني است كه ميان زن و مرد بسته مي شود. هر كسي ممكن است ديدگاه خاصي نسبت به ازدواج داشته باشد يا از زاويه مخصوصي به آن بنگرد. اما ديدگاه قرآن بسيار متفاوت از بقيه است. قرآن زن و شوهر را اين گونه تشبيه ميكند: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ »( 1 ) آنان ( زنها لباس شما هستند و شما ـ مردها لباس آنها هستيد. اين تعبير نهايت ارتباط معنوي زن و مرد را نسبت به هم نشان ميدهد. با كمي دقت متوجه خواهيم شد كه در اين تشبيه نكات بسيار ظريف و دقيقي وجود دارد كه ما به برخي از آنها اشاره ميكنيم: 1 ـ گزينش لباس امري اختياري است. انسانها رنگ و نوع لباس خود را بر ميگزينند. همسرگزيني نيز در فرهنگ اسلامي آزادانه و غيرتحميلي صورت مي گيرد. مرد و زن با انتخاب آگاهانه و آزادانه خويش همسرگزيني مي كنند. 2ـ در انتخاب لباس ، تناسب و هماهنگي از لحاظ سن و سال ، جنسيت ، شغل و موقعيت اجتماعي ، دين ، نژاد ، آب و هواي منطقه اي و . . . توجه مي شود. در ازدواج نيز بايدحتي الامكان علاوه بر موارد فوق به تناسب عقيدتي ، اخلاقي ، مذهبي . .. توجه شود. 3ـ نياز به لباس يكي از ابتدايي ترين ، طبيعي ترين و ناگزيرترين نيازهاي بشري است. نياز به همسر نيز يك نياز طبيعي و حياتي است و همانگونه كه لباس از آفت گرما و سرما ما را حفاظت مي كند ، همسر نيز انسان را از آسيب و گزند لغزش ها و اشتباهات حفظ مي كند. 4ـ لباس زشتي هاي انسان را مي پوشاند ، خداي متعال هم در فلسفه پيدايش لباس فرموده است : « يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِكُمْ »( 2 ) اي فرزندان آدم ! براي پرده پوشي از بدن هاي شما ، لباس را فرود آورديم. انسان نيز عيب لباس را يا پنهان مي كند يا مي شويد يا مي دوزد. بنابراين همانگونه كه ارتباط لباس با ما و ما با لباس عيب پوشانه است ، بايد ارتباط زن و شوهر نيز عيب پوشانه باشد ، نه اينكه هنگام دعوا ضعف هاي همديگر را برملا سازند. 5ـ همانگونه كه انسان با لباس نامناسب احساس شرم و حيا مي كند، افرادي هم كه همسر نامناسب دارند چنين احساسي دارند. پس همانطور كه در انتخاب لباس هاي با ارزش و مناسب دقت زيادي مي كنيم ، بايد در انتخاب همسر مناسب هم دقت بسيار زيادي به خرج داد. 6 ـ همانطور كه پوشيدن لباس آلوده و كثيف عيب است ، داشتن همسر آلوده نيز عيب است. 7 ـ همانگونه كه پوشيدن لباس ارزان عيب نيست ، داشتن همسر فقير نيز عيب نيست. 8 ـ همانطور كه لباس محرم ترين و رازدارترين چيزهاست نسبت به انسان ، همسر نيز بايد بهترين محرم و رازدار زندگي انسان باشد. 9 ـ همانطور كه لباس مناسب ، زينت انسان است و به انسان آبرو مي دهد ، همسر مناسب هم زينت و آبروي انسان محسوب مي شود. 10 ـ همانطور كه لباس در تميز ماندن و ماندگاري نياز به مراقبت دارد ، همسر نيز شديداً نياز به مراقبت و محافظت دارد تا آلوده نشود و يا . . . 11 ـ نگهباني از لباس در محيط پاك ، آسان و در محيط ناپاك بسيار دشوار است. حفظ ارزش هاي انساني و اسلامي همسر نيز در محيط هاي ناسالم بسيار دشوار است. 12 ـ لباس آلوده بدن را آلوده مي كند و بدن آلوده لباس را ، در ميان همسران نيز اگر يكي آلوده و فاسد باشد ، ديگري را مي آلايد. 13 ـ ملازم ترين همراه در زندگي انسان لباس است ، پس همسران نيز بايد هميشه همراه و ملازم يكديگر باشند. 14ـ لباس پوششي است از ديگران نه از خود ، همسر هم لباس و پوششي است از ديگران و نسبت به يكديگر پوشش ظاهري لزومي ندارد وهمچنين عيوب اخلاقي و ضعف ها را نبايد بپوشانيم بلكه مانند آلودگي هاي لباس بايد آنها را بزداييم.*
تربيت مذهبي فرزندان
متن زير با عنوان ، «تربيت مذهبي فرزندان» سخنراني دكتر سروش ميباشد كه با اندكي تلخيص، از روي نوار كاست پياده شده است. بسمالله الرحمن الرحيم ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم بنده خيلي خوشبختم از اينكه فرصت يافتم و در حضور مادران گرامي كه وظيفهي مهم و دشوار تربيت فرزندان را به عهده دارند، در مورد تربيت ديني كه وظيفهي بسيار سنگيني است، سخن بگويم. بحث ما در باب تربيت مذهبي فرزندان است، پارهاي از خانمها گله كردهاند و يا در امر آشنا كردن فرزندانشان با وظايف دينياشان اشكالاتي داشتهاند و مايل بودند كه از اين باب تكليف خودشان را بهتر بدانند. وظايف مذهبي كلاً در دو بخش خلاصه ميشود: 1ـ بخش اعتقادات و اخلاق 2ـ بخش آداب و اعمال . قبل از اينكه من به توضيح مطالب بپردازم، دو نكته را خدمت شما عرض ميكنم: نكتـهي اول اينكه در امر تربيت مذهبي حتماً به خاطر بسپاريد كه تربيت عقيدتي و اخلاقي مهمتر از تربيت عملي و فقهي است. يعني تصور نكنيد اگر فرزند شما نماز ميخواند يا روزه ميگيرد يا غسل و تيمم خودش را ميداند يا بهجا ميآورد، مذهبيتر از وقتي است كه راست بگويد، انصاف به خرج بدهد و پرخوري نكند و در داوري راه افراط نپيمايد. مطمئن باشيد كه پيامبران براي مكارم اخلاق مبعوث شدند و اخلاق صحيح گوهر دينداري است و اگر كسي نماز بخواند و روزه بگيرد و به تمام اين مسايل آگاه باشد، اما آن گوهر دينداري را نداشته باشد، بهرهاي از حقيقت ندارد. به ياد داشته باشيد وقتي ما در باب تربيت مذهبي سخن ميگوييم، نبايد ذهن شما معطوف شود به اين كه چهكار كنيم كه تا فرزندمان خوب ظاهر نماز را رعايت كند، روزه بگيرد، بدونِ چون و چرا از خواب برخيزد، وضو بگيرد، مراعات پاكي و نجسي را بكند. نميگوييم اينها جزء دين نيست، اهميت ندارند، بلكه ميگوييم شما در مقام تربيت اجتماعي، «مهم» را بشناسيد. مبادا آنكه ارزش كمتري دارد برتر بنشانيد و آنكه ارزش بيشتري دارد، پايينتر بنشانيد. به همين دليل هم ممكن است مادراني وجود داشته باشند كه دهها شيوهي اخلاقي پسنديده را در فرزندشان ببينند و آن را به چيزي نگيرند، اما فيالمثل اگر يك بار ديدند كه مراعات پاكي يا نجسي نميكند، يا فلان مسألهي فقهي خودش را نميداند، بر او خشمگين شوند و تصور كنند كه به امر دين سهلانگار ي شده و يا تقيّد ديني كافي ندارد. تقيّد ديني كافي در همهي اين موارد وجود دارد، در عمل به فرايض هم هست، اما آن جنبههاي اخلاقي و عقيدتي صد مرتبه مهمتر است و حساسيت ما نسبت به آن امور بايد خيلي بيشتر باشد، البته اين موارد پايينتر را هم فراموش نكنيم. نكتهي دوم اين است كه در مقام تربيت، مربي بايد بر خودش سختتر بگيرد تا به متربي. يعني اگر ميگوييم كه فرزندان را بايد تربيت مذهبي كرد، در واقع به زبان ديگر ميگوييم كه مادران و پدران بايد خودشان را تربيت مذهبي بكنند. اگر ميگوييم كه فرزند را بايد چنان بار آورد كه رعايت آداب ديني داشته باشد، نماز را به وقت بخواند، حلال را از حرام تشخيص دهد، پاك را از نجس تميز دهد و به عبادات اهميت بدهد، معنايش اين است كه پدران و مادران بايد به فرايض اهميت بدهند. در غير اين صورت امكان ندارد كه فرزندانشان ملتزم و عامل به احكام ديني بار بيايند و توقعشان برآورده شود. پس در مقام تربيت مذهبي، شخص مربي اول بايد خودش را تربيت كند و بداند كه با تربيت خود قطعاً آثار و لوازمي پديد خواهد آمد و فرزندان او هم تحت تأثير قرار خواهند گرفت،چه بخواهد، چه نخواهد. اين دو نكته مهمترين نكاتي هستند كه در سراسر اين بحث بايد به ياد داشته باشيد زيرا مقدمهي بحث بودند. باب آداب و اعمال : فرزندان شما كه در سنين دبستان و راهنمايي هستند، نبايد بلافاصله با رسالههاي عمليه آشنا شوند. قرار دادن رسالههاي عمليه فقهي در اختيار فرزندان در اين سنين، چندان مفيد نيست. زيرا اولاً آنها به مسايل محدودي در اين زمينه احتياج دارند، چه پسر باشند، چه دختر، فرق نميكند. عمدتاً مسايل آنها مربوط به نماز يا روزه است، چون آنها نه تاجرند كه اهل معاملات باشند، نه ميخواهند ملكي را وقف كنند، نه ميخواهند خريد و فروش بكنند، نه رهن ميدهند و نه جعاله، پس به اين مسايل احتياج ندارند. اگر اندكي دربارهي وضو و غسل و تيمم و نجسي و پاكي اشيا بدانند، كافي است. لذا لازم نيست كه براي اين مسايل به رسالههاي عمليه مراجعه كنند، رسالههاي عمليه چهرهي عبوسي دارند و من به شما توصيه ميكنم كه در ابتدا هرگز دين را از راه اين چهرههاي عبوس به فرزندانتان معرفي نكنيد. رسالههاي عمليه حتي براي بزرگترها هم معني روشن خودشان را آشكار نميكنند، چه برسد به نوجواني كه تازه ميخواهد با مسايل ديني آشنا شود. شما و شوهرانتان ميتوانيد نياز آنها را در اين مسايل برآورده كنيد. رجوع كردن به رساله و امثال اينها را براي سنين بالاتر بگذاريد كه خودشان ميتوانند از رساله استفاده كنند. پارهاي از فروع و مسايل جزئي در رسالههاي عمليه نوشته شده كه وقوف بر آنها شايد خيلي مفيد و جالب نباشد يا احياناً شما رابا سؤالاتي روربهرو كند كه توضيح دادنش براي شما هم مشكل باشد، پس سختگيري در اين زمينه اصلاً ضرورت ندارد. تكليف يك نوجوان 12ـ10 ساله به همان اندازه اي است كه مسايل را ميفهمد. مطلب دوم: همچنانكه ميدانيد نوجوان در آغاز كودكي و جواني خودش بيش از هر چيزي اهل تقليد است تا اهل تعقل؛ بنابراين دربارهي مسايل و آداب ديني هيچ وقت سعي نكنيد كه فرزندانتان را دچار مباحثه كنيد و بكوشيد كه به گزاف براي آنها استدلال كنيد كه نماز را بايد اينطور خواند چون فلان خاصيت دارد؛ در اين زمينهها آدم يك وقتي به گزافهگويي ميافتد. تلويزيون ما، راديوي ما گاهي در اين زمينه بدآموزي دارند، شما سعي كنيد از آنها ياد نگيريد يكي از روحانيون توي تلويزيون سخنراني ميكرد، ميگفت: ما رو به كعبه نماز ميخوانيم چون اميرالمومنين در آنجا متولد شده است ؛ اين ها دليل نيست، اينها حرف ياوه است و بعدش هم كه اين فرزند شما بزرگ شد و به نادرستي اين چنين استدلالي پيبرد، گمان نكنيد كه ايمان او افزوده خواهد شد، نه ، هرگز!! بلكه مفت و مجاني ايمانش را هم از دست خواهد داد ، صرفاً به دليل اينكه يك دليل ناصواب و نااستواري را به او تحويل دادهاند. بنابراين لازم نيست كه در آن مقام براي كسي استدلال بشود. كودكان و نوجوانان بيش از هر چيزي در اين دوران مقلد هستند، اگر ببينند كه در خانه و مدرسهي آنها آداب ديني با جديت تمام مورد عمل قرار ميگيرد و پدران و مادرانشان رعايت ميكنند، حتماً آنها هم رعايت خواهند كرد. اگر در شما جديت وجود نداشته باشد و چيزي را به شوخي بگيريد، فرزندتان هم جدي نخواهند گرفت . پس جدي گرفتن آداب و اعمال ديني از طرف شما ، مساوي است با جدي گرفتن و رعايت آنها از طرف فرزندانتان. نكتهي ديگري كه در اين باب ميخواهم به سمع شما برسانم، اين است كه معني سهلانگاري در اعمال ديني را هم بايد مورد توجه قرار بدهيد . كسي را ميشود سهلانگار گفت كه مهم بودن و جدي بودن چيزي را درك كرده باشد اما مطابق اهميتي كه آن مطلب دارد، به آن عمل نكند. ولي اگر كسي اهميت چيزي را به اندازه ادراكش دريافت و به اندازهي همان دريافت ناقصاش عمل كرد، او را سهلانگار نميتوان خواند. ملاحظه كنيد يك نوجوان 10، 12 يا 15 ساله حداكثر چه دركي از خدا دارد، چه دركي از تكليف دارد، چه دركي از طاعت و فريضه دارد. شما هرگز از او انتظار نداشته باشيد كه يك درك عميق از خدا و از تكليف كند. او هيچوقت جدي بودن مسأله را به اندازهي يك آدم چهل يا پنجاه ساله درك نميكند، لذا براي او اين مسايل سهل است و اگر در عمل تساهل يا تكامل ميبينيد، نامش را سهلانگاري نگذاريد، چون او به مقتضي دانش و دريافت خودش عمل ميكند و همان مقدار براي او مقبول است . پا به پاي بالا رفتن درك او و دريافت او، جدي گرفتن كار هم بيشتر و بهتر خواهد شد. شما فراموش نكنيد كه با كساني روبهرو هستيد كه در مقام رشد تدريجياند: يعني خردهخرده بزرگ ميشوند و خردهخرده به اهميت امور، خواه در زندگي عادي و خواه در مسايل مذهبي، وقوف پيدا ميكنند. اين آگاهي يافتن تدريجي، جدي گرفتن عمل تدريجي را هم به دنبال خواهد آورد. ما در رسالههاي عملي ميدانيم كه دختر 9 ساله بالغ ميشود اما شما بهتر از بنده ميدانيد كه هيچ دختر 9 يا 10 سالهاي تصور درستي از دين ندارد، تصور درستي از خدا، از رسول، از وحي، از طاعت، از عصيان و از هيچكدام از اينها ندارد. هيچ وقت نبايد توقع داشت كه يك دختر 12 يا 10 سالهاي كه مكلف است، همانطور به فرايض اهتمام بورزد كه مادر او كه مثلاً 40 ـ 30 ساله است؛ اين توقع جداً توقع بيجايي است. از او در حدّ خودِ او بايد توقع داشت ، به اندازهي ساير شئون زندگياش كه به آنها اهميت ميدهد يا به آنها اهتمام ميورزد، در مسايل و فرائض ديني هم همانطور ممكن است يك بار هم نماز را ترك كند، ممكن است يك بار يواشكي روزهاش را بخورد ، هيچ اشكالي ندارد با او سختگيري نميتوان كرد. بايد او را آزاد گذاشت تا تدريجاً در اين امور هم رشد كند و اهميت مسأله را آنچنان كه بايد، درك بكند. در پسران هم همينطور است. چه بسا پسرها از اين حيث رشد عقلانيشان از نظر درك فرايض و وظايف از دخترها هم كمتر است. بنابراين با آنها هم نبايد زياد سختگيريكرد، درك اينكه خدا از ما چه خواسته است و اگر انجام بدهيم چه ميشود، اگر انجام ندهيم چه ميشود، ديني بودن يعني چه؟ اين درخور يك كودك 10 تا 12 ساله نيستو شما از او چنين انتظاري نداشته باشيد. خوب ما از بحث آداب و اعمال ميگذريم ، من اميدوارم كه مشكلي بيش از اين در اين زمينه وجود نداشته باشد. و شما بارتان از اين حيث سبك باشد. فرزندي داريد كه تحت سرپرستي شماست، اگر شما و شوهرانتان اين مسايل را رعايت كنيد، آنها نيز كم و بيش رعايت ميكنند. با توجه به اينكه گوهر دينداري در جاي ديگر است و حساسيت را به آنجا بايد معطوف كرد، همين مقداري كه از فرزندانتان ميبينيد و عمل ميكند، بايد راضي باشيد. اگر كسي فرزند بزرگتري دارد كه به سن بلوغ رسيده و احياناً از انجام وظايف مذهبي طفره ميرود يا اينكه كاهلي ميورزد، تكليف پدر و مادر در حد امر به معروف است و بيشتر از اين وظايف نبايد با فرزندش سختگيري بكند. مسايل تربيتي بيشتر از همهچيز صبوري ميطلبد. اگر كسي تصور كند بدون صبوري ميتواند در اين مسير موفق شود، اشتباه كرده است. امر به معروف و نهي از منكر مراتبي دارد اما بالاترين و مهمترين مرتبهاش، مرتبهي دعوت به خير است و آشنا كردن شخص به امر نيكو و البته بايد با او همراهي كرد و سخنان او را شنيد تا معلوم شود كه چرا به آن مسيري كه بايد، نميرود. اين نكته را نبايد فراموش كرد كه در تربيت ديني خيلي دير نوبت به خشونت ميرسد و شايد هم هيچوقت لازم نباشد كه طفلي يا نوجواني را از طريق خشونت وادار به انجام فرايض مذهبي كرد. چنين چيزي را تقريباً در مخيلهي خودتان نياوريد و هميشه با آب لطف اين نوع بيماريها را درمان كنيد و شستوشو دهيد. از مسايل مربوط به آداب و فرايض علمي كه بگذريم، به مسايل عقيدتي و اخلاقي ميرسيم كه در آنجا هم نكتههاي زيادي هست كه بايد محضر خانمها عرض كنم. روايتي داريم از پيامبر (ص) كه ميفرمايند: خداوند همانطور كه دوست دارد به فرمانهاي او و به واجبات او عمل كنند، دوست دارد كه اگر در جايي رخصتهايي هم داده است، آنها را انجام داد. يعني اگر جايي را باز گذاشته و تنگ نگرفته و آزادي داده، بندگانش آن آزاديها را هم محترم بشمارند و به آنها هم عمل كنند و در آنجاها به خودشان سخت نگيرند، اگر جايي هم فرمان داده است و طاعتي را جداً از آدمي خواسته است، آنجا را هم بايد جدي بگيرند و عمل كنند. بنابراين هر دو منطقه، منطقهي محبوب خداوند است، هم آزاد ماندن در عرصهي آزاديها و هم سختگرفتن برخود و فرمان بردن در عرصهي فرمان برداريها. اين را به منزلهي تكلميل آن سخن پيشينم عرض ميكنم كه اگر جايي براي كسي رخصتي و آزاديي داده شده است، شما آن آزادي را هم به رسميت بشناسيد، مبادا چنان باشد كه بيجا بر كسي يا برخودتان يا برديگران سخت بگيريد و گمان كنيد كه سخت گرفتن مقتضي دينداري است. مقتضي دين و دينداري اين است كه در مقام سختگيري، سختگيري كنيم و در مقام آزادي آزاد بگذاريم. اما دربارهي عقايد و مسايل اخلاقي ميتوان اينطور مثال زد: شما چاهاي آرتزين را از تحصيلات دوران دبيرستان به ياد داريد. چاهايي هستند كه منابعشان مرتفع است يعني نقطهاي كه آب آنجا بيرون ميآيد، احتمالاً ارتفاعش از منبع كمتر است لذا اين آب وقتي كه ظاهر ميشود، فواره ميزند و ارتفاع آب تا همان سطح منبع آب ميرسد، اما بالاتر نميرود. شاهد سخن من اينجاست، چاه آرتزين آب را بالا ميفرستد، اما نه بالاتر از ارتفاع خود منبع؛ من اين را به شما عرض كنم كه شما فرزندانتان را ميتوانيد فوارهآسا بالا بفرستيد، اما از ارتفاع منبع كه خودتان باشيد، هيچوقت بالاتر نخواهند رفت. بنابراين اگر ميخواهيد كه آنها بالاتر بروند، اين منبع را مرتفعتر كنيد، يعني خودتان بالاتر برويد. اين مفاد همان سخن نخستين است كه عرض كردم مربي پيش از آنكه روي متربي كار كند، بايد روي خودش كار كند، آنوقت از او فوران خواهد كرد، علم و اخلاق و حكمت از او سيلان و ريزش خواهد كرد و آن شخص تحت تربيت را كاملاً سيراب خواهد كرد. اين مهمترين نكتهاي است كه در امر تربيت مخصوصاً اخلاقي و عقيدتي بايد در نظر داشت. پدر يا مادري كه حرص ميورزند، بچههايشان را بد تربيت ميكنند. پدري و مادري كه بيجهت در امور داوري ميكنند، يا راجع به مسألهاي كه نميدانند بيخودي قضاوت ميكنند، روي بچههايشان تأثير منفي ميگذارند. تصور نكنيد اين از چشم فرزندانتان دور ميماند. تربيت اخلاقي همين است، چيز ديگري نيست. تربيت اخلاقي اين نيست كه شما كلاس بگذاريد بچههايتان را صدا بكنيد تخته بگذاريد و گچ بياوريد و به شيوهاي رسمي و معلموار به بچههايتان روايت بگوييد، شعر بگوييد، حديث يا مباحث اخلاقي بگوييد، اينها همان تربيت اخلاقي است. فراموش نكنيم كه اخلاق و عقيده گوهر ديندارياند. بچهاي كه دارد ميبيند پدر و مادرش راحت دروغ ميگويند، تربيت اخلاقي نميشود، وقتي ميبيند پشت سر مردم حرف ميزنند، بيانصافانه دارند داوري ميكنند، در مسايلي كه مربوط به آنها نيست دخالت ميكنند، همانطور كه ما فراوان ديدهايم، وقتي كه ميبيند مسألهاي را درست نميدانند ولي بيخود ميخواهند جواب بدهند، حاضر نيست بگويد نميدانم ، به يك ترتيبي وقتي كه ميخواهد سر بچهاش را شيره بمالد، همهي اينها تربيت اخلاقي است و اگر شما چهرهي ديندارانه به خودتان گرفته باشيد، اسمش هم ميشود تربيت ديني. يكوقت پدر يك جوان دانشگاهي به من زنگ زد و گفت: فلاني! من بچهام را از تو ميخواهم. گفتم چي شده؟ گفت: بچهي من تا همين يك سال پيش جمعه ميرفت، ديندار بود، جنگ ميرفت ولي امسال به من گفته ما را سحر بيدار نكن؛ ديگر روزه نميگيرد، نماز نميخواند اينها را كنار گذاشته. اين پدر گريه ميكرد و ميگفت: ميخواهم تو با بچهام صحبت كني. گفتم: بگو پيش من بيايد. پسرش آمد و صحبت كرديم، حالا همهي مسايلش را كاري ندارم فقط اين نكته را ميخواهم بگويم، او جوان فهميدهاي بود ، دانشگاهي بود، كسي نبود كه بشود با او سخنان خام گفت: آخرش به من گفت: فلاني! اين حرفها را كه ميزني همه مال توست، ولي فلان و فلان را كه من ميشناسم و آنها دين را به من ياد دادهاند و من دين را از چشم آنها ميبينم، به چيزهايي كه ميگويند عمل نميكنند، به همين دليل من هم همين راه را ميروم. شما هم هرچي دلت مي خواهد براي خودت بگو. قصه از اين قرار است؛ اگر كسي عليالخصوص چهرهي ديني به خود گرفته باشد و بعد كردار و رفتاري نادرست از او سر بزند، تربيت اخلاقي فرزندان او سامان خواهد، حالا اگر كلاس هم بگذارد و روايت هم بخواند و حديث و آيهي قرآن هم بگويد، اينها همه مصنوعي است. آنچه در عمل محقق ميشود همان است. پيغمبر فرمودند: چيزي كه پيش از هر چيزي آدميان را به جهنم ميبرد، زبان است. اين يادتان باشد كه: «هل يكبوا الناس علي مناخرهم إلاّ حصائد السنتهم». اين سخن پيامبر است كه مگر چيزي غير از زبان، مردم را به جهنم ميبرد؟ ما بيش از هر چيزي مبتلا به آفات زبان هستيم. در طول روز ما بيش از هركاري حرف ميزنيم و اين كار را چون زياد انجام ميدهيم بايد حدس بزنيم كه لغزشهايي كه در اثر اين كار به او مبتلا ميشويم، بيش از هر لغزش ديگري است . خوب وقتي اين زبان اين قدر مهم است، اگر بتوانيد آن را به درستي كنترل كنيد، بدانيد كجا چي بگوييد و كجا چي نگوييد، مطمئن باشيد كه تربيت اخلاق فرزند شما 90% تضمين شده است. مطمئن باشيد اگر خودتان نتوانيد زبانتان را كنترل كنيد، هرگز بچهاتان تربيت اخلاقي و ديني مناسبي پيدا نميكند. وقتي من ميگويم تربيت اخلاقي فكر نكنيد يعني خوش برخورد باشد و تعارف و تواضع كنيد؛ نه منظورمان همان خلقيات ديني و ارزشهاي ديني است كه بايد پيدا بكند. مطمئن باشيد اگر شما زبانتان در اختيارتان نباشد اهل جهنمايد. بزرگان ما ميگفتند. كه هيچ چيزي براي حبس سزاوارتر از زبان نيست. يعني براي زنداني كردن چيزي شايستهتر از زبان نيست. مهمترين جايي كه بايد تربيت اخلاقي در آن تجلي كند، زبان آدمي است. شما ببينيد آدم به وسيلهي زبان دروغ ميگويد، غيبت ميكند، لعن ميكند، فحش ميدهد، بدگويي ميكند، داوري بيانصافانه و نابجا ميكند، دخالت بيجا ميكند ، فضولي ميكند، حرف زايد ميزند و... همهي اين چيزها به وسيلهي زبان صورت ميگيرند، پس همين يكي اگر كنترل شود، بنده به شما عرض ميكنم كه 90% تربيت اخلاقي ديني فرزند شما تضمين شده است. خوش دل نباشيد فقط به اينكه بچهي شما خوب وضو ميگيرد يا دستش را خوب آب ميكشد؛ اينها خوب است ولي واقعاً مهم نيست. پيغمبر اسلام نفرمودند كه من مبعوث شدم به خاطر اينكه مردم دستشان را خوب آب بكشند يا وقتي مرده را توي قبر مي گذارند اين جوري كفن كنند. اينها آداب فرعي است، اگر فقيهي برود، مجتهدي بيايد اينها عوض ميشود. يك كسي ميگويد اين پاك است، مجتهدي ديگر ممكن است بگويد نجس است. پيغمبر فرمود آن چيزي كه بيش از هر چيزي مردم را به جهنم ميبرد، زبان است و زبان شايستهترين چيز است براي زنداني كردن. اگر شما در اين امر موفق شديد، بدانيد كه توفيقتان در امر تربيت مذهبي بسيار زياد است. اين مطلب اول كه: پس از اين ارتفاع منبع چاه آرتزين خود را بالا ببريد، آنوقت اين آبي كه فوران ميكند، تا ارتفاع بالا ميرود. البته اين فقط به خاطر تربيت فرزندان نيست، بهخاطر خود آدم هم هست. بالاخره خود ما معتقد به معاد و رستاخيز هستيم، فرزندمان به كنار، فرض كنيم كه كسي فرزندي ندارد، يعني نبايد زبانش را حفظ بكند؟ حالا كاري به فرزند و تربيت فرزند نداريم، اين براي خود ما مهم است. خوب حفظ زبان آدم را از بيشتر گناهان محفوظ ميكند و تست بسيار خوبي است براي افراد، تا معلوم شود كه روي خودشان كار كردهاند يا خير؟ زمام اختيار خودشان را در دست دارند يا ندارند؟ آدمهاي تربيت شدهاي هستند يا نيستند. اميرالمؤمنين وقتي كه ميخواستند در مورد ائمه يك توصيفي بدهند، مستقيماً رفتند سرزبان. گفتند: ائمه صفت مشخصشان اين است كه اگر حرف بزنند، راست ميگويند، اگر هم ساكت بنشينند نه به دليل اين است كه ديگري ساكتشان كرده، بلكه خودشان ميدانند كه بايد ساكت باشند. بعضيها اينقدر ميگويند تا كسي دهانشان را ببندد يا كسي ساكتشان كند. چرا بايد اين طوري باشد؟ آدم بايد خودش از درون به خودش فرمان بدهد كه كجا بگو، كجا نگو. توجه ميكنيد! اين را بدانيد كه فرزندتان شما را درك ميكند. پسري وقتي ميخواست پدرش را توصيف كند - اين مطلب براي من خيلي جالب بود– ميگفت: پدر من خيلي در سخن گفتن محتاط است، خيلي كم حرف ميزند، خيلي حواسش جمع است كه چي بگويد و چي نگويد. نه از باب زرنگي، بلكه درست بهجا سخن گفتن را ميداند. اين را او خوب فهميده بود در حالي كه پدرش غافل بود از اين كه پسر چهطور از او عكسبرداري كرده. بقيهي خلقيات مهم همينطور. منتها چون بيشترين كاري كه ما ميكنيم سخن گفتن است، شما وعده ميدهيد، پند ميدهيد، حرف ميزنيد و بالاخره هزار كار با اين زبان انجام ميدهيد، اين زبان خيلي نقش مهمي دارد ، اگر شما بتوانيد اين زبان را كنترل كنيد، كار بسيار بزرگي انجام دادهايد. من به شما توصيه ميكنم كه حتماً كتاب كيمياي سعادت را مطالعه كنيد. حتي اگر نتوانستيد هر دو جلدش را بخوانيد، حداقل آن قسمتي را كه مربوط به آفات زبان است،بخوانيد. در مسألهي تربيت اخلاقي، معاشرت بسيار مهم است. فرزندانتان را با كساني معاشر كنيد كه سلامت نفس دارند. مولوي حرف خوبي دارد، ميگويد: ميرود از سينهها در سينهها از ره پنهان صلاح و كينهها نيكي و بدي، كينهها و محبتها به شيوهاي از سينهها به سينهها منتقل ميشود، خودشان هم نميفهمند كه چه ميشود؟ مثل اينكه يك انسان ناپاك يك ميدان مغناطيسي دارد و ناپاكيهاي خودش را در ديگري ميدمد. گمان نكنيد كه اين ناپاكيها فقط در اثر گفتار ظاهر ميشوند، خير! همينهمراهي ، همين بودن ، همين يك جا با هم بازي كردن، اين خودش رفته رفته تأثير را پديد خواهد آورد. به معاشرات خيلي اهميت بدهيد. داستان خيلي زيبايي در مثنوي داريم: مادري نزد اميرالمومنين آمدند و گفتند: آقا بچهام رفته لب بام ايستاده، اگر بروم بگيرمش، ميترسم فرار كند و بيفتد پايين، اگر نروم ممكن است خودش برود و از بالا بيفتد. حضرت علي گفتند: برو يك بچهي ديگر را ببر پشتبام، بچهي شما نزد او خواهد آمد. حال اگر شما بخواهيد يك سري صفات خوب را در فرزندتان به وجود بياوريد، بايد او را با يكي از همسن و سالهايش كه انسان درستي هست، دوست كنيد. همهي كارها را نبايد پدر و مادر انجام بدهند؛ بالاخره مادر و پدر يك نسل از بچهشان دورند. يك نسل فاصله دارند. حتماً بايد از ديگران كمك گرفت، عليالخصوص در مسايلي كه با روحيات سر و كار داريم. وقتي دو نفر تناسب روحي دارند، اگر كنار هم قرار بگيرند، همان گفت و شنودشان ، همان معاشرتشان اين تفاهم را به عمل خواهد آورد و خواه ناخواه از يكديگر بهره خواهند برد، علي الخصوص روحهاي پاك. شما ممكن است توي اقوام و خويشاوندانتان يا نزديكان و همسايگانتان كساني را بيابيد كه احساس ميكنيد از سلامت فطري برخوردارند. به قول مولوي :« بعضيها زميننكنده ، چاه نكنده آبي برايشان ميجوشد، اما بعضيها بايد بكنند و عرق بريزند تا بالاخره يك قطره آبي يك جرعه آبي به دست بياورند. آدمها دو جورند. بعضيها هستند كه خيلي بايد برايشان كار كرد و زحمت كشيد تا مستقيم بشوند، صاف بشوند، بعضيها هم از همان بدو خلقت پاكي ذاتي دارند، سلامت فطري دارند. آدمهاي شفاف و درخشاني هستند و اينها را ميشود تشخيص داد . هر جا اينها را پيدا كرديد، از كوچك و بزرگ، حتماً باب معاشرت را با آنها باز كنيد. اينها يك گنج هستند اينها يك خزانه هستند، به ما خيلي بهره ميرسانند، خيلي خيلي بهره ميرسانند. همهي آنها مصاديق بخشش بيعلت و بيتوقع خداوند هستند : « هم چو حق بيعلت و بيرشوتند». به قول مولوي: اينها بدون اينكه ذرهاي خودشان زحمت بكشند يا ذرهاي از شما انتظار مزد و اجرت داشته باشند، پاكيشان را خرج ميكنند. بيدريغ ميريزند . در تربيت اخلاقي هيچچيزي مهمتر از معاشرت نيست . تمام آنچه را كه مربيان اخلاق به شما ميگويند يك طرف ، مصاحبت با يك انسان پاك هم يك طرف. ميدانيد. مثل چه چيزي ميماند؟ آقاي مطهري –خدا رحمتشان كند- يك مثال بسيار بسيار رسايي در اين باب ميزدند، ميگفتند كه: يك وقت است كه برادهي آهن ميريزد توي خاك، شما ميخواهيد ذرات خاك را از برادهي آهن جدا كنيد. درست است كار پرمشقتي است، مينشينيد، ذرهبين ميآوريد و دانهدانه با انبر و يا دست يا با ناخن اين ذرات آهن را از ذرات خاك جدا ميكنيد. اين كار بسيار پر مشقت است حالا معلوم نيست كه تماماً موفق بشويد يا نشويد. خسته هم ميشويد و وسط كار ول ميكنيد. ولي يك راه ديگر وجود دارد كه هيچ مشقتي ندارد و كار را هم به خوبي به پايان ميرسانيد. آن راه چيست؟ آوردن يك آهنربا، آن را يك دقيقه ميان خاك بگردانيد، تمام ذرات آهن را براي شما گزينش ميكند. خاكها يك طرف، آهنها يك طرف. آن روحهاي پاك مثل آهنرباها هستند. اين موعظههاي اخلاقي، آن جدا كردن با دست و ناخن و ذرهبين است، مؤثر است ، اما اين كجا و تأثير آنها كجا؟ گر به تنهايي تو ناهيدي شوي زير ظل يار خورشيدي شوي كان كه در خلوت نظر دوختند آخر آن را همه يار آموختند خلوت از اغيار ميبايد، ني زيار پوستين بهر دي آمد ، ني بهار به ما گفتند كناره بگير، دوري بگزين، امّا از بدان گفتند نه از نيكان، اگر گفتند پالتو نپوش توي تابستان گفتند نه توي زمستان. هر حكم مال يك جايي است: پوستين بهر ديآمد ني بهار خلوت از اغيار بايد ني زيار . اگر به تنهايي تو يك ناهيد شوي، بدان كه در كنار يك دوست پاك خورشيدي ميشوي. يعني صد مرتبه درخشندگي تو بيشتر ميشود. همانقدر كه شما حساس هستيد بچهتان با افراد بد رفت و آمد نكند، كه واقعاً هم بايد حساس باشيد، همانقدر هم حساس باشيد كه با افراد خوب رفت و آمد كند. حتماً اين كار را بكنيد، ولو پيشش بنشيند، ولو يك بازي مختصر بكند، ولو هيچي نگويد، بسيار مؤثر است. اهميتي كه شما به مسايل ميدهيد نزد فرزندانتان منعكس ميشود. فرزند شما ميفهمد كه شما به آب و آبكشي بيشتر اهميت ميدهيد و يا به راست و دروغ گفتن. اين بالاخره معلوم ميشود، شما كه نميتوانيد مخفياش كنيد. اهميت مسأله را بيشتر براي خودتان روشن كنيد تا در او منعكس شود و از رفتار شما نسخهبرداري شود و الگو برداري شود. مواعظ شما، توضيحات شما، توضيحات مدرسهها، همهي اينها فرعي است: اگر اين زمينهي قبلي نباشد، براي آنها سودي نخواهد بخشيد. هم چنين داستانها در تربيت اخلاقي -همانطور كه بزرگان گفتهاند- نقش بزرگي دارند، البته داستانهاي كودكانهي خيليقوي در كشور وجود ندارد ولي بر روي آن كار كنيد، جستوجو كنيد، مدرسه هم معرفي ميكند، خودتان هم از اهلش سؤال بكنيد. خيلي از نكتهها را از طريق همين داستانها ميتوانيد به فرزندانتان بياموزيد. رمان خواندن بسيار مفيد است. من نميدانم خانمهايي كه اينجا هستند خودشان چهقدر انس دارند با خواندن رُمان و داستان و كتابهاي تاريخي، و چهقدر تلاش ميكنند كه فرزندانشان را از اين حيث آشنا كنند ولي من توصيه ميكنم هم خودتان مطالعه كنيد و هم فرزندانتان را به اين كار عادت دهيد. نكتهي مهم ديگري كه شما بايد بدانيد و به آن بسيار توجه كنيد، اين است كه اگر جواب سؤالي را در زمينهي عقيدتي ندانستيد بچهتان از شما پرسيد، هيچوقت جواب ندهيد، اين يكي از شروط ايمان است كه كسي تظاهر نكند به اينكه چيزي را ميداند، در حاليكه نميداند. سر بچههايتان را در اين باب شيره نماليد، هيچوقت و هيچجا شيره نماليد، عليالخصوص در اين مسايل. اين را زرنگي ندانيد، اين زيركي نيست، اين يك نوع زرنگي است كه اثر معكوس دارد، من اين را به معلمهايي هم كه سر كلاس معارف ميرفتند، گفتم كه شما نبايد وقتي دانشآموزي يا دانشجويي سؤالي را ميپرسد ، برايش فيالمجلس يك سرهمبندي بكنيد و دهن او را ببنديد. خوب او هم شاگرد است و در مقابل شما كه يك معلم هستيد زياد اصرار نميكند، يك بلهاي ميگويد و مينشيند ولي تمام نميشود و يادش نميرود، اين توي ذهنش ميماند. اين دانشآموز يا دانشجو بزرگ ميشود و كمكم ميفهمد و ياد ميگيرد و اين جواب شما را ميسنجد و بعد ميفهمد كه كجا با او بد معامله كردهاند، به او كم فروختهاند، خوب آدم وقتي چيزي را نميفهمد بايد نوجوان را راهنمايي كند. كي گفته هر سؤالي كه از ما پرسيدند فيالمجلس جواب بدهيم. اين چه اصليه؟ آدم بايد براي خودش يك اصلي بگذارد كه اگر سؤالي از من كردند آنروز شايد من نتوانستم جواب بدهم، دفعه بعد، هفته بعد، يك ماه بعد جواب ميدهم چه اشكالي دارد؟ اين خودش تربيت اخلاقي فرزند هست يا نيست؟ كه آدم چيزي را كه نميداند، بگويد نميدانم. ما در روايات داريم كه اگر چيزي را نميدانيد، نگوييد الله اعلم، ميدانيد چرا؟ براي اينكه حقهبازي است؟ نميخواهي اعتراف كني كه نميداني، ميگويي خدا بهتر ميداند. يعني يك جوري ميخواهي نشان بدهي كه حالا شايد من هم بدانم ولي تواضع ميكنم، نميگويم. لذا ميگويي خدا بهتر ميداند. خوب معلوم است كه خدا بهتر ميداند. تو جواب خودت را بده. اگر ميداني بگو، اگر نميداني نگو. ديگر اينجور بازيگري كردن چه معني دارد ؟ آن هم به فرزند خودت و در مقام تربيت، كه صبوري مهمترين اصل است. زرنگي نكردن مهمترين اصل است، صداقت به خرج دادن مهمترين اصل است. سخت گرفتن بر خود براي آسان گرفتن بر ديگري مهمترين اصل است. بارانوار باريدن اصل است، ملاطفت اصل است، هيچ كدام اين ها با اين كلاه برداريها جور در نميياد. اگر چيزي را آدم نميداند بايد بگويد نميدانم. مسايل عقيدتي را براي فرزندان خودتان توجيهات عاميانه نكنيد. اين مسايل خيلي ظريفاند حتماً آنها را ارجاع بدهيد به كساني كه بهتر ميدانند. يا خودتان بپرسيد اگر نميتوانيد ارجاع بدهيد، برويد جوابش را پيدا كنيد و بعد به فرزندانتان بگوييد . لازم است بدانيد كه جا انداختن يك مفهوم درست از خدا، از دين، خيلي اهميت دارد و برعكس خرابكردن اين تصويرها، مخدوش كردن اين تصويرها از طرفي ديگر، چهقدر تأثير سوء دارد. آدم چيزي را كه نميداند نبايد بيان كند. مطالعه و خواندن داستان هم بسيار مهم است. ما يك مخازن وگنجينههايي از نوشتهها و گفتههاي بزرگان داريم كه شما اگر به تدريج و به ملاطفت وخيلي آرام اينها را در خودتان يادبگيريد و به فرزندانتان بياموزيد، بهرهي زياد خواهند برد. بزرگان ما گاهي بعضي از مطالب پيچيده و مهم را بهصورت بسيار شيرين و روان بيان كردهاند كه مولوي از اين لحاظ استاد چيرهدستي است و آدمهاي خيلي پخته استفادههاي والا ميبرند از او، آدمهاي خام هم نتيجههاي خام ميگيرند. براي خودتان برنامه بگذاريد كساني كه درزمينهاي وقوفي دارند از محضرشان استفاده كنيد، به هر حال انبان خودتان را پر كنيد. ذخاير خودتان را پر كنيد. فرزند شما از اين بابت از شما بهرهي بيشتري خواهد برد. آخرش من همان توصيهي مولوي را دارم كه گفت: چون كه با كودك سر وكارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد همهي اين حرفها به جاي خود، اما دنياي كودكان را شناختن هم شرط است. حتماً معلمان ديگري كه در اين كلاس هستند در اين زمينهها توضيحات لازم را به شما خواهند داد ولي بدترين خطا در امر تربيت اين است كه آدم دنياي خودش را با دنياي او قياس كند و يكي بگيرد. اين اصلاً درست نيست و در جاي خودش نخواهد نشست. طفل را گر نان دهي بر جاي شير طفل مسكين را از آن نان مرده گير شما فكركنيد اگر به جاي شير به بچه نان بدهند، ديگر حياتي براي او نميماند؛ در امر تربيت هم همينطور است يك جايي بايد شير بدهند نان ندهند، و جاي ديگر برعكس. اگر به كودكي كه هنوز دندانهايش در نيامده نان بدهند او نميتواند هضم كند، براي معدهاش سنگين است. پس موقعشناسي بسيار مهم است. من آن توصيهي نخستين را تكرار ميكنم. اول: در امر تربيت قبل از اينكه فرزندانتان را تربيت بكنيد، روي خودتان كار كنيد و خودتان را اصلاح كنيد. دوم: صبوري را بايد پيشهي خود سازيد و در امر تربيت بسيار پرحوصله و بردبار باشيد. سوم : توقع شما از فرزندانتان در حد همان سن آنها باشد. چهارم: گوهر دينداري را در عقيده و اخلاق بدانيد، اعمال فرعاند و جنبهي ثانوي دارند. پنجم: بر آنها سختگيري نكنيد، آنها به اندازهي فهمشان مكلفاند، شما هم به هميناندازه مكلف هستيد كه با آنها به اندازهي فهمشان سخن بگوييد و توقع داشته باشيد. فراموش نكنيد كه خيلي از چيزهايي كه براي بنده و شما گناه است براي آنها گناه نيست. لذا در اين مقام براي آنها تنگنا ايجاد نكنيد. والسلامعليكم و رحمهالله
معني مختصر تر بيت اسلامي
برگرفته از كتاب تربيت اسلامي تأليف : محمد محقّ ريشه يابي : كلمهي «تربيه» بر وزن «تفعله» كه از نظر قواعد عربي مصدر باب تفعيل و از بابهاي متعدي است، از ريشهي واژهي «ربو» اشتقاق يافته است كه به معناي زيادت و فزوني است، از جمله در آيهي: «يَمْحَقُ اللهُ الرِّبوا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ» (خداوند ربا را كم و كاست و بي بركت ميگرداند و صدقات را افزايش ميدهد.) معني دقيق تربيت كه معادل «پرورش» در فارسي است بر عملي قابل اطلاق ميباشد كه تواناييهاي نهفتهي يك چيز يا يك شخص را از قوه به فعل آورد؛ مثلاً يك دانهي گندم كه بالقوه داراي ريشه، ساقه و ... است، براي آنكه بالفعل به اين مرحله برسد نيازمند شرايطي است: اول فراهم نمودن مواد غذايي و رساندن مستمر مواد رشد دهنده به آن در زمينهاي قابل رشد، و ديگري نبودن يا دور ساختن موانع و آفاتي كه به رشد طبيعي آن آسيب ميرساند. عين آنچه دربارهي گندم گفتيم بر نطفه انساني نيز صادق است. به اين معني كه نطفهي انساني بالفعل نطفهاي بيش نيست، ولي بالقوه انساني است داراي پا، سر، دست، كمر و... و انتقال آن از شكل نطفه به شكل تكامل يافتهي انسانيش نيازمند دورهاي زماني است كه در خلال آن تغذيهي مستمر و بدون مانع صورت گرفته و پرورش يابد. به اين ترتيب، تربيت در مورد انسان عبارت از اين است كه با كوشش و تلاشهاي سنجيده، برنامهدار و مستمر، شخص را كه مجموعهاي از خاميها و كاستيها است و جز مجموعهاي از استعداد نهفته چيز ديگري ندارد، از ركود و سقوط بيرون آورد و وارد مسيري سازد كه تواناييهايش را به كار اندازد و رشد دهد و همزمان با آن موانع رشد را كه هم در وي نهفته است، از وي بزدايد. دقيقاً مانند مواد خامي كه ميتوان به بهترين يا به بدترين شكلش درآورد. اما تربيت اسلامي داراي مفهوم خاصي است كه از تربيت بهمعناي عام كلمه جدا ميگردد، وبراي آشنايي بهتر با مفهوم آن بايد نخست ديد كه انسان از نظر «اسلام» چگونه موجودي است، و براي چه هدفي آفريده شده است؟ هر تلاشي كه براي تحقق آن هدف مؤثر واقع شود، تلاشي تربيتي است، و ميتوان بر آن نام «تربيت» نهاد. از ديدگاه اسلام انسان داراي كرامتي است كه آفريدگارش به وي بخشيده و به همان دليل اشرف مخلوقات گرديده و شايستگي يافته كه فرشتگان الهي برايش سجده، و بر اين منزلت اعتراف كنند و باز به همان دليل بسياري از آنچه در جهان آفرينش ميتوان يافت به جهت تمتّع و بهرهوري او آفريده و در دسترسش نهاده شده است، تا با استفاده از آنها به اداي وظايف و تكاليفي كه بر عهدهاش گذاشته شده بهتر بپردازد. وي براي آنكه بتواند هدف از آفرينش خويش را تحقق سازد، علاوه بر دسترسي به امكانات طبيعت و آفاق هستي، به نيروهاي برتري مجهز گرديده است كه به او توانايي انجام كارها و طرحها و نوآوريها را داده و براي اختراعات و ابتكارات استعدادهاي بينظيري به او بخشيده است، و جمع كردن اين همه استعداد جسمي، ذهني و روحي در يك جا او را موجود منحصر بفردي گردانيده است كه در جهان هستي جايگاه والايش را از دور نمايان ميسازد. هدف از آفرينش وي آن است كه پروردگار بزرگ را با صفات شايستهاي بشناسد و وظايف خويش را در برابر او دريابد و آن وظايف را به نيكوترين وجه عملي نمايد. اين وظايف البته ابعاد و اشكال مختلف دارد . بخشي از آنها اعمالي است كه جنبهي ستايشي و پرستش خالص دارد كه امروزه اصطلاحاً «عبادات» ناميده ميشود. بخشي ديگر به كسب و كار و نحوه زندگي انسان ارتباط دارد تا مشكلاتش را برطرف سازد و از موانع گوناگوني كه در راهش سر برميآورند عبور كند و در پيمودن مسير زندگي گرفتار ناتوانيها و ناكاميها نگردد. بخشي ديگر به طرز رفتارش با همنوعان تعلق دارد كه امور اخلاقي و حقوقي خوانده ميشود، و زندگي سعادتمندانهاش در زمين به رعايت كردن اين احكام و دستورات بستگي زيادي دارد. اولين قدمي كه در زمينه انجام دادن اين تكاليف براي انسان نياز است فراگيري علم و دانش است و اين از مهمترين خصوصيات اوست كه در بدو آفرينش نيز بعنوان برترين ويژگيش نسبت به فرشتگان جلوه گر شد، و براي دست يافتن به آن، گذشته از هوش و ادراك خاصي كه دارد، زمينههاي فراواني در جهان پيرامونش نيز وجود دارد كه ميدان مناسبي براي شكوفايي آن استعداد و تواناييهاي دروني اوست. علاوه بر فراگيري علم و دانش، سعي و تلاش جدي و مستمر در پرتو آموختهها و استعدادها و پايبندي صحيح به موازين و مقررات، و كوشش خستگي ناپذير در راستاي رسيدن به خواستههاي مادي و معنوي، از ديگر نيازمنديهاي او در جهت اداي وظيفه است. مهمترين خواستههاي مادي او تسخير طبيعت و استفادهي درست از منابع آن و تهيهي اسباب و امكاناتي است كه موجب تسهيلاتي در بالا بردن سطح زندگي ميشود. اما نيازهاي معنويش نيازهايي است كه در عمق وجودش جاي دارد و در رأس همهي آنها تحقق بخشيدن به فضايلي از قبيل عدالت، اخوت، ايثار، خيرخواهي، نوعدوستي، يكرنگي، صميميّت، امنيّت، اطمينان، صلح، مودّت و... را ميتوان نام برد. هر گاه انسان بتواند درين مسير بدرستي گام بردارد و بدون وقفه و ركود، به حركتش ادامه دهد و خواستههاي مادي و معنوي حقيقياش را جامهي عمل بپوشاند و در انجام وظيفه به موفقيت و سربلندي دست يابد، شايستگي مييابد كه او را خليفهي خدا در روي زمين خواند و برترين آفريدهي پروردگار بهشمار آورد. اما اسلام بر اين موضوع نيز تأكيد دارد كه رسيدن به چنين منزلتي به آساني و سهولت فراهم نميشود و تحقق بخشيدن به اين هدف آرزويي شيرين است، ولي مشكلات و سختيهايي در راه است كه عدهاي را در آغاز راه و جمعي ديگر را در نيمههاي آن وادار به عقبگردي زيانبار و دردآور ميسازد. كساني كه از پيمودن اين مسير عاجز ميمانند خواسته يا ناخواسته بهسوي پرتگاهي خواهند رفت كه مهمترين ويژگي انساني را از آنها ميگيرد. و صفت حيواني به خود ميگيرند. با سقوط در آن پرتگاه وي ديگر يك موجود عادي نيست كه در رديف ديگر آفريدگان الهي و همسطح آنان قرار داشته باشد، با توجه به آن همه استعداد نهفته در او زمينهي سقوط و تباهي را در وي چند برابر ميسازد و در تبهكاري، جنايت، فسادپيشگي، ويرانگري، شرارت و بسياري معايب ديگر او را نمونه ميگرداند. از آن پس ديگر نه ميتواند خليفهي خدا باشد، و نه لياقت دارد كه فرشتگان بر او سجده كنند و نه اشرف مخلوقات است، بلكه سربازي از سپاهيان شيطان و حيواني از حيوانات زيان رسان ميگردد كه جز بدي و بزهكاري توقعي ديگر از وي نميتوان داشت، و نه تنها خود در تحقق آن هدف والا كه در آفرينش وي منظور بوده است سهمي نتواند گرفت، بلكه ديگران را نيز از پيمودن آن مسير مانع خواهد شد، و براي آنان كه قصد اصلاح و نيكوكاري دارند مايه مزاحمت و مشكل تراشي خواهد شد. همهي انسانها بر سر اين دو راهي قرار دارند و بزرگترين گزينه در زندگيشان انتخاب يكي از اين دو راه است، و راه سومي غير از اين دو نيست كه نه اولي باشد و يا دومي، چه بخواهند يا نخواهند بايد يكي از دو راه را بعنوان راه زندگي خويش برگزينند. كه البته گفتيم راه دومي راهي است تماماً متفاوت با راه اولي و سرانجامش كاملاً متفاوت و در جهت عكس آن است. توجه به اين حقيقت است كه ضرورت و اهميت تربيت را آشكار ميسازد و نشان ميدهد كه هيچ انساني بدون تربيت اصيل و درست اسلامي راهي براي نجات، ترقي و اعتلاء معنوي نميتواند در پيش داشته باشد. و پس از اين توجه و دقت معلوم ميشود كه تربيت اسلامي تنها به برنامهريزي و كوششي قابل اجرا است كه انسان را در اين مسير به پيش ببرد و از آن سقوط احتمالي كه بدون تربيت، سقوطي حتمي و اجتناب ناپذير است به دور نگهدارد، و هر تلاشي به نام تربيت كه از تحقق چنين هدفي عاجز باشد، ميتوان بر آن هر اسمي نهاد، غير از اسم تربيت اسلامي. پس تربيت اسلامي عبارت از پرورش مستمر و بدون وقفه كه صفات شايسته را در انسان پديدار سازد و رذايل را از وي بزدايد تا از اين طريق به درجهاي نيل گردد كه بحق سزاوار كسب مقام خلافت الهي باشد. معني مختصر تربيت اسلامي اين بود، و براي آشنايي با مفهوم وسيع آن بايد ابعاد تربيت اسلامي را مورد نگرش و مطالعه قرار دهيم، به صورتي كه در زير ميآيد. ويژگيهاي تربيت اسلامي: تربيت اسلامي دو ويژگي اساسي دارد كه آن را با همه شيوههاي تربيتي ديگر متمايز ميسازد. اولين ويژگي مهم آن اين است كه پايهها و اصول كلي آن را نه فكر و تجربهي بشر بلكه تعاليم آسماني وضع نموده و از رهنمودهاي الهي الهام ميگيرد. طبيعي است آنچه از ذهن و مغز انسانها تراوش يابد به هر اندازه از پختگي هم كه برسد، به هيچ وجه نميتواند با تعاليمي برابري كند كه از عالم بالا فرود آمده و رنگ و نشان كاستيهاي بشري در آن قابل مشاهده نيست. اين درست است كه در تربيت اسلامي نيز تجربه بشري تأثير دارد اما اين دخالت تنها به جزئيات و شرح و مقايسه آن است و نه در پايهگذاري و تركيب كلّي آن. با توجه به اين ويژگي و نبودن آن در ديگر نظامهاي تربيتي است كه ما معتقديم بشر راهي بسوي تكامل نهايي نخواهد گشود مگر آن كه به اين نظام روي آورد و از اين برنامه پيروي نمايد. دومين ويژگي آن، كامل و همه جانبه بودن است. به اين معنا كه در تربيت اسلامي پرورش هر بعد از ابعاد شخصيت انسان در نظر گرفته شده و متناسب با رشد آن دقيقاً مورد عنايت قرار گرفته است، تا يك بعد بر ابعاد ديگري برتري نيابد، و رسيدن به كمال را ناممكن سازد؛ زيرا به همان گونه كه ساختار ظاهري انسان از اجزاء و اعضاي مختلف بوجود آمده، ساختار كلّي شخصيت وي نيز از ابعاد مختلف تشكيل شده، و باز به همان گونه كه در پرورش سالم و مطلوب وي بايد همهي اجزاء و اعضاي وجودش يكسان و هماهنگ و بدون استثناء شركت داشته باشد تا هماهنگي دقيق ميانشان در زمينهي رشد حفظ شود. در پرورش و رشد كلّي شخصيت وي نيز حفظ اين برابري ضروري و حياتي است. همانطوري كه رشد ناميزان جسمي، سيماي ظاهريش را سخت بدريخت و زشت ميسازد، رعايت نكردن هماهنگي در پرورش همهي ابعاد شخصيتش آسيبي به مراتب زيان بارتر را متوجه كمال انسان ساخته و او را از نيل به انسانيت راستين و رسيدن به مقام الهي باز ميدارد. يكي از مشكلات بزرگ نظامهاي تربيت مكاتب فكري و حتي اديان مختلفي كه پرورش سالم و كامل انسان را مدعي گرديدهاند در همين بعد، نمايان ميشود، زيرا غير از اسلام، نميتوان مكتبي را يافت كه توانسته باشد در برنامهي تربيتياش اين هماهنگي و شموليت را در نظر گرفته و انسان را به كمال شايسته برساند. جنبههاي تربيت اسلامي: مهمترين جنبههاي تربيت اسلامي موارد زير است: 1. تربيت عقيدتي: اولين موضوع تربيتي كه اسلام اهميت ويژهاي براي آن قايل است، و همه مراحل ديگر تربيتي را بر آن بنا نهاده، تربيت عقيدتي است. كه اين نوشتار گنجايش پرداختن به آن را ندارد، براي آشنايي با آن بايد به كتابهاي معتبر عقيده كه از سوي دانشمندان بزرگ اسلام به نگارش درآمده، مراجعه شود. در اينجا اشاره به نكات كلي آن را كافي ميدانيم: يكي از موضاعات مهم عقيده كه در رأس همهي موضاعات ديگر قرار دارد، شناخت صحيح خداوند است، تا انسان وي را با همهي صفاتي كه شايستهي ذات اوست بشناسد و او را از هر گونه نسبت ناروا و ناپسندي منزه بداند. اسلام ميخواهد انسان با پي بردن به قدرت، علم، قيوميت، رحمت، كبريا، حكمت و ديگر صفات الهي خود را و همهي هستي را از هر نظر به وي محتاج ببيند و او را شايستهي پرستش ، نيايش، فريادرسي و فرمانروايي و فرمانبرداري بداند، در اين زمينه نبايد كوچكترين عملي انجام داد كه رنگ شرك در آن وجود داشته باشد. پس از لبريز شدن وجود انسان از يقين خالص و پاك درين مورد، نخستين سنگ بناي شخصيت وي نهاده ميشود، و وي مهمترين گام تربيتي را برداشته است. ايمان به جهان غيب و نيروهاي غيبي، ثبت اعمال و محاسبه آنها، تحولات آيندهي جهان هستي، برپايي روز رستاخيز، عذابهاي جهنم و نعمتهاي بهشتي و... بخشي ديگر از موضوعات عقيده است كه ايمان قلبي به آنها از مهمترين مسايل تربيت اسلامي است. همينطور ايمان به فرشتگان، كتب آسماني، پيامبران الهي و مسايل مربوط به قضا و قدر كه جزء موضوعات عقيده قرار دارد. علاوه بر اينها نوع نگرش انسان به جهان طبيعت و طرز تفكرش دربارهي تحولات هستي، جايگاه انسان در ميان ديگر موجودات، صفات و ويژگيهاي مهم انسان، دانستن ارزش و امكانات مادي و هدف از پيدايش آنها، واموري از اين قبيل كه از مسايل مهم فكري است، نيز به تربيت عقيده تعلق دارد، و بدون آشنايي صحيح با اين مسايل همانگونه كه در نصوص ديني تذكر و يادآوري شده است، تربيت عقيدتي فرد ناقص ميماند. بهطور فشرده تربيت عقيدتي عبارت از اين است كه انسان پيدايش خود و ديگران را بيهوده نداند، تحولات جهان هستي را به عوامل موهوم نسبت ندهد، از نيروهاي ناشناخته و مرموز نهراسد، در برابر موجودات گوناگون مرئي و نامرئي سرخم نكند، رفتار و اعمالش تابع كششهاي دروني يا خواستههاي اين و آن نباشد، بلكه قوانين معقولي را بر جهان حاكم بداند، حكمت الهي را در آفرينش هستي و تحولات آن مشاهده كند، قدرت الهي را در آفاق عالم جلوهگر بيابد، اگر هراسي به دل راه ميدهد تنها از او باشد، اگر به كسي دل ميبندد و اميدوار ميشود تنها به او باشد، و اگر از كسي فرمان ميبرد تنها از فرمانرواي بزرگ هستي باشد و بس. تا فردي بدين درجه از آگاهي و يقين نرسيده باشد تربيتش ناقص و نارسا است، و واداشتن وي به هر برنامهي ديگر تربيتي كاري غلط و بيهوده است! 2. تربيت فكري: تربيت فكري هر چند پايينتر از تربيت عقيدتي است، اما داراي اهميتي است كه بايد همانند اصلي مستقل بدان نگريست. انسان مسلمان ـ بخواهد يا نخواهد ـ ناگزير است درباره بسياري از تحولات سياسي و اجتماعي ديدگاهي شفاف و موضعي آشكار داشته باشد. ديدگاهي كه بيانگر اعتقادات ديني و شخصيت اسلامي اوست و نشان ميدهد كه انديشهاش از سرچشمهاي مشخص و معروف سيراب ميگردد. انسان مسلمان لازم است در تربيت اسلامي آشنايي درست و كاملي با موازين و دستورات اسلامي داشته باشد، تا ديدگاهش تحت تأثير نگرشهاي مكاتب بيگانه و طرز فكر متفكران بيگانه قرار نگيرد. همچنين وي ناگزير است دربارهي بسياري از گروهها كه در عصر حاضر يا گذشته وجود داشتهاند و نيز بسياري از شخصيتهاي ديروز و امروز، و حتي بسياري از فراز و نشيبهايي كه جوامع انساني با آن روبرو ميشوند، داوريش الهام گرفته از اصول فكري و موضعگيريهايش متناسب با طرز تفكر دينيش باشد. در صورتي كه به اين بخش از تربيت فرد مسلمان توجه لازم مبذول نشود، تربيتش گرفتار كاستي و نقصي نازدودني خواهد گرديد، و موضع گيريهايش همراه با خاميها و لغزشهاي متعدد خواهد بود. امروزه نمونههاي فراواني ميتوان يافت از نگرشهاي سطحي و غير اصولي بسياري از مسلمانان به بسياري از شخصيتها و جماعتها و احزاب فكري، سياسي و اجتماعي، كه از يكسو باعث ايجاد اختلافات كمرشكني در صفوف مسلمانان گرديده و از سوي ديگر بخش مهمي از اهداف و خواستههاي دشمنان اسلام را برآورده ساخته است. ضعف تربيتي بسياري از مسلمانان در اين قسمت به جايي رسيده كه تعدادي از بزرگان امت اسلامي و شخصيتهاي معروف و پيشرو، به شدت مورد بدگويي و دشنام و توهين قرار گرفتهاند و در مقابل، برخي اشخاص شياد و مكار نام نيك يافته و مورد تعريف و تمجيد قرار گرفتهاند. چنين بوده موضعگيري بسياري از مسلمانان دربارهي خيلي از گروهها، جماعتها، حكومتها و تجمعات مختلفي كه در جهان اسلام در اين قرن يا قبل از آن بهوجود آمدهاند. موضعگيريها در اكثر موارد بدون تحقيق و استدلال بوده و به هيچ يك از اصول و موازين فكري اسلام متكي نبوده، و آنچه بيشتر به چشم ميخورد، موضعگيريهاي خام و تحقيق و پژوهشهاي علمي، با برداشتهاي وهمي و آميخته با عواطف و احساسات كودكانه اتخاذ ميگردد. كساني كه در امور تربيتي تخصص دارند اگر راهحلي روشن براي اين مشكل نجويند و اصول ثابت فكري را به كمك قرآن و سنت و اصول فقه روشن نسازند و افكار مسلمانان را با اين اصول آشنا نگردانند، فاجعهي بزرگي آيندهي امت اسلامي را تهديد ميكند. به دليل محروميت و ناآگاهي بسياري در مورد تربيت اسلامي، روز به روز بر حجم اختلافات و چند دستگيها افزوده شده و آبها گل آلودتر ميگردد و دشمنان ديرينهي اسلام فرصتهاي بهتر و مناسبتري به چنگ ميآورند تا به آرزوي خويش دست يابند و كيان متزلزل اين امت را به فروپاشي و ويراني بكشانند. متأسفانه در برخي از فِرَق و جريانات اسلامي ـ يا به نامْ اسلامي ـ بجاي توجه جدي به چنين تربيتي كوشش بر آن است در افراد و پيروان خويش روح تعصب و بدبيني را نسبت به ديگران تقويت كنند و بجاي تشويق به گفتگوي عاقلانه و استدلال عالمانه، آنان را به تهمت زني، ناسزاگويي و لعن و توهين و نفرين ديگران عادت دهند، و شكي نيست كه اين گونه عملكرد نه تنها نفعي به اسلام و مسلمانان نميرساند، بلكه نتيجه و حاصل آن جز زيان و تباهي چيز ديگري نيست. اگر بخواهيم بيش از اين شكار توطئههاي دشمنان اسلام نشويم و بر زخمهاي اين امت نمك نپاشيم و با عملكردهاي بدون دليل و منطق و جاهلانه خود در قلب آغشته به خونش خنجر زهرآگين فرو نكنيم، مهمترين راه پس از پرورش اخلاص و خداجويي، توجه اساسي به تربيت فكري و راهحلي اساسي و درست براي اين امر است. 3. تربيت روحي: سومين بعد از ابعاد تربيت، تربيت روحي انسان است، تا همگام با رشد تفكر و استحكام عقيده، پيوند وي با جهان غيب و بهويژه آفريدگار بزرگ عملاً برقرار شود، و روح انسان همانند جسم و انديشهاش نيازمند تغذيه و تقويت پي در پي است، تا از رشد و نمو باز نماند و بتواند سير تكامل و ملكوتيش را ادامه دهد؛ سيري كه بينهايت است و تا هنگام بازگشت بهسوي پروردگار متعال نبايد از حركت بايستد. بهترين راه تربيت روحي از نظر اسلام و بلكه يگانه راه آن اداي درست و منظم يك سلسله اعمال خاص است كه امروزه بنام عبادات ميشناسيم. اين عبادات ميدانهاي مناسبي است براي تقرب به خداوند و غلبه بر كششهاي نفساني و تقويت اراده و اثبات نيّت خالص و صفاي باطن. مكلف بودن انسان به انجام اين عبادات امتحان هميشگي و جاري و مستمري است كه او را وظيفهشناس و جدي به بار ميآورد و آزمايش روشني است براي نشان دادن ميزان اطاعت و فرمانبرداري و فريادخواهي از خداوند يكتا. در اين نوشتار فشرده فرصت آن نيست كه فلسفه عبادات و اسرار عظيم نهفته در آنها را مورد شرح و مورد بررسي قرار دهيم، در اين زمينه لازم است به كتبي مراجعه شود كه حق مطلب را به خوبي ادا نمودهاند. در اين جا به ذكر چند نكته كوتاه كه به موضوع تربيت ارتباط بيشتري دارد، اكتفا ميشود: اعمالي كه از ديدگاه اسلام عبادت به شمار ميرود به دو بخش تقسيم ميگردد: 1) اعمالي كه از نظر فقها «معقولة المعني» ناميده ميشود و پي بردن به حكمت و مصلحت نهفته در آنها براي عقل انساني مبهم و دشوار نيست. اينگونه اعمال از نظر فقهي به عبادات مسمي نيست، ولي از نظر ارزش شرعي و پاداش اخروي، هم سطح عبادات اصطلاحي است؛ مثل معامله حلال، نفقه فاميل، فراگيري علم، نصيحت و اصلاح ديگران و... 2) اعمال «غير معقولة المعني» كه رمز بندگي و پرستش به شمار ميرود و به تعبير امروزي حالت رمزي و سمبوليك دارد و پي بردن به فوايد تفصيلي آن در توان عقل انساني نيست، هر چند آثار و فوايد كلي آن از ديد عقل پنهان نميماند. ميتوان مثال نماز را در نظر گرفت. فلسفه كلّي آن در قرآن و سنّت آمده، دوري از فحشا و منكر و زمينهسازي براي ياد خدا و برقراري ارتباط با او بيان شده، براي انسان قابل درك است، ولي انتخاب پنج وقت معين وتعيين ركعتهاي مشخص براي هر وقت و انجام آن به شكل و هيأت خاصي بنا به دليل عقلي نيست، و علم به حكمت اين تفصيلات و توضيحات، آشكارا غير ممكن است. در تربيت روحي تكيه بر انجام مرتّب اعمالي است كه به دستهي دوم تعلق دارد و از نظر شرعي شعاير يا علايم بندگي و پرستش خداوند «جلّ جلاله» قـلمداد شده است. اين اعمال نيز به دو بخش تقسيم ميگردد: 1. فرايض «واجبات» كه اندازهي مشخصي دارد و هر انساني كه شرايط تكليف شرعي را دارا باشد، بايد آنها را انجام دهد، مگر در حالتهاي استثنايي. اين امور مهمترين و بالاترين وسيله تقرب به خدا شناخته شده است، و بدون آنها راه رسيدن به كمالات ايماني را نميتوان طي كرد. 2. نوافل «سنتها» كه كيفيت و چگونگي انجام آنها همراه با اوقات معين از سوي شريعت نشان داده شده، ولي اجبار و الزامي در انجام آنها نيست، تا هر كس كه ميخواهد به ميل و رغبت خويش بدانها قيام كند و از آن طريق خود را به درجات و منازل بالاتر ايماني برساند. تعاليم اسلام در اين مورد جنبهي تشويقي دارد و نخواسته با تحميل اجباري آنها، مردم را گرفتار سختي و مشقّت سازد. مهمترين عبادات اسلامي عبارت است از نمازهاي واجب و سنت، روزهي واجب و سنت، زكات و صدقات سنت، حج، تلاوت قرآن مجيد، استغفار، درود بر پيامبر(ص) و خواندن دعاهاي مأثوره كه شامل اذكار و اورادي است كه پيامبر به عمل به آنها اهميت داده است. انساني كه به عبادات توجه ويژهاي نميكند، و يا به انجام بيروح و سطحي اين اعمال اكتفا ميكند، از نظر تربيت اسلامي شناخت ريشهاي از دين ندارد، زيرا قلبش از تشعشات غيبي و فيوضات آسماني برخوردار نميشود و روحش با پروردگار متعال انس و پيوند لازم را پيدا نميكند؛ و كسي كه به چنين حالتي دست نيافته باشد، مسلمان بودن و دينداريش بي پايه و اساس است. مرحلهي اساسي در تربيت اسلامي اين است كه انسان مسلمان از طريق عبادات و اداي آنها همراه با آدابي كه شريعت نشان داده است، بتواند از جهان ماده فاصله بگيرد و با روحش بسوي عالم پاك و ملكوت اعلي اوج گيرد. از اين طريق است كه از سنگيني ماده و تعلقات دنيوي كم شده و انسان مؤمن سبكبال و عاشقانه در عالمي به پرواز درميآيد كه در آن از حرص و آز، خودخواهي و عجب، خصومت و كينهتوزي، حيوانيت و شهوتراني، اضطراب و نا امني و... خبري نيست، و با همهي وجودش حقايقي را لمس ميكند كه براي ديگران بيش از رؤيايي شيرين و آرزويي دست نيافتني نميتواند باشد. كساني كه در مقام مربي قرار دارند يا ادعاي مربي بودن ميكنند، بايد بدانند كه فرد تربيت شده تا به آن درجه نرسيده باشد بهرهاي از تربيت نخواهد برد و تربيت او سودي ندارد. 