Name=description" مقالات مذهبي،اهل سنت ایران،اخوان المسلمين، كردستان،كوردستان،دياري كوردستان، اجتماعي ،فرهنگي،سياسي< META content="
| دياري كوردستان | |
19 maj, 2005مسألهي زنان در گفتمان نوگراي اسلامي قسمت آخر
هبة رئوف عزت
مترجم: محمدحسين مظفري هر چند شيخ محمد غزالي ديدگاه خود را تكامل بخشيد و با استفاده از تجربهاش دربارهي ضرورت اهتمام به مسايل زنان در جهان اسلام و از ديدگاه معتدل و ثابت اسلامي توانست اين ديگاه را صيقل دهد، ولي سير دايمي وي در تأليفاتش اين بوده است كه از ابتدا و با دركي زودهنگام، بر اهميت و محوريت وحدت خانواده از نظر اسلام و چالشهايي كه در اين عصر با آن مواجه ميباشد، تأكيد ورزيده است. اين اهتمام در ابتداي كار صبغه و رنگي اخلاقي داشت و در آن رذايلي را كه به علت خروج از منزل ممكن است بروز نمايد و فجايعي كه به زندگي خانوادگي وارد شود، مورد هجوم قرار داد. هنگامي كه به حقوق بشر ميپردازد، قسمتي از گفتار خود را به خانواده اختصاي ميدهد و از اين طريق مفهوم اسلامي حقوق را در قالب حقوق جمعي و دوجانبه و در مواجه با مفهوم سكولار و فردي مطرح مينمايد. در اين بيان خود تأكيد دارد كه خانواده قاعدهي جامعه انساني را تشكيل ميدهد و نظامي متشكل از حقوق و تكاليف است. اين برداشتي است كه اساس الگوي نظري اسلامي را چه از نظر نگاه به انسان و چه وظيفهاي كه در جهان هستي دارد ئ يا فلسفهي حق در اسلام، ارائه ميكند. وي در تأليفات مستمر خود از حقوق زن دفاع كرده، در عين حال، نسبت به ابتذالهاي كه با نام مشاركت در زندگي اجتماعي وارد ميشود، هشدار ميدهد. وي تأكيد دارد كه التزام به سلوك و آداب اخلاق اسلامي ضرورت داشته و نميتوان حتي به اندازهي تار مويي از آن موتاه آمد؛ در غير اينصورت فساد شايع ميگردد. اين مطلب را با تعبير رسا و شيوايي بيان كرده است: «نميخواهيم كه زن از دوران حريم خانه خارج شده و به عصر حرام منتقل گردد.» سپس به شرح اين نكته ميپردازد كه راه وسطي وجود دارد كه ميتواند راهگشا باشد؛ راهي غير از پيروي از غرب و يا وضع موجود: «خانواده اساس و بنيان اجتماع است و هر آنچه كيان آن را تهديد كند، يا اقتدار آن را تضعيف نمايد ئ يا فضا و محيط آن را فاسد گرداند، بايستي با نام اسلام از آن جلوگيري كرد. تمامي افراد اعم از دور و نزديك به اين مطلب پي بردهاند كه اسلام داراي يك نظام متكامل است و طرح بعضي از تعاليم اسلام با فقدان ابعاد ديگر آن، مانع از تشكيل جامعهاي اسلامي خواهد شد. صدور فتواهايي دربارهي وضعيتهاي جديد و خاص، بدون لحاظ شبهههاي موجود، ميتواند به اسلام و امت يا هر دو آسيب وارد كند.» همچنين با تأكيد بر حقوق زن در خانواده، به حق زن در طلاقِ خُلع اشاره كرد و از اين طريق هم از حقوق زن مسلمان و هم از شريعت الهي و همبستگي جامعهي اسلامي دفاع ميكند: «شريعت اسلامي تنها احوال شخصيه نيست كه فقط به صاحبان آن مربوط شود، تا چنانچه بخواهند آن را حفظ كنند و اگر خواستند، آنها را تغيير دهند.» شيخ در خطبههاي نماز جمعه با صدايي گوشنواز از مردم مسلمان ميخواهد كه در درون خانواده، روابط خود را براساس موازين شرعي تنظيم كنند. او تنها با گروهي از «نخبگان» مواجه نيست كه ميخواهند قوانين را تغيير دهند؛ بلكه مردم را ترغيب ميكند كه در زندگي روزمرهي خود و در كانون خانوادگي و در قوانين اجتماعي به شرع الهي پايبند باشند. با يادآوري سفارش پيامبر اكرم(ص) در حجةالوداع مبني بر وصيت خير براي زنان از امت ميخواهد كه اين توصيهها را سرمشق زندگي قرار دهند. در جاي ديگري «بدعتهاي آداب و رسوم» كه در عرصهي روابط زن و مرد و در درون خانواده رواج يافته است، مورد هجوم قرار داده از مردان ميخواهد كه تحولي را ايجاد نمايند كه به خانواده و خانه راه يابد و از زن مسلمان ميخواهد كه نقش خود را در اين مقام ايفا نمايد. هنگامي كه شيخ در معرض پرسشها و شكايتهاي مردم قرار ميگيرد، از ميزان ظلمي كه در زمينهي اجراي طلاق وجود دارد و ستمهايي كه در استفاده از اين حق، توسط برخي از مردان صورت ميگيرد، آگاه ميگردد. البته راه علاج را در وضع قوانيني براي مقيد كردن طلاق نميداند بلكه راهحل را در آموزش و بالا بردن سطح آگاهي مردم ميداند. با وجود آنكه شيخ در موضعگيريهاي خود از مشاركت زنان در فعاليتهاي عمومي امت اسلامي حمايت ميكند، ولي همزمان بر اهميت كانون خانواده و نقش زن در داخل آن تأكيد ميورزد و ميداند كه با گفتار و حسن نيت نميتوان به رفع اشكال پرداخت. بنابراين، ميكوشد كه يك راهحل علمي ارائه نمايد كه بتواند بين اين دو وظيفه موازنه ايجاد كند. يكي از پيشنهادات وي اين است كه مشاغل نيمهوقت براي بانوان فراهم گردد، تا بتوانند بين حضور در كانون خانواده و فعاليت در عرصهي اجتماع جمع كند. همچنين، عالمان ديني را به مطالعهي دقيق اين موضوع فرا ميخواند كه «چگونه در صدر اسلام روابط بين زن و مرد تنظيم شده بود و چگونه تمامي افراد خانواده ميتوانستند در صحن مسجد اجتماع نمايند... و چگونه تمامي فقها بر ايم مطلب اجماع دارند كه اگر ميهن اسلامي مورد هجوم همگاني واقع شود، هر مسلماني اعم از مرد و زن وظيفه دارد كه با مال و جان خود از سرزمين اسلامي خود دفاع كند. در پرتو اين روابط كه توسط شرع تنظيم گرديده است ميتوان محيطي را تصور كرد كه خانواده در آن شكل گرفته، شكوفايي و حمايت يافته و رسالت خود را ايفا نمايد.» با وجود آنكه از ابتداي قرن بيستم، نداهايي به طرفداري از موضوعاتي آزادي زنان تحت لواي حقوق بشر و در قالب طرحهاي سكولار برخاسته بود و بسياري از مسلمانان اين نداها را مزدوري، خيانت و واگرايي و ديگر صفات ناگوار متهم ميكردند، شيخ محمد غزالي از همان آغاز جهت سرزنش را متوجه داخل مجموعهي اسلامي كرد و انتقاد از خود را بر نقد ديگران ترجيح داد و تأكيد داشت كه در اين موضوع و مسايل آن «تهاجم فرهنگي در حيطههاي فراغ خودي امتداد مييابد.» از اين رو، شيخ از همان ابتدا اتباع جنبشهاي مربوط به آزادي زنان را به آرامش فرا خوانده، از آنان ميخواست كه حركت خود را براساس روشهاي اسلامي تنظيم نمايند تا نهضت آنها با توفيق قرين گردد. وي عقيده داشت كه جنبش بالندهي زنان بايستي آن دسته از متجددان را كه در قلمرو مسايل زنان، بردگي اروپا را پذيرفتهاند و درصدد ترويج فساد در سرزمين اسلامي هستند و افرادي كه به موضوع عفت و خانواده اهميت نداده، از انتقال كوركورانهي فرهنگ آن سامان پروايي ندارند، از خود طرد نمايند. تجربهي الجزاير موجب گرديد كه شناخت وي نسبت به خطير بودن اين قطببندي در بين كساني كه ميخواهند زنان را از عرصهي جامعه دور نمايند و بين افرادي كه درصدد هستند اسلام را از صحنه خارج كنند، عميقتر گردد. شيخ در كتاب ديگري تحت عنوان «قضاياي ديگر» اين دغدغهها را تكرار ميكند و با نگراني فرياد برميآورد كه «اگر دينداران قدرت را به دست گيرند، تمامي درها به سوي زنان بسته خواهد شد و سيماي آنان ديگر مشاهده نخواهد شد.» بنابراين، از نظر شيخ جنبش بالندهي اسلامي زنان، ميبايست توسط زنان دانشمند و متعهدي رهبري گردد كه نهضت را به مسير خود باز گرداند و مشكلات امت را با دواي شفابخش ديني معالجه كنند؛ زيرا راهحلهاي غربي بيماري و درد را تشديد ميكند. در نتيجه ميتوان با نام اسلام، لواي آزادي را برافراشت و اين ضرورتي قطعي و نياز حتمي امروز ماست. زن در انديشه و فتاواي شيخ يوسف قرضاوي شيخ يوسف قرضاوي مسايل مربوط به زنان مسلمان را در دنياي معاصر مطالعه كرده، ابعاد تصور اسلامي را دربارهي نقش زن در سه حوزهي مختلف به عنوان انسان، زن و عضوي از جامعهي اسلام تعيين ميكند. گروهي اين حوزههاي سهگانه را در حيطهي زنانگي منحصر كرده، در نتيجه بر صلاحيت زن براي پذيرش تكليف و برابري با مرد در اصل خلقت و ويژگيهاي كلي انساني و مسؤليت و پاداش، تأكيد ميورزند. اين برابري براساس توحيد و بندگي پيريزي شده و در سايهي آن اختلاف بين زن و مرد، اختلافي كمالجو براي اداي مسؤليتهاي امانت الهي و خلافت و جانشيني خداوند است؛ نه آنكه زن از انجام اين مسؤليتها كنار گذاشته شود و اساس و حكمت اين اختلاف سازنده، نقض گردد. همانطور كه شيخ در يكي از تأليفات خود بيان كرده است، فلسفه و علل اختلاف احكام زن در امور مربوط به شهادت، ارث و قواميت، براي آن است كه حيات انساني در جامعه اسلامي در سايهي رابطهي ولايت بين دو جنس تنظيم گردد و اين مطلب اساس مساوات عمومي و فراگير را در احكام شرعي مربوط به آن دو جنس خدشهدار نميكند. اين تفاوت را وظيفهاي كه فطرت سالم براي هر يك از زن و مرد تعيين كرده است، ايجاب مينمايد. از آنجا كه اسلام، مؤنث بودن را حرمت مينهد و آن را با تركيبي از آداب اجتماعي و احكام شرعي حفظ ميكند، هدفش اين است كه فعاليت زن را در جامعه تنظيم نمايد؛ نه آنكه بخواهد وي را محدود كرده، يا نسبت به او سختگيري كند. هدف آن است كه زن را در مواضعي كه در معرض فتنه يا شبهه قرار ميگيرد، حمايت كند؛ نه آنكه او را از مشاركت و فعاليت محروم گرداند. اين مطلبي است كه شيخ در تأليفات خود بر آن تأكيد ميورزد و با استناد بر حديث صحيح و وقايع سيرهي تابناك نبوي نشان ميدهد كه چگونه زن در عصر رسالت، باز امانت تبليغ در مسجد و مجالس علم و حوادث عمومي و حتي دفاع از دين و دولت را از طريق جهاد در راه خدا به انجام رسانده است. شخصين زن مسلمان در طر دروانهاي مختلف حياتش، به عنوان انسانِ همسر، دختر و جنس مؤنث و سپس به عنوان عضوي فعال از جامعهي اسلامي در ابعاد مختلف تكامل مييابد. ابعاد اين شخصيت براساس آيات قرآن كريم و روايات نبوي كه در همسران پيامبر(ص) و ديگر زنان صحابي تجسم يافته است، شكل ميگيرد و شيخ با استناد به اين ادله و شرح و تفسير آنها و با استفاده از عقلانيت اصولي و استوار خود، چهرچوب اين حركت را در جهت فهم هدفمند احكام شرع تعيين ميكند. وي با تأكيد بر نقش زن در داخل خانواده ـبه عنوان نخستين واحد اجتماعي در بنيان امت اسلاميـ با تعيين حدود و شروط مشاركت زن در مشاغل عمومي يا اداري، همچنان مركز ثقل فعاليتش را خانواده ميداند و با دادن اولويت و محوريت به آن، در پي راه وسطي در بين دو گروه افراط و تفريط ميگردد: «گروهي كه ميخواهند زن خانهنشين باشد و حركتش را محدود نمايند؛ و گروهي كه با الهام از غرب ميخواهند بدون انديشه از نتايج و پيامدهاي آن، از الگوي زن غربي پيروي كنند.» شيخ قرضاوي، با محكوم كردن ديدگاههاي افراطي و تفريطي دربارهي زن، آنان را به اعتدال فرا ميخواند: «دستهاي هستند كه در حق زن كوتاهي كرده، با نگاهي تحقيرآميز به زن مينگرند. زن از نظر آنان ابزار شيطان و دام ابليس براي فريب و انحراف ميباشد و از لحاظ عقل و دين نيز نقص دارد... در برابر اين افراد كه در حق زن كوتاهي كرده و ستم روا ميدارند، دستهي ديگري هستند كه با تجاوز به حدود الهي و فطرت انساني و شرايط فضيلت دربارهي شأن و مقام زن به افراط افتادهاند. گروه اول اسير سنتهاي موروثي شرقي و گروه ديگر بردهي سنتهاي وارداتي غربي هستند.» شيخ با ريشهيابي موضع سختگيرانه دربارهي زن در حيطهي جوامع اسلامي به اين نتيجه دست مييابد كه اين موضوع از نحوهي برخورد آنها با اصول و ادلهي شرعي سرچشمه ميگيرد: «اين افراد نص صحيح كتاب و سنت را مورد بيتوجهي قرار داده، دربارهي وقايعي كه در سيرهي پيامبر(ص) وارد شده اهمال ميورزند و احاديثي مانند «آنان در عقل و دين ناقص هستند» را در جايگاه خود قرار نميدهند و حتي رواياتي را مطرح ميكنند كه بسياري بيپايه بوده و اصل و سندي ندارند. از اين طريق نسبت به زنان سختگيري كرده، حقوق آنان را ضايع ميكنند؛ بلكه ميخواهند حيات وي را به زنداني تبديل نمايند كه سوسوي نور هم بدان راه نيابد.» اين موضعگيري سختگيرانه از دو امر سرچشمه ميگيرد: 1. بسياري از اين افراد از نصوص شرعي و به ويژه نصوص صحيح سنت پيامبر(ص) كه متضمن آسانگيري و مقاوت دربرابر سختگيري ميباشد، آگاهي ندارند. 