4. تربيت اخلاقي: دين اسلام با تمام كمال و جامعيتي كه دارد به هيچ روي موضوع روابط انسانها با يديگر و نحوهي رفتار فردي و اجتماعي آنها را فراموش نكرده و اهميت آن را ناديده نگرفته است. ديني كه نتواند روشهاي درست و شيوههاي پسنديده اخلاقي را به پيروانش بياموزد واز كارهاي زشت و رفتارهاي ناپسند بازشان دارد، ديگر جوانب و زاويههاي آن ذرهاي ارزش ندارد. تحقق رهنمودهاي اخلاقي اسلام و عملي ساختن آنها بهترين تجليگاه زيباييهاي اسلام و يكي از بهترين راههاي دعوت غيرمستقيم ديگران بهسوي اين آيين آسماني است. به همين جهت تربيت اخلاقي يكي از اركان مهم تربيت اسلامي است، و مسلماني شخص مسلمان در گرو عنايت و توجه به موازيني است كه اسلام در زمينهي اخلاق و رفتار وضع نموده است. در تعاليم اسلام، فضايلي از قبيل صدق، امانت، وفا به عهد، جود، كرم، شجاعت، عزت، اخلاق، حلم، صبر، قناعت، نظافت، حياء، اخوت، اتحاد، رحمت و... مورد ستايش قرار گرفته است و با تأكيد از انسان مسلمان خواسته شده به آنها پايبند باشد و خويشتن را بدانها آرايش داده تا زندگي دنيا و آخرتش مظهر خوبي و خوشرفتاري همراه با سعادت و كاميابي و زيبايي باشد. همچنان كه از رذايلي مانند ترس، بخل، حسد، دورويي، سخنچيني، كينهتوزي، عيب جويي، كبر، خودخواهي، خودسري، خيانت، دروغ، پيمان شكني، بيحيايي، تفرقهافكني، بدزباني، سنگدلي و بيبندوباري بشدت نهي گرديده و گذشته از نتايج زيانبار دنيوي اينگونه صفات و رفتارها، به كرّات گفته شده است كه نجات اخروي بدون رهايي و پيراستن خويش از چنين اخلاق و عادات ناستودهاي، ممكن نيست. تأكيد اسلام در اين زمينه بر اين است كه انسان مسلمان بايد تا بدانجا بر اين موازين استوار بماند كه هر يك از صفات پسنديده در وي به صفتي راسخ و ملكه تبديل شود و جزء ملكه پاك درونيش گردد، و بههمان ترتيب دوري و نفرت از آن رذايل در اعماق جانش جاي بگيرد و هر صفتي كه از شعبههاي كفر و فسوق و عصيان است در نظرش منفور و زشت جلوه كند. چنانكه در اين آيه به صفات صحابهي كرام اشاره رفته است: «ولكنّ اللهَ حَبَّبَ إِلَيكُمُ الأَيمانَ و زَيَّنَهُ فِي قُلوبِكُمْ و كَرَّهَ إِلَيكُمْ الكُفْرَ و الفُسوقَ و العِصيانَ أُولئكَ هُمُ الرَّاشِدونَ». (ولي خداوند ايمان را خوشايند شما قرار داد و آن را در دلهايتان آراست، و كفر و فسق و عصيان را براي شما ناخوشايند ساخت، ايناناند كه رهيافتگانند). كساني كه با تعاليم اخلاقي اسلام آشنايي عميق و مفصل دارند به خوبي ميدانند كه بسياري از مسلمانان براي عمل به آن تعاليم اخلاقي ارزش و اهميتي قايل نيستند، جز آنكه بر روي منابر و يا در جلسات سخنراني بر زبان ميآورند، ديگر در عمل از آنها خبري نيست، و از اين لحاظ ميتوان گفت وضع كشورهاي غيرمسلمان بويژه ملل متمدن غرب نسبت به برخي از سرزمينهاي اسلامي تا حدودي بهتر است، چرا كه بخشي از اين تعاليم در آنجا مورد عنايت و توجه قرار گرفته و جزء ارزشهاي آن ديار گرديده است! ادعاي تربيت اسلامي بدون اعتناي جدي و اهتمام اساسي به اين تعاليم و احياي مجدد آنها در سرزمينهاي مسلمان نشين، گزافهاي بيش نيست، و دعوت ديگران به اسلام تا روزي كه اين ارزشها در ميان مسلمانان تحقق نيابد و اين رذايل ريشهكن نگردد، جز حسرت و دريغ نتيجهاي نخواهد داشت. 5. تربيت جهادي: مهمترين تفاوت انسان مسلمان با پيروان ديگر اديان، رسالت سنگيني است كه در زمينه اصلاح جامعهي انساني و مبارزه با مفاسد گوناگون، بر عهده دارد. اجراي اين رسالت با دشواريهاي زيادي روبرو است كه بدون برنامهريزيهاي درست و در پيش گرفتن شيوههاي كارساز، اميد و امكان موفقيّت در آن وجود ندارد. به همين جهت بخشي از رهنمودها و تعاليم اسلام متعلق به اموري است كه شخص مسلمان در انجام رسالت دينيش به رعايت آن نيازمند است. اين گونه امور را ميتوان تحت عنوان كلي «تربيت جهادي» قرار داد، و البته جهاد به معناي عام كلمه، كه شامل هر گونه تلاش جدي در راستاي تحقق اهداف ديني و آرمانهاي اعتقادي باشد. انسان مسلمان در انجام رسالت اسلاميش نيازمند آن است كه برخي عادات و رفتارش را كنار بگذارد و خويشتن را به برخي عادات و خصلتهاي ديگر پايبند سازد؛ در امور زندگي خود مرتب و منظم باشد نه بينظم و نامرتب، همچنين از اوقات خود بهترين استفاده را بكند نه اينكه بدون استفاده وقت بگذراند و همين طور عادت كند كه فردي جدي و دقيق باشد، نه سهلانگار و بيتوجه به كارها؛ زيرا تا چنين تغييري در رفتار و عاداتش ايجاد نكند، وفقيّت شايستهاي در زمينهي خدمت به دين و تحقّق مسؤوليتهاي دينياش بدست نخواهد آورد، به ويژه در شرايط امروز دنيا كه مشاغل فراوان، و مشكلات متعدد بوجود آمده، و دشمنان اسلام مجهز به تجارب و امكانات پيشرفته گشتهاند. در حقيقت تريبت جهادي از همين تغيير عادات شروع ميشود و انسان مسلمان را براي كمربستن به كارهاي مهمتر و دشوارتر آماده ميسازد. اين نيز قسمتي از تربيت جهادي است، زيرا بدون رعايت اين امور، شكلگيري انسان مسلمان در خدمت به دين و تحقق اهداف اسلام، كاري ناممكن است. گذشته از اين، آمادگيهاي جسمي از قبيل نگهداري تن سالم، رعايت توصيههاي بهداشتي، انجام تمرينات ورزشي و ديگر اموري كه به قوّت بدني انسان مسلمان انجامد و وي را براي تحمل مشكلات و رويارويي با ناملايمات زندگي آماده سازد، قسمتي ديگر از تربيت جهادي است و اين فرموده پيامبر(ص) در اين مورد كافي است كه: «الْمُؤْمِنُ القَويُّ خَيْرٌ و أَحَبُّ إِلَي اللهِ مِنَ المُؤْمِنِ و فِي كُلٍّ خَيرٌ». (مسلمان توانا بهتر و دوستداشتنيتر است در نزد خدا از مسلمان ناتوان، و در هر يك خيري هست). به دنبال اينها نوبت به آموزش فنون جنگي و خصوصاً استفاده از تسليحات پيشرفته و مدرن امروزي و آشنايي با تجهيزات جنگي و پيشرفتهايي ميرسد كه دشمنان اسلام حاصل كردهاند و تحولاتي كه در اين بخش به وجود آمده است، تا آگاهيهاي لازم را در اين مورد بدست آورد، و بتواند در هنگام ضرورت وارد عرصه هاي جهاد مسلّحانه گردد و با نشان دادن شجاعت شايسته، سنگر جهاد و نبرد اسلامي را گرم نگهدارد. بيتوجهي مسلمان به اين بخش از تربيت اسلامي ضعفي آشكار و پي آمدهاي ناگوار آن قابل درك است. يقيناً ذلتي كه امروز بر سرزمين مسلمانان سايه افكنده است يكي از عوامل مهم آن، ضعف مسلمانان در زمينهي توجه به جهاد و حاضر شدن در ميدانهاي رزم است، و اين مهم اُبُهّت مسلمان را از دلهاي دشمنانشان بيرون كرده است و هراس و بزدلي را در دلهاي خودشان قوّت بخشيده است. تاريخ گذشتهي ما شاهدي گويا بر اين است كه زنده بودن روحيهي جهاد در ميان اين امت چه شكوه و عظمتي به آنها بخشيده، و ترس و هراس از مسلمانان چگونه ملتهاي ديگر را به خضوع و تسليم واداشته است. مبارزه با زبوني و ذلت كنوني و احياي روحيهي جهاد و شهادت طلبي و برانگيختن غيرت و شجاعت در مسلمانان يكي از واجبات اساسي در راه دعوت اسلامي و بخشي مهم از تربيت اسلامي است، و ديگر ابعاد تربيت اسلامي بدون توجه به اين بخش، كاملاً ناقص و عيبدار خواهد بود، و انسان مسلماني كه مورد نظر اسلام است، تربيت نخواهد شد. خلاصهي مطالب: يكي از مشكلات اساسي در تربيت اسلامي، روشن نبودن تعريف و مفهوم آن نه تنها در ذهن بسياري از مسلمانان كه در ذهن بسياري از مربيان و متوليان امور تربيتي است. پس از آشنايي درست با مفهوم و معناي كامل تربيت اسلامي، ميتوان به اجراي عملي آن دست يازيد، و به دنبال آن است كه ميتوان دربارهي بسياري از تلاشها كه تحت نام تربيت اسلامي انجام ميشود، داوري منصفانه كرد. بدون چنين فهم همه جانبهاي از مسأله تربيت، به هيچ روي نميتوان به چنين كار مهمي كمر بست، و تلاش موفقيتآميزي را در راستاي پرورش اساسي و كامل شخصيت انسان مسلمان سامان بخشيد. به همين دليل است كه با وجود گروهها و جريانات اسلامي زياد تاكنون هنوز تصوير روشن و گيرايي از انسان مسلمان عملاً ترسيم نشده و شخصيتهاي نمونهي اسلامي تقديم جامعهي انساني نگرديده است، مگر مواردي نادر و انگشت شمار. درست است كه بسياري از جماعتها و و فرقههاي اسلامي ميخواهند انسان مسلمان را از انحرافاتي كه دامنگيرش گرديده رهايي بخشند و او را به گونهاي پرورش دهند كه براي انجام رسالت بزرگ و تاريخيش آمادگي پيدا كند، اما آنچه مهم است ناكامي چشمگير و سؤال برانگيز آنان است كه ميتواند هر شخص بابصيرت را در صحت تلاشهايشان سخت به ترديد اندازد. زيرا از دامن برخي از فرقهها و گروهها كساني برميخيزند كه زيانشان به جامعه اسلامي به مراتب بيشتر از نفعشان و خيانتي كه مرتكب ميشوند بيشتر از خدمت ايشان است. گويا شاعر در وصف آنان چنين گفته: ترسـم نرسي به كعبه، اي اعــرابي كاين ره كه تو ميروي به تركستان است
10 shkurt, 2005
ســرمقـالــه( آنگاه كه آسمان به داد زمين رسيد! )
به نا خدا حيات و بقاي انسانها بر اين كرهي خاكي در گرو فهم و انديشه است و جامعهي بدون عقيده و باور، همچون جنگل و بيشهاي است كه قويترها، آنهايي را كه ضعيفتراند به سخره ميگيرند و در اين نبرد نابرابر، هر سال و يا هر ساعتي كه ميگذرد، هزاران كس قرباني ظلم و تبعيض گشته، ميميرند؛ زيرا معياري براي خوبي و بدي، پاكي و ناپاكي و حق و ناحق، وجود ندارد. انسان بر حسب غرايز و انگيزههاي ذاتي و فطري خويش به دنبال آب و غذا و مسكن خويش است و از روزي كه شروع به تلاش و كوشش براي ماندن و بقا نموده تا به امروز بر اثر كوشش و خطا، افتان و خيزان، گامهاي بلند و محكمي را برداشته و همچنان به راه خويش ادامه ميدهد و قطعاً شاهد دستاوردها و پيشرفتهاي شگرفتري از اين انسان در آيندهاي نه چندان دور خواهيم بود ولي آيا زندگي انسان همين است؟ تمامي تلاشها و پيشرفتهاي انسان، در صورتي كه مبني بر فلسفهاي خاص براي زندگي و متكي بر درك و دريافتي ويژه از هستي و تعيين جايگاه خودش در اين جهان پهناور نباشد، نه تنها سودي به حال او نخواهد داشت، بلكه برايش دردسرآفرين و طاقتفرسا خواهد شد و يك غفلت يا يك اشتباه، ميتواند تمامي رشتههايش را پنبه كند. متأسفانه انسانها در طول تاريخ به نام سياه و سفيد، يكديگر را به بردگي ميگيرند، به بهانهي زن و مرد بودن، به همديگر ظلم ميكنند؛ دارا، فقير را و باسواد، بيسواد را استثمار ميكند؛ و همهي گروهها و طبقاتي هم، كه خود را در اوج ميبينند، از دردِ بيدرمانِ بيهودگي و بيقراري خود را به آب و آتش ميزنند؛ اما حكايت همچنان باقي است. هر چه بيشتر ميخورند و مينوشند، ميخرند و ميپوشند، يورش ميبرند و ميكشند، هيچ فايدهاي به حالشان ندارد و همچنان ناآرام و بيقرارند. به سنگ و چوب و ماه و ستاره و... پناه ميبرند، پيكرها ميتراشند و بتها ميسازند و به ساختههاي دست خويش مينازند، اما ديري نميگذرد كه خسته و نالان، پژمرده و افسرده از آنها نيز دست برميدارند و درمييابند كه هر آنچه را نپايد، دلبستگي را نشايد. كاروان زندگي انسان همچنان در راه و همچون قايقي سرگردان بر روي درياست. روزها و شبها به دنبال هم ميآيند، سالها و قرنها ميگذرد. انسانهاي بيشتري دور هم جمع ميشوند، ساختهها و داشتههاي خود را بر روي هم ميريزند و چيزي به نام تمدن و حتي تمدنها شكل ميگيرد؛ اما در دل اين تمدنها، دو چيز بيسار خطرناك و سخت كُشنده سر برميآورند كه يكي «انانيّت و خودمحوري فردي»، قبيلهاي و فردي است و ديگري «غفلت و فراموشي». در اين وانَفَسا و چنين گيروداري بود كه آسمان به داد زمين رسيد و پروردگار مهربان با نزول وحي در اين ماه رمضان و شب قدر، بر تاريكستان جهل و بيعدالتي نور و ميزان روانه كرد تا اين انسانِ پرتلاش، اما خسته و درمانده، از هر قيد و بندي به ويژه غفلت و خودمحوري آزاد و رها گردد و اين بار با چشماني باز كه مبدأ و مقصد را خوب ميبيند و روحي سبكبال كه وارسته و رها گشته از هر دام و دانهاي است، به تكامل خود و عمارت و آباداني منزل و مأواي خويش بپردازد و اين سير و سلوكش تا بينهايت و به سوي خالق بيمثال باشد. آري، رمضان يادآور چنين لحظاتي است و بيجهت نيست كه در اين ماه، انسان شايستگي مخاطب بودن پروردگار را پيدا ميكند؛ زيرا دامهايي را كه به پاي خود بسته بود، با اختيار خود باز ميكند و اين بار موجودي آزاد و مختار ميگردد كه ميتواند نخوابد، نخورد و نياشامد و هر لحظهاي كه ندايش كردند از خواب برخيزد، رو به سوي آسمان كند و با ديدگاني بيناتر و گوشهايي شنواتر و قلبي صافتر از هميشه به ديدن آثار و رحمت پروردگار و شنيدن پيامِ پربركت بپردازد. رمضان براي كساني كه ميخواهند بيش از گذشته با خداي خويش خلوت كنند و با او به گفتوگو بپردازند و روح خسته و رنجور خود را با آب عبادت و نيايش، صيقل دهند بهترين فرصت است. رمضان براي كساني كه ميخواهند از دام خواب و خورد و خوراك و يا زرق وبرق لباس و پوشاك كه همه را مشغول و درگير نموده است، رهايي يابند و خود واقعي خويش را بدون درنظر گرفتن و به حساب آوردن اينها، ببينند و بشناسند، بهترين فرصت است، زيرا چه بسا انسان در حال گرسنگي و تشنگي و يا كمخوابي، هماني نباشد كه تاكنون بوده است!! رمضان براي كساني كه ادعا ميكنند شيفته و شيداي خدمت به خلق خدا و بندگان بينواي او هستند و ميخواهند بيش از پيش به ميان محرومان و پابرهنگان بروند و مايملك و داراييشان را با آنان تقسيم كنند و نيز از نزديك درد و آلام يازده ماه سالشان را ببينند، بهترين فرصت است. رمضان براي كساني كه در طول يازده ماه سال با همسايگان، اقوام و خويشان و خواهر و برادران ديني و همنوعان خود كمترين رفت و آمد و ديد و بازديد را داشتهاند و ميخواهند از اين پس از لاك تنهايي و انزوا خود را بيرون كشند و آثار رحمت پروردگار را در اين همه تنوع و اختلاف و تكثر ببينند و مستقيماً به مطالعهي روانشناختي و جامعهشناختي مردم بپردازند بهترين فرصت است. رمضان ماه بازنگري و تجديدنظر در كارنامهي يكسالهي هر فرد و يا هر جمعي است كه نميخواهد حداقل هر سالش مثل سال قبل و يا خداي ناكرده بدتر از آن باشد و نميخواهد همچون برگِ درختي بر روي درياي زمان باشد كه بياختيار او را به كرانههاي مرگ و پايان عمر ميبرد و يا طوفان حوادث و پيشامدها او را به وادي حسرت و پشيماني ميكشاند و مصداق آنهايي باشد كه بدون ايمان و عمل صالح درجهي «خسران» را در كارنامهي عمر خويش درج نمودهاند، بهترين فرصت است. رمضان براي همهي كساني كه نميخواهند در خواب بمانند و يا با آشاميدنيها و خوردنيهاي مُسكّن و خوابآور، به خوابشان ببرند و در نهايت بيخبري و غرق در ظواهر زندگي، دين و ميهن و ميراث آباء و اجداديشان را به قيمتي ناچيز بخرند و يا تاراج نمايند، بهترين فرصت است. رمضان براي همهي آنهايي كه ميخواهند با آب توبه روح شكستخورده و مأيوس خويش را اميدي دوباره بخشند و عزم جزم نمودهاند تا در لجنزار متعفن، بدبو و شرمآور گناهان و آلودگيها بيش از اين نمانند و به سوي گلستان معرفت و بوستان مغفرت قدم بردارند و در هواي بسيار پاك و لطيف باغ ايمان و عمل نيك، مهرباني و مهرورزي، صداقت و امانت و ايثار و اخوت، تنفس نمايند، بهترين فرصت است. رمضان ماه انتظار براي افطار و شبزندهداري و سحرخيزي براي استغفار است. ماه تراويح و تلاوت قرآن است، ماهِ زكات و انفاق است. ماهِ گذشت و بخشش است. ماهِ تجمع پيران روشن ضمير، كودكان معصوم، مردان سختكوش، مادران مهربان، ثروتمندان سخاوتمند، كارگران زحمتكش و پينه بر لباس بسته، تحصيلكردگان متواضع و بيسوادان عاقل و آگاه در بهترين مكان بر روي دنيا يعني مسجد است. آري! اينگونه بود كه آسمان به داد زمين رسيد به اميد آنكه لحظه لحظهي اين ماه مبارك را قدر بدانيم و نه يك شب آن را زيرا هيچگاه تا به امروز، انسانها به ميزان و معياري كه در رمضان به آنان هديه گرديد، محتاج و نيازمند نبودهاند و آن چيزي نيست مگر آگاهي، ايمان و آزادگي و عدالت كه تنها در پرتو نور پرفروغ و هميشه جاويدان قرآن كريم كه در اين ماه مشعشع گشت، به دست ميآيد. «بسم الله الرحمن الرحيم» إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (1) وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (2) لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3) تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (4) سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5) صدق الله العظيم
شعر چگونه تاثير مي گذارد؟
براي اينکه بتوانيم به شعر بپردازيم، پيش از هر چيز، بايد تصويري روشن از پديدهاي کليتر، که شعر زيرمجموعهي آن است، داشته باشيم. اين پديده چيزي نيست جز هنر! از همان زمانيکه بشر شروع کرد به نقاشي کردن روي ديوار غارها، در کنار همهي انگيزههايي که ميتوانست براي اينکار وجود داشته باشد «مثل انتقال عناصري که مشغوليت زندگي روزمره اش بود، يا مقابله با هراسي که از ناتواني اش در مقابل طبيعت نشأت مي گرفت و ... يا حتي سرگرمي و گذراندن اوقات فراغت در شبهاي طولاني ِ تنهايي»، به چيزي هم مي توانست فکر کند، که تمامي انگيزه هاي فوق را جمع مي بست. آن چيز، انتقال احساس بود. اينکه بشر از کي و چگونه به اين مفهوم کلي «يعني هنر» دست يافت، روشن نيست، اما اين روشن است که، اين عنصر محوري در زندگي بشر، و در همهي دوران، طبيعتاً نميتوانسته است به عنوان يک پديدهي متفاوت از ديگر پديدهها، شناخته شده نباشد. با وجود تمامي تعاريفي که تاکنون از هنر داده شده، آنچه را ميتوان بهوضوح، به عنوان عنصري از عناصر، و محور، مجزا کرد، چيزي نيست جز يک خصوصيت: «برانگيزاندن!». به تعبير ديگر، آنچه اين پديده را از تمامي حوزههاي ديگر معرفت جدا ميکند، خصوصيت برانگيزانندگي آن است. اينکه قادر است به عنوان يک پديدهي ثانوي، همان حسي را توليد کند، که هنرمند را برانگيخته است. پديدهي تاثيرگذاري ، جانمايهي اصلي هنر است. بيآنکه بخواهيم فعلاً به جنبههاي ارزشي، و مثبت و منفي بپردازيم، ميتوانيم بپذيريم که: « هر اثر اگر برانگيزاند، هنر است». با اين تعريف، شعر، به عنوان يکي از شاخههاي اصلي درخت هنر، نبايد فاقد اين عنصر اصلي باشد. اما شعر به عنوان يک پديدهي کلامي، چگونه ميتواند داراي اين خصوصيت شود. اين نکته، همان نکتهي اصلي در شکلگيري شخصيت شعري و محصول شاعرانه است. قبل از هر چيز، بايد توجه کنيم که هر چه شعر انجام ميدهد، پيش، و بيش از هر چيز، توسط «واژه» صورت ميپذيرد. پس «واژه» مادهي اوليه و شماره يک است. اما واژه، به خودي خود، معرف شعر نيست. خشتي است که با توجه به جنس آن، جايگاه آن، استحکام آن، و زاويه قرارگرفتن آن در ساختمان شعر، ميتواند و بايد که مسؤوليت خود را در مجموعهي کارکرد ِ تاثير گذاري، به انجام رساند. عنصر دوم، جمله است. يعني يک رديف خشت ِ هم اندازه، هم تراش، و هم توان، که قادر است يک تصوير حداقل، مانند يک رديف خشت در يک ديوار، ايجاد کند. عنصر سوم هماهنگي و تناسب است. اين عنصر، هم سازندهي شکل شعر است، هم آن پديدهي بنياني است که از آن به عنوان موسيقي کلام ياد ميکنند. آنچه شعر را از غير شعر مجزا ميکند، و همچنين آن را به عنوان يک اثر هنري، از انواع ديگر هنر، متمايز ميسازد، همين عنصر است. در اينجاست که شعر به عنوان يک هنرِ کلامي، از انواع ديگر هنر کلامي، همچون نثر، جدا شده، و شخصيت مستقل مييابد. اگر چه نثر نيز داراي عنصر هماهنگي، و تناسب است. اما نوع آن خطي است، نه هندسي! ضرب آهنگ، در نثر نوسان ندارد، و اگر دارد، تکرار نميشود، يعني از رياضي هجايي و يا توازن اصوات کوتاه و بلند در واحد کلامي، پيروي نميکند، بنابر اين ممکن است القاء آهنگ و موسيقي کند، ولي القاء وزن نميکند، اما در شعر، هم تکرار مي شود، و هم از نوسان ِ متوازي و متوازن «مانند عروض» و يا نامتوازي و متقاطع ولي متوازن «مانند شعر نيمايي» برخوردار است. پس سه عنصر اصلي هنر کلامي، د رنوع شعر؛ واژهي مضموني، جمله تصويري، و تناسبِ متوازن است. شعر براي اينکه بتواند به عنوان يک پديدهي هنري، به وظيفهي اصلي اش يعني تاثيرگذاري و تحريک احساسات، در سمت و سوي مشخص، عمل کند، بايد قادر باشد با کاربست سه عنصر فوقالذکر آنچنان شکلي و تصويري ايجاد نمايد، که محرکهاي عصبيِ مخاطب را، متوجه تصويري قرينه نمايد. به عبارت ساده تر سخني کز دل برآيد - نشيند لاجرم بر دل! هنر شاعر در آن است که با کاربست عناصر فوق، قادر به ساختن آنچنان تصويري باشد، که قادر بوده است احساسات خود او را تحريک کرده، در او ايجاد شور نمايد. اما نکتهاي بس با اهميت که در اينجا بايد مد نظر قرار گيرد، اين است که تصويرِ محرک شاعر، دقيقاًهمان تصاوير محرک مخاطب نيست، چرا که عناصر ِ تصوير اوليه، از گذرگاه ذهن شاعر، يعني تصورات وي، عبور کرده است. پس تصوير شعري، تصوير محرک شاعر، بعلاوه تصورات وي است. اتفاقاً آنچه باعث ميشود مخاطب اغلب اين سؤال را با شگفتي بپرسد که: «چگونه اين شاعر توانسته است چنين شعري بسرايد؟» نيز، همين نکته است. اين نکته که همهي مردم عادت دارند، تصاويرِ دريافتي را، درکنار تصورات خود ارائه دهند، اما شاعر، آن دو را درآميخته، تصويري ديگر ميسازد. اگر شاعر درچگونگيِ استفاده از عناصر اصلي توانا باشد، قادر خواهد بود محرکهاي اوليه را، در جمع بست با محرکهاي ثانويه، تبديل به محرکهاي نويني نمايد که، احساسات را با توان بيشتري به حرکت وادارد. همانگونه که شما وقتي دست خود را در کنار بخاري ميگيريد، اعصاب، تحريک شده، عکسالعمل نشان ميدهند، واژهها، جملات و شکل بکارگيري آنها بايد چنان باشند که همان تحريک را، اينبار از طريق چشم و گوش انجام دهند ، چرا که شعر؛ هنر انتقال احساس از طريق کلام ِ موزون است. همانگونه که نثر ؛ هنر انتقال انديشه از طريق کلامِ منثور است. درست است که در هر دو هنر «انديشه و احساس» با هم بکار گرفته ميشود. اما در شعر «احساس» مقدم است و در نثر «انديشه». در شعر، هنرِ چگونگيِ برانگيختن حس، شکل را ميسازد. در نثر، هنر چگونگي بيان انديشه، سازندهي شکل است. به اين مثال توجه فرمائيد: چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند خندهي پنجره زيباست، اگر، بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنيد اي مردم دل من مال شماهاست، اگر، بگذارند محمود اکرامي پس تفاوت اصلي شعر و نثر، در شکل بيان انديشه و احساس و مسألهي تقدم و تأخر هر کدام است، نه هيچ چيز ديگر!! شعر از طريق اولويت بيان احساس، در شکل خود تاثير ميگذارد، و نثر، از طريق اولويت بيان مضمون خود. و اما اين ساختِ تاثيرگذار، از چه مکانيزمي پيروي ميکند ؟ من نميخواهم چيز تازهاي بگويم. چيزهائي را ميگويم، که همه ميدانيد. فقط قصدم اين است که مجموعهاي از تصاوير پراکنده را کنار هم بگذارم، بلکه بتوانيم تماشاگر منظرهاي باشيم. همانطور که ميدانيد، اساس شعر بر احساس استوار است. اما حس چيست؟ حس، همان تحريک عصبي است. يعني زماني شما چيزي را احساس ميکنيد که، اعصابتان تحريک شده باشد. حالا اين اعصاب ممکن است مربوط به چشم شما باشد، يا گوشتان، يا پوستتان، يا...