2. آن دسته از نصوص را هم كه ميشناسند، درست نميفهمند و آنها را در موضع صحيح خود قرار نميدهند. احكامي را از آنها استنباط ميكنند كه بر آنها دلالت ندارند و يا آنها را از علّت ورود و شأن نزول خود جدا كرده، يا از ساير احكام و اهداف كلي اسلام منقطع ميسازند و از ايجاد انسجام و هماهنگي بين مجموعهي احكام و ادله، ناتوان هستند. اهليّت و ولايت زن شيخ يوسف قرضاوي نه تنها به شناسايي اين اختلافات در «ميزان» و پيگيري آنها ميپردازد، بلكه ميكوشد با فتاواي متعدد خود اين ميزان را به حد اعتدال و قسط بازگرداند. اين مطلب در نوشتههاي شيخ دربارهي اين موضوع كاملاً آشكار است. وي در شرح حديث «زنان! من كساني را چون شما نيافتم كه در عقل و دين ناقص باشند و عقل مرد خرد را بربايند» ميگويد: «افرادي اين حديث را تبديل به وسيلهاي كردهاند كه زن را در جايگاهي فروتر از قرار داده، حقوقي را كه شرع براي وي تضمين كرده است، انكار نمايند.» موضع ديگر داوطلبي زنان براي مجلس نمايندگي مربوط ميشود. شيخ افرادي را كه حديث سابق را به تنهايي به عنوان يك نص اساسي در خصوص برخورد با زن و ديدگاه اسلام دربارهي وي لحاظ كردهاند، سرزنش ميكند و عقيده دارد كه اين يك خطاي آشكار و روشني است كه با روش متعارف و معمول برخورد با قرآن و سنت در موضوعات مختلف، مخالفت دارد. وي همچنين بر يك قاعدهي اصولي تأكيد دارد كه براساس آن بايستي نص را در سياق مناسبت و شأن نزول يا ورود آن مطالعه كرد و پس از آن عام يا خاص بودن آن را بررسي كرد. مناسبت اين حديث را مطلبي روشن ميكند كه «بخاري» و «مسلم» از ابيسعيد خدري روايت كرده است؛ چنانكه قرضاوي مينويسد: «بديهي است كه اين حديث در مقام تبيين يك قاعدع يا حكم كلي نميباشد؛ بلكه از شگفتي رسول اكرم(ص) از وجود يك تناقض حكايت ميكند؛ زيرا زنان با وجود ضعف و سستي كه در وجوشان است، بر مردان خردمند و صاحب تدبير چيرگي يافتهاند. حديث بالا، با در نظر گرفتن مناسبتي كه براي ورود آن بيان شده و به لحاظ افرادي كه طرف خطاب قرار گرفتهاند و هم به لحاظ قالبي كه خطاب در آن شكل گرفته است، نياز بررسي و دقت دارد. اين بررسي به منظور اين است كه دلالت حديث را بر ابعاد شخصيت زن روشن نمايد. مناسبت ورود حديث در حين موعظهي زنان در روز عيد ميباشد. آيا ميتوان از رسول اكرم(ص) و دارندهي خُلق عظيم انتظار داشت كه در اين مناسبت شاديبخش از شأن زنان و كرامت آنان كاسته، شخصيت آنان را ناقص معرفي نمايد؟! افراد مورد خطاب نيز گروهي از زنان مدينه هستند كه بيشتر آنان از انصارند كه عمر بنخطاب دربارهي آنان گفته است: «هنگامي كه به مدينه درآمديم، مردمي را يافتيم كه زنان بر آنان چيره بودند و در نتيجه زنان ما آداب و رسوم انصار را فرا گرفتند. همچنين عبارت «ناقص در دين و عقل» تنها يك بار و در سياق ايجاد آمادگي و انگيزه براي موعظهي خاصي به زنان وارد شده است و هرگز به صورت مستقل و در مقام بيان تقرير قاعدهي كلي، مطرح نگرديده است؛ چه در مقابل مردان و چه در مقابل زنان. فتواي شيخ دربارهي جواز يا عدم جواز داوطلبي زنان براي مجلس نمايندگي در چهارچوب كلي مشاركت زنان در جامعه تعيين شده و در اين خصوص به تأسيس اصل معتبر اباحه ميپردازد. پس از آن جزئيات مسأله را با دقتنظر از لحاظ اصل و سنت قولي و عملي و قياس مطرح كرده، قاعدهي «سدّ ذرايع» را عنوان مينمايد: «ترديدي نيست كه سدّ ذرايع قاعدهاي مطلوب است؛ ليكن علماي دين اين مطلب را هم بيان كردهاند كه افراط در توسل به سدّ ذرايع، مانند فتح ذرايع است و ميتواند مصالح بسياري را ضايع نمايد كه از مفاسد متوقع، بسيار مهمتر و عظيمتر باشد.» «در مسألهي داوطلبي زنان براي مجالس نمايندگي، براي عدم جواب به اين بيان استدلال ميكنند كه نمايندگي زنان موجب ولايت و سرپرستي زنان بر مردان ميشود و اين ولايت در شرع ممنوع ميباشد؛ در حالي كه قرآن كريم اصلي را ايجاد كرده است كه براساس آن مردان بر زنان ولايت دارند: «الرجال قوّامون علي النساء» پس چگونه ميتوان وضعيت را عكس كرده، زنان بر مردان ولايت يابند. در اينجا لازم است دو مسأله را مطرح نماييم: نخست آنكه تعداد زناني كه براي مجالس نمايندگي داوطلب ميشوند، بسيار محدود است. در نتيجه اكثريت قاطع با مردان خواهد بود و اتخاذ تصميم در اختيار اكثريت ميباشد... از طرفي آيهي كريمه كه موضوع ولايت مردان را بر زنان مطرح كرده است، اين ولايت را تنها در زندگي خانوادگي مقرر داشته است... اما سرپرستي بعضي از زنان بر بعضي از مردان ـدر خارج از كانون خانوادهـ مورد نهي و منع واقع نشده است؛ بلكه سرپرستي و ولايت كلي زن بر مرد ممنوع ميباشد.» «بخاري از ابوبكر، به شكل مرفوع نقل كرده است كه براساس آن پيامبر(ص) فرمودهاند: «مردمي كه زني بر آنان سرپرستي دارد، هرگز رستگار نميگردند». اين روايت بر ولايت عمومي بر تمامي امت، يعني رئيس دولت دلالت دارد و چنانكه از عبارت «امرهم» استفاده ميشود، موضوع رهبري و رياست كلي مردم مطرح ميباشد. در حالي كه ولايت جزئي و در بعضي امور مانند ولايت در فتوي، اجتهاد، تعليم و روايت، حديث، اداره و مانند آن مورد منع واقع نشده است. بلكه از اموري است كه به اجماع براي زنان ولايت وجود دارد و در طي دورههاي گذشته اعمال شده است.» زن مسلمان، فردا و آيندهي جنبش اسلامي همانطور كه شيخ يوسف قرضاوي براي فهم مسايل زن مسلمان به شرع و ادلهي آن استناد ميكند، و فتاوا و تأليفات وي نمونههايي از فهم اسلامي ميانهرو ميباشد، اين نكته را نيز ميافزايد كه مسايل زنان تنها موضوع فقه و فتوا نيست، و بايستي به حركت و اقدام هم پرداخت. بنابراين، به نقش زن مسلمان در ساختن فرداي امت اسلامي اهتمام دارد تا از اين طريق مجد و عظمت گذشته را بازگرداند. وي بر اين نكته آگاه است كه دستيابي به عزت و عظمت گذشته، تنها از طريق بازگشت به اصول و سرمشق گرفتن از سنت پيامبر(ص) و مسير زنان صحابي امكانپذير ميباشد. اين بازگشت ميبايست به گذشتهاي باشد كه نمونه و سرمشق بوده است؛ نه گذشتهاي كه زن در آن از مشاركت در امور عمومي ممنوع بود و كنارهگيري از امور ديني و دنيوي بر وي تحميل شده و از رفتن به مسجد و حتي انتخاب خود به عنوان همسر و مادر محروم گرديده بود: «ما نميخواهيم به دورههاي انحطاط و ارتجاع باز گرديم. از زن مسلمان فردا انتظار داريم كه به دورهي نخستين زن مسلمان و عصر رسالت و دروانهاي صحابه و تابعان آنان بازگردد؛ به عصر طلايي كه در آن تكاليف خود را ادا كرده و حقوق خود را به طور كامل ميشناخت.» شيخ در زماني اين دعوت را اعلام ميكند كه نهضت بنيادين و نوين زن مسلمان، از شعارهاي آزاديخواهي غربي عبور كرده و به سرچشمهي اصيل خويش بازگشته است. زن مسلمان با ايفاي نقش خود در تحصيل علم و دانش و تعهد به حقوق و تكاليف اسلامي، رسالت سنگين و مهمي را برعهده دارد. بنابراين، لازم است همانند زنان صحابي و تابعان نقش مهم خود را شناخته و از عهدهي اداي امانت و شهادت برآيد. در نتيجه، شيخ يوسف قرضاوي از آنان ميخواهد كه اين رسالت سنگين و مسؤليت مهم را احساس نمايد. «اين مطلبي است كه از زن مسلمان فردا انتظار ميرود. انتظار اين است كه زن مسلمان از دين و زندگي خود آگاه باشد. واجباتش را نسبت به پروردگارش و تكاليفش را نسبت به همسر و فرزندانش و تهعداتش را دربارهي جامعه، دين و امت اسلامي به انجام رساند. انتظار داريم كه نهضت واقعي اسلامي را رهبري كرده و مبلّغي مسلمان، مربي و ارشادكنندهاي پرتوان و معلم فرزندان همجنس خود باشد و نهضتي واقعي را رهبري كند.» در شرايطي كه جنبش بيداري اسلامي بستري براي مشاركت آگاهانه زنان ميباشد و موضعگيري ميانهروتري دربارهي مسايل زنان وجود دارد، شيخ با توجه به اهتمامي كه در امر تبليغ دارد و با توجه به حضوري كه در اين جنبش بيداري داشته است، احساس ميكند فعاليت زنان در زمينهي تبليغ اسلامي به سطح مطلوب نرسيده است. به همين دليل، جنبش بيداري اسلامي، رهبران قدرتمندي را مطرح نكرده است كه بتوانند با كفايت لازم در مقابل جريانهاي سكولار و ماركسيستي ايستادگي نمايند. از نظر وي علت آن است كه مردان همواره خواستهاند كه بر زنان در اين امور تسلط يافته، فرصت كافي را به وجود نياوردهاند كه زنان هم آراء و نظرات خود را بيان نمايند. شيخ با توجه به شناختي كه از مردم دارد و با گروههاي مختلف از كشورهاي بسياري آمد و شد داشته است، زن در جايگاهي رفيع قرار داده و تأكيد دارد كه پيشتاز بودن زنان، ناممكن و يا شگفتانگيز نميباشد: «در بين خواهران هم مانند مردان، نوابغ و نوادري وجود دارند. نبوغ از صفات و ويژگيهاي مردان نميباشد و بيحكمت نيست كه قرآن كريم داستان زني را براي ما نقل ميكند كه با حكمت و شجاعت مردان را رهبري كرده و مردمش را به بهترين سرانجام ميرساند. اين زن همان ملكهي سبا ميباشد كه داستانش يا حضرت سليمان(ع) در سورهي نحل بيان شده است.» «در اينجا ميخواهم با صراحت اعلام كنم كه در جنبش بيداري اسلامي، افكار و انديشههاي سختگيرانهاي رسوخ كرده و اين افكار متحجرانه بر روابط زن و مرد حاكم گرديده است و در اين قضيه از متحجرترين افكار و اقوال تبعيت ميشود.» شيخ با حضور در گردهماييهاي فراواني در آمريكا، اروپا و كشورهاي اسلامي دانست كه فاصلهي بسياري بين دو جنس ايجاد شده و دريافت كه از قسمت عظيمي از مباحثات و مناقشات و همايشهايي كه توسط مردان برگزار ميگردد، محروم شدهاند. وي در مناسبتهاي مختلفي اين وضعيت را مردود دانسته، اينگونه خواهران را به مشاركت فرا ميخواند: «نبايستي در برابر اين وضعيت تسليم شويد. لازم است زمام امور را به دست گرفته، براي واجهه با نداهاي زنان غربي كه بر عقايد و ارزشهاي اين امت تأثيرگذارند، ميدانهاي تبليغ و عمل را فتح نماييد. اين نداها با وجود آنكه نمايندهي اقليتي هستند كه از نظر ديني و دنيوي ارزشي ندارند، آوازهاي بلند كردهاند.» هنگامي كه شيخ زن را به مشاركت فرا ميخواند، به خوبي از شيوهي برخورد غرب با زن آگاه بوده و بيان ميكند كه چگونه ماديگرايي، به فروپاشي بنيان اجتماعي انجاميده و زن در معرض ستم، زورگويي، تجاوز و سوءاستفاده جنسي قرار گرفته است. اين وضعيت موجب اضمحلال خانواده و بنيان اجتماعي گرديده و از حركتهاي تازهاي در جوامع غربي مانند انحراف جنسي نسان دارد كه امروز شعارهايش جوامع ما را تهديد ميكند؛ اگر به عروةالوثقي دين خود و دستگيرهي محكم آن تمسك ننمايند. از اين روي، از مسلمانان ميخواهد كه از افراط و تفريط پرهيز كنند؛ زيرا اگر زنان در حركت و عمل خود از ضوابط و آداب شرعي تخطي نمايند، ممكن است به ازهم گسيختگي اجتماعي منجر گردد. همچنين هشدار ميدهد كه راهحلِ جانشين اين نيست كه با استناد به «سدّ ذرايع» زنان را در خانه محدود كرده و با سختگيريهاي بيمورد مشاركت آنان را در جامعه تضعيف نماييم. بنابراين از نظر شيخ، مسؤليت زن مسلمان معاصر، يك مسؤليت ايجابي و رهايي از رسوبات و سنتهايي است كه از دورههاي عقبماندگي و ارتجاع باقي مانده و نقش برجسته و بارز زن را در پيوستن به جنبش بيداري، تضعيف كرده است. زن مسلمان بايستي در برابر مسايل و وقايع دوران معاصر خود واكنش نشان داده و مسؤليت اصلاح را در قلمرو خانواده و فرزندان خود و در حيطهي نهضت اسلامي به شكل كلي برعهده گيرد. به سوي حل منازعه هرچند اجتهاد علماي دين ـبه شرحي كه بيان گرديدـ به مسايل زنان پرداخته و نسبت به حلّ آنها اقدام كرده است، ولي انديشه و جدايي زندگي خانوادگي از حيات اجتماعي همواره با تفكر ديگري همراه بوده است كه براي ايجاد هماهنگي و حل تعارض اين دو كوشيده است. مشاهده ميشود كه اجتهاد در زمينهي مسايل زنان ميبايد در آينده از تداخل و تعارض اين دو قلمرو آغاز گردد و انسجام و ارتباط مستحكم آن دو را در ديدگاه اسلامي روشن نمايد. از مطالب گذشته دانستيم كه قطببندي و موضعگيري، حكايت از جدالي دارد كه در جريان است و يكي از برجستهترين زمينههايي كه اين نزاع در آن تجلي يافته است، مسأله خانواده ـبه عنوان يكي از امور اساسي مربوط به زنانـ ميباشد اين موضوع همواره مورد اختلاف دو جريان بوده و نميتوان بدون عبور از اين دروازه، از حقوق زن و مشاركت و چگونگي آن سخن گفت. به طور كلي، در گفتمان جريان اسلامي از نقش زن در چهارچوب معيني بسيار سخن گفته شده است. خانواده قلمرو احكام و ضوابط اخلاقي بوده و حفظ نسل و فعاليت اجتماعي منوط به وجود خانواده ميباشد. حتي طرحهاي نهضت اسلامي كه بيانگر فعاليت اجتماعي ميباشد، مبتني بر شكلگيري نسلي است كه در سياق تربيتي با آگاهي از مسايل امت خود به اين امور ميپردازد و به آن رنگ و ضبغهي سياسي نميدهد. به طور خلاصه، گفتمان اسلامي مبتني بر يك تقسيم كار اجتماعي ميباشد. زن مسؤليت زندگي خصوصي را در خانواده بر عهده دارد و مرد براي طلب رزق و اعادهي شريعت و ايجاد دولت در زمينههاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي تلاش ميكند. هرچند در اين امور هم ممكن است زن به صورت استثنايي و از باب ضرورت در زمينههايي چون تدريس، تبليغ، امور پزشكي و مشابه آنها مشاركت داشته باشد. در مقابل، مشاهده ميشود كه گفتمان سكولار، فعاليت زن را در خارج از خانه، شرط استقلال مالي و آگاهي از خويش، جامعه و ضمانت اجرايي مشاركت وي ميداند. در حالي كه خانواده عملاً بنيانهاي مردسالاري را تقويت كرده و مرد در خانواده ميتواند قدرت خود را نسبت به زن اعمال كند، اما پرداختن به وظايف مادري از لحاظ بيولوژيك برعهدهي زن نهاده شده و سبب گرديده است كه زن در امور زنانه و تربيت فرزندان محدود گردد و مردان زمينههاي فعاليت سياسي و فرهنگي را به قلمرو انحصاري خود تبديل نمايند. ارزشهاي متعلق به زن، مانند عفت و تعالي به مقام مادري، در واقع ارزشهايي هستند كه از نظر ايدئولوژيك به خود آگاهي زن لطمه ميزند. بدين گونه وادار ساختن زن به مشاركت در مجالهاي اجتماعي به منظور تحقق آزادي وي، اساس و گوهر گفتمان سكولار را دربارهي زن تشكيل ميدهد؛ اعم از اينكه مشاركت در فعاليتهاي حرفهاي، مانند رفتن به بازار كار باشد يا دخالت در فعاليتهاي سياسي، مانند شركت در انتخابات و فعاليتهاي اجتماعي حزبي و به عهده گرفتن منصبهاي بلندپايه. جالب آن است كه در اين شيوه، فعاليت اجتماعي همواره بر مسؤليتهاي زن در زندگي خصوصي و خانوادگي اولويت دارد. بنابراين، به جاي اينكه به بيان اهميت خانواده و حمايت از جايگاه زن در آن بپردازد، مشاركت در فعاليتهاي اجتماعي را امري مسلم گرفته است. از طرفي مشاركت در قلمرو خانواده به فراموشي سپرده شده تا از ميان برود و يا دستكم اصل آن مورد نزاع قرار گيرد. در حالي كه حركتهاي سكولار مربوط به زنان در غرب، از ميزان هجوم خود بر كيان خانواده كاسته است و در نظر دارد به جاي اضمحلال آن به اهميت نقش و اهميت آن، بازگردد و از درون به اصلاح آن بپردازد. ميبينيم كه گفتمان نهضت زنان در دنياي عرب، همچنان هجوم بر بنيان خانواده را در دستور كار خود قرار داده است. ترديدي نيست كه ميبايد به اين دوگانگي و تضاد بين وضعيت خانوادگي و اجتماعي كه جدال راجع به مسايل حقوق زنان و مشاركت اجتماعي آنان در آن شكل ميگيرد، خاتمه داد و با سياسي كردن كانون خانواده، راه آن را به سوي مسايل اجتماعي گشود و به تمامي نقشهاي آن جهت و سمت و سويي سياسي داده شود. بدين گونه زن و مادر به لحاظ اينكه مشاهده ميكند مسايل اجتماعي بر وضعيت خانوادگي، اجتماعي و حرفهاي، آيندهي فرزندان و شرايط كاري همسرش تأثير دارد، به سوي مشاركت در امور جامعه كشيده ميشود. از اين طريق ميتوان مبناي تازه و فعالي را به وجود آورد كه زنان معمولي را براساس آن به حركت درآورد؛ زناني كه تاكنون مجذوب شعارهاي آزاديخواهي نشده و دربارهي نقش سياسي خود احساس مسؤليت نكردهاند. به عبارت ديگر، با اين فراخوان وضعيت زندگي خصوصي وضع اجتماعي و عمومي را تكميل كرده، با آن تعامل و همبستگي خواهد داشت. از سوي ديگر لازم است به اصلاح اين برداشت نادرست بپردازيم كه عقيده دارد با وارد شدن زنان به عرصهي كار، از مسؤليت در داخل خانواده، از لحاظ سياسي و اجتماعي بينياز ميشويم؛ زيرا اگر ما همزمان با تأكيد بر نقش زن در درون خانواده، به تلاش و حركت حرفهاي، داوطلبانه، فرهنگي و سياسي وي احترام نهاديم، تضمين كردهايم كه مسايل زنان عملاً از مرحلهي شعار گذشته و با مسايل مهم ملي درآميخته است و نتايجي مضاعف و دوجانبه را هم براي ميهن و هم براي زنان به باز خواهد آورد؛ همانطور كه بايستي موضوع اهميت نقش زن را در كانون خانواده، به عنوان اساس وحدت اجتماعي، با گفتاري دربارهي اهميت نقش مرد در خانواده و مسؤليتهاي خانوادگي وي همراه گردانيم؛ به شكلي كه زن و مرد هر دو در مجال خانوادگي و اجتماعي مشاركت فعال داشته، يكي از اين دو عرصه به قلمرو انحصاري يكي از آنها تبديل نشود. شايد يكي از كليدهاي گشايندهي مشكلات اجتهاد اين باشد كه به انفصال موجود بين علوم اجتماعي و علوم شرعي خاتمه داده شود. از آنجا كه كوششهاي فكري و اجتهادات علمي شيخ محمد غزالي و شيخ يوسف قرضاوي در درون قلمرو اصول محصور گرديده بود، نتوانست بين نتايج علمي و مطالعات ميداني و عمليات فقه و فتوا ارتباط مستحكمي را ايجاد نمايد و به تحليل، مقايسه و تفكيك دو ديدگاه اسلامي و سكولار دربارهي طرحهاي مربوط به زنان بپردازد. شايد بتوان يك از مسايل پيشنهادي را براي اين مطالعهي تطبيقي به اين شكل مطرح كرد كه ارتباط بين مفاهيم خلافت، ولايت و اهليت در ديدگاه اسلامي از يك سو، و مفهوم قواميت از سوي ديگر را با مطالعهي دقيق و بررسي دلالتهاي گستردهي آن در قرآن كريم بشناسيم و در نتيجه مفهوم قواميت را به مسؤليتهاي مرد در خانواده محدود نكرده، به عنوان مفهومي مطرح گردد كه حاكي از يك واقعيت موجود در سطح مردم جهان ميباشد؛ زيرا اين مفهوم به صورت مكرر در زمينهي مسؤليت هر دو جنس براي رسالت و تبليغ اسلام به كار رفته است؛ ليكن به صورت يكجانبه به عنوان حق مرد و تكليفي براي زن در محدودهي زندگي خانوادگي مورد استفاده قرار گرفته است. شكي نيست كه اين برداشت، مستلزم آن است كه زنان با اشتياق بيشتري به عالمان ديني مراجعه كرده، مشكلات خود را بيان نمايند تا از اين طريق موضوع از حيطهي نگراني شخصي خارج شده، به قلمرو دغدغهي عمومي راه يابد و در معرض اجتهاد و فتواي قرار گيرد. بديهي است كه زنانِ پژوهشگر، فقيه و عالم ميبايد خود نيز در زمينههاي تخصص خود، به شكل خاص نيز در امور مربوط به خانواده و زن، مشاركت ويژهاي داشته باشند. وضعيت موجود و اختلافات ميان جريان اسلامي و سكولار، به تفرقهي شديد ميان متفكران دو جريان انجاميده است و شايد بتوان با مطالعهي مجدد تاريخ نقطهي التقاي دو مسير را پيدا كرد. تاريخ اسلام هرگز با زن مخالفت نداشته و مطالعهي تاريخ واقعي دوران جديد در زمينهي جنبشهاي آزادي زنان و اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم نشان ميدهد كه اسلام نقطهي آغاز و اساسي براي پيشتازان اين جنبشها بوده است. چنانكه زمينههاي مشتركي بين برخي از شخصيتهاي اسلامي و بعضي از افراد جريان سكولار، در خصوص مسايل زنان مشاهده ميشوند. بنابراين، به جاي تأكيد بر موارد اختلافي و زمينههاي مواجهه، بهتر است به شناخت و تبيين موارد مشترك بپردازيم. شرايط موجود در جهان اسلام و عرب، ضرورت گفتمان اسلامي و اصلاحي جديدي را در خصوص مسألهي آزادي زن مطرح ميكند. اين گفتمان ميبايست به شكلي باشد كه طرفداران جنبشهاي آزادي زن را به خصومت با اسلام وادار نكند و با استفادهي يكسان از تاريخ اسلامي و غربي، از به حاشيه راندن و حذف آنان اجتناب نمايد. اين موضوع نيازمند اجتهاد گروهي و دستهجمعي است؛ زيرا مسايل آن بسيار پيچيده شده و عقل و دانش فردي نميتواند بر همهي ابعاد آن احاطه و اشراف داشته باشد. تنها با يك تلاش دستهجمعي و ملي ميتوان راهي به سوي اين جنبش گشود و كليد اصلاح و زمينهي ائتلاف ملي را فراهم كرد. بدون اين گفتمان اصلاحي و جديد، امت عربي و اسلامي همچنان اسير جبههگيريهاي موجود باقي مانده و در پارادايم دوگانه محبوس خواهد ماند.* اهميت مديريت ورهبري وآموزش آن قسمت چهارم
در يادداشتهاي قبلي، بر مديريت و رهبري تلنگري زديم و اهميت آن را يادآور شديم وگفتيم كه مديريت در برههي حاضر از ضروريترين سلاحهايي است كه آدميان بايد به شيوهاي اصولي آن مجهز شوند و از آنجا كه در مواجه با مديريت و رهبري معمولاً مديريت برديگران به ذهن متبادر ميشود و بعضاً اين مديريت را به مفهوم عام مديريتي ميپذيرند. در اين سلسله برآن بوده و هستيم تا انواع مديريت را در سه مقولهي (مديريت برخود، ديگران و اشياء و طبيعت) بررسي و مورد مطالعه قرار دهيم. تا كنون در مبحث مديريت برخود، مديريت برچشمها را به عنوان زير بخشي از مديريت بر جسم بيان كرديم، اينك در ادامهي آن، مديريت برگوشها را مطرح خواهيم كرد.