، در هر صورت فرقي نميکند. محرک، با تحريک سلولهاي عصبي شما و سپس فعل و انفعالات شيميايِ بين سلولهاي عصبي، و ايجاد الکتريسيته، پيامي عصبي را به مغز شما ارسال ميکند. اين مکانيسم سادهي حس کردن چيزي در محيط است. اين پيامها وقتي به مغز ميرسد، در آنجا تجزيه و تحليل شده، و دستهبندي ميشود، و هر کدام در پروندهاي خاص قرار ميگيرد. اگر اين پيامها به لحاظ طول موج و فرکانس هماهنگ باشد و يا بهتر بگويم «متناسب باشند» و از يک منبع صادر شده باشد، ايجاد تصوير ميکند ( شدت و حدت محرکها، نقشي تعيين کننده، در گزينش تصاوير، توسط مغز دارند). تصويري که، باز هم، مغز اين قابليت را دارد که آن را با ديگر تصاوير، از پروندههاي ديگر تطبيق داده، و يا تفکيک کند، و منظري جديد توليد کند، اين عمل، همان بازتوليد تصوير است، که در عناصر، با تصوير اوليه، از يک خانواده است، ولي در آرايش عناصر، با آن تفاوت دارد، همانند اتفاقي که در ترکيب و يا تجزيهي عناصر آلي، با آن روبرو هستيم. ما، بطور طبيعي، در شبانهروز، چه در خواب و چه بيداري، ميليونها و بلکه ميلياردها بار اين کار را، خودآگاه و يا ناخودآگاه (مانند وقتي که درخواب هستيم) انجام ميدهيم. هر چه محرکهاي عصبي ، از قدرت ، انسجام ، و تمرکز بيشتري برخوردار باشند، به همان ميزان گيرندههاي ما بيشتر تحريک شده، تاثير عميق تر و عکسالعمل سريعتر است. گاهي اوقات، و در ارتباط با علوم انساني، بيشتر اوقات، تحريکِ شرطيِ اعصاب، و عمل حسي، و عکس العمل متناسب با آن، جايگزينِ عامل واقعي، و يا محرک واقعي، ميشود، مثل احساسي که از شنيدن کلمهي «مرگ» در شما بوجود ميآيد، بيآنکه، بهواقع، مرگي اتفاق افتاده باشد. بنابراين، کلمات، محملِ انتقال احساسات، در يک فرايند شرطي، و در واقع محرکهايي هستند که، با توجه بر ميزان تاثيري که برگيرندههاي عصبيِ مخاطب ميگذارند، همزمان، هم ايجاد احساس مينمايند، و هم ايجاد تصوير. که البته دو عامل «محرکهاي ناشناخته در هر زبان» و «فرهنگ ِ محرکها، که انباشتي از محرکهاي تاريخي، سنتي، اعتقادي و طبيعي هستند» را، در کنارِ محرک اصلي، بايد ملحوظ داشت. شعر، پيش از آنکه يک فرآيند ذوقي باشد، يک فرآيند علمي است. يعني از مکانيسم مشخص تجربي، منطبق بر ساختار فيزيکي- شيميائي و بيولوژيک پيروي ميکند. شعر، محل تلاقي سه هنر موسيقي (در اينجا / وزن)، نقاشي و روايت است. شکل در شعر، زائيدهي کاربست و هماهنگي بين اين سه عنصر است. (چگونگي آن را در مقالات بحثي در ماهيت شعر و ظرفيتهاي بياني آن و همچنين مقالهي مباني نظري شکل در شعر، توضيح دادهام ). حذف هر يک از اين عناصر، از ترکيب شکل، مفهوم شکل را در شعر القاء نميکند! دقت شود که مفهوم شکل در شعر، با شکل در ساير پديدهها تفاوت دارد. در هر پديدهاي، شکل، بسته به کارکرد آن پديده، ساختار مخصوص به خود را داراست و از اجزاي مخصوص خود برخوردار است ( نظريهي سيستمها!). به عنوان مثال هنگاميکه صحبت از شکل، در رابطه با يک «ليوان» ميشود، پيش از هر چيز «فيزيک» ليوان تداعي ميشود. فيزيکي که شامل ابعاد، اندازه، مقدار، رنگ و ... است. بنابراين، خواننده بايد متوجه باشد که درمباحث هنري و مقولات نظري، مفاهيم، از ساخت و بافت و ساختار نظاممند خود، پيروي ميکنند. بر اين اساس، هنگاميکه ميگوئيم تفاوت شعر و نثر در شکل آن است، قصدمان نفي رابطهي ديالکتيکي شکل و محتوا، يا به تعبيري دقيقتر شکل و «موضوع -معنا - مضمون - انگيزه» نيست. چرا که در تدقيق نظري، لازم است بر اساس نظريهي سيستمها، هر سيستم به نظام خرد خود تقسيم شده، نظام دروني آن، کشف، و رابطهي آن با سيستم بزرگتر مشخص شود. بنابراين، هدف در اينجا روشن کردن ساختار آن سيستم و نظامي است که مفهوم شکل را روشن ميسازد. تا اينجا متوجه شديم که سه عنصر اصلي موسيقي، نقاشي و روايت، يا به زبان ديگر موسيقي، تصوير، داستان، که هر کدام، بر پايهي موزيک کلام و ترکيب، تشبيه و استعاره و انديشه، معنا مييابند، بايد در يک زنجيرهي کلامي قرار گيرند تا قادر باشند، ما را متوجه نوعي از نوشته کنند، که شعرش ميخوانيم. در حاليکه در نثر، شکل از اين قاعده پيروي نميکند. در نثر، هنرمند موظف نيست که عنصر موسيقي و يا نقاشي را در ساختار خود، الزاماً دخالت دهد و يا اگر دخالت دارد، نقش مسلط بدان بخشد. اگرچه برخي نويسندگان از سبکهايي پيروي ميکنند که اين دو عنصر را «البته نه دقيقاً مانند شعر» بکار ميگيرند، مانند قدماي ما در نثر مسجع، اما اينها آرايههاي کلامي است، نه ساختار کلامي. اين عناصر، در شکل شعر، آرايه نيست، که جزئي از ساختار است. بر خلاف نثر، که تنها بر پايهي روايت استوار است! شعر تنها زماني مفهوم مييابد و به عنوان هنري مستقل، قابل عرضه است که سه عنصر فوق الزاماً، سازندهي شکل آن باشند. اکنون روشن ميشود که، وقتي ميگوييم: شعر با شکل ميآغازد، چرا که ميخواهد ابتدا براحساس انگشت گذارد، ولي نثر با روايت و مضمون ميآغازد، چرا که ميخواهد ابتدا بر انديشه تأثيرگذارد، يعني چه؟ طبيعتاً، هر دو نوع ادبي شعر و نثر، در نتيجه، هم احساس و هم انديشه را، بهم آميخته، در بر ميگيرند، اما خواننده، در برخورد با اين هنرها، هنگاميکه با شعر روبرو ميشود، ابتدا تحت تأثير آرايههاي کلامي، موسيقي، تصاوير و تخيل (شکل) قرار ميگيرد و احساس ميکند دارد يک شعر ميخواند و آن هنگام، هر چند به فاصلهي زماني خارج از محاسبه! به آنچه مورد نظر شاعر است (مضمون)، ميانديشد. اما در نثر، خواننده و مخاطب، از همان آغاز، با يک مضمون روبرو ميشود، که بايد راجع به آن بيانديشد! و شايد، تنها، پس از پايان نوشتار است که «در برخي موارد» احساس ميکند، اين نوشته، داراي نوعي خاص از روش بکارگيري عناصر(سبک) نيز بوده است!!*
روش تحقيق كتابخانهاي قسمت آخر
فصل سوم: زينتهاي تحقيق 1. اصول نوشتن مطالب از لحاظ نگارش: اصول مربوط به نوشتن مطالب در تحقيق مشتمل بر دو موضوع ميباشد كه به توضيح هر كدام ميپردازيم: الف) واژهبندي: هر نوشته بايد اولاً دقيق باشد و انديشهها و پيامهاي نويسنده را به خوبي برساند و ثانياً براي خواننده روشن و رسا باشد تا بتواند به آساني آن را درك كند. بنابراين نويسنده بايد ويژگيهاي زبان خود را به خوبي بداند و بتواند واژههاي آنها را درست بهكار ببندد. ب) نشانهگذاري: نشانهگذاري در نويسندگي حائز اهميت بسيار است. نشانههايي وجود دارد كه براي تفكيك مطالب يا كمك به خواننده در درك و فهم بهتر جملهها استفاده ميشوند. چند نمونه علائم نگارشي: در اينجا به صورت اختصار به چند نمونه از علائم نشانهگذاري اشاره ميشود. نقطه (.): نشانهي توقف كامل است. ويرگول (،): نشانهي توقف كوتاه است. نقطه ويرگول (؛): نشانهي توقفي بيشتر از ويرگول و كمتر از نقطه است. دونقطه (:): نشانهي توضيح است. نشانهي عاطفي يا علامت تعجب (!): براي نشان دادن حالتهاي شديد عاطفي و احساسي بهكار ميرود. نشانهي پرسشي يا علامت سؤال (؟): بعد از بهكار بردن جملهي پرسشي گذاشته ميشود. پرانتز يا دو هلال (( )): براي جدا كردن توضيحهاي اضافي بهكار ميرود. خط فاصله (ـ ... ـ): نشانهي جداسازي است و بيشتر در دو طرف جمله يا عبارت معترضه ميآيد تا آن را از متن اصلي جمله جدا كند و خواننده ـدر صورت تمايلـ ميتواند آن را نخواند. گيومه («»): در بيشتر موارد براي نشاندادن آغاز و پايان سخن كسي غير از نويسنده بهكار ميرود. كروشه يا قلاب ([]): نشانهي اضافه كردن مطلبي يا توضيحي در متن نوشته يا سخن شخص ديگري است. نشانهي حذف (...): نشانهي حذف يا سهنقطه به جاي يك يا چند كلمهي محذوف ميآيد. مميز (/): در بين كلمات يا تاريخها به معني «يا» است. 2. فهرست مطالب: فهرست مطالب، پس از اتمام اثر (تصحيح چاپخانهاي و صفحهآرايي كامل) نوشته شده و تنظيم ميشود تا چيزي از قلم نيفتد و هماهنگي كامل بين متن و فهرست مطالب وجود داشته باشد. بهترين روش فهرست نويسي، روش پلّهاي است يعني هر عنوان فرعي، نسبت به عنوان اصلي خود، كمي داخلتر شروع ميشود؛ مانند جدول زير: فهرست مطالب عنوان صفحه شمارهي بخش: عنوان بخش 6-50 شمارهي فصل: عنوان فصل 7ـ20 عنوان فرعي 7 عنوان فرعي 15 3. فهرست منابع: در آخر هر نوشتهي پژوهشي بايد كليهي منابعي كه در اين پژوهش استفاده كردهايم در آخر به ترتيب حروف الفبا از روي نامخانوادگي نويسندگان تنظيم كرده و ذكر كنيم. شكل فهرست منابع أ كليهي منابع را به ترتيب حروف الفبا مرتب ميكنيم. أ هر منبع را از سرسطر شروع كرده و سطرهاي بعدي مربوط به همان منبع را با فاصلهاي كمتر از سطر قبلي مينويسيم. أ منبع بعدي را با فاصلهي بيشتري از سرسطر شروع ميكنيم. اطلاعاتي كه بايد در قسمت منابع يا كتابنامه ذكر گردد: v مشخصات نويسنده (نامخانوادگي، نام، تاريخ انتشار (در صورت تمايل) و بعد عناوين يا القاب بعد از نامخانوادگي). v عنوان كامل كتاب v اطلاعات مربوط به چاپ به ترتيب (محل چاپ، نام ناشر، تاريخ چاپ) مثال: آشتياني، مهندس جلالالدين (بهار 1367) زرتشت (حكومت)، تهران: شركت سهامي انتشار. 4. زيرنويس يا پاورقي: منظور از زيرنويس نوشتن اطلاعات دقيق و كامل در مورد هر منبعي است كه در مقاله يا نامه، كتاب و... است. انواع زيرنويس: الف) زيرنويس توضيحي: در زيرنويس توضيحي نويسنده نكاتي را كه به روشن شدن مطالب كمك كند و يا بخواهد چيزي را كه احياناً براي خواننده گنگ و نامفهوم است به صورت اطلاعات جانبي (معترضه) توضيح دهد به صورت زيرنويس ميآورد. كه ميتواند به صورتهاي زير آورده شود: تشريحي، تفسيري، ارزشيابي و مقايسه، ارجاع مقاله به قسمتي ديگر از مقالهي نويسنده و... . ب) زيرنويس ارجاعي: منظور ذكر منابع مورد استفاده در متن نوشته است، به دو صورت: الف) ذكر منابع مربوط در صفحهي زير متن نوشتهي همان صفحه ب) ذكر كليهي زيرنويسها در آخر نوشته و يا پايان هر فصل. انواع زيرنويسهاي ارجاعي جهت آشنايي در زير مثالهايي را در مورد انواع زيرنويسهاي ارجاعي خواهيم آورد: z زيرنويس كتاب با يك نويسنده: دكتر غلامحسين يوسفي، دامني از گل: گزيدهي گلستان سعدي، (تهران: انتشارات سخن، 1370) ص124. z زيرنويس كتاب با چند نويسنده: هردو نويسنده را با يك حرف ربط (و) به دنبال يكديگر آورده و بقيهي اطلاعات را همانند زيرنويس با يك كتاب مينويسيم. z زيرنويس براي مقالات: صالح حسيني، «نظم كائنات در كلمات شعر حافظ»، نشر دانش، سال دوازدهم: 6 (مهر و آبان 1371)، ص7. (توضيح: شمارهي 6، شمارهي مجله و«نظم كائنات در كلمات شعر حافظ» نام مقاله است.) z زيرنويس نويسنده و مترجم: بعد از عنوان كتاب، مترجم: نام مترجم و... . z زيرنويس قرآن كريم: سورهي 2 (بقره) آيهي 237 ـ نساء:45 و يا: نامسوره/شمارهي آيه. 5. صفحهآرايي: مقصود از صفحهآرايي، تنظيم فاصلهي سطرها با هم، مقدار فاصلهي صفحات كتاب، جدايي بخشها و... است. صفحات يك كتاب به صورت اصولي بايد به ترتيب زير تقسيم شوند: 5.1. جلد كتاب: از بالا به پايين: عنوان كلي مجموعه (سلسلهي انتشار) و شمارهي آن، عنوان كتاب، نام مؤلف و در آخر نام مترجم. 5.2. صفحهي «بسمالله الرحمن الرحيم» كه پشت آن بايد خالي باشد. 5.3. صفحهي عنوان: عنوان كامل كتاب (اصلي و فرعي) نام و نامخانوادگي كامل نويسنده و مترجم، شمارهي جلد و نوبت چاپ، نام ناشر، محل و تاريخ نشر. 5.4. صفحهي حقوق يا شناسنامهي كتاب (در پشت صفحهي عنوان در گوشهي راست پايين صفحه به صورت عمودي: آرم ناشر، نام كامل كتاب، نام كامل نويسنده، نام مصحح، شارح، گردآورنده، ويراستار، نام ناشر، نوبت و سال چاپ، تعداد، چاپخانه و... . 5.5. صفحهي اهداء 5.6. پيشگفتار ناشر 5.7. پيشگفتار ديگران 5.8. پيشگفتار مؤلف 5.9. فهرستهاي قبل از متن 5.10. مقدمهي كتاب 5.11. متن: فاصلهي سطرهاي متن باهم يك سانتيمتر، از لبهي راست كاغذ 2 سانتيمتر، از لبهي سمت چپ 5/1 سانتيمتر، آخرين سطر تا پاورقي يا تا آخر 2 سانتيمتر، عنوانهاي اصلي تا لبهي بالاي كاغذ 4 سانتيمتر، عنوانهاي فرعي از مطلب قبل 2 سانتيمتر، فاصلهي اولين سطر از زيرعنوانهاي اصلي 2 سانتيمتر و اولين سطر از زيرعنوانهاي فرعي 7 ميليمتر. 5.12. فرجام سخن 5.13. يادداشتها 5.14. توضيحات و تعليقات 5.15. پيوستها 5.16. كتابشناسي يا منابع 5.17. واژهنامهها 5.18. فهرستنامهها 5.19. فهرست راهنماي موضوعي 5.20. صفحهي عنوان به زبان انگليسي 5.21. پشت جلد: عنوان كتاب به زبان انگليسي (در كتابهاي ترجمه به زبان اصلي)، نشاني ناشر، قيمت كتاب آورده ميشود. 5.22. شمارهگذاري صفحات بهتر است در سمت راست صفحهي زوج و در سمت چپ صفحهي فرد نوشته شود. صفحات بسمالله و عنوان و... و نيز صفحات اصلي بخشها و فصلها شماره نميخورد اما در شمارهگذاري بهحساب ميآيند. 5.23. سرصفحه: در سمت راست بالاي صفحههاي زوج، عنوان كتاب و در سمت چپ بالاي صفحههاي فرد عنوان بخش يا فصل نوشته ميشود. 6. ويرايش: اگرچه ويرايش تحقيق كار ويراستار است اما بهتر است محقق نيز با قوانين آن آشنايي داشته باشد تاويرايش فني و محتوايي را روي آن انجام دهد. جهت پرهيز از اطالهي كلام به اين مبحث نميپردازيم و علاقهمندان را به كتاب حسين دهنوي، روش تحقيق ص100 تا 105 يا هر كتاب معتبر ديگري ارجاع ميدهيم. 7. تقسيمبندي نوشته: نوشته بايد به جمله، پاراگراف يا بند و فصل و بخشهاي مناسب تقسيم شود تا خواننده را در فهم نوشته ياري كند. جملات بايد كامل، حتيالمقدور كوتاه، ساده و گويا باشند.*
فرهنگسازي كنيم اقتصاد خانواده
اقتصاد در لغت به معني ميانهروي و اعتدال است و در اصطلاح، عبارت از نگهداشتن تعادل ميان دخل و خرج است. يعني برنامهي مخارجمان را براساس درآمدمان تنظيم كنيم، نه آنكه بيمحابا خرج كرد و آخر برج، مقروض از آب درآييم. سعدي اين مطلب را در گلستان اين چنين زيبا به نظم كشيده است: چو دخلت نيست خرج آهستهتر كن كـه ميگويند ملاحان سروري اگر بــاران بــه كـوهستان نبارد به سالي دجله گردد خشكرودي يكي از مسائل اساسي كه بايد در محيط خانوادگي كاملاً مورد توجه قرار گيرد سياستگزاري اقتصادي است. در اين مرحله زن و مرد هر دو مسؤول ميباشند، هر دو بايد در اين زمينه با يكديگر همكاري داشته باشند. بنا به اعتقادي زن نقش عمدهتري را بر عهده دارد زيرا بر اساس غلبه احساسات و عواطف زن زودتر تحت تأثير قرار گرفته بدون در نظرگرفتن معيارهاي عقلي و منطقي بر اساس بزرگ گرايي و بزرگبيني پاي خود را از گليم فراتر ميگذارد. بر اثر همين زيادهرويهاي مالي نزاع در محيط خانوادگي بين زن و مرد شروع ميگردد. بديهي است خود اين درگيريها منهاي عواقب ديگري كه بر زيادهرويها مترتب ميشود خود يك عامل مستقلي در تزلزل خانوادهها محسوب ميگردد. به عنوان مثال امروزه بر اساس رقابتهاي غيرمنطقي بين خانوادهها در عقدها و عروسيها حتي در مهمانيها بسياري ديگران را الگو قرارداده ميكوشند برنامههاي خير و شر خود را با ديگران مطابقت دهند. خداوند در (سورهالحجرآيه88) ميفرمايد:«ولاتمدن عينك الي ما متعنا به زهرهالحيوه الدنيا» يعني هرگز چشمان خود را به آنچه كه از امكانات دنيوي، ما به ديگران دادهايم مدوز، تا آرامآرام به آنها تمايل و رغبت پيدا كنيد. اسلام با اجراي اين برنامه كوشيده روحيه چشم و همچشمي را در آغازين مرحله بخشكاند. بديهي است ابتداي چشم و همچشمي از همين مرحله آغاز ميگردد كه فلان كس چگونه زندگي ميكند و از چه امكاناتي برخوردار است؟ خانهي او چگونه است؟ وسيلهي نقليهي او چه شكلي است؟ بديهي است چشم و همچشميها از همين مرحله آغاز ميگردد و پاياني ندارد، و هيچكس به نهايت و پايان آن نخواهد رسيد، زيرا روحيه افزونطلبي را نهايتي نميباشد. انسانهاي شايسته افرادي هستند كه غنا و ثروت آنان در برخورداري از روحيات ارزندهي انساني و اتكا به قدرت لايزال الهي است، اينگونه افراد ضمن برخورداري از امكانات دنيوي اعتماد و شوق آنان به وابستگي به پروردگار متعال و توكل بر او بيشتر و عميقتر است و همين اتكا و وابستگي به خدا به آنان سكون و ثبات ميبخشد، و همين اتكا و اعتماد به خدا موجب ميگردد كه بركات لايزال الهي بر آنان فرودآيد. در زندگي اسلامي اصول قناعت و اقتصاد مورد توجه قرار گرفته ومؤمنين همه موظف هستند از اسراف و زيادهروي خويشتن را بركنار دارند، ولي امروزه مطالعه و بررسي وضعزندگي خانوادهها حاكي از اين است كه خانوادهها نوعاً گرفتار دشواري و مشكلات ميباشند و برخلاف گذشتهي زن و مرد هر دو صبحها و بعداز ظهرها در تلاش ميباشند، با همهي اينها آرامش و سكون در خانوادهها وجود ندارد، و اضطراب و تشويش و درگيري ميان زن و مرد افزايش يافته است. لذا هر قدر خانوادهها از اصول و آداباسلامي فاصله گرفته و با آداب و رسوم غربيها بيشتر خو ميگيرند اركان خانوادهها متزلزلتر ميگردد، نتيجه آنكه تا خانواده به اصل اوليهخودكه همان آداب و رسوم وسنتهاي ارزندهي اسلامي است بازگشت ننمايد هر چه جلوتر برويم تزلزل و سستي در پايههاي ازدواج بيشتر و عميقتر تحقق خواهد يا فت. قطعاً برخي از ما حقوقي مكفي داريم امّا به دليل آنكه برنامهي درستي براي خرج كردن آن نداريم، گاهي اوقات دچار اسراف و تبذيرهاي فراواني ميشويم. اسراف و تبذير علاوه بر آنكه در قرآن به عنوان دو خصلت مهم از خصلتهاي ملأ و مترفين ـدشمنان اصلي دينـ برشمرده شدهاند، پرهيز از آنها ميتواند در بالابردن سطح زندگي افراد، نقش به سزايي داشته باشد. ممكن است برخي موارد به نظرمان كوچك بيايند امّا اگر با كمي دقت آنها را بررسي كنيم، متوجه خواهيم شد كه همين موارد به ظاهر كوچك و بيارزش، در مجموع بسيار زياد و قابل توجّه خواهند بود. به قول مشهور: «قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود.» آري همين قطرههاي كوچك و بيارزش اگر با يكديگر جمع شوند، پس از مدّت زماني دريايي ميسازند. يعني همين چيزهاي بيارزش ميتوانند روي هم رفته منشأ استفادههاي فراواني گردند، پس نبايد آنها را دستكم گرفت. به قول يكي از بزرگان: «گاهي شكستهاي بزرگ ما ناشي از ناديده گرفتن جزئيات است.» آري! رعايت كردن دستورات اقتصادي قرآن در مسايل ريز و درشت زندگي، قطعاً زندگي انسان را متحول خواهد ساخت. براي تبيين بيشتر مطلب، اندكي جزئيتر به توضيح نكاتي خواهيم پرداخت كه ميتوانند تا حدودي هزينهي ماهانهي ما را كاهش دهند: 1. تلاش كنيد در اوّل ماه ليستي از مايحتاج خود تهيه كنيد و همهي آنها را باهم بخريد. اگر مغازه يا فروشگاهي سراغ داريد كه اجناس خود را با تخفيف به شما ميفروشد، حتماً از آنجا خريد كنيد. اينكار علاوه بر كاهش هزينهي خريد، موجب صرفهجويي در وقت نيز خواهد شد. 2. برخي از كالاهايي را كه احساس ميكنيد اگر تا مدّتي هم در خانه بمانند، خراب نميشوند بيشتر از ميزان مصرف ماهانه بخريد و در منزل نگه داريد، چون ارزانتر تمام ميشوند. مثلاً: يك كارتن پودر رختشويي، يك قوطي چهار ليتري مايع ظرفشويي و... 3. از فريزرتان استفاده كنيد: يك يا دو روز را در ماه به پختن غذا اختصاص دهيد و آنها را در فريزر نگه داريد تا مجبور نشويد هر روز وقت گرانبهايي را كه ميتوانيد صرف كارهاي مفيدتري كنيد، به پخت و پز بپردازيد. البته بايد توجه داشت كه حدّاقل مقداري از آب حبوبات و گوشتهاي پخته را در فريزر نگه داريد، چون با اين كار خاصيت خود را حفظ خواهند كرد. ممكن است گاهي دير به خانه بياييد يا مهمان ناخواندهاي به منزلتان بيايد، در آن صورت اگر غذاي آماده داشته باشيد، سريعاً غذا آماده خواهيد كرد و مجبور نخواهيد شد كه از بيرون و با قيمت بيشتري غذا بخريد. 4. وسايل برقي، گازسوز، و... را كنترل كنيد در صورتي كه فكر ميكنيد اضافي هستند، آنها را خاموش كنيد وگرنه درجهي تنظيم آنها را كم كنيد. 5. لامپها و شعلههاي اضافي اجاق و يا هر چيز ديگري را كه فكر ميكنيد فقط چند دقيقه ممكن است بلااستفاده بمانند، خاموش كنيد. 6. شيرهاي آب خانه را كلاً كنترل كنيد، در صورتي كه چكّه ميكنند، حتماً آنها را درست كنيد. 7. در صورتي كه احساس ميكنيد ولخرج هستيد و نميتوانيد خودتان را كنترل كنيد، هيچ وقت پول زيادي در جيب نگذاريد. 8. هنگام استفاده از ماشين لباسشويي، به ياد داشته باشيد كه لازم نيست براي هر نوع لباسي حتماً از آب داغ استفاده كنيد و برق بيشتري مصرف كنيد. 9. يخچالتان را كنترل كنيد، اگر يخچال شما در معرض نور خورشيد قرار دارد يا سيمپيچي آن اشكال دارد، يا درب آن اغلب باز ميماند، برق بيشتري مصرف ميكند، براي جلوگيري از هدر رفتن برق، درصدد رفع اين اشكالات برآييد. 10. بعضي از چيزها را خودتان در منزل تهيه كنيد. مثلاً: به جاي آنكه آبميوه را در ظرفهاي بستهبندي شدهي گران قيمت خريداري كنيد، خودتان در منزل آن را تهيه كنيد. به جاي آنكه شيشهپاكنهاي گرانقيمت تجارتي بخريد، با مخلوطي از آب سركهي سفيد و آب گرم شيشهها را تمييز كنيد. براي پاك كردن لكّهها از آب سركهي غليظ استفاده كنيد. 11. برخي از وسايلي را كه احساس ميكنيد به ندرت لازم داريد، ميتوانيد با يكي از دوستان يا نزديكانتان بخريد، يا اصلاً امانت بگيريد. مثلاً: نردبان رنگرزي، ديگ و اجاقگاز تكشعلهي بزرگ براي پخت رُب، مربا و...
تربيت اصولي فرزندان قسمت سوم
اشتباه ششم: يكي ديگر از اشتباهات والدين، آن است كه والدين انتظار داشته باشند كه فرزندانشان همان چيزي بشوند كه آنها ميخواهند يا در دورهي جواني خود آرزو داشتهاند به آن برسند. به تعبيري ديگر، والدين ميخواهند فرزندانشان كُپي آنها باشند. با توجه به تحقيقاتي كه در كشورهاي مختلف انجام گرفته، اغلب فرزندان نميخواهند شغل والدين خود را دنبال كنند. براي مثال: در سال 1998 از دانشآموزان سال آخر دبيرستانهاي آمريكا تحقيقي صورت گرفت و از دانشآموزان سؤال شد كه آيا ميخواهند شغل پدر و مادر خود را در آينده انتخاب كنند، يا خير؟ حدود 62% از آنها جوابشان منفي بود. در كشورهاي ديگري نيز چنين تحقيقاتي انجام گرفته كه نتيجهاي مشابه به دست آمده است. نتايج اين تحقيقات نشان ميدهند كه انسانها معمولاً به شغل، مذهب و يا افراد و گروههايي تمايل پيدا ميكنند كه با ساختار روحي، استعداد و تواناييهاي آنان هماهنگي داشته باشد. اگر شخصي برخلاف آن عمل كند، به خود و ديگران دروغ گفته و نتيجهي اين دروغ چيزي جز شكست نخواهد بود. ممكن است برخي از والدين اصرار نداشته باشند كه فرزندشان كُپي آنها باشد، اما با هر تصميمي كه فرزندشان براي زندگي خود ميگيرد، مخالفت ميكنند. مثلاً اگر فرزند آنها ميخواهد در دبيرستان يا دانشگاه، رشتهي هُنر را انتخاب كند، والدين به خاطر اينكه نقّاشها اغلب زندگي فقيرانهاي داشتهاند، با اين تصميم او مخالفت ميكنند و... بالأخره اين قبيل والدين، با هر گونه تصميمگيري فرزندشان به بهانهاي مخالفت ميكنند و به اين ترتيب خود و فرزندانشان را دچار مشكل ميكنند و... چه بايد كرد؟ كودكان شما حاصل تلاش همهي عمر شما هستند، لذا موفقيت آنان موفقيت زندگي شماست و شكست آنها، شكست زندگي شما. به همين سبب بايستي بسيار حكيمانه و خردمندانه با اين قضيه برخورد كرد. هر پدر و مادري كه به موفقيت خود و فرزندانشان علاقهمند هستند، بايد به فرزندانشان، ايدهها، افكار، سليقهها و خواستههاي آنان احترام بگذارند. هيچ پدر و مادري نبايد ايدهها و نظرات خود را به فرزندانش تحميل كند. پدر و مادر نقش مشاور بچههايشان را دارند، پس هرگاه فرزندانشان بر سر دو راهي ماندند، يا در صدد برآمدند براي آيندهي خود تصميم مهمّي بگيرند، بگذاريد تنها به اينكار اقدام كنند. امّا اگر چنانچه تصميم آنها به نظرتان اشتباه آمد، با آنها صحبت كنيد و دلايل تصميمگيريهايشان را بپرسيد. از آنها بخواهيد كه ملاك و معيارهايي را كه در اين تصميم مدّنظر داشتهاند، به شما بگويند. خلاصه يك مباحثهي گرم و صميمي به وجود بياوريد و آنان را ـ بدون آنكه توي ذوقشان بزنيد ـ متوجّه اشتباهاتشان كنيد و آنچه لازم ميدانيد، بسيار دلسوزانه و منطقي به آنها بگوييد و از آنها بخواهيد بيشتر راجع به اين تصميم و نظرات شما بينديشند. آنگاه حتي اگر برخلاف نظر شما عمل كردند، ناراحت نشويد، زيرا شما به وظيفهي پدر يا مادري خود عمل كردهايد. اگر شما درست گفته باشيد، آينده، فرزندان شما را متوجه اشتباهاتشان خواهد كرد و آنان به ارزش شما بيشتر پي خواهند برد و آنان را واميدارد تا در تصميمات آتي بيشتر به نظرات شما بها بدهند و چه بسا بدون مشورت شما هرگز تصميمي نگيرند. به اميد آنكه در تربيت فرزندانتان موفق باشيد تا جامعهاي سالم و ايدهآل داشته باشيم.*
تربيت ديني نو جوانان ونيازهاي آنان