مديريت برگوشها: براي هرنوع مديريتي شناخت از ضروريترين و مفيدترين اهرمهايي است كه مدير را در اداره كردن، سازماندهي كردن و... موقعيتمديريتي يا روال فعّاليتي مديريت ياري ميكند، برهمين اساس ابتدا از نظر پزشكي و اندامشناسي، گوش و قسمتهاي تشكيل دهندهي آنرا مورد بررسي قرار داده و سپس مديريت بر آن را مطرح ميكنيم. گوش يكي از اندامهاي پنجگانه و مشهورواصلي حس بيروني انسان است كه از سلّولهاي حسّي به نام اندام كورتي شكل گرفته وامواج صوتي آن را به تحريك و واكنش واميدارد ”صداها ارتعاشات هوا هستند، اين ارتعاشات به صورت امواج نامرئي در هوا حركت ميكنند، مانند مواج شدن سطح آب هنگاميكه سنگي را در آن پرتاب ميكنيم. شنوايي ما به قدري حساس و كامل است كه ميتواند اين ارتعاشات را به انواع صداها تبديل كند. بيشتر قسمتهاي فعّال يا كاري گوش درون جمجمه قرار گرفتهاند و به خوبي محافظت مي شوند. هر گوش از سه ناحيهي مجزا تشكيل شده است؛ گوش بيروني ،گوش مياني و گوش داخلي. گوش بيروني شامل لالهي گوش و مجراي گوش است كه اولين قسمت كانال شنوايي به شمار ميرود. لالهي گوش كه معمولاً آن را گوش ميناميم و قسمتي است كه ديده ميشود از غضروف انعطافپذيري ساخته شده كه مانند يك قيف عمل ميكند و وظيفهي جمعآوري صداها را برعهده دارد.صداها مسافتي 20 ميلي متري را طي ميكنند تا به پردهي گوش كه درعرض اين كانال كشيده شده است،برسند. كانال شنوايي از پوستي پوشيده شده كه شامل موهاي كوتاه ونوع خاصي از غدد عرق است.از غدد مزبور روغني ترشح ميشود كه همراه با موها وظيفهي گرفتن گرد وخاك و خارج كردن آب از گوش را برعهده دارندواز پردهي گوش محافظت مي كنند. پردهي گوش ،گوش بيروني را از گوش مياني جدا ميكند. اين قسمت داخل جمجمه است و شامل سه استخوان كوچك و متّصل به هم به نام استخوان چه است.اين استخوانها كوچكترين استخوانهاي بدن هستند و به دليل شكل ظاهري چكشي،سنداني و ركابي ناميدهمي شوند. استخوانها ارتعاشات پردهي گوش را ميگيرند و به عضوي كه دريچهي بيضي شكل را ميپوشاند و به گوش دروني منتهي ميشود، منتقل ميكند. گوش دروني شامل سلّولهايي است كه نسبت به ارتعاشات صوتي حسّاسند. گوش دروني همچنين شامل اندامهايي است كه در حفظ تعادل ما مؤثرند. لولهي باريكي كه شيپور استاش نام دارد ،گوش مياني را به انتهاي گلو متصل ميكند، اين لوله بيشتر اوقات بسته است، ولي وقتي چيزي را قورت ميدهيم، خميازه ميكشيم، عطسه ميكنيم و يا دهانمان را باز ميكنيم، باز ميشود. به اين ترتيب هوا به گوش مياني راه مييابد و بر ديوارهي داخلي پردهي گوش فشار وارد ميآورد تا تعادل فشار هوا در دو طرف پردهي گوش برقرار شود. گوش دروني از دريچهي بيضي آغاز ميشود و از يك سري حفرهها و مجراهاي پراز مايع به نام لابيرنت ساخته شده است.مجراهاي نيم دايرهاي وحلزوني گوش، اصليترين قسمتهاي لابيرنت را تشكيل ميدهند. مجراهاي نيم دايرهاي با تعادل و حلزون با شنوايي در ارتباط است. حلزون گوش داخليترين قسمت گوش است.اين قسمت لولهي مارپيچ وپر از مايعي است كه به صدف حلزون شباهت دارد. حلزون به وسيلهي غشاء حساسي پوشانده شده كه شامل هزاران سلول گيرندهي مو مانند است.اين مجموعه ”اندام كورتي“ نام دارند و بخش اصلي شنوايي است. سلّولهاي مويي داخل حلزون قرار گرفتهاند و با هرگونه حركت مايع به حركت درميآيند.اين سلّولها ارتعاشات صوتي داخل مايع را به پيامهاي عصبي تبديل ميكنندو از طريق عصب شنوايي به مغز ميرسانند تا درآنجا پيامها به صداهايي كه ما ميشنويم، تبديل شوند. چگونه ميشنويم... منبع صدا در هوا امواجي توليد ميكند، اين امواج بهوسيلهي لالهي گوش جمعآوري ميشوند.شكل لالهيگوش به گونهاي است كه امواج را پس ازجمعآوري به سمت كانال شنوايي هدايت ميكند... امواج پس از كانال شنوايي به پردهي گوش برخورد ميكنند و آن را به ارتعاش درميآورند. ارتعاشات پردهي گوش به استخوانچهها منتقل و در آنجا تقويت ميشود. حركت استخوان ركابي در مقابل دريچهي بيضي كه ابتداي گوش دروني است، اين دريچه را به ارتعاش درميآورد. ارتعاشات دريچهي بيضي از طريق مايع گوش دروني به شكل امواج منتقل ميشود. داخل حلزون سلولهاي گيرندهي عضو كورتي، در اثر ارتعاشات مايع به حركت درميآيند،اين سلولها به تارهاي عصبي متصل هستندكه حركات را به پيامهاي عصبي تبديل ميكنند وسپس اين پيامها از طريق عصب شنوايي به مغز منتقل ميشوند. سلولهاي گيرنده در قسمت مختلف حلزون به صداهايي به فركانس با گام متفاوت حسّاسند و مغز پيامهاي اين نواحي را بهعنوان صداهايي مختلف تفسير ميكند.بلندي صدا به تعداد سلّولهاي گيرندهاي كه پيامها را به مغز ميفرستد،بستگي دارد. هرچه امواج صوتي قويتر باشند، سلّولهاي گيرندهي بيشتري به حركت درميآيند. ما به دليل داشتن دو گوش ميتوانيم جهت صدا را تشخيص دهيم. صدا با اختلاف زماني جزئي به گوش ما ميرسد و مغز اين تفاوت را تشخيص ميدهد و از طريق آن جهت صدا را شناسايي ميكند. تعادل حس تعادل براي ما بسيار مهم است.زيرا ما را از چگونگي وضعيت بدنمان در ارتباط با پيرامون و تغييرات آن باخبر ميكند،بدون اين حس ايستادن و حركت كردن براي ما مشكل خواهد بود. ساز و كارهاي حس تعادل در گوش دروني قرار دارد و شامل مجراهاي نيمدايرهاي و دو كيسهي بههم چسبده به نام گوشك و كيسك است. مجراهاي نيمدايرهاي درسطوح مختلفي قرار دارند.دو عدد از اين مجراها عمودي هستند و بازاويهي قائمه كنار هم قرار گرفتهاند،يكي از آنها افقي است.هريك ازاين مجراها در انتها به ناحيهاي عريض به نام آمپول ختم ميشود و درآنجا به گوشك و كيسك اتصال مييابد،همانند حلزون. اين مجراها و محفظه نيز پر ازمايع هستند و سلّولهاي مو مانندي را شامل ميشوند كه به تارهاي عصبي اتصال دارند. در ناحيهي عريض، موها به درون مادهي ژلهمانندي فرو رفتهاند. حركات سر،موجب حركت مايع داخل مجراهاي نيمدايرهاي ميشود.اين مايع، همزمان با حركت، سلّولهاي گيرنده را در نقاط مختلف مجراها تحريك ميكند. اگر اين مايع در يكي از مجراها به يك سو جريان داشته باشد در مجراي ديگري به سمت مقابل جريان مييابد. مايع دريك مجرا گيرندههاي بيشتري را تحريك ميكند، پيامهاي سلّولهاي گيرنده از طريق عصب شنوايي به مغز منتقل ميشوند. مغز با مقايسهي پيامهاي رسيده از شش مجرا(سه مجرا درهر گوش)مي تواند جهت هر حركتي را مشخص كند.داخل گوشك و كيسك، ذرات جامد وكوچكي از جنس مادهاي سخت قرار دارند كه روي سلّولهاي گيرنده ساييده ميشوند وآنها را تحريك ميكنند. اين ذرات كه”سنگ گوش“ ناميده ميشوند، نسبت به - جاذبهي زمين واكنش نشان ميدهند.مغز ميتواند از روي حركات آنها وضعيت سر رادرهر زماني مشخص كند. وقتي ما حركتي ناگهاني انجام ميدهيم، پيامها به سرعت نميتوانند به مغز برسند؛ در نتيجه تعادل خودرا از دست ميدهيم و ميافتيم.هنگاميكه ميچرخيم وسپس ميايستيم،مايع درون مجراها هنوز درحركت است و به مغز پيامهايي ميفرستد مبني براينكه هنوز درحال چرخيدن هستيم.دراين حالت مغز سردرگم ميشود و ما براي مدتي احساس سرگيجه ميكنيم تا مايع از حركت بايستد.1 گوش انسان با ذكري كه از خصوصيات فيزيولوژيك آن رفت،به عنوان عضوي مؤثر و تأثير گذار در زندگي آدمي ،وسيلهي دريافت بسياري از اطلاعات،دانش و آگاهي ها،نيز فراهم آورندهي تعادل و درنتيجه پويايي جسماني انسان و عضوارتباطي بسيار مهمي است كه توجه و ظرافت خاصي راميطلبدتا انسان به نحو شايستهاي از اين عضو باارزش بهره گرفته و درزندگي فردي و جمعي خود به نحو مطلوبي مورد استفاده و بهرهبرداري قرار دهد.چرا كه درصورت عدم بهرهبرداري صحيح باز هم خطاب آيهي 179/اعراف قرار ميگيريم و مرتبتي پستتر از حيوانات در انتظار ما خواهد بود. گوش چون نافذ بود، ديده شود ورنه، قل در گوش پيچيده شود خداي بلند مرتبه به انسان دو گوش اهداء نمود تا به عنوان سختافزارهايورودي،در كامپيوتر وجودي آدمي عمل كنندوبيشتر از آنچه كه از سيستم خروجي ،دادههاي لفظي خودرا جاري ميسازد، با استفاده از اين دو مجراي پيچيدهي ورودي داده و اطلاعات دريافت كند. پس اولين قدم ما در برنامهريزيهاي مديرتي گوش بايستي بر اين امر استوار باشد كه متعهد شويم در - سالهاي بهرهمنديمان از سيستم شنوايي و مجراهاي ورودي دادههاي اطلاعاتي،درست به اندازهي توانايي دريافتيشان وبيشتر از آنهم بهرهبگيريم وهمواره گرفتن داده را بردادن آن ترجيح دهيم وتلاش نماييم كه حداقل دوبرابر آنچهكه مي گوييم و برزبان جاري ميسازيم،بشنويم وشنيدنيهاي خودرا به سوي گوش كردن كه شنيدني همراه توجه و درك وفهم است،سوق دهيم و گوش كردن را به عنوان مهارتي بسياربا ارزش در ارتباطات انساني خود آموخته وعملاًَاين مهارت را براي مؤثر نمودن روابطمان بهكار گيريم. دومين گام مديريتي در مقولهيمديريت بر گوش را ميتوان به انتخاب گوشكردنيها و شنيدني و تفكيك قائل شدن بين آندو مربوط دانست،چرا كه در زندگي روزمرهي خود با بسياري از امواج صوتي مواجه ميشويم كه ارزش گوش كردن را ندارندهيچ،بلكه شنيدن آنها هم تلف كردن وقت ،مكروه و گاهگناه است،تا آنجا كه در منابع ديني ما بارها تأكيد شده است كه از گوش دادن و حتي شنيدن تهمتها ،افتراها و بالأخص غيبت برادر و خواهر مسلمان خود حذر كنيد،چه اينكه گوش دادن و شنيدن اينها خود به منزلهيگفتن و تأييد كردن آنها هم هست. در عوض آنها بايد تلاش كرد تا از گوشها خود كه منبعي بسيار عالي براي دريافتهاي انساني هستند،تغذيهاي فراهم آورده و با انتخاب امواج روحبخش و زندگي آفرين زمينهي بهرهدهي آنها را بيش از پيش ايجاد نماييم.از جمله دربرنامهي زندگي خود بگنجانيم كه روزانه حتيالأمكان صداي دلانگيز تلاوت قرآن را كه نغمهاي آهنگين از اشعار وحيخداوندي هستند، مهمان خانهي گوشهايمان بكنيم و آرامش و سرزندهبودن و فرحبخشي را براي سختافزار ورودي كامپيوتر وجودمان هديه آوريم و نيز با گوش فرادادن به موسيقي آرام و دلانگيز،حضور در محافل ديني، قرآني وعلمي و نشستن در پاي منبر سخنراني سخنرانان توانا و متعهد غذاي روح گوشهايمان را چاشني درك و فهم و استنباطي آگاهانه بخشيم. سومين گام در ادارهي گوشها، قدرت بخشيدن و بالا بردن آستانهي تحمّل و بردباري آنهاست.آنها را عادت دهيم تا در ارتباطات انساني ما چنان عمل كنند كه هم خود رابر سرذوق آورند وهم با متانت خاص ،مخاطب خودرا كه در حال ارسال امواج صوتي به طرف ماست، شعفي خاص بخشندتا از ارتباط باما احساس لذّت نموده و متوجّه گردد كه براي گفتههايش و ارتباطش ارزش و اهميت قائليم. لالههاي گوش خودرا چنان انعطافپذير بارآوريم كه هر آنچه را لايق شنيدن و گوش كردن دارند،همچون بار مغناطيسي به طرف خودجذب كنند ونيز چشمان مخاطب و توجهفرستندهي پيام وامواج را متوجه شوق گوش دادن خود نمايند. چهارمين قدم مديريت برگوش كه لازم است در تعاملات مديريتي برآن، اولين گام مدير باشدوزيربناي توانايي مديريت برگوش است،رعايت بهداشت گوش ميباشد.معاينهي پزشكي و به قول معروف چكآب كردن گوشها هرچند وقت يكبار، رسيدگي آني و فوري به التهابات گوش و ناراحتيهاي آنها، نظافت و نيز خودداري از فروبردن اشياء نوك تيز در گوشها و... از جمله مواردي است كه ما را در استفادهي بهينه و مديريت واقعي برگوشها كمك خواهد كرد. براي برداشتن هريك از قدمهاي مديريتي برگوش،شايسته است نسبت به مسير آشنايي كافي داشته و تا حدودي به شيوهي عمل مسلط باشيم. مثلاً همانطوري كه در قدم اول اشاره شد، يكي از مهارتهاي لازم براي مديريت برگوش، آموختن فنون گوش دادن است، به عبارتي گوش دادن را بايد آموخت، چرا كه استعداد همگان براي گوش دادن يكسان نيست، اما همه ميتوانيم با تلاش آگاهانه خوب گوش دادن را بياموزيم، براي آنكه شنوندهاي موفق باشيم: الف) با اشتياق و جديّت گوش دهيم. ب) از حواسپرتي خودداري كنيم و نگذاريم ذهنمان منحرف شود. ج) به سخن توجه كنيم. د)ذهن خود را باز نگهداريم. ه)جلو بنشينيم و يادداشت برداريم. و).... ما بايد؛ من؛ را سركوب كنيم و در عين صحبت گوينده تنها به حرفهايي بينديشيم كه ميخواهيم پس از اتمام صحبت او بگوييم.بايد به انديشهها و عقيدهها گوش فرادهيم ودر بارهي پيام با توجه به محتواي آن قضاوت كنيم نه با توجه به طرز بيان آن. همچنين بايد شكيبايي كافي را داشته باشيم و تا پايان صحبت گوينده، حرفهاي اورا بشنويم.بايد شور وشوق خودرا براي پاسخ گفتن نگه داريم وحرف و سخن كسي را قطع نكنيم، بايد احساس تمايل خود را به شنيدن نشان دهيم، به گوش دادن علاقهمند باشيم و به آنچه ديگري ميگويد، دقت كنيم (قدم سوم) و همهي اين ملاحظات و جوانب مربوط به گوشدادن را آگاهانه در عمل تمرين كنيم تا مديريت خود را برگوشها به مرحلهي اجرا در آوريم... . ادامه دارد. حلقهي مفقوده ميان عالم ديني و روشنفكر ديني