تربيت ديني نوجوانان در دو بخش الف)مراحل تربيت ديني ب)نيازهاي نوجوانان مورد بررسي قرار ميگيرد. الف) مراحل تربيت ديني ما در تربيت ديني پنج مرحله را به طور طبيعي پشتسر ميگذاريم كه اين مراحل به صورت مستمر و منظم، يكي پس از ديگري خواهند آمد. 1- اُنس ديني: اولين مرحلهي تربيت ديني، اُنس ديني است. كودكي كه سالهاي اول زندگي با قرآن و نماز خواندن پدر و مادر آشنا ميشود و در سه يا چهار سالگي در كنار آنها جانمازي پهن ميكند و به تقليد از آنان قيام، ركوع و سجدهاي برپا ميكند، كم كم زمينهاي به نام اُنس و الفت ديني در او ايجاد ميشود. وقتي فرزند شما در كنارتان سجده و ركوعي كرد و سلام نماز را داد و شما دستش را به گرمي فشرديد، پيشانياش را بوسيديد و لبخند رضايتبخشي در صورت او شكوفا گرديد، به يادش ميماند كه هر موقع اين حركات را انجام داده، از شما يك پاداش دروني و رضايتبخش دريافت كرده است. هر زمان با شما به مسجد آمد و شما مراعات كرديد كه به او سخت نگذرد و راحت و خوشحال باشد و ماندن خارج از حوصلهي او نباشد، اين مراعاتها و ظرافتها او را كم كم به نوعي تعلقات ديني گرايش خواهد داد كه پايهي آن اُنس والفت با دين است. ما در روانشناسي به اين پديده «conditioning» يا شرطي كردن ميگوييم؛ به اين صورت كه اگر دو امر در مجاورت يكديگر قرار بگيرد و با حضور يكي، ديگري هم حضور پيدا كند، كودك كم كم بين اينها پيوندي برقرار ميكند كه به آن «پيوند شرطي» گفته ميشود. كودك در سالهاي بعد كه زندگي مستقلي را دنبال ميكند، هر موقع به ياد ميآورد كه وقتي نماز ميخواند سيماي شما شاد ميشد و او را تشويق ميكرديد؛ در او شوق و علاقه به دين ايجاد ميشود. 2- عادت ديني: وقتي كاري را بارها و بارها تكرار كرديم، اين عمل در شخصيت ما نفوذ ميكند و استوار و پايدار ميشود، مثل عادت به نظم، سحرخيزي، مسؤوليت پذيري يا هر عادت ديگر. از خصوصيات مهم دورهي كودكي و دبستان، عادتپذيري است. اگر شما در اين سالها همّت كنيد و عادت ارزشمندي را در فرزند يا شاگردتان بهوجود بياوريد، در سالهاي بعد نياري به صرف آن همه نيرو و هزينه نخواهد بود. در سنّ دبستاني عادت ديني بهتر جايگزين ميشود. مثلاً با همت و مساعدت شما كودكان را براي نماز خواندن در مسجد اجازه ميدهند در حالي كه هنوز نماز بر آنها واجب نيست به آنجا ميآيند و نماز ميخوانند و به اين ترتيب نوعي عادت و استمرار بر عمل در آنها بهوجود ميآيد. ما بايد بچهها را به خواندن نماز اول وقت عادت دهيم و به آنها بياموزيم كه صبحها قدري زودتر بيدار شده و آمادهي نماز شوند. همچنين بايد تلاش كنيم كه قرآن را در حدّ ظرفيت خود و بر اساس جاذبههايي كه ما برايشان ايجاد ميكنيم حفظ كنند. حفظ آيات قرآن و سورههاي كوتاه آن در سالهاي بعد در زندگي او تأثير مثبتي دارد. وقتي فرزندانمان به سن تكليف رسيدند، بايد مسائل شرعي و تكليفي را برايشان بيان نماييم. 3- معرفت ديني: مرحلهي سوم، معرفت و تفكر ديني است. كودكي كه در سالهاي پيشدبستاني و دبستاني با آداب ديني اُنس پيدا ميكند و عادت ديني در او بهوجود ميآيد بايد در سالهاي راهنمايي معرفت ديني پيدا كند. در اين مرحله شما بايد از طريق دليل و استدلال و نيز تعقل و تحليل مسائل ديني با ذهن آماده و مستعد او ارتباط برقرار سازيد وبا او صحبت كنيد. از نظر ساختارِ ذهني، سن 13 سالگي دورهي رشد مفاهيم ذهني و غير ملموس است. يعني تفكر ميتواند به درجهاي برسد كه انسان در غياب اشياء هم دربارهي آنها فكر كند در حاليكه در سالهاي قبل از راهنمايي رشد و تفكر انتزاعي حاصل نشده است. پس ما ميتوانيم در دورهي راهنمايي با آمادگي بيشتري از معرفت ديني و انديشه و تفكر ديني صحبت كنيم و به پرسشهايي كه نوجوانان راجع به دين دارند، پاسخ بگوييم و استنباط، فهم، آگاهي و ادراك آنها را در اين مرحله بالا ببريم. از مسؤوليتهايي كه بايد در سالهاي قبل از دورهي راهنمايي به آن بينديشيم، اين است كه وظايف سنّ بلوغ و تكليف دختران نوجوان را به آنها بياموزيم. در سالهاي راهنمايي به بعد، بچهها كم كم از چرايي مسائل سؤال ميكنند و ميخواهند علّت و حكمت مسائل را بدانند. كودك تا بهحال نماز خوانده است و الآن هم ميخواند، اما حالا ميخواهد بداند كه اين نماز چه اثري بر شخصيت او دارد و در نزد خداوند چه پاداشي دارد و اصولاً چرا بايد نماز بخواند؟ او ميخواهد راجع به صفات خداوند درك درستي داشته باشد. شما شايد انديشهي او را در اين جهت هدايت كنيد و از نمونهها و شواهدي مستدل و روشن در بحثتان بهره بگيريد. اگر مربيان به ادبيات غني ديني و ملّيمان مانند: سخنان پيامبر «صلي الله عليه وسلم»، اصحاب بزرگوار و بزرگان دين ، اشعار ارزشمند شاعران نيز به داستانهايي كه در فرهنگ ملّي و اسلامي وجود دارد مسلط باشند، ميتوانند در معرفت ديني جذابيت ايجاد كنند. وقتي شما مناسب و بهجا از اشعار خوب و زنده و با روح، از حكايتها، ضربالمثلها، داستانها ، خاطرات و موضوعهاي تاريخي ياد ميكنيد، بحثتان شيرينتر ميشود و جذابيت و گيرايي آن بالا ميرود. 4- عمل به آموختههاي ديني: مرحله چهارم، عمل به آموزههاي ديني است. اگر در گام سوم معرفت ديني ايجاد شد، گام چهارم، اجرايي است؛ يعني تمام تار و پود وجود او، نگاه او، توجه او و سخن او، همه و همه جنبهي شخصيت بارز ديني پيدا كند و دين در وجود او كاملاً متجلّي و متبلور شود. اين كه گفتهاند دوستي برگزين كه ديدن او تو را به ياد خدا بيندازد، به همين علت است. يعني شما حتي وقتي به چهرهاش نگاه ميكنيد، به ياد خدا ميافتيد. 5- خودجوشي ديني: مرحلهي پنجم، خودجوشي ديني است. يعني وقتي شخصيت او از نظر ديني كاملاً شكل گرفت، در اين مرحله از يك نيروي خودجوش استفاده مينمايد و به دنبال عشق برتر حركت ميكند. او ديگر سري شوريده دارد و به دنبال گمشدهاي بهنام عشق برتر است. عشق برتر عشق خدايي و الهي است. اگر به عشق برتر رسيد، ديگر به سادگي تحت تأثير جاذبههاي نفساني و دنيايي قرار نميگيرد. حال هر كدام از ما بايد ببينيم كه حاصل تربيت ما در كدام مرحله قرار ميگيرد. آيا تنها در حدّ انتقال يك تفكر ديني هستيم؛ يعني در مرحله سوم هستيم و قبلاً اُنس و عادتي بهوجود آمده است تا معرفت ايجاد كنيم؟ ولي بايد بدانيم بين كسي كه علم دارد و كسي كه به علم خود عمل ميكند، تفاوت بسيار است. اگر از كسي كه علم و معرفت ديني دارد امتحان بگيريد، ممكن است نمره بيست هم بگيرد. اما او چهقدر عامل به دين است؟ چهقدر به اين مطلب يقين دارد؟ تفاوت علم و يقين كجاست؟ تفاوت علم و يقين، تفاوتي است بين مرحله سوم و چهارم. پدران و مادران ارجمندو مربيان عزيز! تلاش شما نبايد تنها معرفت ديني باشد، بلكه بايد فردي تربيت كنيد كه عامل به دين باشد. فرزندي كه از زير دست شما بيرون ميآيد و بعد به جامعه قدم ميگذارد، نبايد طعمهي دامهاي شيطان قرار گيرد و خود را ببازد اگر او تنها داراي علم ديني باشد ممكن است لغزش پيدا كند، اما اگر شكل و هيأت ديني داشته باشد ميتواند مقاومت كند و اگر خودجوشي ديني داشته باشد، تسخيرناپذير خواهد بود. ب) نيازهاي نوجوانان نوجوانان پنج نياز يا پنج خصوصيت مهم دارند كه شما جريان ارزشمندش را به طور يقين در كار خواهيد ديد. 1- هويت جويي: اولين نياز نوجوانان، هويتجويي است كه نيازي عميق و پيچيده است. در حقيقت نوجوان در اين سالها ميپرسد من كيستم؟ چه هويت و شخصيتي دارم؟ اين سؤالي است كه گاهي وجودش را به درد ميآورد. اين كيستي شناسي و هويتجويي در خانواده به او داده نميشود و احتمالاً در جامعه نيز همين طور؛ حتي در خانواده، حركاتي در مقابل اين هويتجويي انجام ميشود و او را از هويتش تهي ميكند. يكي از اهداف دشمنان دين همين از هويت خالي كردن نسل جوان و نوجوان است. كدام جوان و نوجوان تحت تأثير دامهاي شياطين قرار ميگيرد؟ بديهي است كسي كه از هويت خالي شده و نميداند تاريخش چيست؟ ريشهاش در كدام فرهنگ و كدام باور است و خودش كيست و در چه نقطهاي قرار گرفته است؟ نوجوان بايد هويت و فرهنگ خود را بشناسد و سنّتها و باورهاي خويش را دريابد، از اين رو بايد سعي كنيم در لابهلاي آيات الهي و صفحات كتاب، اين هويت ارزشمند را به او بشناسانيم. به او ياد بدهيم كه اگر عزّت اسلامي را به دست آوردي، ذلّت را هرگز نخواهي پذيرفت. 2- نياز به امنيت و آرامش روحي: نوجوانان به خاطر ورود به دورهي نوجواني و بلوغ، قدري اضطراب دارند. ما براي نسل نوجواني كه هم در جامعهاي پراضطراب زندگي ميكند و هم به خاطر ورود به دورهي نوجواني اضطراب بخشي از زندگياش شده است، چه پيامي داريم؟ پيام ما اين است: «الا بذكرالله تطمئن القلوب» يعني تو به آرامش و امنيت نياز داري و اين آرامش و امنيت تنها در پناه ياد و ذكر پروردگار براي اُنس آن حاصل ميشود. يكي از اينها تلقين ذكر خدا در هنگام خواب است. شايسته است جوانان ما بياموزند كه پيوسته با وضو باشند و هر شب چند آيه از قرآن بخوانند و بعد بخوابند. به او بگوييم كه هنگام شب، مخاطب ملائكه هستي و ملائكه به بالين تو ميآيند. حديث است كه هنگام شب، ملائكه به بالين نوجوانان و جوانان ميآيند و ندا ميدهند: «اي نوجوانان و اي جوانان! «جدوا و اجتهدوا»؛ يعني «برخيزيد و همّت كنيد و براي سعادت و خوشبختي آينده قدم برداريد.». اي كه دستت ميرسد كاري بكن پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار شخصي از يكي از بزرگان دين سؤال كرد كه: ميخواهم آرامش دل داشته باشم، چه كنم؟ آن شخص فرمودند: با قرآن اُنس داشته باش، اُنس با ذكر خدا كم كم حلاوت آن را در دل او ايجاد ميكند. مردان موحّد و زنان مؤمن هرگز در زندگي خود از اضطراب رنج نبردهاند. اگرانسان به اين درجه برسد، نه تنها خودش آرامش دارد، بلكه وجودش منبع آرامشي براي ديگران خواهد بود. وقتي بچهها به شخصيت و رفتار شما نگاه ميكنند بايد آرامش بگيرند و اضطراب و پريشانيهايشان تسلي بيابد. 3- نياز به فلسفهي حياتِ ارضاء كننده: نياز سوم فرزندان ما نياز به فلسفهي حيات ارضاء كننده است. او ميخواهد دريابد كه چرا بايد زندگي كرد؟ و مقصود از اين آمد و شد چيست؟ اين سؤال مهمي است. ما بايد يك بينش توحيدي معنيدار و هدفدار به او بدهيم، زيرا وقتي هدف زندگي روشن باشد او رنجها را راحتتر ميپذيرد. بشر زماني زندگي خودش را با رنج تطبيق ميدهد كه بداند چرا رنج پذيرفتن حلاوت دارد، چرا كه ميداند در راه رضاي او رنج ميكشد و مقاماتش بالا و بالاتر ميرود؛ اما اگر معني و هدف زندگي براي او روشن نشد، خيلي ساده خلع سلاح ميشود و در برابر حوادثِ كوچك زانو ميزند. مربيان ارجمند! در خلال صحبتها و مباحث خود از هدفهاي خوب يك انسان مؤمن صحبت كنيد. از جملهي هدفها اين است كه خودت را پاك نگهداري؛ به درجهي «انما يخشي الله من عباده العلماء» برسي؛ در راه خدا تلاش و پيكار كني كه «فضَّلالله المجاهدين عليالقاعدين اجراً عظيماً» و اين كه به مرحلهي انسان كامل برسي. به آنها بگوييد اگر مال دنيا از دست رفت بگذار برود، اما اگر ايمانتان از دست رفت، نماز صبحتان را اقامه نكرديد، دوست خوب و با تقوايتان از دست رفت آن روز بايد غصّه بخوريد. 4- نياز به تقويت نظارت اخلاقي: يكي از بحرانهايي كه جامعهي امروز بشري از آن رنج ميبرد، كاهش نظارتهاي اخلاقي است. خانوادهها و نهادهاي اجتماعي در دنيا نظارتي بر اخلاق ندارند. ما نيز نظارت اخلاقي را در خانوادهها قدري كاهش يافته ميبينيم و لذا وظيفهي ما سنگينتر ميشود. شايد در قرآن بيش از دويست مورد ضربالمثل، داستان و حكايت داريم. براي آنكه ذهن متربّي جذب و آماده شود، چقدر خوب است كه شما حقيقتي را در قالب مثال بيان كنيد و با اين روشها، نظارت اخلاقي را پيوند دهيد. 5- نياز همدلي و همزباني: بچّهها در دورهي نوجواني حرفهايي براي گفتن دارند. آنها مطالبي دارند كه نميتوانند با خانواده در ميان بگذارند، زيرا خانواده جذبشان نميكند و تلاش نميكند كه حرف بچّهها را بفهمد. او سؤالات بغرنجي دارد و ميخواهد راجع به اين سن، دوره زندگياش، آيندهاش، كاميابي و ناكامياش، روابطش با خانواده، برادر و خواهر و از اين قبيل پرسشهاي اساسي و بنيادي را مطرح كند، اما نميداند آنها را با چه كسي مطرح نمايد؟ نوجوانان ما در خيلي موارد مظلوماند، چون بعضي خانوادهها براي بچههاي خود شخصيت و ارزش قايل نيستند كه بخواهند حرف دلشان را بشنوند، اما شما بايستي حرف دلشان را بشنويد و او را راهنمايي كنيد. گاه نوجواني خودش را نااميد و در حال سكوت و فروريختن ميبيند، و شما را تنها كسي ميداند كه ميتواند حرف خود را به او بزند و همين مسأله او را در زندگي حفظ ميكند. اگر پايگاه عاطفي داشته باشد، افسرده نميشود و به فكر خودكشي نميافتد؛ ولي اگر شما را هم نداشت، ديگر چه كسي را بايد داشته باشد؟ «تخليهي رواني» در روانشناسي يك فن درماني است. وقتي او قدري براي شما حرف زد و عقدهي دلش را باز كرد، از درون تشفّي پيدا ميكند. در پايان حديثي از قول رسول گرامي اسلام «صلّي اللهُ عليهِ و سلّم» بيان ميكنيم كه فرمودند: «اي علي به خدايي كه جان من در دست اوست، اگر به واسطهي تو يك انسان به هدايت و نور معرفت دست يافت، ارزش آن از هر آن چه كه آفتاب بر آن بتابد بالاتر و برتر است.» خوشا به حال شما كه نسلي را تربيت ميكنيد كه متولّيان فرهنگ ديني، فرهنگ معنوي و نجاتبخش همهي انسانها هستند.* والسلام عليكم
نگاهي گذرا به زندگي سيد سابق
استاد سيدسابق به موكب عالمان مجاهد و آرميده در آغوش زميني پيوست. بله آن داعيهي بزرگ و آن مجاهد نستوه در شب يكشنبه 23 ذيقعده 1420هـ مطابق 27/2/2000م بعد از گذشت قريب به 85 سال از عمر پربركتش به جوار حق شتافت. استاد مرحوم يكي از دانشمنداني بود كه از دانشكده شريعت در دانشگاه أالازهر فارغالتحصيل گرديد، ايشان با امام شهيد حسن البنا ارتباط نيكو برقرار و در راه كار ديني و نشر دعوت اسلام و جمع امت بر وحدت كلمه و آگاهي در شريعت بيعت كرد و دوران طلبگي به عضويت جماعت اخوانالمسلمين درآمد و به صفوف برادران روشنفكر دانشگاه ألأزهر كه در قافله اخوانالمسلمين قرار داشتند مانند استاد محمد الغزالي و استاد عبدالمعز عبدالستار و سايرين در دانشكده اصول ديني پيوست. استاد سيدسابق بيش از ساير همقطارانش به فراگيري و تحقيق در فقه پرداخت زيرا بيشتر تحصيلش در رشته فقه بود، و براي براي اولين بار رسالهاي پيرامون فقه طهارت در هفتهنامه اخوان به رشتهي تحرير درآورد و در نوشتن آن بيشتر تكيه بر كتابي مانند سبلالسلام و نيلالاوطاء و منتقي الأخبار و ألدّين الخالص بود و از كتبي ديگر مانند المغني ابنقدامه و زادالمعاد ابنالقيم بهره گرفته بود، بعد از آن نوشتن رسالات را ادامه و در بخش فقه عبادات نُه رساله نوشت. استاد مرحوم در كار خود روش و منهجي خالي از تعصب يا تجريح مذاهب درپيش گرفت، بيشترين استنادش بر قرآن و سنت و اجماع بود از عباراتي سهل و سلي و روان و دور از تعقيد و لغزبازي و تعليلات خستهكننده استفاده ميكرد، هدف ايشان در اين امر هموار كردن دستيابي به روح احكام و بهره جستن از رخصتهايي بود كه خداوند براي بندگان خود مشروع فرموده است زيرا خداوند عمل به رخصت را به مانند عمل به عزيمت دوست دارد، و از معاصي بيزار است، تا اينكه مسلمانان با شور و علاقهمندي از احكام ديني استقبال نمايند و سعي او بر اين بود در حد توان به بيان حكمت تكاليف بپردازد چنانكه منهج كتاب خدا مبتني بر تعليل احكام است و تا آنجا كه مقدور بود از ذكر خلاف ميان أئمه و نوشتن الفاظ معقد و پيچيده اجتناب ميكرد، بلكه تنها به ذكر اقول علماء بسنده ميكرد و خود در ميان آنها أرجح يا راجح را برميگزيد و احياناً تنها مسأله را براي خواننده نوشته و به علت عدم تشخيص رأي راجح از اظهارنظر در آن خودداري و امانتداري را در اين ميديد كه مسؤوليت انتخاب را به عهدهي خواننده واگذارد، يا اينكه براي تشخيص آن از محضر علماي ديگر استفاده كند، كه بديهي است يك عالم ديني جز اين دو راه، راه سوّمي ندارد. استاد مرحوم لد اول كتابش (فقهالسنه) را در دهههاي 1940م مطابق 1365هـ در حجم كوچكي پيرامون فقه طهارت چاپ و منتشر نمود، و مرشد عام اخوانالمسلمين حسن البنا مقدمهاي بر آن نوشته و در آن به منهج استاد سيدسابق در نگارش كتاب در عرصه و عرضهي فقه و استقبال مردم از آن اشاره كرده و ميفرمايد: اما بعد، نشر دعوت اسلامي و بسط و گسترش احكام ديني به ويژه احكام و مسايل فقهي از بزرگترين عبادتهاست كه انسان را به خداي متعال نزديك مينمايد چون اين امر مسلمانان را در عبادات و اعمالشان بيداري بخشيده و رسول گرامي اسلام(ص) ميفرمايد: «من يردالله به خيراً يفقهه فيالدين» خدا به هر بندهاي ارادهي خير كند او را در دين و احكام آن آگاه ميسازد، طبيعي است علم و دانش از راه فراگيري به دست ميآيد و انبياء پول و مالي از خود به ارث نگذاشتهاند. تنها ميراث آنان داشن است و هركس به آن دست يابد به ثروت بزرگي نايل گرديده است، و زيباترين و سودمندترين و نزديكترين روشها به قلب و عقل انسان در فراگيري فقه اسلامي به ويژه در احكام و ديگر دروس عمومي و دوري جستن از اصطلاعات فني و فرضيات و غفلت ار كليات و پرداختن به جزئيات، و همزمان ربط دادن احكام به ادلهي كتاب و سنت در قالبي سهل و ساده و يادآوري حكمتها و فوايد احكام در حد توان ميباشد. تا آنجا كه طالبان فقه و فراگيري آنچنان احساس كنند مستقيماً احكام را از خدا و رسول گرامياش دريافت و بهره دنيا و آخرت از آن ميگيرند و اين روش، بزرگترين تشويق و ترغيب مؤمنين در راه افزايش شناخت خداي عزوجل و روي آوردن به دانش ميباشد. به راستي خداوند برادر فاضل استاد سيدسابق را بر اين منهج و روش توفيق عنايت فرموده كه توانسته است چنين رسالهاي سهل المأخذ و داراي فوايد سرشار تأليف نمايد، ايشان احكام فقهي را با اين روش دلنشين توضيح داده است كه حقاً شايسته ثواب خداوند و خوشحالي دينداران غيور گرديده است انشاءالله خدايش در مقابل اين خدمت به دين و دعوت و امت جزاي خير عنايت و آن را مايهي نفع مسلمين نموده و دستان مباركش همواره در راه چنين خيرات و بركاتي براي خود و مسلمين از جد و جهد باز نايستند. آمين استاد سيدسابق در مقدمهي كتاب ميفرمايد: اين كتاب شامل مسايلي از فقه اسلامي و توأم با ادلهي صريح از كتاب و سنت صحيح و اجماع امت ميباشد و آن را در سبكي سهل و ساده نگارش و در بسياري از مسايل به بسط آن اهتمام دادهام بلكه تا حدي بتواند پاسخگوي نياز مسلمين باشد. در حد توان از ذكر اختلافات اجتناب و اجباراً در مواردي به آن اشاره كردهام و در واقع كتاب حاضر ترسيمي صحيح و تصويري درست از آن فقه اسلامي است كه خداي متعال به حضرت امر فرموده است و فتحالبابي است بر روي مسلمين تا از فهم صحيح نسبت به خدا و رسولش برخوردار و آن را بر حول محور كتاب و سنت گرد آورد و خط بطلان برخلاف و بدعت تعصب در مذاهب و اعتقاد به مسدود بودن باب اجتهاد بكشد. بعد از انتشار جزء اول كتاب استاد مرحوم نگارش در فقه را ادامه داد و هرچند گاهي جزوهاي را با حجم كوچك منتشر و كتاب فقهالسنه را مجموعاً در 14 جزوه به پايان رسانيد كه اكنون كلاً در سه مجلد قطر جمعآوري گرديده و اين كار ايشان حدوداً بيست سال طول كشيد، اين كتاب خلأ بزرگي را در گنجينهي فقه و سنت اسلامي به خود اختصاص داده است. از وژگيهاي آن كتاب اين است كه به هيچكدام از مذاهب پيوندي ندارد، به همين خاطر مورد استقبال عموم روشنفكران آزادانديش و غيرمقيّد به يك مذهب بخصوص قرار گرفته و به عنوان مصدر و مرجعي براي آنان درآمده تا در صورت نياز به كشف مسايل فقهي از آن بهره جويند، و به كرات اين كتاب بدون اجازه مؤلف چاپ و منتشر و مورد استفاده مؤمنين قرار گرفته است. احياناً بعضي از افراطيون مقلد مذاهب آنانكه اين كتاب را داعيهاي به سوي آنچه لامذهب گرامي خواندهاند، انتقاد ميكنند كه كتاب فوق پلي است به طرف بيديني ولي من معتقدم مؤلف كتاب فقهالسنه هرچند ملتزم به تقليد از مذهبي معين نبوده است. معهذا از داعيان لامذهبيگري نيست. چون هيچگاه مذاهب را نكوهش ننموده و عليه آن اقدامي نكرده است، همچنين بر اين باورم كه اين تأليفات ضرورتي است براي مسلمانان امروزي، يعني كسي كه ميخواهد داخل دايرهي وسيع اين دين گردد و مقلد مدرسه يا مذهبي مشخص نباشد بلكه به مسايلي چنگ آويزد كه داراي صحت دليل و استقامت سبيل باشد. از سوي ديگر جماعتي از علما بر استاد خرده گرفته و ميگويند: به صورت شايسته حق فقه مقارنه و موازنه در مناقشه دلايل نقلي و عقلي و ايجاد توازن ميان اين دو، و انتخاب أرجح بعد تز آن به صورتي شفاف و آشكار أدا نكرده است. در جواب اين گروه از علما بايد گفت: ستاد سيدسابق اين كتاب را نه براي علماء بلكه براي قشر طلبه و دانشجو به رشته تحرير درآورده است، قشري كه در جستوجوي راهي سهل و ساده از حيث شكل و مضمون و همراه با شرح و توضيح كافي و وافي است. چون هر فردي در حدّ توان و ظرفيت خودش قادر به بهرهگيري است. از جمله منتقدان استاد، محدث مشهور شيخ محمد ناصرالدين الباني(رح) است و در اين مورد كتابي تحت عنوان (أتمام المنّه بالتعليق علي فقه السنه) تأليف و در آن، و مجموعهاي از تعقيبات و انتقادات بر كتاب وارد كرده است. بايد گفت: انتقاد ايشان حول دو امر اساسي است: اول پيرامون احاديثي است كه در نظر شيخ الباني ضعيف بوده ولي استاد سيدسابق بدانها استدلال كرده است كه چه بسا خلل و اشكال در روايت يا شخص راوي و غير آن وجود دارد، ولي بايد از اين بابت استاد را معذور دانست چون او اين احاديث را از كتب سابقين استخراج و در تحقيق و تهذيب آن كوتاهي ننموده است، و به اصطلاح به اين قاعده عمل كرده كه ميگويد: هر عملي از اهل آن گرفته ميشود. دوم: اختلاف در مشرب فقهي ميان اين دو شيخ است، چون شيخ الباني بيشتر متمايل به ظواهر نصوص بوده در حالي كه شيخ سيدسابق متمايل به اتباع از مقاصد نصوص است و همچنين شيخ الباني اعتنايي به مخالفت با رأي جمهور ائمهي متقدمين ننموده و براي مثال برخلاف فتاواي ايشان استعمال طلا براي زنان را حرام ميداند، اما استاد سيدسابق غالباً به ديده احترام به فتاواي جمهور مينگرد و اين موضوع در تعليق طولانيي كه شيخ الباني بر زكاة عروض التجارة نوشته هويداست. زيرا شيخ الباني حديث مروي در شأن زكاة عروض التجارة را صحيح نميداند. و فتاواي اصحاب و همچنين و تابعين و ائمه در اين باب را كه قريب به اجماع است قبول نداشته و توجهي به مقاصد شريعت نكرده است كه واقعاً محال است زكات بر كشاورزي كه غلهاش پنج وسق باشد واجب گردد، كه چه بسا حتي زمين را هم اجاره گرفته باشد ولي بر تاجري كه ميليونر است واجب نباشد مگر اينكه يك سال تمام بر آن گذر كرده باشد. البته اينجانب در كتاب خود به نام (المرجعية العليا للقرآن و السنة) با دلايل واضح قول شيخ الباني را مردود شمردهام. براي اولين بار از طريق مطالعه برخي از مقالات شيخ سيدسابق كه در مجله هفتگي مينوشت نام او را شنيدم بعد از اتمام مطالعه جزء اول كتابش در فقه طهارت، باخبر شدم كه سيد را در رابطه با قتل نقراشي پاشا به دادگاه احضار و به اتهام فتوا به قتل نقراشي پاشا توسط جواني به نام عبدالمجيد حسن كه به انتقام انحلال اخوان اقدام به آن كرده بود محاكمه گرديد، اما الحمدلله ايشان از اين اتهام تبرئه شدند و به سبب همبن اتهام در آن زمان لقب (مفتي الدماء) را به شيخ داده بودند، در سال 1949 همراه جماعتي از اخوانيها دستگير و روانه زندان طور گرديدند و در بند دو زندان براي اولين بار به حضور ايشان رسيدم كه شيخ محمد غزالي(رحمهالله) امامت آن بند از زندان را عهدهدار بود و سيد نيز بعد از جماعت صبح و خواندن ادعيه و مأثورات حلقات تدريس فقه داشت، چنانچه امام غزالي(رح) حلقات تدريس دعوت را به عهده داشت. بعد از آزادي از زندان باز هم در ميادين دعوت ديني با ايشان آشنايي بيشتر پيدا كردم، و بسيار اتفاق ميافتاد در منزلش كه در يك كوچهي تنگ در خيابان سلاح واقه شده بود ايشان را زيارت ميكردم بعد از مدتي خداوند بر وي منت نهاد و در يك سرويس آپارتماني واقع در خيابان جاردن سقي سكونت گزيد كه به گمانم ملك يكي از يهوديهايي بود كه كشور مصر را ترك و به سوي سرزمينهاي اشغالي سرازير شده بودند. مدتي نيز كه مدير بخش فرهنگي وزارت اوقاف بود با او همكاري ميكردم، آن زمان استاد غزالي مديريت مساجد را برعهده داشت و استاد بهيخولي مراقب شئون ديني بود اين هم در دروان انقلاب مصر و زماني بود كه شيخ احمد حسن باقوري نظارت اوقاف آن كشور را در دست داشت و استاد سيدسابق در آن وزارت از مقام و منزلت خوبي برخوردار بود. اما چندي نگذشت كه يك نفز ديگر به نام دكتر محمد بهي جايگزين وزير سابق شد و ارتباط ميان او و استادان غزالي و سيدسابق به تيرگي گراييد و نتيجتاً ازهم گسست و اوضاع دگرگون شد كه البته تنها خداي متعال است كه لايتغير باقي ميماند و تنها اوست كه حالات را دگرگون ميكند. بعد از آن هر دو شيخ را دانشگاه الازهر منتقل و از محل كار خود تبعيد كردند تا بلكه به زعم خود بتوانند مشعل علمي اين دو شيخ مجاهد را خاموش نمايند و بر اين حال ماندند تا روزي كه وزير اوقاف تغيير موضع داد كه البته دوام بر يك حالت از محالات است. استاد سيدسابق داراي چهرهي نوراني و متبسم و بانشاط بود و در مجالس، فردي نكتهدان و حاضر جواب بود. مجلس وي هموراه شاداب و باطراوت بود، از جمله نكتههايي كه از وي نقل ميشود: روزي كه در جريان قتل نقراشي او را دستگير كردند مأموران زندان از وي سئوال كردند (محمد مالك) كه روزنامهها اين همه جار و جنجال دربارهي وي به راه انداخته و او را به عنوان بزرگترين تروريست قلمداد نموده بودند، كجاست؟ و گفتند: چيزي دربارهي او ميداني؟ در جواب آنها گفت: چطور نميشناسم! او يكي از ائمه مسلمين و امام دارالهجرت است (رض). با عصبانيت گفتند: كثيف، ما از امام مالك سؤال نميكنيم منظور ما مالك تروريست است. گفت: من يك فقيهم و فقط فقها را ميشناسم، با تروريستها آشنايي ندارم. زناني كه ما و استاد غزالي در زندان بوديم اگر سؤال فقهي ميشد جواب را به استاد سيدسابق محول ميكرديم. چون در مسايل فقهي تنها او محل اعتماد اخوان بودند، با وجود اين، استاد سيد سابق دربارهي عقيده نيز كتابي تحت عنوان (العقايد الاسلاميه) و در روش دعوت كتابي به نام (اسلامنا) و... بر رشتهي تحرير در آورد. ايشان در سالهاي اخير زندگانيشان به دانشگاه امالقري در مكهي مكرمه رفته و در جوار بيتالحرام با جمعي از نخبگان الازهر كه همگي از ذكر و شكر فراواني در تحكيم و پايهريزي دانشگاه امالقري و ترفيع آن و تعليم فرزندان آن دانشگاه برخوردار بودند سكونت گزيد و تا دو سال قبل در آنجا باقي ماند ودر سال 1413هـ به اخذ جايزهي ملك فيصل در فقه اسلامي نايل گرديد كه من هم سعادت مشاركت در آن را داشتم. اينك امروز آن استاد والامقام از همهي دوستان خود وداع و از اين سراي فاني به سوي جهان باقي رخت برميبندد ولي از خود علمي گرانبها و شاگرداني مبارك و مجاهد به يادگار گذاشته براي او تقاضاي رحمت و مغفرت به درگاه حضرت ميكنند، و نامي نيك از خود به جاي ميگذارد كه بعد از عمر كوتاه انسان اين يك عمر ديگر است. خداوند احمد شوقي را رحمت كند كه گويد: «ان الحياة دقايقي و ثوان فالذكر للانسان عمر ثان» عمر انسان عبارت از دقيقهها و ثانيهها است و عمر ديگر هر انساني ذكر خير اوست. ضربان قلب به انسان ميگويد: بعد از مرگت براي خود نامي نيكو برافراز. رحمت خدا بر استاد فقيه سيدسابق باد و او را در زمرهي بندگان صالح خود قرار دهد، و در مقابل خدماتي كه به علم و دين و اسلام و امت كرده است پاداش علماي عامل و دعاة مخلص و صادق بدهد، آمين و (انا لله و انا اليه راجعون) درسهاي مديريتي كه از زندگي استاد ميتوان استنباط كرد و آموخت... 1. مديريت بر روابط فردي و اجتماعي خود: استاد بعد از فراغت از تحصيل با تيزبيني و هوشياري خاصي با افراد و جماعتي ارتباط برقرار ميكند كه در راستاي اهداف فردي وي ولي به شكلي منسجم و گروهي فعاليت ميكنند، وجههي اجتماعي داشته و ارتباطات حسنهاي با مردم دارند. صادقاند و خلوص در كارشان مشاهده و دريافت ميشود. براساس سنت و شريعت كه مورد قبول و تعهد وي نيز ميباشد، حركت ميكنند و... همچنين بشاشي و خندهرويي او در مجالس و نكتهداني و حاضرجوابي وي از رموز ارتباطات موفق وي بهشمار ميروند. 2. مديريت برخواستنها و آرزوهاي انساني خود: استاد خواهشهاي انساني خود را در راستاي علمآموزي كاناليزه كرده بودند و در رسيدن به اين نياز، نهايت سعي و كوشش را از خود نشان دادند و مدارج عالي را كسب نمودند. 3. مديريت بر روشهاي عمل و رفتار: ايشان در زمينهي كاري هر تخصصي رويه و روشي را در پيش گرفته بود كه منطق بر منهج و اصول شريعت بود و در كردار و رفتار و اظهار نظرهاي خود بيشترين استنادش بر قرآن و سنت و اجماع بود و همواره بر رأي ارجح و شيوهي مقبول تأكيد ميكرد. 4. مديريت بر زمان: ايشان در طول عمر پربركت خود لحظهاي از تحصيل و علم اندوزي غافل نمانده و همواره در نشر آموختههايش اين اصل را رعايت كرده است كه نمونهاش تعليم مأثورات در زندان و تشكيل حلقات تدريس فقه ميباشد. و نيز برجاي نهادن نام نيك بعد از مرگ خود، نشان از مديريت عالي وي بر زمان دارد. 5. مديريت بر تواناييها و استعدادهاي ذاتي خود: استاد همواره در بهرهگيري از تواناييهاي خويش كوشا بودند و در ازناي عمر بابركت خويش، لحظهاي از كشف استعداد خويش غافل نماندند و مدام در راستاي بهكارگيري آن سستي و اهمال نكردند. ستاره سوخت، ستاره شعله زد، ستاره اشك شد، چكيد ستاره آه شد ستاره باد شد، وزيد ستاره صدخط سپيد به آسمان شب كشيد ستاره تا سحر هزار دانه شد؛ هزار دانهي شكوفهي سپيد؛ ستاره رقص كرد و خنده كرد و جان سپرد...