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدرتشنگي بايد چشيد
روشنفكري به معناي رايج آن ، عنواني است كه به گروه خاصي در جامعه داده مي شود اين عنوان ، باتوجه به چگونگي پيدايش و نقش و كاركرد روشنفكران، به كساني اطلاق مي شود كه نخست داراي فكر روشناند دوم در انديشه تحول سنت به مدرنيته مي باشند سوم نسبت به سرنوشت جامعه و مردم حساسند و چهارم طرحي براي خروج جامعه از بن بست عقبماندگي دارند. در اين باب ازدو گونه روشنفكر و عالم ديني ميتوان سخن گفت: 1- عالم و روشنفكري كه نمونه ايدهآل محسوب ميشوند.2- عالم و روشنفكري كه فعلاً موجود هستند گرچه با نمونه ايدهآل خود قرابت و شباهتي دارند ولي از آن نمونه مطلوب هنوز فاصله دارند با اين وصف اولاً آنچه كه در اين نوشتار به آن پرداخته ميشود بيشتر مربوط به برخي از طيف هاي اصلي عالم و روشنفكري «موجود»است و نه عالم و روشنفكري كه «ايدهآل و مطلوب» هستند و ثانياً اگر استثناهايي در هر يك از اين دو صنف، موجود باشد كه تحليل حاضر در بر گيرندهي آن استثناها نباشد لطمهاي به خطوط اصلي وكلي بحث حاضر وارد نميشود. تاريخ نشان ميدهد كه آدميان معمولاً گر چه خواسته اند به سوي ايدهآلهاي خود حركت كنند ولي اكثراً درحسرت رسيدن به ايدهآلهاي خود ماندهاند- و بلكه در ماندهاند- و از اين رو با پذيرش آنچه كه داشتهاند ايام سپري كردهاند و نميدانم جامعه ما نيز در اين ميان بايد در حسرت حضور عالمان و روشنفكران ايدهآل خود همچنان باقي بماند يا خير ، روزي خواهد آمد كه اين دو جريان فكري نه تنها به نمونههاي ايدهآل خود واصل شوند بلكه - مهمتر اينكه – در قالب و صورت نوين به وحدت و يگانگياي برسند كه از تواناييهاي پيشين يكديگر برخوردار و از نواقص همديگر بر كنار باشند. روشنفكر ديني روشنفكر ديني امروزه از جنجال برانگيزترين مباحث جامعه فكري ماست. سئوالاتي از جمله ممكن بودن اين پروژه، پارادوكسيكال بودن اين تركيب، نسبت اين جريان با كل جامعهي روشنفكري و ... از جمله مسائل مطرح در اين حوزه است و بازخواني و ارائهي تفسيري نوين از مقولات ديني و دينداري، در دستور كار اين جريان. روشنفكر ديني ، اصطلاحي است كه در جامعه ما براي آن مصاديق متعدد و در عين حال «متفاوتي» را ميتوان شناسايي كرد. البته پيش از اينكه تعريف و جايگاه روشنفكر ديني را بر اساس نمونههاي موجود آن در جامعه خود ، توضيح دهيم شايد بيمناسبت نباشد كه اشاره كوتاهي نيز به نسبت «روشنفكر» با «روشنفكر ديني» بر اساس سير تاريخي اين دو عنوان بنماييم.«روشنفكر» در بدو تولدش در ايران ، محصول پاسخگويي به يك نياز نبود. بلكه خودش نيازي را توليد ميكرد و سپس اعلام ميكرد كه پاسخگوي آن نياز است. از اين جهت در مقام مقايسه ميان «روشنفكر» با «عالم ديني » تفاوت مبنايي وجود داشت .يعني تولد عالم ديني محصول پاسخگويي به يك نياز طبيعي بود. به اين معني كه وقتي مردم به دين رو آوردند ، نياز به شناخت بيشتر دين وگرهگشايي از مشكلات ديني خود داشتند و البته كسي كه اين نياز را برطرف ميكرد، كسي نبود جز «عالم ديني». اما تولد و حضور «روشنفكر» در جامعهي ايران در جهت پاسخ به يك نياز – نياز به شناخت و استفاده از دنياي جديد- نبود بلكه «روشنفكر» در ابتدا تولد يافت و سپس نيازي را توليد كرد و خود را به عنوان برطرف كنندهي آن نياز به جامعه معرفي كرد. يعني در ابتدا عموم مردم به دنياي صنعتي و علمي جديد رو نياوردند كه نياز به شناخت بيشتر اين دنيا ، منجر به پيدايش «روشنفكر» براي پاسخگويي به اين نياز باشد . بلكه روشنفكر ايراني چون با فرهنگ غربي پرورش يافته بود وقتي در جامعه حضور يافت نه تنها سنخيتي با اين جامعه نداشت بلكه به عنوان يك وصله ناجور به او نگاه ميشد و بر همين اساس تا مدتها بصورت يك بيگانه وغريبه در ميان تودهي مردم حضور داشت، اما رفته رفته هنگامي كه به علل مختلف، جامعهي ايراني با دنياي جديد ارتباط برقرار كرد- و روشنفكران نيز خود يكي از علل اين ارتباط بودند- روشنفكران به سهم خود ميكوشيدند تا به مردم نشان دهند كه شناخت دنياي جديد و استفاده از آن يك نياز است و اين ما- يعني روشنفكران – هستيم كه ميتوانيم اين نياز را بر آورده كنيم. بنابراين روشنفكر در كنار علل ديگر، هم نياز به «شناخت واستفاده از دنياي جديد» را در جامعه توليد ميكرد و هم خودش را به عنوان يكي از برآوردهكنندگان اين نياز به جامعه معرفي كرد.بر اين اساس است كه گفتيم « روشنفكر و روشنفكري» در جامعه ما محصول يك نياز نبود بلكه ايجاد كننده يك نياز وبرآورنده آن نياز بود. اما ««روشنفكر» چه نسبتي با «روشنفكر ديني» داشت؟ با اينكه روشنفكر ، محصول يك نياز نبود ، «روشنفكر ديني» درجهت پاسخگويي به يك نياز جدي متولد شد. تولد «روشنفكري» يك تولد طبيعي نبود چون مردم بطور طبيعي از ابتدا گرايشي براي شناخت بهرهبرداري از دنياي جديد نداشتند ولي تولد «روشنفكري ديني » يك تولد طبيعي بود با اين توضيح كه وقتي به علل مختلف جامعه ايراني با دنياي جديد آشنا شد ، كمكم دريافت كه دنياي جديد با دين او بيارتباط نميتواند باشد و بر دين وديانت او تأثيرگذار است. از اين رو احساس نياز كرد كه كسي ميبايد نسبت او را با اين تازه وارد- يعني دنياي جديد- تعريف كند چون متأسفانه «عالم ديني» كسي نبود كه بتواند اين نياز را پاسخ دهد ، بطور طبيعي «روشنفكر ديني » پا به عرصه وجود گذاشت . اگر «عالم ديني» در هنگام مواجههي جامعه ايراني با دنياي جديد، ميكوشيد تا اين دنيا را بشناسد و نسبت او را با دين مشخص كند نه «روشنفكر» و «روشنفكر ديني» در جامعه ايراني « از اين جهت» متولد نميشدند. گر چه از جهات ديگر امكان تولد روشنفكر و روشنفكر ديني منتفي نبود. اما هنگامي كه «روشنفكر» نياز به شناخت و استفاده از دنياي جديد را به مردم متذكر شد و خودش نيز به عنوان پاسخي در مسير رفع اين نياز شناخته شد و در واقع اين نياز و پاسخ به اين نياز ، توسط «روشنفكر» - به عنوان يكي از «علل» توليد و پاسخ به اين نياز – در جامعه «نهادينه» شد، «روشنفكر ديني» نيز به عنوان كسي كه ميتواند نسبت ميان دين مردم و دنياي جديد را تبيين و تعريف كند در ايران متولد شد. تشابه «روشنفكر» و «روشنفكري ديني» در اين است كه هر دنياي جديد را ميشناختند و يا حداقل ادعايشان اين بود كه ميشناسند اما تفاوتشان در اين بود كه «روشنفكر» دغدغه دين و ديانت نداشت ولي «روشنفكر ديني» در آغاز پيدايشش دغدغه دين و دينداري داشت. هر چه حضور دنياي جديد در جامعه ديني ايراني پر رنگتر ميشد، نياز به «روشنفكر ديني» كه ميخواست نسبت دين را با دنياي جديد تبيين كند، بيشتر احساس ميشد و متأسفانه به موازات حضور دنياي جديد در جامعه ما عالمان ديني نكوشيدند كه شناخت خود را از اين تازه وارد افزون كنند و اگر روشنفكر ديني پا به عرصه اين ميدان نميگذاشت معلوم نبود جامعه دينداران اكنون از چه وضعيتي برخوردار بود. به هر حال، روشنفكرديني وظيفهاي را كه به عهده عالمان دين بود يعني «زمانهشناسي» و تبيين نسبت اوضاع زمانه با «دين مردم» بر دوش گرفت و از اين جهت باري از دوش عالمان دين برداشت اما اينكه آيا اين بار مسئوليت را به سلامت به مقصد رساند؟ خود موضوع قصه پر غصه ديگري است. با توجه به نحوه حضور روشنفكران ديني در جامعه ما وبه كمك تحليل مفهوم روشنفكري ديني حداقل ميتوان چهار نمونه روشنفكر ديني ، در نظر گرفت والبته اين نمونهها لزوماً در همه موارد با يكديگر غير قابل جمع نيستند- گر چه در مواردي با يكديگر مانعةالجمع هستند- روشنفكر ديني در تمامي اين نمونهها از يك قدر مشتركي برخوردار است به اين معني كه او كسي است كه «معطوف به دين» است، حال اين معطوف به دين بودن يا به اين معني است كه روشنفكر ديني با عينكي از معارف جديد بر دين نظر ميكند يا به اين صورت است كه از زاويه نگاه سنتي به دين ، در دين تأمل ميكند. يا به لحاظ منبع معرفتي و داور معرفتي روشنفكر ديني است يا به لحاظ عملكرد وكاركرد روشنفكر ديني است. به عبارت ديگر براي عنوان «روشنفكر ديني» حداقل چهار معني ميتوان در نظر گرفت .بدين مضمون كه يا مراد از روشنفكر ديني ، روشنفكري است كه با عينك «معارف دنياي جديد» در موضوعات ومعارف ديني نظر ميكند و خصوصاً از جهت نسبتي كه اين معارف ديني با دنياي جديد و در دنياي جديد دارد يا مراد از روشنفكر ديني، روشنفكري است كه با اعتقاد به نگاه «سنتي به دين» در مورد دين و نسبت آن با دنياي جديد تأمل و تفكر ميكند يا مراد از روشنفكر ديني، روشنفكري است كه به دين، به عنوان يكي از «منابع معرفت » و يكي از «داروهاي معرفت» نگاه ميكند و نهايتاً مراد از روشنفكري ديني ، روشنفكري است كه عملكرد وكاركرد او بگونهاي است كه بطور جدي بر روي دين و دينداري تأثير ميگذارد. درهيچ يك از اين اقسام چهارگانه روشنفكر ديني ، قضاوت ارزشي در مورد روشنفكر ديني انجام نمي شود يعني في المثل نميخواهيم بگوييم كه عملكرد روشنفكر ديني در مورد دين ودينداري مثبت است يا منفي؟! آيا پسنديده و درست است كه روشنفكري ديني بهعنوان «يكي» از منابع شناخت وداروهاي شناسايي به دين نگاه كند يا ميبايد به عنوان «مهم ترين» منبع شناخت، به دين نظر كند؟ بنابراين با توجه به اقسام چهارگانه روشنفكري ديني – كه البته اگر برخي در برخي ديگر ضرب شوند اقسام بيشتري توليد ميشود كه عملاً نيز طيف روشنفكران ديني جامعهي حاضر بيانگر اين ضرب اقسام ، بهطور عملي در يكديگر است- به نظر ميرسد اقسام ومعاني چهارگانه روشنفكر ديني، در جامعهي ما داراي مصداق است. اگر بخواهيم تصوير عينيتر و واقعگرايانهتري از موقعيت روشنفكر ديني داشته باشيم بايد توجه كرد كه عليرغم اقسامي كه براي روشنفكر ديني برشمرديم،طيف اصلي روشنفكران ديني خصوصاً در دههي اخير، كه به صورت تأثيرگذاري از ديگر طيفهاي روشنفكر ديني درمحيط فكري و فرهنگي ما حضور يافتهاند، در فضايي تنفس ميكنند كه اين فضا با آن فضايي كه عالمان ديني درآن تنفس و تفكر ميكنند، تفاوت ماهوي دارد. با اينكه شايد بتوان گفت روشنفكري ديني و عالم ديني هر دو دغدغهي دين و دينداري دارند اما قطعاً از آنجايي كه اين دو جريان فكري دردو فضاي مختلف فكري تنفس ميكنند ، نميتوان آنها را داراي يك مسير ومقصد دانست . به هر تقدير كسي نميتواند منكر خدمات عالم ديني و روشنفكر ديني شود، همچنانكه نميتوان منكر نقاط ضعف ومعايب اساسي اين دو جريان فكري شد. ولي عمده مطلب فعلاً آن است كه بدانيم «روشنفكر ديني » و« عالم ديني » هر يك به سهم خود كاركردي دارند و حاجتي از حاجات اين جامعهي ديني را برطرف ميكنند اما تا مادامي كه اين دو صنف فكري در فضاي متفاوت تنفس ميكنند كه هر يك از فضاي آن ديگري خبر ندارد وحتي بعضاً پنجرهاي به يكديگر ندارند، نميتوان اميدوار بود كه ايندو، جدا از هم يا با يكديگر بتوانند نياز اصلي بر زمين مانده و اشباع نشدهي جامعهي ديني ما را برآورده سازند. آن فضايي كه روشنفكر ديني در آن تنفس وتفكر ميكند اجمالاً همان «دنياي جديد» است كه از موقعيت زير بر خوردار است: 1- تأكيد بر عقل خود بنياد تجربي است- عقل خود بنياد تقريباً به همان مفهوميكه روشنفكر غير ديني وسكولار در غرب به آن معتقد است - يعني عقلي كه مرجعيت هيچ چيزي را به عنوان آخرين مرجع از قبيل دين، دولت و جامعه قبول ندارد و فقط و فقط احكام خود را ميپذيرد و بس. 2- تأكيد بر نقد و تحليل هر موضوع و موجودي حتي تحليل ونقد خود عقل و خود نقد، توسط عقل نقاد . 3- تمام ادعاهاي ديني نيز ميبايد با همين عقل خود بنياد نقد و ارزيابي شود و هر حكمي توسط عقل خود بنياد در مورد كليات و جزئيات حوزهي اعتقادات، اخلاق و احكام فقهي دين صادر شود مقبول و مطاع است. تأكيد بر قداست زدايي است نه قداست زايي و اين قداست زدايي از طريق نقد عقل آدمي در مورد هر موضوع ديني و غير ديني تحقق ميپذيرد . 4- روش شناسايي وخصوصاً روش شناسايي متون ديني، همان روشهاي مرسوم در علوم تجربي طبيعي وعلوم تجربي انساني جديد وفنون جديد شناسايي از قبيل هرمنوتيك با شاخههاي متنوعش است. 5- تأكيد بر «آزا دي در تفكر» و «آزادي در تجربه» و ملتزم بودن به لوازم مترتب بر اين آزاديها تا مادامي كه توسط عقل خود بنياد تائيد بشود. 6- تأكيد بر« عملي»، «عيني» و «محسوس و مملوس» بودن هر فكر و سخن و ادعا و موضوعي .بنابراين نوعي اصالت براي «عمل» و «تجربه» قايل شدن.- تجربه به معني عامش كه فراتر از تجربه حسي است و هر امر تكرار پذيري ، حتي از قيل تجربيات دروني فرد را شامل ميشود.- براي ترسيم دقيقتر فضا و عالمي كه روشنفكر ديني در آن تنفس مي كند ميتوان بر فهرست فوق افزود اما همين مقدار براي ما كافي است تا نشان دهيم كه اجمالاً روشنفكر ديني در چه فضايي تفكر ميكند خصوصاً از ميان اصول فوق، توجه به 1- عقل خود بنياد 2- تعدد منابع معرفتي 3- تأكيد بر آزادي 4- عملگرايي كافي است تا از اين چهارچوب ، ديگر اصول مندرج در فهرست فوق استخراج كرد. حضور روشنفكران ديني در دنياي جديد و ارتزاق ايشان از اين دنيا لوازم وكاركردهاي متنوع و خاص خود را به همراه دارد واگر تفاوتي در نحوه عملكرد روشنفكر ديني در مقايسه با عالم ديني وجود دارد، بيش از اين آنكه اين تفاوتها محصول مواضع سياسي ومجادلات اجتماعي ايشان باشد، محصول تنفس ايشان در دنياي جديد وبهرهمندي از امكانات دنيايي است كه در آن اقامت گزيدهاند. از آنچه تا كنون در مورد روشنفكر ديني گفتيم ميتوان چنين نتيجهگيري كرد كه اولاً روشنفكر ديني مفهومي است كه اگر بر اساس مصاديقش تعريف شود از انواع مختلفي برخوردار ميشود. ثانياً روشنفكر ديني مفهومي است كه اگر بر اساس مصاديقش تعريف شود چون اين مصاديق تحول ميپذيرند و بنابراين نبايد تصور كرد ميتوان يك يا چند تعريف ثابت و دائمي براي روشنفكر ديني ارائه كرد و پرونده مربوط به تبيين و تحليل آن را مختومه اعلام كرد. ثالثاً عليرغم تحولات و تنوعاتي كه درمصاديق روشنفكر ديني وجود داشته است هنوز ميتوان به يك فضاي كلي اشاره كرد كه برخي از مهم ترين طيفهاي روشنفكران ديني ضمن تفاوت ديدگاهايي كه در اعتقاد به مباني اين دنياي جديد با يكديگر دارند همگي در آن فضاي كلي تنفس و تفكر ميكنند. رابعاً سرّ اختلاف روشنفكران ديني با عالمان ديني بيش از آنكه به خصومتهاي شخصي يا سياسي يا... برگردد به تفاوت فضاهايي بر ميگردد كه در آن تنفس و تفكر ميكنند و البته حضور در هر يك از اين عوالم براي روشنفكر ديني و عالم ديني لوازم و كاركردهايي دارد كه اين دو صنف را به لحاظ عملكرد و آثار فكري نيز از يكديگر متمايز ميكند. اما اجازه بدهيد قدري نيز در باب موقعيت عالم ديني در جامعه خود درنگ كنيم. عالم ديني عالم ديني در عرف عمومي جامعه ما ، كسي است كه ضمن اعتقاد وعمل به معارف ديني، با رجوع مستقيم به متون ديني ، حقايق آن را ميشناسد و به مردم معرفي ميكند. او ميكوشد همانند انبياء به همراه تفهيم معارف الهي به مردم ، ايشان را نيز درجهت اهداف وارزشهاي ديني ، هدايت وتربيت كند. همانطور كه قبلاً اشاره شد عالمان ديني بطور طبيعي ا زمتن دين روييدند ومورد نياز ديندران قرار گرفتند .يعني از طرفي متون ديني عموم دينداران را دعوت ميكرد تا عدهاي را در ميان خود به عنوان عالم ديني پرورش دهند و از طرف ديگر از آنجايي كه مردم ديندار « هميشه » و « همه جا» به پيامبر (ص) دسترسي نداشتند تا مسائل و معضلات ديني خود را از او پرسش نمايند، چنين مسئوليتي را در غياب پيامبر عهدهدار شوند و اين اشخاص ، كساني بودند كه اصطلاحاً به آنها عالم ديني ميگفتند . جامعه ديني ما نيز بر اساس همين مواجهه با دين به عالمان ديني محتاج شد . چرا كه مردمي كه – به علل مختلف فرهنگي و تاريخي وسياسي و اجتماعي – دين اسلام را پذيرفته بودند پس از پذيرش اين دين، نياز ميديدند كه هم آگاهي خود را از دين افزون كنند و هم براي حل مسائل جديد ديني به مرجع پاسخگويي رجوع كنند و اين نيازها، امري بود كه توسط حضور عالم ديني در جامعه برآورده ميشد. عالم ديني ضمن آنكه دينداران را با حقايق و معارف ديني آشنا ميكرد ، ميكوشيد تا گره از مسائل جديد ديني نيز بگشايد .دينداران از اين نظر چشم به عالم ديني مينگريستند كه او هم آگاه و عالم به حقايق ديني است و هم ميتواند نسبت زندگي و معيشت دينداران را با موضوعات جديدي كه براي آنها رخ ميدهد با اتكا به مباني ديني، مشخص كند. بنابراين وقتي به لحاظ تاريخي و اجتماعي به جايگاه عالم ديني در جامعه دينداران ، نگاه ميشود- بر خلاف حضور روشنفكر – هم حضور عالم ديني در ميان دينداران وهم اقبال جامعه ديني به عالمان ، طبيعي است. ولي در طول تاريخ فرهنگ اسلامي و خصوصاً در دوره معاصر، با آنكه مسلمين ميدانستند دين محصور و محدود به احكام فقهي نيست تا صرفاً فقيهان، مصداق عنوان عالم ديني باشند بلكه دين شامل بخشهاي ديگري نيز مانند عقايد و اخلاق است كه متكلمان و عارفان و گاهي فيلسوفان هم ميتوانند به عنوان نماينده اين بخشهاي دين ، عالم ديني محسوب شوند اما هيچگاه دينداران ، آنچنان كه فقيهان را مصداق اصلي و تمام عيار عالم ديني و دينشناس ميدانستند ، فيلسوفان ومتكلمان و مفسران وعارفان را – كه به ابعاد غير فقهي دين ، شناخت و آگاهي داشتند – مصداق عنوان عالم ديني ندانستند و بر همين اساس – با چشمپوشي از برخي استثناها – در طول تاريخ فرهنگ اسلامي ، آنچنان كه دينداران به عالمان فقهي ، اقبال نشان دادند به هيچ دسته از عالمان ديگر شاخههاي معارف ديني ، اقبال نشان ندادند. يكي از علل اقبال توده مردم به فقيهان آن است كه به لحاظ شخصيتي واستعدادهاي روحي وفكري ، توده مردم نه اهل تفكر در موضوعات ومسائل عميق فلسفي يا كلامي و مانند آن هستند و نه اهل پيمودن ظرايف سلوك معنوي، اما در همين حال توده مردم نسبتاً مستعد انجام تكاليف و دستورات ديني روزمره هستند. از طرف ديگر – به هر علت ودليلي _ در چشم مردم، انجام تكاليف فقهي مهمتر از فهم معارف و حقايق ديني و داشتن اعتقادات صحيح و انجام رفتارهاي پسنديده اخلاقي است .يعني مردم ، دين بودن دين را بيشتر به بعد فقهي وشريعتي دين ميدانستند تا ابعاد ديگر دين و از اينرو طبيعي بود كه فقيهان بر اساس اين گرايش مردم ، بيشتر به عنوان عالم دين محسوب شوند تا عارفان و حكيمان. علل حاشيهاي و موردي نيز براي مثال شطحيات عارفان يا برخلاف حقايق ديني سخن گفتن فيلسوفان ، نيز از عواملي بودند كه باعث ميشد مردم هيچگاه نتوانند آن اعتمادي را كه به فقيهان دارند به عارفان وفيلسوفان ، داشته باشند. ملاحظه ميشود كه نميتوان صرفاً يك يا چند علت اصلي را در تبيين اقبال مردم به فقه وفقيهان ودوري از عرفان وعارفان و فلسفه و حكيمان و متكلمان و غيره معرفي كرد بلكه همه اين علل در كنار دهها علل ديگر ديني ، سياسي ، فرهنگي، اعتقادي و اجتماعي و... ، دست به دست هم داده اند تا چنين وضعيتي را در طول تاريخ فرهنگ اسلامي تا كنون بوجود آوردهاند كه در نزد مردم ، عالم ديني كسي نباشد جز عالم به دستورات شرعي وحرام وحلال الهي ، در اينجا مراد از طرح نكات پيشين ، اشاره به خوبي و بدي يا درستي و نادرستي چنين وضعيتي نيست بلكه غرض ، توجه دادن به اين مطلب است كه چه شد فقيهان به چنين موقعيتي دست يافتند كه در طول تاريخ ، نوع حكيمان وعارفان ( به جز استثناهايي) به چنين جايگاهي نايل نشدند وچه شد با اينكه جوامع ديني اسلامي ميدانستند دين از ابعاد غير فقهي هم برخوردار است اما عملاً بعد فقهي دين را بر ديگر ابعاد اخلاقي واعتقادي آن ، ترجيح دادند؟ در مجموع بايد گفت عالم ديني – با همان نگاه رايج ومتداول در جامعه ما به او – در مقايسه با روشنفكر ديني از موقعيت يكسان ومشابهي برخوردار نيست. اگر روشنفكر ديني در فضاي « دنياي جديد » تنفس و تفكر ميكند عالم ديني در فضاي «دنياي سنت » تنفس وتفكر ميكند- وبدون اينكه در مقام قضاوت بخواهيم نقاط ضعف وقوت هر يك از اين دو دنيا را در اينجا ارزيابي كنيم بايد گفت- و بر اساس همين تنفس در دو دنياي متفاوت است كه دو ديدگاه متفاوت و دو نوع عملكرد و مهمتر از آن دو كاركرد متفاوت بر حضور عالم ديني وروشنفكر ديني مترتب ميشود. «فضا» و دنيايي كه عالم ديني در آن تنفس ميكند بطور كلي واجمالي داراي چنين ويژگيهايي است: 1- عقل آدمي يك عقل خود بنياد و«بريده از وحي » و «در برابر وحي » نيست بلكه عقلي است كه در طول وحي و همراه با دين وبلكه « مبتني بر دين » به هدايت آدمي ميپردازد. 2- دين داراي حقايق قطعي و ثابت و جزمي در مورد خدا و انسان و جامعه و جهان و ... است كه به هيچ وجه نميتوان و نبايد آنها را نفي وانكار كرد و گرچه ميتوان در محدوده خاصي ، هر عقيده يا موضوع ديني را به نقد كشيد ولي نبايد نهايت نتيجه نقد ، نفي و انكار موضوعاتي باشد كه آن موضوعات مورد تأييد وتأكيد دين است. 3- هر چيزي كه به نحوي به قداست دين و معارف ديني لطمه بزند ، دشمن دين ودينداري است و عقل آدمي مجاز نيست آنچنان به تحليل وزير ورو كردن معارف ديني بپردازد كه در نهايت قداست حقايق و معارف ديني خدشهدار شود. از طرف ديگر ، از آنجايي كه دين امري قدسي است هر امر مرتبط با خود را نيز قداست ميبخشد و به تعبيري نوعي «قداست زايي » از طريق امور مرتبط با دين تحقق مييابد. 4- روش شناسايي متون ديني ، روش « عقلي » و «عقلايي » است و به تعبير ديگر با استفاده از عقل ، حقايق ديني شناخته ميشوند والبته اين عقل، با عقلي كه دردوره جديد صرفاً از هويتي تجربي ورياضي برخوردار شده است تفاوت ماهوي دارد. 5- آدمي ميتواند در هر موضوع و مسئلهاي تفكر كند اما مجاز نيست به هر تفكر و عقيدهاي «ملتزم» شود . او تنها ميتواند به افكار و عقايدي ، معتقد شود كه منافاتي با عقايد دينياش نداشته باشد و در عمل نيز دينداري او را به خطر نمياندازد. در مقام عمل نيز آدمي مجاز به «تجربه » هر موضوعي نيست. آزادي بي حدّ و حصر در تجربه مخصوص دنياي جديد است اما در دنياي سنتي ما فقط اموري را ميتوانيم تجربه كنيم كه دينداري وانسانيت ما را به خطر نيندازد. 