اهميت مديريت ورهبري آن قسمت سوم
اشاره شد كه براي مديريت صحيح بر اين عضو جسماني انسان، لازم است كه در حوزههاي ديد خويش دقت بيشتري مبذول داريم و آنچه كه در واقعيت وجودي مناظر چشم ما قرار دارد، در نگاههايمان استنباط نماييم. براي رسيدن به اين استنباط صحيح واقعيتها در حوزههاي ديد، واقف شدن بر كاركرد چشم و برخي از انحرافات اين عضو بينايي، لازم و ضروري مينمايد. برهمين اساس نظري بر آيهي شريفهي 179آلعمران كه ما را بر كاركرد اصلي چشم بيشتر رهنمون خواهد بود بهجا و شايسته ميباشد، آنجا كه خالق يكتا ميفرمايد: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِهَا وَ...» در اين آيه وقتي از افراد بشر به عنوان موجودي پست و حتي أضلّ از حيوانات ياد ميشود يكي از دلايل اين طرز تلقي و برداشت از ذات وجودي برخي آدميان را بهره نگرفتن از چشمان و بصير نبودن آنها نام ميبرد. پس محرز ميگردد كه يكي از كارهاي اصلي و اساسي چشم آدمي، بصير بودن چشمهاست. بصير در لغت به معني بينا، دانا، خبير و آن منظور از فاعلي مشاهدهگر است كه در مشاهدهي خود نوعي زيركي، دانايي و عقل را دخالت ميدهد. پس كار اصلي چشم بصارت است و اين بصارت چنانچه از مفهوم و مغزي قابل اعتماد و ادراك برخوردار نباشد، در واقع چشمان انساني به نحو احسن مورد استفاده قرار نگرفته است و عدم بهرهبرداري صحيح آدمي را به همانجا خواهد كشاند كه در سورهي آلعمران آدرس آن به روشني ترسيم و بيان شده است. چشمان آدمي يگانه منبع دريافت تصاوير هستند كه نقش بهسزايي در كسب اطلاعات دارند به نحوي كه قبلاً نيز اشاره شد چهار پنجم كل اطلاعات دريافتي انسان از طريق چشمها كسب ميشود. خدايي كه چشم انسان را دوتا آفريد و به يكي بسنده نكرد، بر نقش عظيم چشمان آدمي در لذتبخشتر كردن زندگي به خوبي واقف بود. چشمان آدمي ما را در دريافت سادهترين تصاوير تا پيچيدهترين آنها، برقراري ارتباط صميمي يا خصمانه و ارسال پيامهايي خاص و پيبردن به ويژگيهاي ظاهري مخاطب در ارتباطات رو در رو مطالعهي طبيعت، كتاب و... به نحو شايستهاي ياري ميكنند. بهرهگيري صحيح و اصولي از اين نعمت خدادادي ما را به سعادت و كاميابي و كسب لذت بيشتر از زندگي سوق خواهد داد، پس مديريت صحيح بر آن به مثابهي فراهم آوردن فضاي كسب لذت بيشتر و افزونتر است، وقتي صحبت از مديريت ميشود امور برنامهريزي، سازماندهي، فرماندهي، هماهنگي و كنترل به ذهن متبادر ميشود. پس در مديريت بر چشم نيز شايسته است با برنامهريزي صحيح و اصولي هرچند وقت يكبار آن را از نظر سلامت چك كرد، در بحث سازماندهي شرايطي فراهم آورد تا تمامي عضلات چشم در چهارچوبي بسيج شوند و در مسيري به خدمت گرفته شوند كه در كنار هم و در راستاي هدف به نظاره بنشينند و با فرماندهي قاطع، آن را در مسير تعيينشده هدايت كرد و با ايجاد هماهنگي زمينهي لازم را براي كنترل برخود فراهم آورد. اما چنانچه در بخشهايي از نحوهي مديريت بر چشم سستي و اهمال شود ممكن است چشم در مسيرهاي انحرافي كه تمايل بيشتري نيز به حركت در اين مسير دارد، قرار بگيرد. جهت اطلاع بيشتر از انحرافات چشم، يكي از موارد را مشروحاً برميشماريم: § چشمچراني چشمچراني يا نگاه شهوتآميز رفتاري انحرافي و غيراخلاقي است كه چشم انسان فاعل و كنندهي آن است. اين رفتار مضموم چشمي به حدي بر ارتباطات انساني تأثيرگذار است كه غالب ناهنجاريهاي اخلاقي جوامع را ناشي از آن ميدانند. قرآن كريم كه راهنماي سعادت انسانها و هدايتگر زندگي سالم انساني است، در اين باره چنين اشارهاي دارد: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ (30) وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوْ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الإِرْبَةِ مِنْ الرِّجَالِ أَوْ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» يعني: «(اي پيامبر!) به مردان مؤمن بگو: (آنان مؤظفند كه از نگاه به عورت و محل زينت نامحرمان) چشمان خود را فرو گيرند، و عورتهاي خويشتن را (با پوشاندن و دوري از پيوند نامشروع) مصون دارند. اين كار براي ايشان زيبندهتر و محرمانهتر است. بيگمان خداوند از آنچه انجام ميدهند آگاه است (و سزا و جزاي رفتارشان را ميدهد). و به زنان مؤمن بگو: چشمان خود را (از نامحرمان) فرو گيرند (و چشمچراني نكنند) و عورتهاي خويشتن را (با پوشاندن و دوري از رابطهي نامشروع) مصون دارند و زينت خويش را (همچون سر، سينه، بازو، ساق، گردن، خلخال، گردنبند و بازوبند) نمايان نسازند، مگر آن مقدار (از جمال خلقت، همچون چهره و پنجهي دستها) و آن چيزها (از زينتآلات همچون لباس و انگشتري و سرمه و خضاب) كه (طبيعتاً) پيدا ميگردد، و چارقد و روسريهاي خود را بر يقهها و گريبانهايشان آويزان كنند (تا گردن و اندامهايي كه احتمالاً از لابلاي چاك پيراهن نمايان ميشود، در معرض ديد مردم قرار نگيرد) و زينت (اندام يا ابزار) خود را نمودار نسازند، مگر براي شوهرانشان، پدرانشان، پدر شوهرانشان، پسرانشان، پسران شوهرانشان، برادرانشان، پسران برادرانشان، پسران خواهرانشان، زنان (همكيش) خودشان، كنيزانشان، دنبالهرواني كه نياز جنسي در آنان نيست (از قبيل: افراد مخنث، ابلهان، پيران فرتوت، اشخاص فلج) و كودكاني كه هنوز بر عورت زنان آگاهي پيدا نكردهاند (و چيزي از امور جنسي نميدانند) و پاهاي خود را (به هنگام راه رفتن به زمين) نزنند تا زينتي كه پنهانش ميدارند (جلب توجه نكند و صداي خلخال پاهايشان به گوش مردن برسد و) دانسته شود. اي مؤمنان! همگي به سوي خدا برگرديد (و از مخالفتهايي كه در برابر فرمان خدا داشتهايد، توبه كنيد) تا رستگار شويد. ذات يكتا، محدوديتهاي ظاهري را كه براي آدمي در زمينه پوشش اندام قايل شده است، به جهت حساسيت ويژهاي كه در چشم اين موجود پيچيده طراحي فرمودهاند، ميباشد و بدين منظور يكي از طروق برگشتن به سوي رحمت خويش در رعايت پوشش قراردادي قرآني ميداند تا بدين سبب چشمچرانها را از نايل آمدن به ارتزاق يوميه محروم گرداند و عفّت و شرف انسانيت را حفظ و مصون نگه داشته باشد. حضرت رسول اكرم(ص) چشمچراني را يك نوع زنا محسوب كرده و چنين فرمودهاند: «مَا مِنْ عُضْوٍ اِلّا وَ لَهُ نصيبٌ مِنَ الزِّنا فَزِنا الْعَيْنِ اَلنَّظَرُ وَ زِنَاالْفَمِّ الْقُبْلَةَ وَ زِنا الْيَدَيْنِ الَّمسُ» يعني: «هيچ عضوي نيست مگر آنكه زنايي مناسب خود دارد، زناي چشم نگاه و زناي لب، بوسه و زناي دستها لمس كردن است.» حضرت موسي(ع) هنگامي كه از مصر فرار كرد و به شهر حضرت شعيب آمد و براي دختر شعيب از چاه آب كشيد، وقتي كه بنا شد طبق درخواست شعيب با راهنمايي دختر به خانهي او بروند، حضرت موسي(ع) حاضر نشد پشت سرِ دخترك راه برود تا مبادا چشم او به اندام آن دختر بيافتد. به همين جهت از او خواهش كرد تا در عقب موسي حركت كند و او را راهنمايي نمايد. رسولان يزدان، بهجا به اهميت نگاه در انحراف انساني اشاره كرده و همواره آدمي را از اين نوع انحراف برحذر داشتهاند، چرا كه خود شيطان لعين گفته است؛ نگاه كردن كمان قوي من است و تيري است كه هرگز خطا نميپويد. شاعر هم نقش نگاه را اينگونه در قالب شعر بيان داشتهاند. هركجا محرم شدي چشم از خيانت بازدار اي بسا محرم كه با يك نقطه مجرم ميشوي اصولاً اكثر بيماريهاي روحي جوانان از رهگذر چشم آغاز ميشود. زيرا چشم ميبيند و دل ميخواهد و قلب براي بدست آوردن خواستهي خود فعاليّت ميكند و روح تسخير ميشود و چون كار به جايي نميرسد و جبر طبيعي اين رشته را پاره ميكند، همين پاره شدن رشتهي لذت، عامل ايجاد يك عقدهي رواني خواهد و در نتيجه جوان را همه چيز بدبين ميكند و روحش را متزلزل ميگرداند و شخص رواني بار ميآورد. باباطاهر همداني زيبا به اين مسأله اشاره دارد، آنجا كه ميسرايد؛ زدست ديده و دل هردو فرياد هر آنچه ديده بيند دل كند ياد بسازم خنجري نيشش زفولاد زنم بر ديده تا دل گردد آزاد لرد آويبوري ميگويد: « روح انسان همانند حوضي است كه از آبي صاف و زلال پرشده باشد، اگر اين آب را پاكيزه نگه دارد، هميشه از جلوهي آن لذت ميبرد و برعكس اگر صفاي آن را به كثافت آلوده سازد، خيلي زود از تعفّنش ناراحت ميشود» و چشم اولين تيري است كه كثافت و ناپاكي را به درون حوض روح و وجود انساني وارد ميكند و اين كثافت همچون قارچي سلولهاي خود را تكثير تا اينكه بعد از مدتي تمامي وجود آدمي را آلوده ميكند. كاليس ماريوس فاتح رومي كه در تاريخ امپراتوري روم به عظمت و وطندوستي مردم و ملت از آن ياد ميشد، در يادداشتي كه بعد از مرگش به دست آمد، نقش چشم و نگاه آن را در تغيير مسير زندگي انساني كه خود شخصاً آن را تجربه كرده است، چنين بازگو ميكند: «من در كودكي در قريهاي ميزيستم، دختري را ديدم و با همان يك نگاه خيانتآميز عاشق و دلباختهي او شدم و مدتها به اميد رسيدن به وصال آن دختر زيبا صبر نمودم ولي بعد از مدتي او را به جواهرفروشي دادند كه وي را به رم برد. من كه دلم هميشه به هواي كوي او پر ميزد، نتوانستم در قريهي خود بدون وجود او زندگي كنم، به ناچار به رم رفتم و پس از چندي نهضت بردگان به وجود آمد، در آن انقلاب شركت كردم و رهبر بردگان شدم و همين كه در رم قدرت را به دست گرفتم براي آنكه به وصال معشوق خود برسم، به بهانهي بچهگانهاي دستور دادم، جواهرفروشها را آورده و گردن آنها را از دم تيغ بگذرانند، بدبختانه معلوم شد كه شوهر معشوقهام در ميان آن بيچارگان نبوده است!! دنبال اين كار جنايتها، كشتارهاي بيرحمانه و سپس لشكركشيها به كشورهاي ديگر نمودم كه همهي اين جنايتهاي غيرانساني به خاطر وصال آن زن شوهردار بود. سالها گذشت، شبي در اردو بودم سر و صدايي بپا خاست، پس از تحقيق معلوم شد كه دو سرباز پست فاحشهاي را به سربازخانه آوردهاند. فرمان دادم دو سرباز جوان را فوري كشتند. نوبت به كشتن زن بدكاره رسيد، وقتي او را به حضور من آوردند، معلوم شد همان معشوقهي من است كه فكر و ذكر و كار و زندگي مرا سالها مصرف عشق ناپاك خود ساخته، در حاليكه او مدتها در آغوش اراذل و افراد پست و سربازهاي بيشخصيت و بدبخت بوده است!! كه قوهي تخيّل من وي را حوري بهشتي در نظرم جلوه داده است. اينگونه، چشم با چرخشي ناهنگام و نگاهي دزدانه قلب آدمي را نشانه ميرود و جنايتهاي هولناكي در پي خود ميآفريند. پس نگاهداري چشم و مديريت اصولي برآن، انسان را از بسياري ناپاكيها و رذالتها بازداشته و مسير ديده را به طرف حق و حقيقت قرار داده و انسان را به سعادت واقعي ميرساند. حضرت علي(ع) در اين زمينه، اشاره باارزشي دارند و ميفرمايد: «چشمان شما كليد عفاف شماست. اين كليد را اگر به نامحرم واگذاريد، گنج عفت خويش را از دست دادهايد» و ما ميگوييم در صورت پاسداري از آن و تلاش در جهت دستيابي به واقعيتهاي وجودي ديدنيها، ميتوان گنج زندگي سعادتمند را كشف و آن را در هستي و بودنِ خويش بهكار گرفت. رالف والدرو امرسون ميگويد: «نگاه ميتواند همچون يك اسلحهي پُر كه به سوي شما نشانه رفته، ترسناك و يا هشداري براي سكوت و يا مانند مشتي توهينآميز باشد. نگاه همچنين ميتواند با انتشار پرتوهاي مهرباني آرامش را بر محيط حاكم كند و قلب را سرشار از شادي نمايد.» بِرت دِكِر (1379) نيز در همين راستا در كتابِ خود «مديريت فرايند ارتباطات مؤثر» ، ارتباطات چشمي را مهمترين مهارت در مجموعهي ابزارهايي معرفي ميكند كه انسان براي تأثيرگذاري شخصي در اختيار دارد و مينويسد؛ «چشمهاي شما تنها بخش سيستم عصبي مركزي است كه شما را مستقيناً با افراد ديگر مرتبط ميكند» و انسانها را به برقراري ارتباط چشمي خوب كه چيزي بيش از يك نگاه شتابزده است، در ارتباطات اجتماعي خويش، فرا ميخواند. در اين بخش، به منظور نايل آمدن به موفقيت در مديريت چشمها، بالأخص در زمينه ارتباطات انساني نكات ظريفي به نقل از دِكر، ذكر خواهيم كرد: § زماني كه با هيجان وحرارت و اعتماد به نفس با كسي سخن ميگوييم معمولاً بيش از 5 الي 10 ثانيه قبل از اينكه نگاهمان را برگيريم به او نگريسته و اين مسأله در ارتباطات فردي نُرمي طبيعي است. البته همين روند را بايد به موقعيتهاي ديگر هم تعميم داد، يعني نگاه مخاطب / مخاطبين اگر چه يك نفر يا هزار نفر باشد. به نظر ميرسد 5 ثاينه زماني است كه شنونده در ارتباطات فردي احساس راحتي ميكند. بنابراين منطقي است كه شما انتظار آنها را برآورده نماييد. مشكلي كه بيشتر ما در زماني كه احساس فشار ميكنيم با آن روبهرو هستيم اين است كه در زمان گفتوگو به همه چيز چشم مياندازيم، جز مخاطب / مخاطبين خود را در اين حالت چشمهاي ما اغلب مانند خرگوش ترسيده به هر سو ميجهد. اين امر پيام عصبي بودن را به مخاطب ميرساند و به اعتبار ما لطمه ميزند. به طور كلي هر نگاهي به جز نگاه مستيقم به فردي كه با او صحبت ميكنيم به افزايش اين تمايل ميافزايد و مخاطب را ناراحت ميكند. § داشتن عادت چشمزدن آهسته نيز ميتواند، مشوشكننده باشد و اين زماني است كه شما پلكهاي خود را به مدت 2 الي 3 روي هم ميگذاريد. چشم زدن آهسته اين پيام را به مخاطب ميرساند كه: «واقعاً نميخواهم، اينجا باشم» اين عمل اغلب همين حالت را براي شنوندهي شما هم ايجاد ميكند و نميخواهد آنجا باشد. § با گذشت زمان و عمومي شدن تكنولوژي ارتباطي، احتمال قرار گرفتن شما در مقابل دوربينهاي فيلمبرداري بيسار زياد است، لذا توجه داشته باشيد كه در اين مواقع هيچگاه به طور مستقيم به دوربين خيره نشويد. زيرا بينندگان از طريق دوربين شما را مينگرند، بنابراين بايستي به دوربين به عنوان يك بيننده بنگريد. § ممكن است در جايگاه سخنران قرار بگيريد، زماني كه براي گروه بزرگي سخنراني ميكنيد، زاويهي ديد محدودي براي هر فرد وجود دارد، افزايش ارتباط چشمي اهميت بيشتري خواهد داشت زيرا هنگامي كه به يك نفر نگاه ميكنيد، چندين نفر كه در آن جهت نشستهاند، فكر ميكنند شما فقط با آنها صحبت ميكنيد. § هنگام مواجهه با ديگران در زمان كار (همكار، مشتري، سرپرست و...) به چگونگي نگاهي كه به آنها داريد، دقت نماييد. به وضعيت چشمي ديگران در حين مصاحبه و يا ارزيابي عملكرد دقت كنيد. سپس يافتههاي خود را از اين طريق در جهت اثربخشي و ايجاد اعتماد در برخوردهاي چشمي خود به كار گيريد. تمريناتي كه براي ارتقاء مديريت چشمي در ارتباطات فردي، ميتوان بهكار گرفت: 1. تعيين زاويهي ديد: توجه كنيد كه هنگام گفتوگو با ديگران به كجا چشم مياندازيد. توجه و نگاه كردن به مخاطب در جريان گفتوگو انگيزهي وي را براي نگه داشتن ارتباطي مؤثر و تقويت آن بيشتر خواهد كرد. 2. تعيين زمان تماس چشم: سعي كنيد تا ثانيه تماس چشمي را با افراد گروهي كه با آنها در گفتوگو هستيد، داشته باشيد. 3. افزايش حساسيت به تماس چشمي: دربارهي ضرورت داشتن تماس چشمي به بحث و تبادل نظر بپردازيد. به اين مسأله توجه نماييد كه چه اندازه تماسهاي چشمي مؤثر در محافل اجتماعي خالي است. در گردهماييهاي غيررسمي ايجاد تماس چشمي خوب را تمرين كنيد و تفاوت آن را در مكالمات خود مشاهده نماييد. در كل نسبت به رعايت تماس چشمي حساسيت داشته باشيد. 4. رهايي از ترس: براي رهايي از ترس روبروشدن با ديگران، سعي نماييد به پيشاني مخاطبان نگاه كنيد و به بالاي چشمان آنها خيره شويد، در اين وضعيت آنها فكر ميكنند تماس چشمي خوبي با او برقرار نمودهايد. اين روش كمك ميكند تا روابط احساسي را كاهش دهيد و بر ترس خود غلبه كنيد. در خاتمهي اين بخش از مديريت، يادآوري ميشود كه مديريت بر چشمها به دليل حجم بالاي اهميت چشمها در كسب اطلاعات، از ظريفترين و باارزشترين نوع مديريتهاست كه ميطلبد با حكمت و درايت خاصي مورد توجه قرار گيرد. منابع: 1. قرآن مجيد 2. تفسير نور، دكتر مصطفي خرمدل 3. فرهنگ فارسي عميد (جلد اول) 4. كتاب براي چشمهايت، اثر محمدباقر راستگو 5. مديريت فرايند ارتباطات مؤثر، نوشتهي برت دكر، ترجمهي: دكتر بهزاد رمضاني
انديشه ي ماركسيسم
ماركسيسم، نظريهاي در باب چگونگي تحول زندگي اجتماعي – تاريخي انسان و قانونهاي حاكم بر آن، كه پايهگذران آن كارل ماركس (1818-83) فيلسوف، اقتصاددان وجامعهشناس آلماني و فردرش انگلس (1825-95 ) يار و همفكر نزديك او هستند ولي به معناي وسيع كلمه، ماركسيسم يك مكتب فلسفي – سياسي است كه شاگردان روسي ماركس و انگلس، بهويژه پلخانف و لنين، در پركردن خلأهاي آن و قالبگيري آن به صورت يك دستگاه جامع نظري شامل بحث مابعدالطبيعه، فلسفهي تاريخ، جامعهشناسي، اقتصاد و انجامشناسي تاريخينقش بزرگي داشتهاند، چنانكه جداكردنآراء آنها از آراء اصلي ماركس كاري دشوار است، اگرچه در سالهاي اخير برخي متفكران (مانند مكتب فرانكفورت) كوشيدهاند كه آراء اصلي ماركس را كه جنبهيپژوهشي فلسفي و تاريخي دارد از قالبهاي ايدئولوژيك ماركسيسم - لنينيسم جدا كنند. آراء ماركس و انگلسزير نفوذ فيلسوفان آلماني، بويژه هگل و فوئرباخ وآراء سوسياليسم فرانسوي (كه پس از انقلاب فرانسه پديد آمد) وآراء اقتصادي ريكاردو، اقتصاددان انگليسي (كه بازتابياست از تجربهي انقلاب صنعتي در انگليس) بسط يافته و همهي رگههاي فكري به تكويننظريهي تاريخي ماركس ياري دادهاند اما انتقاد ماركس از جامعهي بورژوازي، چه از جهت پيشفرصتها چه نتيجهگيريها، از انديشههاييكه الهامبخش آن بوده است، بسيار فراتر ميرود. از نظر ماركس، تاريخبشري يك فرايند «طبيعي»ست كهريشه در نيازهاي مادي(زيستي) بشر دارد. اين اصل، انديشهي بنيادي «ماترياليسم تاريخي» استكه ماركس و انگلسآنرا برابر با داروينيسم در حوزهي زيستشناسي و يا به عبارت ديگر دنبالهي آن در حوزهي پژوهش تاريخي اجتماعي ميدانستند به گفتهي انگلس، ماركس قانونهاي تكامل سرمايهداري را همچون بخشي از تحول كلي اجتماعي باز نموده است. از اين ديدگاه، بنيان تحول تاريخي بشر شكلها و روابط توليدي شناخته ميشود كه «در تحليل نهايي» ماهيتهر دورهي تاريخي، شكلهاي خاص مالكيت شايع در آن و ساخت طبقاتيآنرا معين ميكند. كشاكش ميان طبقات بر سر بهرهي اقتصادي (و پيامدهاي اجتماعي و سياسي آن) در پهنهاي انجام ميشود كه شيوهيتوليد وضع و چگونگي آنرا تعيين ميكند. اين عامل، در عين حال، نيروي انگيزندهاي است براي تغيير صورتهاي اجتماعي زندگي، تمامي تاريخ بشر (جز مرحلهي –كمونيسم ابتدايي) عرصهي جنگ طبقاتي است ستيز طبقاتي، كه از جنگ بر سر «بهرهي مادي» و يا تقسيم حاصل توليد اجتماعي و تغيير صورتهاي اجتماعي توليد، روابط مالكيت و توزيع كالاها (تخصيص توليد اجتماعي) ايجاد شده است. به نظر ماركس، سرمايهداري در عين آنكه انگيزش بيمانندي براي تكامل نيروهاي توليد در مقياس جهاني را فراهم كرده، وضعي پديد ميآورد كه مانع تكامل بيشتر آنست سرمايهداري، با فقيركردن منظم تودهها و با آفرينش پرولتاريا يعني طبقهاي شكل يافتهي كارگران استثمار شدهي صنعت كه نيروي كار خود را همچون كالا در بازار ميفروشند، «گوركن» خود را ميآفريند. پرولتاريا با بر افكندن سرمايهداري، تمامي بشريت را آزاد ميكند و به همهي فاصلههاي طبقهاي و همهي شكلهاي بهرهكشي پايان ميبخشد. «از خود بيگانگي» كار، با تبديل وسايل توليد به دارايي همگاني ، پايان مييابد، و به اين ترتيب، «ماقبل تاريخ» بشر ،يعني «قلمرو جبر» جاي خود را به « قلمرو آزادي» ميدهد. مفهوم بهرهكشي يا استثمار در ماركسيسم اهميت ويژه اي دارد. به عقيدهي ماركس، بر حسب هر يك از صورتهاي اجتماعي توليد، روابطي ميان مالكان ابزار توليد (طبقه يا طبقات حاكم) و اكثريت بيبهرهي از آن (طبقه يا طبقات محكوم) وجود دارد كه بهاصطلاح، رابطهي طبقاتي ناميده ميشود، و اين رابطه بر پايهي استثمار يا بهرهكشي گروه نخست از گروه دوم است. بدين معني كه درتقسيم حاصل توليد، طبقهي مالك سهم عمدهاي را(به نام حق مالكانهيا سودسرمايه) برداشت ميكند و سهم كوچكي را به توليدگران (بردگان، دهقانان بدون زمين، كارگران) ميدهد و همين رابطه سرچشمهي كشاكشياست كه تضاد طبقاتي ناميده ميشود. به نظر ماركس، براساس نظريهي اقتصادي كلاسيك، ارزش كالا برابر با ارزش كاري است كه براي توليد آن كردهاند، و در نتيجه، سهمي كه به عنوان حق مالكانه (در اقتصاد فئودالي يا شبهفئودالي) يا سود سرمايه (در اقتصاد سرمايه داري) برداشت ميشود، برداشت بيدادگرانهاي است از سهم كار، كه او به آن نام «ارزش افزوده» ميدهد. البته ماركس در اينباره، به ظاهر، داوري اخلاقي نميكند، بلكه كوشش او اينست كه به برداشتي علمي از روابط اجتماعي برسد و قانونهاي «ناگزير» دگرگوني وتكامل اجتماعي و روابط عليتي ميان پديدههاي اجتماعي را نشان دهد. بنابراين از لحاظ او، شكل طبقاتي جامعه و روابط آن، مراحل ضروري تكامل تاريخي بشر است و هر مرحله زمينهي لازم پيدايش مراحل بعدي است. رؤياي ماركسي دربارهيآينده در كتاب سرمايه و آثار ديگري كه ماركس دربارهي نيروهاي محركهي دروني جامعهي بورژوازي نوشته است، وجه استدلال «علمي» يافته است. ماركس و انگلس باورداشتند كه سيستم خود را از درون روند واقعي «تاريخ حقيقي» كشف كردهاند. اما انتظارهاي انقلابي ايشان در دوران زندگيشان با ناكامي روبرو شد. طبقهي كارگرصنعتي در كشورهاي پيشرفتهي صنعتي نقش انقلابي را كه آنان انتظار داشتند هرگز به انجام نرساند، اما ماركسيسم،در واقع،به عنوان يك دكترين انقلابي، در كشورهايي جاذبه يافت كه تحليل ماركس بر آنها صدق نميكرد، در عين حال زمينهي آمادهاي براي پذيرش انديشههاي انقلابي بهويژه در ميان طبقات ميانه آنها وجود داشت. نظريهي ماركسي دربارهي دولت بر خلاف نظر هگل، كه دولت را همچون جاني در تن جامعه ومظهري از «جان جهان» ميدانست، ماركس دولت را يك نهاد اجتماعي متعلق به دورهي طبقاتي جامعه و بخشي از روبناي آن ميداند و تحولات آن را برحسب تغيير صورتهاي اجتماعي روابط توليدي و اشكال اصلي تاريخي دنبال ميكند. به نظر ماركس ، هر صورتي از صورتهاي روابط اجتماعي،كه بر پايهي روابط و تضاد طبقاتي است، وجود دستگاهي زورآور را ناگزير ميكند كه همانا دولت است. همچنانكه ميدانيم، در هر بحثي از دولت همواره مسألهي قدرت طرح ميشود. ماركس، بر خلاف نظر كساني كه دولت را به عنوان عاملحفظ نظم اجتماعي ضروري ميدانند هر شكل تاريخي از قدرت سياسي را وابسته به روابط طبقاتي معين ميداند و از آنجا كه در هر شكل تاريخي طبقهي مالك ابزارهاي توليد را طبقهي حاكم ميشناسد (مثلاً در جامعهي فئودالي اشراف زميندار ودر جامعهي سرمايهداري صاحبانكارخانهها و مؤسسات اقتصادي جديد) دولت را ابزاري در دست طبقهي حاكم براي ادامهي چيرگي آن و حفظ روابط وكشمكشهاي طبقاتي ميداند و با از ميان رفتن طبقات اجتماعي دولت نيز علت وجود خود را از دست ميدهد و جاي خود را به روابط داوطلبانه وآزادانه ميان انسانها ميسپارد. سوسياليسم از نظر ماركس: بدين ترتيب، بر پايهي تحليلي كه ماركس از اشكال تاريخي زندگي بشر و روابط اجتماعي هر دوره ميكند، سوسياليسم به عنوان مرحلهاي ضروري از تاريخ بشر جلوهگر ميشود. به عقيدهي ماركس،آنچه خيرانديشان و بشر دوستان بر مبناي ارزشهاي اخلاقي يا باورهاي ديني،پيشنهاد كرده اند،جز خيالهاي بي بنياد نيست، و سوسياليسم بر اساس خواست و خيرانديشي افراد بهوجود نخواهد آمد، بلكه شرايط لازم تاريخي بايد براي آن فراهم شود اين شرايط لازم تاريخي فقط در نظام سرمايهداري پديد ميآيد. زيرا اين نظام كه با تكامل بخشيدن به ابزار هاي توليد واجتماعي كردن شيوه هاي توليد (بصورت توليدگروهي كارخانهاي) خود به خود شكلي از توليد را به وجود ميآورد كه «اجتماعي» است و با نظام توليد بر پايهي مالكيت خصوصي ناهمساز است، بنابراين، بايد جاي خود را به نظام تازهاي، كه همان نظام سوسياليستي است بدهد. ماركس رسالت تاريخي خاصي براي پرولتاريا ميشناسد. اين طبقه،كه از مزدوران صنعتيتشكيل ميشود بر اثر گسترش نظام سرمايهداري و توليد صنعتي، رفته رفته بزرگتر ميشود تا جايي كه اكثريت را در جامعه تشكيل ميدهد. در عين حال، نظام استثماري سبب ميشودكه ثروت در يك قطب و فقر در قطب ديگر متمركز شود، و سرانجام، بالاگرفتن كار تضادهاي طبقاتي و بحرانهاي نظام سرمايه داري سبب طغيان اين طبقه و بهوجود آمدن نظام سوسياليستي خواهد شد . ماركس براي دورهي انتقالي از سرمايهداري به سوسياليسم يك مرحلهي مياني به نام «ديكتاتوري پرولتاريا» در نظر گرفته كه در آن طبقهي كارگر، با برقرار كردن ديكتاتوري خود، ديگر طبقات اجتماعيرا حذف ميكند و پس از برقراري نظام سوسياليستي تمامي جامعه به «كارگر» تبديل ميشود، و فرق ميان كاردستي و فكري و روستا و شهر از ميان بر ميخيزد، و به اين ترتيب، دولت به عنوان نهاد زورگوي اجتماعي علت وجودي خود را از دست مي دهد. ماركسيسم بعد از ماركس: جنبش طبقهيكارگر در اروپا در دههي آخر قرن نوزدهم بسرعت زير نفوذ ماركسيسم قرار گرفت. اما بزودي ميان جناح چپ و ميانهرو ماركسيست اختلاف درگرفت، چنانكه به از هم پاشيدن بينالملل كارگري انجاميد. پيدايش و پيروزي بولشويسم در روسيه، سرانجام، جنبش ماركسيستيرا به دو شاخهي اصلاحطلب و انقلابي تقسيم كرد. شاخهي اصلاح طلب، كه در اروپاي غربي رشد كرد با جنبش (ريويزيونيسم) در ماركسيسم راه خود را به سوي «سوسياليسم دمكراتيك» گشود و سرانجام، از ماركسيم چشم پوشيد و تكيهيخود را بر سنت اخلاقي و بشردوستانهي سوسياليسم نهاد. شاخهيانقلابي ماركسيسم كه با كمونيسم، از راه بولشويسم روسي، جهانگير شد، حوزهي نفوذ اصلي خود را دركشورهايي يافت كه زمينهي جنبش انقلابي در آنها فراهمتر بود. يعني در روسيه وكشورهاي جهان سوم، اين شاخه كه مدعي پيوستگي پرشور و با ايمان به روح انقلابي ماركسيم است، سخت زير نفوذ گسترش و تكوين خاص ماركسيم در روسيه يعني لنينسم، قرار دارد. ماركسيسم، پس از ماركس، به عنوان ايدئولوژي، به صورت «جهان بيني» جامعي درآمد و براي بسياري جانشين نگرهي ديني در عصري دنيوي شد. بخش علمي و پوزيتيويست آن با فلسفهي «ماترياليسم ديالكتيك» كامل شد كه مدعي آنست كه نه تنها تاريخ بلكه عالم را بطوركلي توضيحي قطعي وجامع ميدهد. با اين همه، نخست ظهور سوسياليسم دمكراتيك و سپس بازنگرش كمونيستي و پس از آن چپ نو و ماركسيم نو، گواه وجود مسائل فكري در ماركسيسم راي كساني است كه خواستهاند تحليل ماركسيستي را با رؤياي ماركسيستي جامعه آزاد و بيطبقه و نظريهي ماركس را با عمل اصلاحي يا انقلابي و پيامبريهاي ماركس را با آنچه او « تاريخ تجربي» مينامد آشتي دهند. رؤياي ماركس از آيندهي تاريخيبراي ايدئولوژيهاي آرمانشهري وانقلابي روزگار ما ياوري قوي بوده است وآنها را با يقين«علمي» به «ناگزيري تاريخي» آن آينده آراسته است. ماركس را (كه ميگفت «من ماركسيست نيستم») نميتوان مسئول همهيزير و بمهاي «ماركسيسم» به عنوان يك دكترين دانست .اما ابهامها وگسيختگيهايي در نظرات او هست كه راه را براي تفسيرهاي گوناگون و ناهمساز پيرامونش باز گذاشته است. با ظهور«چند مركزيت» كمونيستي، دكترين ماركسيستي به چند شاخهي ديگر تقسيم شده است. همچنين در همسازي با شرايط اجتماعي-تاريخي گوناگون رنگهاي گوناگون پذيرفته است، چنانكه با لنينيسم رنگ روسي، با مانوئيسم رنگ چيني، با كاستروئيسم رنگ آمريكايي لاتيني به خود پذيرفته، و در اين اواخر نيز جهان شاهد پيدايش «كمونيسم اروپايي» بوده است. كه حزبهاي كمونيست فرانسه، ايتاليا و اسپانيا، پيشرو آنند. نوشتههاي پرنفوذ ماركس نه تنها در جنبشهاي سياسي، بلكه همچنين در مفاهيم جامعهشناسيكنوني نفوذي ژرف كرده است و بطور كلي در تكوين و تكامل آخرين مراحل انديشهي مدرن ياوري قوي و عنصري پايدار بوده است. ماركسيسم_ لنينيسم اصطلاحيست كه از دوران جدلهاي ايدئولوژيك پس از مرگ لنين، براي از ميدان بدر كردن دشمنان استالين، به كار گرفته شده است. در زير اين عنوان، ماركسيسم، بر حسب برداشتي كه استالين از نظر و عمل لنيني داشت، از نو فرمولبندي شد. اين برداشت سياستهاي استالين را مشروعيت ميبخشيد و مرجعيت سياسي و ايدئولوژيك او را تثبيت ميكرد. پس از دوران استالين اين مفهوم در خدمت مشروع گردانيدن حكومت رهبران بعدي در آمد و همچنين در كشاكشهاي قطبهاي كمونيسم، اساس ايدئولوژيك محكوم كردن هر گونه«كژروي» و تأكيد بر ايمان درست به ماركسيسم بوده است دركشاكش چين و شوروي، شورويها چينيها را متهم كردهاند كه از ماركسيسم- لنينيسم منحرف شده اند، حال آنكه چينيها راه خود را مبتني بر ايدئولوژي «ماركسيسم –لنينيسم انديشهي مائوتسه تونگ» ميدانند. درست همچنانكه لنينيسم برخي از اصول نظري ماركسيسم را تغييرداد، ماركسيسم-لنينيسم نيز در شرايط محلي گوناگون و درسازگاري باسنتهاي گوناگون، دگرگون شده است، در حالي كه همهي پيروان آن به «حقيقت جهانگير» آن باور دارند. ماركسيسمنو عنواني است براي پيروان «مكتب فرانكفورت » (فيلسوفاني چون هوركهايمر، آدورنو و ماركوزه) همچنين برخي هواداران چپ نو و ديگر تفسيرگران ماركس، كه از سنت ماركسيسم – لينيسم بريده و به خود ماركس روي آوردهاند. اين گروه اغلب انگلس را به عنوان كسي كه مسؤول بسياري از بدفهميهاي انديشه هاي اوليهي ماركس (مانندايدئولوژي آلماني ودستنوشتههاي اقتصادي و فلسفي 1844) ميدانند و انديشدن دربارهيبنيانهاي ماركسيسم از راه آنهاست، به عبارت ديگر، عنايت به جنبههاي هگلي وآرمانشهري و رومانتيك در انديشهي ماركس،بجاي اقتصاد باوري، تكيه بر مفهوم «از خود بيگانگي» بهجاي تكيه بر توليدگري انسان دارد. ريشهي اين بازگشت به سرچشمههاي انديشهي ماركس، درآثاري چون تاريخ و آگاهي طبقهي اثر گئورگ لوكاچ(1885-19719 ديده ميشود. لوكاچ نخستين متفكري ست كه سيستماتيك از ماركس به هگل بازگشت و به جاي «روح» در فلسفهي هگل، پرولتارياي ماركس را گذاشت كه حامل«آگاهي تاريخي»ست. پيش از پيدايش ماركسيسم نو نيز كوششهايي براي تركيب ماركسيسم با گرايشهاي فلسفي ديگر، مانند پوزيتيويسم، پراگماتيسم و اخلاقيات كانتي نو شده بود ودر اين اواخر كوششهاي ديگري براي تركيب آن با روانكاوي (بهدست اريك فروم) پديدارشناسي (به دست موريس مرلوپونتي) و اگزيستاليسم (بهدستژان– پلسارتر) و ساختباوري (بهدست لويي آلتوسر) كردهاند. ماركسيسم نو بيشتر يكگرايش آكادميك بوده و در عملسياسي تاثير چنداني نداشتهاست. چند برداشت اشتباه از آثار ماركس و پاسخ به آنها به نظر ميرسد ماركسيسم ازتمام ايدئولوژيهاي سياسي با نفوذ ديگر بيشتر به كار فكري و تئوريك نياز دارد. به هر حال تأثير آن بر انديشهي سياسي از هر دكترين سوسياليستي ديگري بيشتر بوده است. بدين جهت اين كه ماركسيسم در معرض تفسيرهاي اشتباه و سادهسازيهاي نارواي بسيار قرار گرفتهاست، امري شگفت انگيز نيست. تفسير ماركسيسم متضمن دشواريهاي فراوان است و عدم دانش و اطلاع كافي از آثار ماركس و انگلس منجر به تفاسير اشتباه از آثار آنها ميشود. در اينجا تنها به چند نمونه اشاره ميكنيم. الف)تئوري و تعلق طبقاتي: بنا به درك ماترياليستي تاريخ، پايهي تئوريها -و در ميان آنها تئوريهاي علمي- در تحليل نهايي در مناسبات توليد است. برخي انديشهها و نظرات از طبقهي انقلابي و پيشرو عليه نظام موجود ميشوند. ديدگاه فوق غالباً اين گونه تفسير شده است كه بنا به درك ماركسيستي هيچگونه دانشعيني وجود ندارد، بلكه كل دانش نسبي بوده و ماهيتي طبقاتي دارد. اما آشكار است كه ماركس و انگلس چنين منظوري نداشتهاند. بنا به درك آنها يك تئوري صرف نظر از اينكه چه كسي آنرا تدوين ميكند ميتواند درست يا غلط باشد. در عين حال، هر طبقه در پذيرش برخي تئوريها و رد برخي ديگر داراي گرايش خاص خود است. اجازه بدهيد مثالي بياوريم؛ ماركس و انگلس معتقدند كه اقتصاد سياسي كلاسيك تصويري واقعي از نحوهي عملكرد رقابت آزاد، كارمزدي و غيره در مرحلهي آغازين نظام سرمايهداري ارائه ميدهد. اما اسميت، ريكاردو و ميل نميتوانند تكامل بيشتر سرمايهداري كه منجر به فروپاشي آن ميشود را توضيح دهند. نظريهي سرمايه كه توسط ماركس تدوين شده است نيز تصويري عيني از سرمايهداري است كه در مقايسه با نظريهي اسميت و ريكاردو عميقتر و جامعتر است. نظريهي نخست به گونهاي آشكار از خواست قدرت بورژوازي حمايت ميكند. بنا به درك اقتصادي سياسي كلاسيك در جامعهاي كه ابزار توليد در تصرف بورژوازي است، تكامل اقتصادي و اجتماعي توسعه گسترش داده ميشود. در حالي كه نظريه ماركسيستي از خواست انقلابي پرولتاريا پشتيباني ميكند و معتقد است كه در مرحلهاي از تكامل نظام سرمايهداري توسعهي بيشتر اقتصادي و اجتماعي غير ممكن ميشود. بنابراين درك ماترياليستي تاريخ به هيچ وجه امكان وجود دانش عيني را منتفي نميداند. ب)ضرورت و مبارزه انقلابي: يكي ديگر از موضوعاتي كه پيرامون آن اختلافنظر زياد وجود داشته است به اين امر مربوط ميشود كه ماركسيسم از يك طرف مدعي است كه تكامل سرمايهداري الزاماً منجر به انقلاب ميگردد و از طرف ديگر مبارزه انقلابي را ترويج ميكند. در اين مورد اغلب استدلال ميشود كه اگر انقلاب امري ضروري است، پس انسانها ميتوانند در انتظار وقوع آن بنشينند. سادهترين پاسخ به مسئلهي فوق اين است كه خود مبازره پيش شرطي ضروري انقلاب است(تكامل سرمايهداري منجر به بحران و نابساماني ميشود نه ديكتاتوري پرولتاريا يا جامعهي بيطبقه). هنگامي كه ماركس و انگلس وقوع انقلاب را پيشبيني ميكنند مبارزه پرولتارياي آگاه به مثابه يكي از شرايط ضروري اين انقلاب را نيز پيشبيني ميكنند. پ)تئوري و اتوپيا: ماركس و انگلس انديشههاي بسياري از نظريهپردازان سوسياليست قبل يا همزمان با خود را به عنوان نظريات «تخيلي» رد كردهاند. اما آيا خود آنها با تصويري كه از جامعه بيطبقه ارائه ميدهند (هر چند تصوير آنها از چنين جامعهاي نسبت به تصورات واهي فوريه از جامعهي آينده زرق و برق بسيار كمتري دارد)، خواستار يك جامعهي اتوپيايي نميشوند؟ ماركس و انگلس اظهار ميدارند كه تصويري كه از تكامل اجتماعي ترسيم ميكنند نتيجهي منطقي و مستقيم نظريه آنها درباره جامعه سرمايهداري است. اين نظريه كه مبارزهي طبقاتي در جامعهي كمونيستي پايان ميپذيرد نتيجهي مستقيمي است كه ازتئوري مبارزه طبقاتي و نحوهي عملكرد و علل مبارزات اجتماعي اتخاذ شده است درعين حال آنها اين امر را انكار نميكنند كه نظريهي جامعه بيطبقه هر چقدر هم كه جزئيات اندكي از آن را بتوان ترسيم كرد انگيزهي مهمي در مبارزهي رهاييبخش پرولتاريااست. اين در توافق كامل با اعتقاد آنها است. كه علم و دانش عامل مهمي در مبارزهي اجتماعي و سياسي بوده و بايد اعمال انسانها را هدايت كرده و آمال و آرزوهاشان را به پيشبرد يا آنطور كه خودشان ترجيح ميدادند بيان كنند: تئوري و عمل متقابلاً بر يكديگر تأثير ميگذارند.*