6- در عين توجه به عالم شهادت وعالم مُلك و استفاده معقول از آن ميبايد معطوف به عالم غيب و عالم آخرت زندگي كنيم واز اين رو توجه به امور عيني وعلوم ملموس ومحسوس ومادي تا وقتي اعتبار دارند كه وسيلهاي در جهت رسيدن آدمي به كمالات و اهداف الهي باشند و به تعبير ديگر بتوانند آدمي را رهنمون به امور ماوراء طبيعي وغير محسوس و غير مادي كنند و گرنه از ارزش واعتبار ، برخوردار نيستند. حلقه مفقوده به نظر ميرسد مهمترين مشكل عالمان ديني و روشنفكران ديني جامعه ما آن است كه نتوانستهاند- و بلكه نخواستهاند – در دنياي يكديگر تنفس وتفكر كنند وشايد اساساً حتي پنجرهاي به دنياي يكديگر نگشودهاند و دقيقاً از همين موضوع است كه نياز به يك حلقه واسطهاي احساس ميشود كه بتواند در اين دنياي جديد و سنتي تنفس كند و بر اساس اين تنفس و تفكر ، موضوعات و معضلات و مسائل را شناسايي و پاسخگويي نمايد . صحبت صرفاً بر سر تولد يك قشر جديد به غير از قشر عالم ديني و روشنفكر ديني نيست ، بلكه صحبت برسر يك «فعاليت جديد » است . حال اين فعاليت چه توسط روشنفكر ديني صورت پذيرد يا توسط عالم ديني يا توسط كسي كه در هيچيك از دو صنف مرسوم و معمول عالم وروشنفكر قرار نميگيرد. عالم ديني در دنياي جديد تنفس وتفكر نميكند گر چه حرفهاي اهالي دنياي جديد را از باب تقليد ، تكرار ميكند. ملاك ورود عالم ديني و روشنفكري به فضا و دنياي طرف مقابل آن است كه متناسب با آن فضا اولاً بتوانند «مسائل» را تشخيص دهند و ثانياً بتوانند بر اساس آن فضا «راه حلهاي » ممكن و مطلوب را عرضه كنند و تازه پس از رسيدن به چنين مرحلهاي است كه وظيفه اصلي يا همان « فعاليت جديد» كه قبلاً از آن نام برديم ، توسط ايشان يا توسط همان « حلقه مفقوده» آغاز ميشود . اما حقيقت آن است كه اكنون نه عالم ديني ما ميتواند مسائل دنياي جديد و راه حلهاي متناسب با دنياي سنت ، شناسايي كند و نه روشنفكر ديني ميتواند مسائل دنياي سنتي را به همراه راهحلهاي متناسب با دنياي سنت، شناسايي كند. در عين حال كه هر دو صنف عالم وروشنفكر، مدعي هستند كه اشراف بردنياي طرف مقابل را نشان دهد و راه حلهاي آن را نيز بازگو كند ملاحظه خواهيد كرد كه طرفين از انجام چنين عملي ناتوانند. حداكثر ، آن است كه بدانند طرف مقابل در دنيايي ، زندگي ميكند اما امكانات اين چيست؟ و چگونه از آن امكانات ، براي حل معضلاتش ميتوان استفاده كرد؟ از عهده و توان طرفين نزاع خارج است. البته دورادور روشنفكر ديني – بدون ورود به دنياي سنت و اشراف بر مسائل و راه حلهاي آن – عالم ديني را طعنه ميزند و مخاطب قرار ميدهد كه مشكلات امروز ما نه فقهي است و نه بر فرض فقهي بودن برخي از آنها فقه موجود ميتواند از آنها گره گشايي كند و از آن طرف نيز عالم ديني – بدون ورود به دنياي جديد واشراف بر مسائل و راه حلهاي آن – روشنفكر ديني را تحقير ميكند كه تو از خدا ودين و پيامبر ، فاصله گرفتهاي ومتوجه نيستي كه محور مسائل دنياي جديد ، چيزي جز دوري از معنويت اديان نيست و نه نميداني كه چطور بايد بر اين مسائل، فائق آمد. و خلاصه آنكه هر يك از عالمان و روشنفكران جامعه ما متناسب با دنيايي كه در آن تفكر و تنفس ميكند برطبيعت خود مي تند و آن ديگري را ناصالح و يا حداقل ناكافي براي رشد و هدايت مردم ، تلقي ميكند. و تحليل و ديدگاه وآراء خود را ضروري، براي هدايت جامعه ميداند. ولي به نظر ميرسد جامعه ديني ما كه امروزه ميكوشد با شتاب بيشتري به سوي بهرهبرداري از امكانات علمي و ديني دنياي جديد حركت كند، بيشتر نيازمند كساني است كه نه تنها به دنياي « جديد و سنتي»، «پنجره»گشودهاند بلكه در هر دو دنيا «تنفس» كردهاند و علامت «تنفس » در يك دنيا آن است كه بتواني هم مسائل آن دنيا را خوب بشناسي و هم راهحلهاي موجود و متناسب آن دنيا را كشف نمايي و تازه بعد از اين مرحله است كه اين «حلقه مفقوده» ميان عالم ديني و روشنفكر ( ديني و غير ديني ) بايد به سراغ انجام وظايف خود برود.«علامت اصلي» تنفس كردن در يك دنيا – چه جديد و چه سنتياش – اين است كه چشمان « مشكل ياب» و « مشكل گشا » پيدا نمايي و اگر كسي توانست به چنين چشماني مجهز شود ، معلوم است كه در آن دنيا تنفس كرده است والاّ خير. البته اين اختلافات و تفاوتهاي مبنايي فكري و اجتماعي ميان عالمان ديني و روشنفكران ( ديني وغير ديني) به آن معني نيست كه ايشان هيچ نقطه اشتراكي با يكديگر ندارند . چرا كه حداقل ميان عالم ديني و روشنفكر ديني اين وجوه اشترك موجود است كه فيالمثل هر دو دغدغه دين دارند- گر چه تفسيرشان از دين متفاوت است – هر دو بر روي موضوعات ديني تأمل و تحليل ميكنند ، هردو ميخواهند ، نسبت مردم را با دين و دنياي جديد مشخص كنند. هر دو متون ديني را باز خواني ميكنند. گر چه عالم ديني به واسطه مباني خويش اين كار انجام ميدهد و بر اين بازنگري نام «اجتهاد » ميگذارد و روشنفكر ديني ، بنابر مباني خود چنين فعاليتي را انجام ميدهد و بر آن نام « احيا گري» ميگذارد. اين اشتراكات – كه ميتوان بر فهرست آن افزود – در كنار آن تفاوتهاي مبنايي فكري و اجتماعي – كه قبلاً ذكر شد – موجب شده است كه هر يك از اين دو صنف فكري ، امروزه بتوانند پارهاي از مشكلات و معضلات فكري و ديني و فرهنگي جامعه ديني ما را شناسايي و تا حد امكان پاسخگويي نمايند – و البته سخن از مشكلات فراواني كه توسط ايشان هنوز به راه حلي نرسيده و سخن گفتن از مشكلاتي كه ايشان به سهم خود آفريدهاند فعلاً بماند – اما پر واضح است كه اكنون هيچ يك از اين دو صنف فكري به تنهايي و نه حتي در كنار هم و با يكديگر، تكافوي پاسخگويي به معضلات فكري ،ديني و فرهنگي امروزي ما را نميكنند. چرا كه بسياري از مشكلات ما – كه رو به افزايش نيز هستند- نه اختصاص به دنياي سنتي دارد و نه مخصوص دنياي جديد است بلكه محصول « تداخل دنياي جديد در دنياي سنتي »است و در اين ميان عالم ديني و روشنفكر ديني را نيز نميتوان به يكديگر گره زد تا كاركرد ثالثي از ايشان ناشي شود كه عبارت باشد از حل مشكلات و معضلاتي كه از «جنس در آميختگي دنياي جديد با دنياي سنتي است. بپذيريم يا نپذيريم و توجه داشته باشيم يا خير، اين مشكلات جديد در حال تولد و رو به افزايش ، نه از جنس مشكلات رايج در دنياي جديد است و نه از سنخ مشكلات مطرح در دنياي سنت، بنابراين چنين مشكلاتي ، مشكل گشايان خاص خود را ميطلبد كه اين مشكلگشايان نه از قبيل عالم ديني مرسوم است و نه از صنف روشنفكر – ديني و غير ديني - رايج ، مشكلگشايان همان حلقههاي رابط و مفقود ميان دو دنياي سنتي و جديد هستند كه البته مسئوليت و وظيفه ايشان نيز كاملاً روشن است و همانطور كه قبلاً گفتيم هيچ منعي ندارد كه اين وظيفه يا مسئوليت حلقههاي واسطه مفقود ميان عالم ديني و روشنفكر ديني را يكي از دو صنف عالمان ديني يا روشنفكران ديني انجام دهند اما مشروط به اينكه بتوانند در فضا ودنياي يكديگر تنفس كنند. در اين صورت مي توان اميدوار بود كه بسياري از معضلات كنوني – و رو به رشد –فكري و فرهنگي و ديني ما به سمت حل شدن حركت كنند و بسياري از خصومتها به دوستي تبديل شود وگرنه بايد در انتظار حضور همان حلقههاي واسطه مفقوده و مستقل از صنف عالمان و روشنفكران بود كه چنين وظايف و كاركردي را بر آورده سازند.* منابع: 1- فصلنامهسروش انديشه شماره تابستان 1381 2- اسدي، محمد رضا، دانايي ومعضل دينداري در دنياي جديد، تهران:انديشهامروز ،1383 3- گودرزي، غلامرضا ، دين وروشنفكران مشروطه، تهران اختران 1383. 4- اينترنت باشگاه انديشه خدايا
خدايا: همواره تو را سپاس ميگزارم كه هر چه در راه تو و در راه پيام تو پيشتر ميروم، بيشتر رنج ميبرم. آنها كه بايد مرا بنوازند، ميزنند؛ آنها كه بايد همگامم باشند، سد راهم ميشوند؛ آنها كه بايد حقشناسي كنند، حقكشي ميكنند؛ آنها كه بايد دستم را بفشارند، سيلي ميزنند؛ آنها كه بايد در برابر دشمن دفاع كنند، پيش از دشمن حمله ميكنند آنها كه بايد در برابر سمپاشيهاي بيگانه ستايش يا تقويتم كنند،تضعيف و نااميد و متهمم ميكنند، تا در راه تو از تنها پايگاهي كه چشم ياري و پاداش دارم، نوميد شوم، چشم ببندم و رانده شوم و... .
خدايا! من ميخواهم تنها اميدم تو شوي و چشم انتظارم تنها به روي تو بازماند و تنها از تو ياري طلبم و تنها از تو پاداش گيرم و در حسابي كه با تو دارم، شريكي وجود نداشته باشد. شهيد دكتر علي شريعتي زبان كُردي درآينهي تاريخ
زبان، تنها وسيله اظهار خيال نيست، بلكه در نقش بستن خيالها و تصورات در مغز انسان نيز نقش اساسي دارد. زبان پايه و اساس فرهنگ هر ملت است. با نابود شدن آن گويندگان آن زبان نيز ريشهكن خواهند شد.
حفاظت از اصالت زبان براي گويندگان آن زبان مايهي بالندگي است .زبان، نگهدار تمدن و فرهنگ هر جامعه است.پس جامعه نيز بايد در نگهداري زبان بكوشد.زبان ملي، مرزهاي وسيعي را در بر ميگيرد.زبان ملي به تك تك افراد تعلق دارد و آيينهي ويژگيها و آداب و رسوم هر ملت است. هر انسان علاقهمندي مي تواند با آموختن زبان هر ملت، از خصوصيات و آداب و رسوم آن ملت آگاه شود.زبان ملي شيرازه ملت خود را مستحكم و از فروپاشي آن جلوگيري ميكند.به همين دليل است كه دشمنان هر ملت قبل از هر چيز به سوي زبان ملي آن ملت نشانه ميروند و در ضعيف كردن و مسخ كردن آن مي كوشند. زبان كُردي امروز بازمانده و تطوّريافتهي زبان باستاني «مادي» است و مردم كُرد، فرزندان وبازماندگان مادها هستند.محلّ سكونت واستقرار قوم ماد و حوزهي جغرافيايي زبان مادي بر اساس تائيد تاريخ و اقرار پژوهشگران ،بخشهاي وسيعي از خاورميانه با نقطهي مركزي مناطقي بوده است كه امروز كردها در آن ساكن هستندو به زبان تحوّل يافته و بازماندهي اجدادي خويش يعني زبان كُردي، با گويشهاي متنوّع آن، تكلّم ميكنند. امّا پژوهشگران زبان چه ميگويند؟ • بعضي از دانشمندان را عقيده چنانست كه گاثهي زرتشت به زبان«مادي» است و نيز برخي برآنند كه زبان كُردي كه يكي از شاخههاي زبان ايراني است از باقيماندههاي زبان مادست.( سبك شناسي بهار،ج1،ص5) • مينورسكي بر اين عقيده است كه تمام لهجههاي بازمانده در زبان كُردي از زبان پايه قديم و نيرومندي نشأت كردهاند و آن زبان مادي است.(مينورسكي، به نقل از كردها ،تركها،عربها ص13،سيسيل جي.ادموندز،ترجمه يونسي) • پروفسور سايس ميگويد: مادها عشاير كُرد بوده و در شرق (يعني غرب ايران امروز) سكونت داشتهاند و سرزمين آنها تاجنوب بحر خزر ادامه داشته و زبان آنها، آريايي و از نژاد خالص آريايي هستند.(كرد و كردستان به نقل از تحفه ناصري، ص19) ازمجموع آراء پژوهشگران، و بر اساس ويژگيهاي معتبر زبان شناسي، اين امر مسلّم ميگردد كه زبان كُردي، يك زبان مستقل و مورد تائيد علم زبان شناسي است و اطلاق عنوان «لهجه» در عرف عامه بر اين زبان كه خود داراي گويشها و گونهها و لهجههاي متعدّدي است ودر حوزهي جغرافيايي وسيعي با دهها ميليون نفر گويشور گسترش دارد ، ناشي از عدم آگاهي به ويژگيها و تعريف زبان از نظر علم زبان شناسي است. موجوديّت امروز زبان كُردي مسألهي يافتن ريشهي قطعي زبانهاي عالم و از آن جمله زبان كُردي از دير باز تا امروز مورد اختلاف عقيدهي پژوهشگران بوده است و ميباشد در حالي كه اصولاً تلاش براي رسيدن به آبشخور و تبار زبانهاي بشر در اين روزگار نه تنها نتيجه بخش نخواهد بود ، بلكه تباه كردن وقت است و اساساً حل اين معمّا بر روند حركت طبيعي و قهري زبان نيز هيچگونه تأثيري مثبت ندارد ، در حالي كه آنچه از نظر علم زبان شناسي مورد انتظار و حائز اهميّت است، بررسي چگونگي وضع موجود زبانهاي عالم است، بنابراين در مورد زبان كُردي نيز صرف نظر ازپيشينهي دور و دراز و تاريخچهي كهن آن، به واقعيّت انكار ناپذير و عيني وملموس اين زبان در روزگار فعلي بايد توجّه نمود كه امروزه روز زبان كًردي با انشعابهاي متنوّع آن بالغ بر چهل ميليون نفر در نقاط مختلف عالم گويشور داردوبه عنوان يكي از زبانهاي فعّال وزنده دنيا، در مجامع و سازمانهاي جهاني شناخته شده و نام آن ثبت گرديده است. امروز مردم كُرد زبان علاوه بر اينكه در غالب نقاط پراكندهاند، به خصوص دربخش وسيعي از خاورميانه كه سرزمين اجدادي و زادگاه آنان است و غالباً به نام كردستان معرفي گرديده است، سكونت دارند؛ در حالي كه بهدليل تأثير عوامل گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و...