برادرم، خواهرم! براي رمضان چه چيزي آماده كردهاي؟
برادر و خواهر مسلمانم براي مسلمين اين روزهايي كه برآنها هر ساله تكرار ميشوند چه اندازه باعث شادي و سرور است كه با جان و دل به آن عشق ميورزند. برادرم، خواهرم! آيا اين نعمتي نيست كه بر انسان در هر سالي روزهايي بگذرد كه در آنها زندگي تازهاي آغاز كنند، زندگي كه با بقيهي روزهايي كه براو ميگذرد تفاوت دارد. شادي براي اين روزهاي زيباي ماه مبارك رمضان مخصوص بزرگترها نيست بلكه آن خردسالاني كه هنوز روزه بر آنها فرض نشده هم اين شادي را احساس ميكنند. برادرم، خواهرم! نيك بدان كه روزهاي رمضان از لذت شگفتانگيزي برخوردارند و تو حتماً آنها را شيرينتر از سختيش گوارا خواهي يافت. روزهايي هستند كه تكرار مي شوند، ماههايي هستند كه دنبال هم ميآيند سالهايي هستند كه پي در پي سپري ميشوند و در بين اينها اين ماه عطر دل انگيزش را در روزها، ماهها، سالها و حتي در وجود انسان هم ميگستراند. برادرم، خواهرم! اين ماه رمضان است، ماه صبر، ماه قرآن، ماه توبه، ماه رحمت، ماه بخشش، ماه نيكي، ماه دعا، ماه رهايي از آتش. برادر و خواهر مسلمانم اينها روزهايي هستند كه آمدن ماه فرخندهاي را نويد ميدهند و پيشاپيش انواع گلها را ميافشانند تا به بندگان مژده دهند كه ماه رحمت و بخشش پيشتان آمد شما برايش چه تدارك ديدهايد؟ در مدينه النبي(ص) در هر سال اين نويد بين ياران پاك پيامبر ميپيچيد و خود پيامبر(ص) نيز اينگونه مژده ميداد: «رمضان به سراغتان آمد، ماهيست مبارك، خداوند روزهاش را بر شما فرض كرد، در اين ماه درهاي بهشت باز ميشوند و درهاي جهنم بسته ميشوند و شياطين سركش در زنجيرها قيد ميشوند در آن شبي است كه از هزار ماه بهتر است، هر كس كه از خير آن بيبهره گشت او واقعاً محروم است.» امام ابن رجب ميفرمايد: اين حديث دلالت بر اين دارد كه مردم به يكديگر به مناسبت فرا رسيدن رمضان تبريك بگويند، چرا مؤمن به باز شدن درهاي بهشت مژده داده نشود؟ آخر چرا انسان گنهكار به بسته شدن درهاي آتش خوشخبري داده نشود؟ چگونه انسان عاقل به آمدن وقتي كه شياطين در آن به زنجير بسته ميشوند نويد داده نشود. برادرم، خواهرم! اينها همان مژدههايي هستند كه انسانها نيك در اثر آن عمل كردهاند و اربابان همت آستين بالا زدهاند و ايمانداران به آمدنش شاد شدند. برادرم، خواهرم! پس شادي تو كجاست؟ لبخندت كجاست؟ در حاليكه تو شاهدي كه در ماه رمضان قرار داري و روزهاي آن به تو لحظه لحظه سپري ميشوند از آمدن آن بايد شاد و از رفتن آن غمگين باشي. اين ماهي است كه به گفتهي ابنرجب «دلهاي پرهيزكاران براي آن ميتپند و از درد دوري آن مينالند.» برادر و خواهر مسلمانم مژده بده! مژده به كساني كه ماه آمرزش را در مييابند، مژده به كساني كه ماه رحمتها را درمييابند، مژده به كساني كه ماه قرآن را درمييابند، مژده به كساني كه فصل طاعات را درمييابند. مژده باد به آنانيكه روزهايي را كه پروردگار آنها را از شأن و شوكت و ارزش و زيبايي عجيبي برخوردار كرده است درمييابند. معلي بنفضل ميگويد: آنها ]سلف صالح[ شش ماه دعا ميكردند كه ماه رمضان را دريابند و شش ماه ديگر دعا ميكردند تا از آنها پذيرفته شود. يحيي بنكثير ميفرمايد: از جمله دعايي كه ميكردند اين بود كه ميگفتند خدايا مرا تا رمضان، سالم نگهدار و رمضان را براي من سالم نگهدار و آن را از من در حالي بگير كه آن را به درگاهت پذيرفته باشي. برادرم، خواهرم! براي رمضان چه آماده كردهاي؟ برادرم، خواهرم! تو هم مثل آنان دعا بكن و همانند آنان شاد باش شايد خداوند تو را از نسيم روحبخش رمضان مقداري نصيبت كند و از گناهانت بگذرد و تو در حالي از رمضان درآيي كه از آتش جهنم آزاد شده باشي. برادر و خواهر مسلمانم آيا جايگاه كسي كه رمضان را دريافته روزي به ذهنت خطور نكرده؟ آيا در مقدار بزرگي پاداش كسي كه خداوند اين ماه را نصيبش كرده كمي تفكر نمودهاي؟ اگر آن را درست دريافتهاي خوشا به حالت. دو نفر از قبيله بنيقضاعه اسلام آوردند، يكي شهيد شد و ديگري بعد از سالي درگذشت طلحه بن عبيدالله ميگويد من (در خواب) ديدم كه نفر دوم از شهيد زودتر وارد بهشت گرديد بالاخره مسأله براي پيغمبر(ص) مطرح شد، آن حضرت(ص) فرمود: «مگر نفر دوم رمضاني را بعد از او روزه نگرفت، مگر ششهزار ركعت نماز نخواند، مگر اينقدر و اينقدر سنت نخواند.» برادرم، خواهرم! آيا نيتت را درست كردهاي؟ برادر و خواهر مسلمانم آيا قبل از روزه نيت و ارادهات را درست كردهاي؟ آيا در حالي كه رمضان را استقبال ميكني به قلبت نگاه كردهاي تا اراده و درستي آن را بداني. چه بسا كساني هستند كه بدون نيت درست در رمضان پا مينهند منظورم نيت عادي روزه نيست چرا كه اين نوع نيت را هر روزهداري ميكند. اما آيا عزم كردهاي كه نيت روزهات را خالص بكني و عادتت را در اين ماه مبارك و درست انجام بدهي؟ آيا قبل از روزهات اين اراده قوي را كردهاي؟ برادرم، خواهرم! همانگونه كه در مورد مصارف و مخارج رمضان فكر ميكني و به فكر تهيهي نيازهاي غذايي براي خود و سايرين هستي، تدارك غذاي روح و انديشيدن در مورد پاك كردن نفس خود و متوجه شدن به سوي پروردگار را نيز داشته باش. در اين ماه مبارك اين نوع آمادگي سودمندترين نوع آمادگي براي استقبال رمضان است. برادرم، خواهرم! آيا به راستي كسي كه داراي چنين عزمي است با كسي كه عاري از اين عزم است مساوي است؟ اگر فرق ميان اين دو را ميخواهي بداني با من مقداري روي اين گفتهي پيامبر(ص) درنگ كن كه فرمود: «هركس رمضان را با ايمان و در جهت خشنودي پروردگار روزه گرفت همهي گناهان گذشتهي او بخشيده ميشوند.» ابنرجب(رح) ميفرمايد: «هرگاه خواستهي نفست به انجام آنچه تمايل دارد و توانايي كافي هم در انجام آن دارد شدت يافت و بعد آن را فقط به خاطر رضاي خدا در جاييكه غير از خدا از آن آگاهي نداشته باشد رها كردي اين نشانهاي است بر درستي ايمان تو.» برادرم، خواهرم! با اخلاص درست و ارادهاي استوار در ماه رمضان به عبادت مشغول شو و اراده درستت را براي روز فطر نيز مهيا كن. درستترين اراده و اخلاص را براي روزهات آماده كن و همچنين ارادهات را بر انجام عبادات و استقبال ماه روزهات با توبه نصوح درست كن. همين طور ارادهات را صحيح كن براي امضاي صفحهي سفيد و صافي تا آن را مملو از اعمال نيك و صاف از پليديهاي گناه بكني، اعمالي كه مثل اين ماه مبارك صاف و ناب باشند. اما ارادهي درستت براي روز فطر اين است كه ارادهات را بر پايبندي بر اعمال نيكويي كه خداوند به تو توفيق داده كه در ماه رحمت و بركات انجام بدهي استوار سازد. برادرم، خواهرم! هرگاه ماه روزهات را در حاليكه با توبه و انابت و با قصد انجام كار نيك استقبال كردي و عيد فطرت را با اراده بر ادامه دادن اين روند در اين مسير پاك استقبال كردي آنگاه تو به نتايج ثمربخش روزه و نسيم عطرانگيز اين ماه مبارك دست يافتهاي. آمادگي قلب كاملترين نوع آمادگي جهت استقبال ماه مبارك رمضان است آنهم قلبي كه صاف و خالص براي پروردگار باشد و عبادت را مخصوص پروردگار بزرگ قرار بدهد، به همان صورت كه قرآن ميفرمايد: «بگو به من دستور داده شده تا خدا را پرستش كنم و عبادتم را فقط براي او انجام دهم. خداوند به من و تو اخلاص در گفتار و كردار نصيب كند و ما را در نهان و آشكار از اهل صدق قرار بدهد. برادرم، خواهرم! رمضان ماه بخشش است آيا تو نفست را در اين مورد محاسبه كردهاي؟ برادر و خواهر مسلمانم چه بسا رمضانهايي هستند كه بر اكثر مردم ميگذرد در حاليكه آنان در غفلت به سر ميبرند و جز همان رمضاني كه در آن به سر ميبرند رمضاني ديگر برايشان مهم نيست اما تو نيز اين فرصت را غنيمت دان قبل از اينكه روزهاي رمضان از پيش تو كوچ كند. تو نيك ميداني اي برادرم، خواهرم! كه رمضان به زودي خواهد رفت فرقي نميكند كه تو حاضر باشي يا غايب اما اي برادرم، خواهرم! تا حالا شده كه بگويي من زنده ماندم تا اين ماه رمضان همانگونه كه حق آن است دريافتم و دريغا كه در بيشتر ماههاي رمضان كه بر من سپري شدند چه عمل نيكي انجام دادم؟... آيا براي تو پيش آمده كه نفست را بعد از هر رمضاني كه بر تو ميگذرد صادقانه محاسبه بكني. گمان نميكنم كه هزينهي غذايي رمضان را فراموش بكني اما شايد هزينهي اعمال نيك و توبه و استغفار و دعا را فراموش كرده باشي.هزينهي اين عمل اين است كه مثلاً داراي پروندهاي هستي كه عنوانش (بازگشت به سوي خدا است.) نخستين عنواني كه در آن مشاهده ميكني اين است كه (نخست خود را محاسبه كن) هرگاه در پركردن توضيحات اين عنوان موفق شدي به عنوان ديگري برخورد ميكني (بازگشت به خدا) برادرم، خواهرم! در پركردن توضيحات اين عنوان موفق نخواهي شد مگر اينكه مدركي براي راستگويي خود در پركردن توضيحات نخست عرضه كني تا توبهاي درست باشد. خودت را قبل از روزهات محاسبه كن تا به روزهات جلا ببخشد و تا تو روزهدار واقعي باشي. حسن بصري(رح) ميفرمايد: بنده ماداميكه از خود اندرزگويي داشته باشد در خير بهسر خواهد برد و اين محاسبه هم از همت والاي آن سرچشمه ميگيرد. بسياري از مردماند كه در حالي با اين ماه مواجه ميشوند كه خود را آماده نميكنند و در حالي وارد آن ميشوند كه آلوده به گناهاناند در نهايت روزه در آنها هيچ تأثيري نميگذارد و برپاداشتن آن، آنان را به تحريك درنميآورد، بههمانساني كه وارد آن شده بودند از آن برميآيند. برادرم، خواهرم! بدون ترديد گناه در سختي قلب نقش مهمي را ايفا ميكند در حاليكه رمضان ماه تجليات و فصل دلهاي نرم است و اگر آن قلبي كه از چركهاي گناه پاك باشد، تدارك نديدهاي در واقع كشتي نجات رمضان را از دست دادهاي و تك و تنها و محروم كنار ساحل ايستادهاي و منتظر كسي هستي كه تو را نجات دهد. پس برادرم، خواهرم! بيا و در اين ماه مبارك با پروردگارت روراست باش در نتيجه او را نزديك خود خواهي يافت. برادرم، خواهرم! آيا ارادهي درستي جهت گشودن صفحهاي جديد در زندگيات نمودهاي؟ اگر صفحات زندگيت با آلودگيهاي گناهان آغشته گشته پس رمضان فصلي است كه به تو سفيدي خواهد بخشيد تا آن را از اعمال جديد و سفيدي درست مثل سفيدي همان صفحه پر سازي. روزهاي رمضانت را مثل ساير روزهاي عادي سپري ننمايي بلكه آن را درخشان و سفيد بر پيشاني عمرت قرار بده. جابربن عبدالله ميفرمايد: هرگاه روزه گرفتي بايد گوش و چشم و زبان تو از دروغ و چيزهاي حرام روزه باشد و آزار همسايهات را كنار بگذار و متانت و آرامش را روزي كه روزهداري پيشه كن و روزه و افطارت را مثل هم سپري نكن. برادرم، خواهرم! اگر قبل از رمضان از حضور در نماز جماعت در مساجد از خود كسالت نشان دادهاي ارادهات را پخته كن كه در رمضان خانهي خدا را آباد كني شايد خداوند توفيق هميشگي را برايت بنويسد و آباداني مساجد را تا لحظه مرگ بر خود لازم بداني. برادرم، خواهرم! اگر در مالهايت بخل ورزيدهاي رمضانت را فصل بخشش و سخاوت بكن چرا كه رمضان ماه بخشش و احسان است و نيكيها هم چند برابر ميشوند و اگر از ياد خدا غافل بودهاي روزهاي رمضانت را به ذكر و دعا و تلاوت كتاب پروردگارت اختصاص بده زيرا كه ماه قرآن است. همانگونه كه براي نظافت لباست تلاش ميكني براي نظافت روزهات هم آزمند باش. از چيزهاي بيهوده و بدگويي و اخلاق پرهيز كن، پيامبر فرمود: «روزه فقط نخوردن و ننوشيدن نيست، بلكه روزه امساك از حرفهاي بيهوده و زشت هم هست، و اگر كسي تو را ناسزا گفت يا اقدام جاهلانهي ديگري كرد بگو من روزه هستم.» برادرم، خواهرم! از آن دسته از مردمي كه پيامبر خدا آنها را اينگونه توصيف نموده، نباش. كه فرمود چه بسا روزهدارانياند كه بهرهشان از روزه فقط گرسنگي است و چه بسا شب زندهداراني كه نصيبشان از ايستادن فقط بيداري است و اين همان كسي است كه از غذا و نوشيدن روزه ميگيرد و از محرمات و حرفهاي نادرست روزه نميگيرد و در نهايت حالشان همانگونه است كه ديدي طوري كه نه سودي از روزهشان ميگيرند و نه بهرهاي از ايستادن و شب بيداريشان. اگر گوشهايم مصون نمانند و اگر چشمانم را فرو نبندم و اگر از گفتههاي نادرستم سكوت نگزينم بهرهام از روزه چيزي جز گرسنگي و تشنگي نخواهد بود اگرچه با زبان بگويم روزه دارم اما در واقع روزهدار نيستم. حسن بصري(رح) ميفرمايد: خداوند ماه رمضان را ميدان مسابه و رقابت براي بندگانش قرار داده كه با طاعات خود به سوي رضايت پروردگارشان در آن مسابقه ميدهند، عدهاي پيشي ميگيرند آنها رستگار ميشوند، بقيه عقب ميمانند آنها زيان ميكنند پس شگفت است بر بازيگري كه در روزي كه نيكوكاران در آن رستگار ميشوند و اهل باطل زيان ميكنند ميخندند. برادرم، خواهرم! از روزهات مدرسهاي بساز كه در آن نفس خود را تربيت كني و اخلاق نيكو را به آن بياموزي و آن را براساس ارزشها تربيت كني تا هرگاه رمضان به پايان رسيد به نتيجهي فرخنده روزهات پي ببري و از جمله كساني باشي كه بهحق از اين ماه مبارك بهره بردهاند. برادرم، خواهرم! آيا خودت را براي رهايي از آتش جهنم آماده كردهاي؟ برادر و خواهر مسلمانم اين همان نتيجهاي است كه روزهداران براي دستيابي به آن روزه گرفتند و مؤمنين از يكديگر پيشي گرفتند، آري رهايي از كام آتش. خوشبخت واقعي كسي است كه در حالي از روزهاش برآيد كه گناهانش بخشيده شود و در ليست اهل بهشت جاويدان قرار بگيرد. برادرم، خواهرم! آيا قبل از فرا رسيدن رمضان جهت رهايي از آتش خداوندي با خود فكر كردهاي و آيا خود را با ترسيدن از عذاب خدا آماده كردهاي؟ اين عذاب آتش، عذابي است كه نيكوكاران از بيم آن تشنگي و گرماي دنيا را تحمل كردند تا به آسايش روز قيامت دست پيدا كنند. برادرم، خواهرم! بسيار اندك كساني كه قبل از رمضان با عشق و علاقهي تمام براي استقبال اين روزهاي مبارك خود را آماده ميكنند. به طور مثال اگر تو براي انجام كار و برآوردن نيازي به مدت سي روز سفر كني و پس از پايان سفر بدون اينكه نيازت را برآورده سازي و كارت را انجام بدهي، تهيدست برگردي و تمام تلاشهايت نقش برآب باشند بهراستي آن موقع چه حالي داري؟ اين مثال روزهدار است چه كه نتيجه رمضان بهدست آوردن بخشش و نجات از آتش است اگر اين هدف بهدست نيايد اين شخص واقعاً محروم است. پيامبر خدا(ص) فرمود: «هنگام هر عيد فطري نزد خدا آزادگاني هستند» هرگاه رمضان به پايان ميرسيد ابنمسعود ميگفت: آدم مقبول از بين ما كيست تا به او تبريك بگوييم و محروم از ما كيست تا به او تعزيت بگوييم برادرم، خواهرم! جهت كسب نسيم عطرآگين اين ماه فرخنده آزمند باش ـشايد خداوند عاقبتت را نيكو گرداندـ پيامبر(ص) فرمودند: هميشه كار خير انجام دهيد و براي نسيم رحمت خداوندي كوشا باشيد، زيرا كه رحمت خداوندي نسيمي دارد كه آن را فقط نصيب برخي از بندگانش كه ميخواهد ميگرداند و از خدا بخواهيد تا رازهايتان را بپوشد و بيم شما را به امنيت مبدل گرداند. برادرم، خواهرم! اينك من اين اوراق را ميپيچم و تو هم همراه من از خداوند بخواه تا روزها را برايمان بپيچاند تا رمضان را دريابيم و ما را به وسيلهي روزهاش از آمرزيدهشدگان قرار بدهد. اين ماه مباركيست و تو آمادگيت را براي آن با دعا بكن تا از دريابندگان آن باشي و آمادگيت را صادقانه بكن تا تو را وارث بهشت جاويدان قرار بدهد خداوند به من و تو درستي روزهداران و سعادت شبزندهداران و منش پرهيزكاران را عنايت فرمايد و ما را در روز رستاخيز در زمرهي انعام يافتگان قرار دهد و ما را به رحمت و رضايتش به درجات بندگان مقرب خويش برساند و سپاس دايم و هميشگي مخصوص الله تعالي است.*
29كليد رمضاني براي ورو به بهشت
نوشتهي: خالد الدرويش در فصلهاي خير، توجه و روي آوري به خير افزايش مييابد، نفس فعال ميشود، خوابيده بيدار و غافل آگاه ميشود و مسلمانان به صورت انفرادي و جمعي براي بذل و بخشش مسابقه ميدهند و در سخاوتگري با همديگر مسابقه ميدهند. خداوند ميفرمايد: « يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ * خِتَامُهُ مِسْكٌ وَفِي ذَلِكَ فَلْيَتَنَافَسْ الْمُتَنَافِسُونَ » ترجمه: «به آنان از شراب زلال و خالص داده ميشود كه دستنخورده و سربسته است مهر و دربند آن از مشك است. مسابقه دهندگان بايد براي به دست آوردن چنين شراب و ساير نعمتهاي ديگر بهشت با همديگر مسابقه بدهند و بر يكديگر پيشي بگيرند.» اين پيام كوتاه و مختصري است كه هم اينك آن را فراروي شما قرار ميدهيم به اميد آنكه خداوند همهي ما را توفيق عنايت كند تا از اين ماه مبارك و پربركت حسن استفاده را نموده و بهشت جاويدان و رضوان باري تعالي را فرا چنگ آوريم. اينك مسلمان بداند كه چگونه رمضان را آنطور كه شايسته و زيبنده رمضان است غنيمت بشمارد همانسان كه شايسته است هر لحظهي آن را با انجام طاعت و عبادت كه باعث تقرب و نزديكي باري تعالي ميشود غنيمت دانسته و با اميد دست يافتن به پاداش و ثواب اخروي به انجام آن مبادرت ورزد. در مورد ارزش يك روز از عمرابن عبدالعزيز نقل است كه فرمود: «شب و روز در مورد تو عمل ميكنند و حركت در آن دو جاري است تو نيز در آن دو عمل كن و لحظهاي از آن را بدون انجام كار خيري رها مكن.» ابن مسعود ميگويد: «هيچگاه اندازهي پشيمانيام بر روزي كه خورشيد غروب كرد و عمرم كوتاه و كم شد و عملم در آن افزايش نيافت بر روزي ديگر قابل مقايسه نيست.» حسن بصري ميگويد: دنيا سه روز است؛ ديروز به آنچه كه داشت و در آن سود گذشت، فردا شايد تو آن را درنيابي، اما امروز ازآنِ تست و هر چه ميتواني در آن انجام بده. وي ميافزايد: هيچ روزي نيست كه سپيدهدم در آن طلوع ميكند مگر اينكه صدا ميزند: اي انسان من مخلوق جديدي هستم و بر عمل تو گواه و شاهدم از من براي خود توشه برگير چرا كه اگر من رفتم ديگر تا قيامت بازنخواهم گشت. دربارهي روزهي رمضان آوردهاند كه امام فتحي ميگويد: روزهي يك روز رمضان بهتر از هزار روز است و يك تسبيح روز رمضان بهتر از هزار تسبيح است. يك ركعت نماز در آن بهتر از هزار ركعت است. بنابراين يك روز از رمضان فرصتي طلايي و مجالي گسترده و بستري فراخ است براي تقرب به خداوند با انواع طاعتها و عبادتها كه اجر برتر و ثواب بزرگتري درپي دارند. سفارشهاي ارزشمند 1. 1. در طول روز نيت خير داشتن: يعني تصميم بگيري كه در اين روز اعمال صالحه و كارهاي خيري انجام بدهي و اين نيت همواره در قلبت باشد چرا كه تا زماني كه نيت خير در دل داري گويا تو در خير هستي. ابوهريره (رض) از پيامبر(ص) نقل ميكند كه خداوند در حديث قدسي فرموده است: «وقتي كه بندهام اراده ميكند كه كار خيري انجام دهد من براي او يك حسنه مينويسم.» امام نووي ميگويد: مستحب است كه انسان مسلمان هميشه نيت كارهاي خير در دل داشته باشد. مثلاً نيت كارهايي كه به وسيلهي آنها زندگاني جاودان آخرت طلبيده ميشود؛ نيت قياماليل و شبزندهداري؛ نيت هدايت و راهنمايي ديگران به خير و اعمال و كارهاي خير ديگر كه طاعت و عبادت محسوب ميشوند. بيشك اين مژدهاي است براي كساني كه نيت خير ميكنند. امام نووي ميگويد: هركس نيت جهاد كند ـيا نيت كار خير ديگر نمايدـ و عذري برايش پيش آيد و مانع انجام كار خير گردد، براي چنين كسي ثواب نيتش محفوظ خواهد بود و اگر ثوابش براي از دست دادن آن خير زياد باشد و همواره آرزو كند كه در جهاد با مجاهدان مشاركت نمايد، ثواب و اجر او همان اندازه افزايش خواهد يافت. به طور خلاصه ميتوان گفت كه با نيت، ميتوان عادت را به عبادت تبديل كرد. 2. مواظب بر نمازهاي پنجگانه در مسجد بهويژه نماز عشا و نماز صبح: رسول اكرم(ص): «من صلي العشاء في الجماعة فكانما قام نصف اليل و من صلي الصبح في الجماعة فكانما صلي الله اليل كله» ترجمه: «هركس نماز عشا را همراه با جماعت بخواند انگار نصف شب را قيام كرده و آن را زنده داشته است. و هركس نماز صبح را همراه با جماعت بخواند گويا تمام شب را زنده داشته است.» 3. مواظبت بر انجام اذكار صبح و عصر: خداوند ميفرمايد: «و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها» «و قبل از طلوع آفتاب و پيش از غروب آن به پرستش و ستايش پروردگار مشغول شو.» 4. تلاوت قرآن: امام نووي در كتاب الاذكار ميگويد: شايسته است كه بر تلاوت قرآن شبانه و روزانه و در سفر و حضر مواظبت شود. ابنرجب در توضيح سخن ابنعباس ميگويد: «جبرئيل هر شب از شبهاي رمضان با پيامبر ملاقات ميكرد و قرآن را با او تكرار ميكرد.» كه آن دليلي است بر استحباب كثرت تلاوت قرآن در ماه مبارك رمضان. 5. نماز تراويح: رسول اكرم صلياللهعليهوسلم ميفرمايد: «من قام رمضان ايماناً و احتساباً غفرله ما تقدم من ذنبه» «هركس با ايمان و نيت و ثواب در رمضان قيام و شبزندهداري كند گناهان گذشتهاش بخشوده خواهد شد.» نيز فرموده است: «هركس همراه با امام قيام كند و تا آخر همراه او بماند براي او قيام يك شب كامل نوشته خواهد شد.» 6. در طول روز به ذكر خدا مشغول شدن: رسول اكرم ميفرمايد: «دوست داشتنيترين سخنان نزد خداوند چهار تا هستند: سبحانالله والحمدالله ولااله الالله والله اكبر، با هر كدام از آنها آغاز كني اشكال ندارد.» همچنين فرمودهاند: «هر كس يك بار بر من درود و صلوات بفرستد، خداوند در ازاي آن ده درود و صلوات بر او خواهد فرستاد.» 7. مواظبت بر انجام نوافل: سنتهاي قبلي و بعدي نمازهاي پنجگانه. (دو ركعت قبل از نماز صبح، دو ركعت قبل و دو ركعت بعد از نماز ظهر، دو ركعت بعد از نماز مغرب، سه ركعت بعد از نماز عشاء)، نماز چاشت، نماز شب، تهجد و تحيةالوضوء. 8. اذكار شبانهروزي: حافظ ابنرجب حنبلي ميگويد: مشروع است براي مسلمانان ذكر خدا و حمد و ستايش او هنگام خوردن و نوشيدن و لباس پوشيدن و هنگام مقاربت و لحظهي ورود و خروج از مسجد و نيز هنگام ورود و خروج از دستشويي نيز ذكر خدا و گفتن نام خدا هنگام سوار شدن بر مركب و ... . چنانچه حضرت عايشه(رض) ميفرمايد: «كان النبي بذكر الله علي كل احيانه» «رسول اكرم(ص) در تمام لحظات خويش ياد و ذكر خدا ميكرد.» 9. در كمين شكار فرصتهاي انجام امور خير بودن: ميتوان تمام جامعه را در روز، محرابي براي عبوديت خداوند قرار داد. مثلاً يك تبسم و لبخند، تشيع جنازه، دور كردن چيزهاي موذي از سر راه، امر به معروف و نهي از منكر، حضور در مجالس موعظه،سلام كردن، مسواك زدن، عيادت بيمار، ديد و بازديد از دوستان، ايجاد صلح و اصلاح بين مردم و ... . اما شما اي مجاهدان و تلاشگران؛ خواهران و برادران روزهدار تلاش كنيد در اين ماه مبارك زمينهي انجام كار خير را فراهم كنيد و فرصتسازي نماييد و آنها را در راه انجام كارهاي خير و دعوت به خير استفاده كنيد و از اين راه خود را كليد و مدخلي براي امور خير بسازيد. 10. افطاري دادن به روزهداران: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «من فطر صائماً كان له مثل اجره غير انه لا ينقص من أجر الصام شيئاً» هركس روزهداري را افطاري دهد، او را همانند ثواب روزهدار ثواب خواهد بود و از اجر و ثواب روزهدار ذرهاي كاسته نميشود. 11. محاسبهي نفس: عمر بنخطاب ميفرمايد: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا» پيش از آنكه محاسبه شويد، خويشتن را محاسبه نماييد. 12. همنشيني با نيكان: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: خداوند فرموده است: «وجبت محبتي المتجالسين لي» «محبت من براي كساني است كه فقط بهخاطر من با همديگر همنشيني و مجالست ميكنند واجب شده است.» 13. خدمت به جامعه و انجام كارهاي خير: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «خير الناس انفعهم للناس» بهترين مردم سودمندترين آنان است. امام عبدالله بنمبارك(رح) از برادران و دوستان خويش پذيرايي ميكرد در حالي كه خودش روزه بود و به خدمت آنان مينشست. 14. دعوت به سوي خدا: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «هر كس ديگران را به راه هدايت فرا خواند براي او اجر و پاداشي به اندازه اجر و پاداش كساني است كه از او اتباع و پيروي ميكنند.» و نيز فرموده است: «قسم به ذاتي كه جانم در دست اوست مؤمن گفته نميشود مگر كسي كه دوست بدارد براي برادرش آنچه كه براي خود دوست ميدارد.» 15. دعاي زياد: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: سه گونه دعا مستجاب هستند: دعاي روزهدار، دعاي مظلوم و ستمديده، دعاي مسافر. لحظات مناسب براي دعا در ماه رمضان، هنگام افطار، وقت سحر، هنگام ختم قرآن، هنگام سحري خوردن ميباشند اما ميتوان گفت كه ماه رمضان هر لحظهاش جاي قبول دعا است. خواهر و برادر روزهدار شما هم روزهي خويش را با اين دعا آغاز كنيد: «اللهم إني أسألك خير ما في هذا اليوم فتحه و نصره و نوره و بركته و هداه و اعوذبك من شر ما فيه و شر ما بعده» 16. احساس حصول ثواب هنگام عبادت: اين احساس براي اين است تا انگيزه و محركي براي انجام كار خير باشد. بنابراين فضيلت و ثواب روزهي رمضان و قيام در شبهاي ماه مبارك رمضان را احساس كن و در ذهن خود تصور نما كه انشاءالله به هدف خويش خواهي رسيد. 17. مواظبت بر وضو: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «ولن يحافظ علي الوضوء الا مؤمن» «بر وضو مواظبت نميكند مگر مؤمن.» 18. كنترل زبان از سخنان ياوه و سخنان مباح: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: « تمام سخنان انسان عليه او هستند نه به سود او مگر سخني كه امر به معروف يا نهي از منكر يا ذكر خدا باشد.» 19. دعا هنگام افطار: رسول اكرم(ص) چون هرگاه افطار ميكرد اين دعا را ميخواند: «اللهم لك صمت و علي رزقك افطرت» «بار الها! براي تو روزه گرفتم و با روزي تو افطار كردم.» 20. شتاب در افطار بعد از غروب و افطار با خرما: رسول اكرم(ص) ميفرمايد: «مردم همواره بر خير و بركت هستند اگر در خوردن افطاري عجله و شتاب نمايند.» رسوا اكرم(ص) روزه را با چند دانه خرماي تازه قبل از اقامهي نماز افطار ميكردند و اگر خرماي تازه نبود با چند جرعه آب افطار ميكردند. 21. به ديگران غذا دادن: رسول اكرم(ص) سخاوتمندترين مردم بود، بيشتر جود و سخاوتمندي آن حضرت در ماه رمضان تجلي پيدا ميكرد و به اوج خود ميرسيد. 22. حسن استفاده از وقتهاي ارزشمند از جمله: الف) نشستن بعد از نماز صبح و مشغول ذكر و تلاوت قرآن و دعا شدن. ب) استفاده از نيمهي سوم آخر شب با دعا و استغفار و... ج) استفاده از فاصلهي بين اذان و اقامه. مناسب است در اين فاصله از خداوند عفو و عافيت دين و دنيا و آخرت را طلب كند. «اللهم اني اسألك العفو و العافية في الدين و ابدين و الاخرة» 23. تلاش براي صدقه دادن گرچه كم باشد: چرا كه صدقه دهنده از هفت گروهي است كه خداوند در قيامت در ميدان محشر آنان را زير سايهي عرش خويش در لحظهاي كه هيچ سايهاي جز سايهي او وجود ندارد جا ميدهد. «و رجل تصدق بصدقه فأخفاها حتي لا تعلم شماله ما تنفق يمينه» عادت برخي از سلف و پيشينيان نيك چنين بود كه روز خويش را با صدقه دادن ختم به خير ميكردند و بدينوسيله از خداوند بر پايان روزشان بر طاعت و عبوديت سپاسگزاري ميكردند. 24. نشستن در مسجد بعد از نماز عصر يا عشاء و گوش دادن به موعظه. 25. مطالعهي كتابهايي در باب تقويت ايمان و نيز فضايل و فايدههاي رمضان و خيرات و بركاتي كه نصيب انسان ميشود. 26. گوش فرا دادن به نوارها و سيديهايي با موضوعات ديني. 27. احياي فاصلهي بين مغرب و عشاء با ذكر و نماز و يا آماده نمودن خويش براي نماز عشاء و نماز تراويح. 28. زندگي آخرتگونه: تذكر و يادي از جايگاه انسان در بهشت و مصايب و گرفتاريهاي دوزخ و ذكر مرگ و سختيهاي آن و ياد قبر و شكنجههاي آن و فراروي خويش قرار دادن زنده شدن پس از مرگ و حشر و حساب و كتاب در ميدان محشر و... 29. تشكر و سپاس از خداوند براي توفيق روزه و پايان رساندن روز با روزه: امام نووي ميفرمايد: هنگام دستيابي نعمت يا رفع ضرر و مكروهي از انسان چه از خودش و يا چه از ديگر مسلمانان حمد و ستايش و سپاسگزاري از خداوند سبحان مستحب است. آيا نعمتي والاتر از اتمام روزه و اداي طاعت و عبادت با آساني و سهولت خداوند است؟ آري مسلمان اين چنين در كنف عبادت و در باغ طاعت باري تعالي زندگي كند و چه زيباست اين زندگي! *
مسآله ي زنان درگفتمان نو گراي اسلامي قسمت اول
هبة رئوف عزت مترجم: محمدحسين مظفري منبع: پگاه عرصهي جبههگيري شرايط فعلي جهان اسلام، شاهد جبههگيري شديد و آشكار دو جريان اسلامي و سكولار در قلمرو فكريـفرهنگي، در موضوعات مختلف اجتماعي، اقتصادي و سياسي است. مسألهي زن يكي از مسايلي بهشمار ميرود كه درگيري اين دو جريان و نفي هر يك توسط طرف ديگري، در آن متبلور شده است. ترديدي نيست كه براي شناخت اين وضعيت ميبايد بر تاريخ معاصر از اوايل قرن گذشته (قرن نوزدهم) اشراف داشته باشيم تا بتوانيم نقطهي شروع اين جبههگيري و جدال فراگير بين طرفداران «تجدد و نوگرايي» و هواداران «سنت و اصالت» را دنبال نماييم. اما اين مسأله موضوع بحث ما نميباشد؛ هر چند گمان ميرود بررسي دقيق وضع موجود و سرانجام آن ميتواند ما را در شناخت سرچشمه و ريشههاي منازعه به شكل عميقتر كمك كرده، ارزيابي نتايج آن، آگاهي بيشتري را براي ساختن آينده در اختيار ما ميگذارد. نخستين نكتهاي كه توجه هر پژوهندهاي را در اين زمينه به خود جلب ميكند، فقدان يك مرجعيت تعيين كننده در اين منازعه ميباشد.+ در واقع، اختلاف بين اين دو جريان، اختلاف بين جريآنها يي نيست كه در موضع يكساني قرار گرفته و در چگونگي برداشت و اجتهاد خود با يكديگر اختلافاتي داشته باشند؛ بلكه اختلاف بين دو اردوگاه با جبهههاي مبنايي ميباشد: اردوگاهي كه شعارهاي روشنفكري و جنبشِ نوگرايي را با مضامين سكولار مطرح ميكند و با وجود اختلافاتي كه بين گروههاي آن از چپ و راست وجود دارد، همگي به ماديگرايي و زميني بودن منبع قوانين و وضعي بودن آن عقيده دارند، در حالي كه اردوگاه ديگر با همهي گروههاي متعدد خود، با شعار اسلام و شريعت از سنت و اصالت دفاع ميكند. هر چند اردوگاه نخست در اظهارات خويش، اسلام را دين عدل و مساوات و عقل ميخواند و در مقام تعارف بدان عشق ميورزد، هرگز به شكل اصيل بدان نمينگرد و تلاشهاي فكري را براساس اين مفاهيم تدوين نكرده و اين اظهارات نيز در صورت لزوم، فراتر از تعارفات گذرنده نيست. اردوگاه ديگر با تأكيد بر اهميت پيشرفت و نهضت علمي، استفاده از دستاوردهاي تمدن غرب در زمينهي مادي، از خود اتهامات مربوط به عقبماندگي و ارتجاع را دور ميكند؛ اما در اجتهادات و تلاشهاي علمي خود فاقد يك نظام مدون بوده و براي ارائهي الگوي جايگزين، در اين خصوص تلاش لازم را از خود نشان نداده است. شايد بتوان اين وضعيت را به «سنگربندي» دو جريان تشبيه كرد كه هر گروه با انبوهي از مفروضات، ادعاها، پيشنهادات و اتهامات با طرف ديگر به تبادل آتش ميپردازند و از موضع و عملكرد خود خرسند و خشنود است: «كل حزب بما لديهم فرحون». اما به رغم مبادلهي اتهامات و ادعاها، از دههي چهل ميلادي به اين طرف، انباشتهي علمي آنها هيچ گونه تغييري نكرده است. خواننده اين جدال كتبي درمييابد كه دربارهي بسياري از موضوعات اقداماتي براي تقريب يا تفاهم صورت گرفته و كنفرانسهاي اسلامي و قومي كه براي حل اين منازعه برگزار شده است، نه به تسليم يكي از طرفهاي درگيري در يكي از مسايل انجاميده و نه حتي زمينه و ميدان تازهاي را براي نزاع ديگري ايجاد كرده است. مسألهي زنان مسألهي زن و بررسي وضعيتِ حقوق و مشاركت وي در ادبيات عصر روشنگري از اواخر قرن گذشته و اوايل قرن حاضر مطرح گرديد. طرحهاي گروه اسلامي در ابتداي كار توسط نهادهاي ديني مطرح گرديد. سپس گروههاي تشكيلاتي و بعد از آن شخصيتهاي متفكر و مسلمان در مقام واكنش و مواجهه با خطر، فعاليتهاي خود را آغاز كردند. شايد بتوان گفتمان هر يك از اين اردوگاه را به شرح ذيل مورد بررسي قرار داد: ويژگيهاي گفتمان اسلامي دربارهي زن 1. سنتگرايي و التزام به نص: هرچند گفتمان اسلامي در موضوعاتي مانند اقتصاد و سياست به دليل دلبستگي به قدرت و علاقهمندي به ايجاد تغيير در آن، به اجتهاداتي دست يازيده است، ولي در زمينهي مسايل متعلّق به زن با شعار التزام به نص از تلاش فكري و اجتهاد در خصوص چگونگي و ضوابط آن يا تطبيق آن شرايط بر واقعيات زندگي از حل مسايل دشوار آن باز مانده است. به عبارت ديگر به جاي آنكه با پذيرش نص براي ترجمه و تطبيق آن با شرايط زندگي به احياي آن بپردازد، با نگرش متحجرانه به واژههاي نص و ارتباط آن با مبناي آراي فقيهان سابق از شناخت ثابت و متغيير آن در فقه و فتوا باز مانده است. بنابراين، نص شرعي در چهارچوب فهم گذشتگان محصور گرديده و امكان خلاصي از آن را ندارد تا بتواند مبناي اصلاح و جنبش قرار گيرد و به جاي آنكه از آن به عنوان يك سرمايهي علمي و ميراث فقهي بهره ببرد و نقشي هدايتگرانه داشته باشد، به كلافِ سردرگمي تبديل شده كه بر دست و پاي زن پيچيده است. 2. تاريخگرايي و سطحينگري: گفتمان اسلامي در محدودهي تجربهي تاريخي عصر نبوي گرفتار آمده و نتوانسته است از اين تجربهي تاريخي و ريشههاي آن به عنوان منبعي براي زايش تجربههاي نوين استفاده كند تا براساس اين تجربههاي جديد، در همان مسير حركت كرده و نمونههاي تازهاي را متبلور سازد. اين جريان با بيان تجربهي عصر پيامبر(ص) و تكريم پيامبر از زنان و يا مشاركت زنان صحابه، به عنوان مثالهايي راجع به حقوق زن در اسلام مطرح ميسازد؛ بي آنكه بداند با چه شيوهاي ميتواند وضعيت فعلي زنان را جهت دهد يا از اين تجربه چگونه ميتواند به عنوان وسيلهاي براي تبيين زندگي روزمره در قرن پانزدهم هجري بهره برد. اين سطحينگري به مسايل و فقدان تعمق و ريشهيابي و تدوين آنها موجب اخلال به كار زن شده است و به دو راه حل انجاميده است: كار در زمينهها و مشاغل معين و يا فراغت كامل براي خانواده؛ بي آنكه تواناييهاي گوناگون زنان و شرايط فرهنگي و اجتماعي آنها يا تفاوت وضعيت زن روستايي و شهري و مسايل ديگر را مدّنظر قرار دهد. شايد استثناي عملي در اين زمينه كه در خور توجه ميباشد، تجربهي زنان فعال در جمعيت «اخوانالمسلمين» است. اين تجربه نيز در واقع در خارج از تشكيلات اخوان شكل گرفت و پس از شكلگيري به اخوان پيوست و حتي از سوي جريان اسلامي نيز بروز نيافت. اجتهاد جنبشها و تحجر متفكران سكولار از ديرباز جنبشها و جناحهاي مسلمان از سوي اردوگاه سكولار در معرض اتهام به جمود و «تاريكبيني» قرار داشتهاند؛ در حالي كه اگر كسي با دقت موضوع را بررسي كند، درمييابد كه با گذشت چند دهه گفتمان سكولار در ارائهي طرحها و انديشههايش تغيير نكرده است و همچنان در حول مفهوم مردسالاري دور ميزند؛ مفهومي كه از ديدگاه اسلامي كاملاً با قواميت مرد فرق دارد. منظور از مردسالاري از نظر لغوي حكومت مرد است و ريشهي آن به عنوان يك مفهوم به تمدن رم برميگردد كه پدر خانواده بر تمامي افرادي كه تحت سرپرستي وي قرار داشتند، اعم از دختران، پسران، زنان و همسران فرزندان حاكميت مطلق داشت. اين سلطه تنها به مرد اختصاص داشت و شكنجه، تبعيد و بيع آنان را شامل ميگرديد. پدر خانواده، مالك و متصرف در اموال خانواده بود و او حق داشت فرزندان دختر و پسرش را بدون اجازه يا مشورت آنان تزويج نمايد. شايد بتوان از خود واژهي خانواده به درك انديشهي سلطهمندانهي پدر در داخل خانواده پي برد؛ زيرا اين واژه در نزد روميان مزرعه، خانه، اموال و بردگان يا ماترك و ميراثي را كه پدر و همسر براي ورثه باقي ميگذارند، شامل ميگرديد. بدين گونه زن به عنوان بخشي از ثروت و دارايي مرد بود. مفهوم مردسالاري در نوشتههاي دوران جديد براي نقد سيطرهي پدر در داخل خانواده به كار برده شد و رابرت فيلمر انگليسي نخستين شخصي بود كه در قرن هفدهم ميلادي الگوي خانوادهي مردسالار را براي تحليل نظام حكومتي به كار برد؛ زيرا ميديد كه در حكومتهاي مستبد، حاكم با اتباعش همان رفتاري را دارد كه با زن و فرزندانش دارد. اين همان طرحي بود كه لاك براي نزديك شدن به تحليل پديدهي سياسي، آن را مورد انتقاد قرار داد؛ هرچند با سلطهي پدر در داخل خانواده مخالفت نكرد. پس از آن استعمال اين مفهوم به ويژه در نوشتههاي ماركسيستي، رواج يافت؛ چنانكه اين مطلب يك مفهوم محوري در نقد زنسالاري به نفع سيطرهي مرد، خانواده، جامعه و دولت به شمار ميرود. به کار گیری مفهوم پدرسالاری در غرب به دو جریان مربوط می شود:جریان علمانیت که دین را پایه ی اساسی توجیه کنندهی اعمال پدرسالاری و ایجاد مبنای شرعی برای آن میداند؛ زيرا ]به تعبير آنان[ خداوند نيز خود داراي ذاتي پدرمآبانه و سلطهگر است. همچنين جريان ماركسيستي در انتقاد از نظام طبقاتي جامعه و دولت از همين مفهوم استفاده ميكند و اعتقاد دارد كه اين دو داراي بنيانهاي پدرسالاري هستند. دولت، اقتصاد و خانوادهاي كه از سوساليسم اقتباس شده باشد، براي تمامي اين امور الگويي نمونه ارائه ميكند. به عبارت ديگر مفهوم پدرسالاري در دوران معاصر، براي رد دين و نقض دولت به كار رفته است. در نتيجه با ديدگاه اسلامي كه شريعت را حكومت داده و به وجود دولت به عنوان چهارچوبي براي ادارهي امور سياسي اعتقاد دارد، كاملاًُ تعارض دارد؛ بي آنكه به اختلاف موجود دربارهي ادوار آن يا حجم و ميزان دخالت آن در حاكميت اصيل امت و جماعت سياسي بحث كنيم، چنانكه معيارها و ضوابطي را در اين خصوص وضع مينمايد كه با فهم ديدگاه غربي نيز در خصوص دولت به همان اندازه متفاوت ميباشد. اختلاف ديدگاه اسلامي از ديدگاه غربي دربارهي خانوده، به تفاوت نگرش آنها به دين و رابطهي زن و مرد مربوط ميشود. چنانكه موضع آنها نسبت به دولت و ماهيت حاكميت، متفاوت ميباشد و در واقع اختلاف بين اين دو ديدگاه، معرفتشناسانه و سياسي است و بدون در نظر گرفتن نظريهي سياسي آنها قابل درك نخواهد بود. وانگهي در تلاشهاي علمي جريان سكولار براي نزديك شدن به فهم متون ديني و شرعي، به رأي و نظر جمهور ملتزم نبوده و يا با روش اجتهادي آنان كه بر پايهي احترام به اصول تفسير و علم اصول ميباشد، مخالفت دارد؛ يا آنكه با هجوم بر راويان و طعن آنان، صلاحيت نص را براي همهي زمانها و مكانها، با قرار دادن آن در جايگاهي تاريخي به زمان نزول محدود مينمايد. از برجستهترين نمونههاي اين جريان، ميتوان به كتاب «الحريم السياسي»، نوشتهي فاطمه مرنيسي و كتابهاي فريده بناني دربارهي ضرورت بازنگري در قرائت حديث اشاره كرد. ملاحظه ميشود كه در اين شيوه، تعامل با نص ديني، از طريق ابزارهاي اصول فقه انجام نميشود؛ بلكه به شيوهاي صورت ميگيرد كه به گفتمان نزديكتر است و به طور خاص بازگشت به نوشتههاي اسلامي دوران معاصر ريشه در اين قضيه دارد، بي آنكه آن را به ديدگاه نوشوندهي اين نويسندگان مسلمان در مسايل ديگر از جمله راههاي ديني فقط در خصوص مسايل راجع به زن صورت ميگيرد؛ در حالي كه پيشينهي فكري اين متفكران در يك نظر اجمالي، زمينههايي سكولارند. در مقابل اين جريان سكولار، فريادهايي نيز شنيده ميشود كه خواهان اصلاح گفتمان اسلامي دربارهي زن است. اينك به دو نمونهي بارز اين گفتمان اصلاحي، شيخمحمد غزالي و شيخ يوسف قرضاوي از انديشمندان معاصر، براي استدلال به نفع ادعاي خود اشاره ميكنيم: شيخمحمد غزالي و نگرانيهاي زنان شيخمحمد غزالي از ابتداي فعاليت علمي خود، از شريعت اسلامي دفاع كرده، خوانندهي تأليفات وي، اين اخلاص را در دفاع از اسلام در آثار وي درمييابد. او در مقابل استعمار، سوساليسم، سرمايهداري و انتشار سوساليسم علمي به دفاع از اسلام ميپردازد. همچنين، با انديشههاي ملّيگرايي و افكار رستاخيز عربي (بعث عربي) مقابله كرده، در تأليفات خود با موهومات و گمانهزنيهاي مستشرقان و حركتهاي صليبي و اتباع آن ميستيزد. مرحلهي نخست زندگي وي در اقدامات دفاعي سپري شد و در دهههاي پنجاه، شصت و هفتاد ميلادي، در جبهههاي فكري و فرهنگي به مقابله پرداخت. با وجود اين موضعِ تدافعي، شيخ به زودي به وجود مشكلاتي در خصوص مسايل زنان در جهان اسلام پي برد. در نتيجه از پرداختن به اين مسأله غافل نشده، در مقابل آن ايستادگي كرد. وي در كتابي تحت عنوان «اسلام و نيروهاي بيكار» كه در اوايل دههي شصت ميلادي انتشار يافت، به بررسي وضعيت نامطلوب زنان در دنياي اسلام پرداخت. وي در اين كتاب، همگان را به انجام اصلاحات و بازگشت به اصول فرا ميخواند. با وجود اين، همچنان مقولههاي متأثر از رسوبات كهن «ألازهر» را تكرار كرده، ميگويد: زن بيكار از زن فاسد بهتر است و زنان محبوس در خانهها و پستوها و افرادي كه خود را در خدمت به همسر و فرزندان محدود كردهاند، از زناني كه در مقابل هر چشمي كشف حجاب كرده و از مصافحه با نامحرمان خودداري نميكنند، برتري دارند. در يك كلام به اين مطلب عقيده دارد كه به طور كلي جنس مرد از زن قويتر است و برتري برخي از زنان در بعضي از زمينهها به اين حقيقت كلي خدشه نميرساند. مردان، كارگزاران سازندگي هستند و زندگي بشر بر دوش توانمند آنان قرار گرفته است. جنبشهاي ـبهاصطلاحـ زنان فقط مولود احساس و دلسوزي و همدردي مردانند كه دلهاي بعضي از آنان را فرا گرفته و براي آزادي زن از قيد بندهايي كه مردان ديگري بر آنان افكندهاند، به اقدام دست يازيدهاند. هرچند شيخ در صفحات بعدي كتاب به نقش زن در دوران نخست جامعهي اسلامي ميپردازد و اين مطلب را ميپذيرد كه در مقايسه با اين صفحههاي درخشان از تاريخ اسلام، زن امروزي از نيروهاي بيكار محسوب ميشود، ولي شيخ از بيم الگوي مسلط و قدرتمند غربي كه درصدد است زن را از كانون خانوادهاش جدا كرده، بدون تعيين ضوابط وي را به مشاركت در زمينههاي عمومي فرا خواند، همچنان موضع محافظهكارانهي خود را حفظ ميكند. در نتيجه، نگراني اخلاقي و «سدَ ذرايع» تنها دغدغهاي است كه خواننده در دستهي اول از آثار شيخ مييابد و در اين مرحله وي ادعا ميكند كه «ما نميخواهيم خود را در بين دو شر مخيّر بيابيم»؛ مطلبي كلي كه فاقد ارائهي راهحلي تفصيلي و كامل براي ارائهي روشي معتدل و جانشين ميباشد. شيخ در كتاب «حقوق بشر بين تعاليم اسلام و اعلاميهي ملل متحد» نيز در همين مسير حركت ميكند. از طرفي از مشاركت زنان استقبال مينمايد و از سويي قلمرو مشاركت زنان را به شروطي از قبيل داشتن نياز مالي يا به حرفههاي معيني كه براي زن مناسبتر است، محدود ميگرداند. همچنين مطالبي را در دفاع از قواميت مرد بيان كرده، متعرض ممارستهاي سوء مردان در منع زن از مشاركت در امور عمومي نميشود. شيخ در سالهاي بعد به زودي به اهميت موضوع پيبرده، مسايل آن را در قلمرو گستردهتري مطرح مينمايد. طرحها و انديشههاي وي شكل تازهاي به خود ميگيرد و براي تعيين ميزان درك و فهم اهميت نقش زن در حيطهي امت اسلامي بر اهداف متمركز ميشود. پس از آن به زودي به اين نكته پي ميبرد كه بايستي به جاي تأكيد بر اصل مشاركت و نقش زن، به تعيين ضوابط براي مشاركت پرداخت و مينويسد: «محروميت زن از تعليم و تربيت و عبادات فردي و اجتماعي و سياسي براي جلب رضايت خداوند و پيامبرش صورت نگرفته است و زنان مسلمان در دوران پيامبر اكرم(ص) و خلفاي راشدين و دورههاي درخشان بعد از آن، هرگز چنين وضعي نداشتند... بهتر است كتاب خدا و سنت پيامبر و فقه اصحاب و تابعان و امامان مشهور را مطالعه كرده و دين خود را از منابع و سرچشمههاي اصيل آن فرا بگيريم.» در دههي هفتاد ميلادي شيخ به معركهي معروف ديگري راجع به اصلاح قوانين احوال شخصيه مربوط به تقييد تعدّد زوجات و طلاق وارد ميشود. وي براي دفاع از كيان خانواده و مصالح جامعه به اين معركه درآمد و باعث شد از پرداختن به تمامي مسايل دشوار مربوط به زنان باز ماند. با وجود اين، در اوايل دههي هشتاد ميلادي، گفتمان و افكار وي در خصوص مسألهي زن در دامنهي گستردهتري شكل گرفته، تكامل يافت. اين گفتمان جديد عبارت است از پاكسازي فرهنگهاي موروثي و تأسيس روشي سالم براي مواجهه با اصول، يعني قرآن و سنت تا از اين طريق فهم و درك خود را از نظرات آلوده به هواي نفس يا متأثر از عادتها و سنتهاي موروثي، تطهير نماييم. در كتاب «دستور وحدت فرهنگي مسلمانان» آنان را به بازگشت به سرچشمهي گواراي وحي براي تحقق وحدت مسلمانان و جريانهاي فكري و فرهنگي در امور مختلف كه يكي از آنها قضيهي زن ميباشد، فرا ميخواند: «دربارهي تعيين وضعيت اجتماعي زن به اين نكته پي بردم كه در اين خصوص دو حديث وجود دارد: يكي صحيح و ديگري ضعيف. حديث صحيح كنار گذاشته شده است.» در همان دوران بعضي ميگفتند: «بيعت با مردان كافي است و آنان، زنان خود را از اين امر مطلع خواهند كرد.» شيخ در اين بيان خود بر روي ريشهي مشكل انگشت گذاشته و پس از اشتغال طولاني به امر دعوت و تبليغ، دريافت كه اسلام دشمناني دروني دارد و آن قصور فهم و كوتاهي درك و انديشهي آنان ميباشد. بسياري از ايرادات و اشكالاتي كه در عصر حاضر به اسلام وارد ميشود، بيش از آنكه مسؤوليتش متوجه ديگران باشد، متوجه فرزندان اسلام است. تأليفات اخير شيخ نشان ميدهد كه برخورد وي با زنان در مجالس فتوا و دانشگاهها چگونه بر انديشهي وي در زمينهي امور زنان تأثير گذاشته است؛ زيرا از نوشتن و تأليف به شكل نظري و تئوريك و به عنوان يك خوانندهي تاريخ و اصول خارج شده و به تأليف دربارهي مشكلات و رنجهاي كنوني زنان در جامعهي اسلامي تغيير جهت ميدهد. اين مطلب در مثالها و وقايعي كه ذكر ميكند، به خوبي آشكار است و ميكوشد با پرداختن به واقعيتهاي موجود در جامعه، گسست فراوان بين تعاليم اسلام و وضعيت زنان را روشن كند. در كتاب «صدپرسش از اسلام» ميگويد: «من اين سؤال را مطرح ميكنم كه آيا در جهان اسلام با زنان مطابق تعاليم اسلام رفتار ميشود؛ گمان نميكنم چنين رفتاري تحقق يافته باشد، مگر به صورت جزئي و بسيار اندك. شيخ در پاسخ به پرسشهايي دربارهي مسايل مربوط به زنان و نقش آنان در جامعه، بر اهميت آموزش و مشاركت زنان در فعاليتهاي مساجد تأكيد ميورزد و با اشاره به زنان پيامبر اكرم(ص) و زنان صحابي آن حضرت به عنوان سرمشق و الگوي زنان در عبادات و كار و جهاد، به بيان حقوق زن در خانواده و جامعه ميپردازد. البته وي بر اين مطلب واقف است كه «دينداران فاسد» ـبه تعبير ويـ از همان دوران رسالت پيامبر(ص) مانع شدند كه زن مسلمان در مسير شكوفايي خود حركت نمايد. ممكن است تصور شود كه اين نظرات انديشههايي است كه با تمدن جديد همسويي دارد. وي با رد اين گمانهزني ميگويد: «مايل نيستم كه از مطالب من استنباط شود كه من خواستار انتقال آثار تمدن غربي به جوامع خودمان هستم. اين تمدن مجموعهاي از سنتهاي خوب و نادرست است. من ميخواهم نصوص مكتوب يا مفهوم از سيره و رفتار پيامبر(ص) و سلف اول اعمال شود.» بنابراين، موضوع بازگشت به سنت پيامبر اكرم(ص) و فهم دقيق كتاب خدا و فقه آگاه، از سنتهاي اجتماعي است. وانگهي غزالي، افق دورتري را مدنظر قرار داده، عقيده دارد كه آيندهي اسلام بسته به اين است كه ما نظر خود را دربارهي بسياري از مسايل از جمله موضوع زنان اصلاح نماييم. اين تنگنظريها موجب ميگردد كه دشمنان دين از اين طريق به جامعهي اسلامي نفوذ كنند. انصاف اين است كه هجوم رهبران تنصير بدون زمينه بر ما وارد نيامده است؛ زيرا رفتار بعضي از مسلمانان و فتاواي برخي از فقيهنمايان، انواع گرفتاريها را بر اسلام روا داشته است. در پايان دههي هشتاد ميلادي كتاب مهم شيخمحمد غزالي، تحت عنوان «سنت نبوي بين اهل فقه و اهل حديث» انتشار يافت. وي در اين كتاب انديشهها و نظرات خود را دربارهي موضوعات مختلف و تفسير بعضي از نصوص سنت و سيرهي پيامبر اكرم(ص) و از جمله موضوع زن گرد آورده است. وي بخش دوم كتاب را به مسألهي زن اختصاص ميدهد، كه با بررسي مسألهي حجاب شروع ميشود و در آن جواز كشف قرص صورت را بيان كرده و عقيده ندارد كه در اين نظر با اجماع فقها مخالفت كرده است؛ بلكه ادلّهي فقهي را در اين مسأله كه مباحثات جدلي فراواني راجع به آن مطرح گرديده است، با نظرش هماهنگ كرده و در جهتي همسو با نظر فقهاي چهارگانه سوق ميدهد. با پرداختن به اين مسأله، ميخواهد موضوعي را كه احتمالاً ميتواند به وسيلهاي براي ممنوعيت كلي زن از ورد به امور عمومي ميگردد، از سر راه بردارد و هدفش بازگشت به اصول و احياي فقه اعتدالي است كه حواشي بر متون نزديك دست ما را از دسترسي به آنها باز ميدارد. پس از آن شيخ، به مسايل زن و خانواده وظايف كلي ميپردازد. در اينجا از زن مسلمان ميخواهد كه در زندگي عمومي و حيات اجتماعي، مشاركت نمايد و در بيان آن، قوت استدلال وي آشكار گرديده و اين نظر را ابراز ميكند كه زن پاكدامن مسلمان ميتواند امت را به جنبش درآورد و رسالت ديني خود را همگام و همدوش مردان بر دوش كشد. در حالي كه شيخ در دههي هشتاد، پس از مطالعهي فراوان و آگاهي از وضعيت موجود زن مسلمان و نقشي كه زنان صحابي صدر اول ايفا كردند، ميكوشد بين مسؤوليت زن در منزل و تعهد وي در برابر امور امت، موازنه برقرار نمايد، در دههي شصت ميگويد: «من اشتغال زنان را در تمامي مشاغل درست ندانسته، در تمامي زمينهها او را با مرد برابر نميدانم و معتقدم كه وظيفهي تربيت فرزندان شايستهترين كار براي زن است. البته بعضي از كارهاي هنري است كه تنها از عهدهي زنان برميآيد و دختران بسياري مجبورند قبل از ازدواج كار كنند. از طرفي شرايط اقتصادي بر شيوهي فهم مردم از زندگي تأثير فراوان دارد و نميخواهم در صورت فقدان آشكار وضع اسلامي از اين زندگي سخت و دشوار به نشر فتاواي جزيي بپردازم.» مشاهده ميشود كه در شرايطي كه دشمن از نظر سياسي، اقتصادي، تبليغاتي و تربيتي در سرزمينهايي نفوذ كرده است، شيخ به اين نكته پي برده كه در اين عصر، امت اسلامي به زناني احتياج دارد كه از منزل خارج شده، در عرصههاي گوناگون جهاد كنند. بنابراين، نظر سابق خود را صيقل داده و در كتاب «سنت نبوي بين اهل فقه و اهل حديث» ضمن تأكيد بر نقش خانواده، بر اهميت نقش وي در فرصتهاي اجتماعي نيز تأكيد ميورزد: زن ميتواند هم در منزل و هم در خارج از منزل كار كند؛ هرچند داشتن ضمانتهايي براي حفظ آيندهي خانواده به نظر مطلوب ميرسد؛ چنانكه وجود محيطي همراه با تقوي و عفاف كه زن بتواند در آن اعمال و وظايفش را انجام دهد، مطلوب ميباشد. به هر حال، در جامعهي اسلامي اين نكته اهميت دارد كه آدابي را كه شريعت بدان توصيه كرده و حدود الهي از آن پاسداري نموده است، مقياس عمل قرار گيرد... مادران دانشمندي را ميشناسم كه در مدارس، مديران موفقي هستند و پزشكان ماهري را ميشناسم كه مايهي مباهات خانواده و مشاغل خود ميباشند و تدّينِ واقعي، سرچشمهي تمامي اين موفقيتها است. با توجه به اين اطمينان فزاينده به توانايي زن مسلمان و ضرورت مشاركت وي در تحويل جامعهاش و علاوه بر آن پايبندي به خانواده و منزل بر اين مطلب اقرار دارد كه در بين زنان، افرادي هستند كه به خوبي توان ادارهي امور جامعهي اسلامي را در زمينههاي مختلف دارا ميباشند. شايستهتر اين است كه انسان باكفايت و باتقوا اعم از زن و مرد سرپرستي و ادارهي امور مردم را برعهده گيرد: «مؤنث يا مذكر بودن چه دخالتي در اين امر دارد؟ زن متدين از مرد كافر بهتر است.» تلاشهاي فكري و نظرات عالي شيخ دربارهي امور امت و وضعيت زنان در كتاب «مسايل زن بين سنتهاي موروثي و وارداتي» به اوج تعالي خود ميرسد. در اوايل دههي نود ميلادي و در مقدمهي آن مينويسد كه انسانيت با دو بال زن و مرد پرواز ميكند و شكستن يك بال به معناي توقف و سقوط است. اسلام مبتلا به افرادي شده است كه از زبان او سخن ميگويند و نه خود سخنان اسلام را. شيخ در اين كتابش از اين مسأله به موضوع ديگري منتقل ميشود و براي شناساندن نقش زن، به مقايسهي بين وضعيت زنان در جامعهي اسلامي و جوامع ديگر ميپردازد و اندوه خود را از وضعيت زنان آشكار ميكند. در بخش دوم از كتاب، صفحات مفصلي را به بيان تاريخ مشاركت و حضور زن در ايجاد نهضت و تمدن اسلام اختصاص داده و تحت اين عناوين بحث خود را دنبال ميكند: «يك زن و هزار مرد» و «زن در علم و ادب». در بخش سوم با اين عناوين نقش زن را در قلمرو خانواده مورد بحث قرار ميدهد: «وظيفه خانهداري را سبك نشماريد» يا «خانهي بنا شده بر عشق» و در بخش چهارم به بيان مفاهيمي ميپردازد كه ميبايد دربارهي آنها اصلاح صورت گيرد. اين مفاهيم عبارتاند از : قواميّت، فلسفهي مهر، اطاعت، سختگيري در اجراي طلاق و مشاركت زنان در مساجد. سرانجام مردان و زنان را به آداب پاكيزهي جامعهي اسلامي تذكر ميدهد. شيخ با استفاده از تجربهاش در بسياري از دانشگاهها مانند الازهر، امالقري و امير عبدالقادر در الجزاير، در عرصههاي مختلف، فهم و برداشت جوانان متعلق به جنبشهاي بيداري اسلامي را در خصوص نقش زن را مورد انتقاد قرار ميدهد. شايد نقطهي اوج تأليفات شيخ دربارهي زنان مطلبي است كه در كتاب «ميراث فكري ما در ميزان عقل و شرع» بيان ميكند؛ زيرا در اين كتاب گامي فراتر نهاده و از طريق تخصيص احاديث به زن، به مقام ديگري براي تكريم وي وارد عمل ميشود و آن مقام بيان نقشي است كه زن در ايجاد «تمدن اسلام و ميراث فرهنگي آن» داشته و اينكه چگونه زن در نهضت ديني، فرهنگي و اجتماعي در دورههاي مختلف شركت داشته است. ادامه دارد.
01 shkurt, 2005
روش تحقيق كتابخانهاي قسمت دوم
1. طرح و نقشهي ابتدايي: محقق همچون مسافري قبل از حركت كلياتي را بايد مورد توجه قرار دهد از جمله: موضوع كلي تحقيق (سياسي، اجتماعي و...)، نوع نوشته (مقاله، رسالهي علمي، كتاب و...)، هدف نوشته (توصيف، اثبات مطلب، تهيهي گزارش)، روش تحقيق (براساس روشهاي ارائه شده در روشهاي تحقيق)، نوع مخاطب (سوادآموز، دانشگاهي و...)، حجم اثر، مهلت ارائهي اثر، توانايي محقق و هزينهي تحقيق. 2. موضوع تحقيق: پس از طراحي و تعيين چهارچوب تحقيق بايد موضوع آن با داشتن ويژگيهاي زير مشخص شود: داشتن انگيزهي كافي محقق براي انجام تحقيق روي موضوع تعيين شده. درنظر گرفتن نياز جامعهي محقق درنظر گرفتن عواملي چون امكانات موجود، زمان ارائهي تحقيق، حجم تحقيق و... . محدود كردن موضوع؛ نه آنقدر وسيع باشد كه عملاً چنين تحقيقي نامقدور باشد و نه آنقدر كوچك باشد كه ارزش تحقيق را نداشته باشد. اساسي و گرهگشا بودن تحقيق: يعني دردي از دردهاي جامعهي محقق را درمان كند. در حد توانايي محقق بودن تحقيق خيالپرداز نبودن تحقيق 3. تفكر و تعمق در موضوع و دقت در پديدههاي اطراف: محقق بايد مدتي در مورد موضوع انتخاب شده فكر كرده و اندوختههاي ذهن خود را مرور كند. آثار ماندگار جهان، با تفكر و تعمق بهوجود آمدهاند. بهترين راه تفكر، طرح سؤال در مورد موضوع و گرفتن پاسخ آن از ذهن است. تفكر در اين مرحله نبايد خيلي طولاني باشد. البته اگر با فاصله باشد بهتر است. مناسبتر است كه محقق مطالب بهدست آمده از تفكرات خويش را يادداشت كند. نيز بدين خاطر كه موضوع تحقيق، بيارتباط با مردم نيست، محقق قبل از ورود به مرحلهي كتابشناسي بايد در رفتار مردم و ارتباط آن با موضوع تحقيق دقت كند. 4. شناخت منابع و مآخذ: منابع هرقدر متعدد باشد امكان كشف حقيقت و حل مسأله زيادتر و آسانتر و اثر تحقيق، پربارتر و قابل اعتمادتر خواهد شد. منابع منحصر در نوشتهها (كتاب، مقاله و...) نيست؛ بلكه عمل پيروان يك مكتب، رفتار آنان و طرز تلقيشان از امري، خود منبع است. بناها، عمارتها، مجسمهها و سلاحها، وسايل زندگي، مسجدها، معبدها، آثار هنري، اطلسها، سنگ قبرها، نامهها، زندگينامهها، ضربالمثلها، شجرهنامهها، سفرنامهها و... جزو منابع و مأخذها براي يك تحقيق هستند. راههاي شناخت منابع: أ. حافظه شناسي ب. مراجعه به متخصصان ج. مراجعه به مراكز رايانهاي د. مراجعه به مؤسسات انتشاراتي (كه فهرست كتابهاي منتشرهي خود را در اختيار محققان ميگذارند). ه. مراجعه به كتابشناسيهاي مؤسسات علمي (يونسكو، كتابخانههاي ملي ايران و...) و. مراجعه به كتابشناسي كتابها (در پايان برخي كتابها) ز. اتاق منابع كتابخانهها كه فهرست كتابهاي مختلف در آنجا نگهداري ميشود. مانند: ( الفـ دايرةالمعارف يا اطلاعات عمومي، بـكتابهاي فهرست يا انديكس، د ـ زندگينامهها، ه ـ سالنامهها و اطلسها و كتابهاي جغرافيا، زـكتابنامهها) ح. مراجعه به مجلات و روزنامهها (صفحهي معرفي كتاب و يا بعضي مجلات كه مخصوص معرفي كتب هستند). ط. استفاده از شبكهي اينترنت. 5. تهيهي فهرست منابع: محقق بايد از منابع مربوط به موضوع تحقيق فهرست تهيه نمايد تا آسانتر به آنها رجوع كند. 6. تهيهي فهرست مطالب كتابها: براي پيشگيري از مطالعهي تمام صفحات كتاب بايد فهرست مطالب كتابها را كه مربوط به موضوع تحقيق ميباشد تهيه كرد. براي اين موضوع ميتوان از فهرست مطالب كتابها يا فهرست موضوعي آن استفاده نمود. در مرحلهي 5 تنها فهرست كتابها تهيه ميشود اما در اين مرحله ريزمطالب آورده شده در كتابها كه مرتبط با موضوع تحقيق است تهيه ميشود. جدول صفحهي بعد ميتواند ما را در تهيهي فهرست مطالب كتابها ياري رساند: رديف مطلب نام كتاب صفحه مكان تهيهي كتاب ملاحظات 1 تعريف تقوي اخلاق پارسايان 3 الي 5 كتابخانهي عمومي 2 آيات مربوط به تقوي قرآن كريم كشفالآيات كتابخانهي خودم 3 ..... ..... ..... ..... ..... تهيهي اين فهرست فوايد زيادي دارد از جمله: اطمينان از بهكار گرفتن تمامي منابع شناسايي شده، دور شدن از دوبارهكاري، راحتتر بودن ادامهي تحقيق در صورت وقفه در آن و... . 7. مطالعهي منابع: عناوين موجود در فهرست تهيه شدهي مطالب كتاب را بايد به دقت مطالعه كرد. در اين مورد توجه به نكات زير با رعايت ترتيب ضروري است: برنامهريزي. تهيهي وسايل لازم همچون كاغذ، قلم، خطكش و... . انتخاب زمان مناسب (زمان آشفتگي روحي، خواب آلودگي، پس از صرف غذا، در حال گرسنگي و... زمان مناسبي براي مطالعه |