در چگونگي سخن گفتن آنها تغييراتي به وجود آمده است كه در بدو امر براي شنوندهي غير كرد زبان در شنيدن اين زبانهاي متنوّع، تصوّر چند زبان مختلف حاصل ميشود، امّا اگر ازگويشوران كُرد در هر نقطهي عالم، علي رغم اختلافي كه در سخن گفتن آنها وجود دارد، از نوع زبان آنان سئوال شود، همگي بدون استثناء نوع زبانِ خود را «كُردي» معرّفي ميكنند و اين اشتراك عقيده، روشنترين دليل مبني بر«يكي» بودن آبشخور اصلي شاخههاي متنوّع اين زبان است. البته چنين ادّعايي، تنها منحصر به زبان كُردي نيست و در مورد زبانهاي ديگر چون فارسي، عربي، عربي، انگليسي، روسي، چيني، اسپانيولي و...نيز درست است. در هر صورت زبان كُردي امروز بر اساس مجموعه ويژگيهاي آوايي و دستوري موجود، به عنوان يك زبان مستقل ، واقعيّت داردو در خور مطالعه و پژوهش دقيق علمي است. شاخههاي اصلي زبان كُردي امروز و حوزهي جغرافيايي هر كدام الف- كرمانجي شمالي: اين شاخه داراي گونههاي زير است: جزيرهاي، هكاري، بايزيدي، بوتاني، شمديناني، باديناني. حوزهي جغرافيايي 1- درتركيه: مناطق كردنشين جزيره، دياربكر، ارزرووم، بايزيد، هكاري، ماردين، بتليس، وان، آگري، شمدينان و... 2- در عراق: عقره، دهوك، زاخو، عماديه، سنجار و... 3- در ايران: اورميه، سلماس، ماكو، نقده، برادوست، ترگَوَر، مرگَوَر، كردهاي خراسان. 4- در سوريه: تمام مناطق كردنشين از جمله: قاميشلي، حَسَكه. 5- كردهاي ساكن: ارمنستان، آذربايجان، گرجستان، تركمنستان و... ب-كرمانجي جنوبي(سوراني): اين شاخه داراي گونههاي زير است: مُكرياني، سوراني(بهطور اخص)، اردلاني، جافي. حوزهي جغرافيايي 1- مُكرياني در ايران: مهاباد، بوكان، سردشت، پيرانشهر، نقده، اشنويه. 2- سوراني (بهطور اخص) 2/1- در عراق: سليمانيه، كركوك، اربيل، موصل، رواندوز، چمچمال، شقلاوه، كويه، قلعهديزه. 2/2- در ايران: سقز، بانه، مريوان، تكاب. 3- اردلاني در ايران: سنندج، ديواندره، كامياران، ليلاخ.4- جافي 4/1- در عراق: شهرزور، كركوك، كلار، كفري و... 4/2- در ايران: جوانرود، روانسر، سرپل ذهاب، ثلاث باباجاني ج-كرماشاني_لُري: اين شاخه داراي گونههاي زير است: كرماشاني، لُري، فيلي، لكي، بختياري حوزهي جغراافيايي 1-كرماشاني 1/1- در ايران: كرمانشاه، دالاهو، صحنه، كنگاور، قصرشيرين، هرسين، سنقر، كليايي، اسلامآباد، قروه، بيجار، ايلام، ايوان، آبدانان، مهران، دهلران. 2/1- در عراق: خانقين، مندلي، نواحي بدره و..2- لُري، فيلي، لكي، بختياري در ايران: لُرستان، پشتكوه، بخشي از ايلام و... د- گوراني_ زازايي: اين شاخه داراي گونههاي زير است: گوراني(اورامي)، زازايي. حوزهي جغرافيايي 1-گوراني (اورامي) 1/1- در ايران: اورامان تخت شامل جنوب مريوان، ژاورود. اورامان لهون شامل پاوه، نوسود، نودشه 1/2- در عراق: حلبچه، بياره، تويله، منطقهي زنگنه و كاكهيي در كركوك 2-زازايي: در تركيه: بخشهايي از مناطق: بينگول، ديرسيم، خارپوت، معدن، ارزنجان، دياربكر، اورفا، بتليس. ادبيات مكتوب امروز زبان كُردي امروز در هر كدام از شاخههاي زبان كُردي آثار ادبي و علمي فراواني به وسيلهي اديبان و سخنوران و علمان كُرد تدوين و تأليف وچاپ و منتشر شده و ادبيات و دانش اين زبان را بيشتر از پيش وسعت و غنا بخشيده است. علاوه بر تأليفات جديد، با تلاش و همّت پژوهشگران و محقّقان كُرد بسياري از آثار منظوم و منثور شاعران و علماي متقدّم كُرد زبان نيز از گوشه و كنار جمعآوري و نسبت به چاپ آن اقدام شده است و اين تلاش در حال گسترش است. نكته قابل ذكر اين كه به دليل عواملي تأثيرگذار چون مسايل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي كه در طول ايّام بر ملّت كُرد مانند ديگر ملّتهاي عالم تأثير گذاشته است، آنان نوشتهها و آثار ادبي و علمي خود را به يكي از صورتهاي زير بيان نمودهاند: 1-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم مردم كُرد به زبان كُردي نوشتهاند و مينويسند.2-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم مردم كُرد به زبان غير كُردي نوشتهاند و مينويسند.3-كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم ديگر اقوام به زبان كُردي نوشتهاند و مينويسند. 4- كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيّات و علوم ديگر اقوام به زبان غير كُردي نوشتهاند و مينويسند. تحليل كار اين چهار گروه به اجمال چنين است: گروه اوّل ضمن اينكه آثار مكتوب زبان كُردي را گسترش دادهاند، فرهنگ و ادبيّات قوم خود را صرفاً به گويشوران كرد شناساندهاند و ميشناسانند. گروه دوّم ادبيّات و آثار قوم خود را به گويشوران زبان يا زبانهاي ديگر شناساندهاند و ميشناسانند. گروهسوّم ادبيّات و علوم ساير اقوام و ملّتها را به گويشوران كُرد، شناساندهاند و ميشناسانند. گروه چهارم ادبيات و علوم ساير اقوام را به گويشوران همان زبانها شناساندهاند و ميشناسانند. بديهي است كه هر كدام از چهار گونهي ذكر شده ارزش و اعتبار ويژهي خود را دارد و فارغ از دلبستگيهاي مقدّس قومي و ملّي كه در جايگاه خود از مكانتي ممتاز بر خوردار است، در جهان امروز كه به تدريج مرزهاي محدود كننده از ميان ملّتها برچيده ميشود و در پرتو پيشرفتهاي شگفتآور و روزمرّهي تكنولوژي، اين روزگار را «عصر ارتباطات» ناميدهاند و جهان ما به واسطهي همين ارتباطهاي سريع و حيرتآور، در ابعاد متنوّع، به هم پيوند خورده و اصطلاح «دهكدهي جهاني» بر دنياي امروز ما تحقّق عيني و ملموس يافته است؛ و ناشناختهترين مجهولات عالم در كمترين زمان، شناخته ميشود و به جهانيان معرفي ميگردد، ديگر دغدغه خاطري براي پژوهشگر عصر ما باقي نخواهد ماند و او ميتواند در ميدان تحقيق و پژوهش به هر شيوهي ممكن گام بردارد و فرآوردههاي پژوهشي خويش را آنگونه كه براي وي ميسّر است عرضه نمايد. در عين حال شايان ذكر است كه تلاش براي حفظ و نگهداري و تقويت زبان و فرهنگ اقوام و ملّتهاي عالم، مورد تأكيد صاحب نظران است و در تائيد اعتبار علمي اين حركتها ترديدي نيست. پيداست كه آشنايي آحاد يك ملّت به هويّت فرهنگي و زباني خويش، علاوه بر تقويت روحي و رواني، مقدّمه و مبناي جهانشناسي آنان خواهد بود و اصولاً «خودشناسي»اساس «جامعهشناسي» و فراتر از، پايهي«جهانشناسي»است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منابع:1-آواشناسي دستور زبان كردي،دكتر علي رَخزادي، چاپ 1379 2- جهمال نهبهز،زماني يهكگرتووي كوردي، بامبيرگ، ئهلمانيا،1967 3-جهمال رشيد احمد ،لثكؤصينهوهيهكي زمانهواني، وهزارهتي ذؤشنبيري، بهغدا،1988 شايعه و روشهاي مقابله با آن
خلاصهي كتابي با همين نام از غلامعلي افروز با اندكي تغيير
به نام خداوند مباني روانشناختي شايعه انسان موجودي اجتماعي است و نيازمند ارتباط اجتماعي ميباشد. تبادل انديشه و احساس، دريافت و ارائهي اطلاعات، اساسيترين عامل بين فردي و شاخص پويايي حيات اجتماعي انسان است. رشد مطلوب شناختي و تحوّل منش اجتماعي انسان در گرو ظرفيت و قابليت وي در چگونگي دريافت و پردازش و ارائه و مبادلهي اطلاعات و توليد انديشهي برتر است. در ارتباطات اجتماعي خواسته يا ناخواسته بخشي از محاورههاي روزانهي ما را شايعات يا چيزهاي ساختگي تشكيل ميدهد. در جوامعي كه فقر اطلاعرساني حاكم باشد شايعات رواج دارد. همچنين در بين جمعيتهايي كه به لحاظ سادگي و زودباوري و تأثيرپذيري آمادگي رواني بيشتري براي دريافت و انتقال شايعه دارند، شايعه رونق بيشتري دارد. اهداف شايعه پراكني ميتوانند موارد مختلفي باشند از جمله: خدشهدار ساختن اعتبار اجتماعي اشخاص يا نهادها و سازمانها و مؤسسات، افزايش اضطراب اجتماعي، كاهش ميزان بهرهوري و توليد و فلج كردن چرخهي اقتصاد، پاشيدن تخم بياعتمادي و تخريب رواني و بدبيني و سستي باورها نسبت به سلامت اشخاص و واقعيتها و پديدههاي مختلف اجتماعي و.... مردمي كه شايعه ميشنوند در مجلس سخني براي گفتن دارند( تازه چه خبر) خصوصاً در بين جوانان، در بين افراد مسنّ شاهد تبادل و انتقال شايعه بدون مقدمه و فيالبداهه هستيم. همه ميخواهند گوي سبقت را از ديگران بربايند. از نظر جامعه شناسان شايعات اغلب اطلاعاتي مبالغهآميز، نادرست و غير منطقي است كه از فرد يا افرادي به فرد يا افرادي ديگر به صورت سلسلهوار منتقل ميشود. شايعه اكثراً بهوسيلهي افراد سادهلوح منتقل ميشود. شايعه چيست؟ شايعه در لغت: شايعه از ريشهي «شاع » به معني پخش كردن گرفته شده است. شايعه در قرآن به «اراجيف» مشهور است «مرجوفون» كساني كه شايعه پخش ميكنند. در فرهنگ دهخدا آمده كه شايعه، خبر بي اصل و اساسي است كه بر سر زبانها ميافتد. شايعه در اصطلاح: شايعه، خبر يا اطلاعات تأييد نشدهاي است كه مورد توجه گروه يا جمعيّت خاصي بوده و براي ايجاد باور نزد ديگران معمولاً از فردي به فرد ديگري به طور شفاهي بدون هيچگونه اطمينان و دليل و مدرك كافي انتقال مييابد. خصوصيات شايعه: شايعه طرح و شيوع خبر بيادعايي است كه همواره هالهاي از شكّ و ترديد آن را پوشانده است. شايعه خط باريكي است بين واقعيت و سراب. شايعه عمدتاً مربوط به وقايع مهم، اشخاص مشهور، مسؤولان، مردم، سازمانها و نهادها است. شايعه موضوع ظاهراً مهمي است كه بدون معلوم بودن صحت و سُقم آن، انتشار مييابد. در موقعيتهاي گذرا پديد آمده و گاهاً شايعات كهنه در موقعيتهاي جديد يا مشابه ظاهر ميگردد. شايعه به قول «تاموتسو شيباتاني» خبر ساختگي است زيرا شايعات عمدتاُ از جمعي علاقمند به اخبار ساختگي سرچشمه ميگيرد. معيار تشخيص شايعه از خبر: معيار تشخيص شايعه از خبر، خرافات از علم، سادهلوحي از بصيرت و... دلايل متقن و شواهد مطمئن است. چون منبع شايعه مبهم است مناسبترين روش تشخيص، پيدا كردن منبع انتشار شايعه است. بستر اصلي شايعه: بستر اصلي شايعه زبان است كه گاهاً از طريق روزنامهها و خبرهاي رسمي نيز درج ميشود. گاه نيز بهوسيلهي راديوها كه در اين صورت از قدرت بيشتري برخوردار خواهد بود . پيشگيري از شايعه: براي پيشگيري از شايعه بايد به اخبارهايي گوش كرد كه همواره در جستجوي دلايل منطقي است چرا كه منبع شايعه نامعين است. همچنين از راههاي پيشگيري ميتوان به افزايش آگاهي اشاره نمود. چگونه شايعات انتشار مييابند؟ در شرايط زير شايعات انتشار مييابد: 1. اهميت خبر 2.ابهام در جامعه 3.نگراني و اضطراب شخصي و اجتماعي 4. استعداد شايعه پذيري: افرادي كه سلامت روان و انديشهي متعادل و خلاق داشته و هنگام مواجه شدن با سخن لغو، بدون تعيير وضعيت رواني و نشان دادن حالات احساسي و هيجاني و تأييد يا تكذيب آني، با تأمل و تأني بهصورت مستقيم و غير مستقيم در پي وارسي شواهد علمي و دلايل منطقي و مدارك بر ميآيند كمتر دچار پذيرش شايعات ميشود. ويژگيهاي افراد شايعه پذير، شايعهگو و شايعهجو: شايعه به صورت موقت بر افراد بعضاً سرآمد، متفكر ، انديشمند و كارگزار جامعه نيز تأثير گذار است. اما افرادي كه اكثراً تحت تأثير شايعات هستند، داراي ويژگيهايي هستند از جمله: سادهلوحي و زود باوري، نا امني و زود برانگيختگي، پرگويي وگزافهگويي، غيبت ديگران، ، دروغگويي، ايستايي شخصيت و عدم اعتماد به نفس، خود توجهي و كژانديشي. انگيزههاي شايعه پردازي: 1. جلب توجه اجتماعي: افرادي كه فاقد مهارتهاي اجتماعي سالم هستند هرگاه خود را منشأ خبري مهم بدانند، از احساس خود مهم بيني برخوردار خواهند شد، لذا شايعه گويي و شايعه سازي را يكي از راههاي جلب اعتماد اجتماعي ميدانند. 2. خوشآينديها و نا خوشاينديها: اگر موضوع شايعه خوشآينديها و نا خوشاينديها و نفسانيات فردي باشد براي مشاهدهي عكسالعمل ديگران و يا تقويت احساس دروني خود، آن احساس را در ملإ عام بدون توجه به صحت و سُقم بازگو ميكند. 3. فرافكني: بعضي تمايلات دروني خود را در قالب شايعه و به صورت نقل قول شخص ثالث اشاعه ميدهد: ميگويند.... فلاني ميگويدو... . 4. كنجكاوي و جستجوگري: بعضي كه شايعه را براي خود مفيد ميدانند در صدد بررسي صحت و سُقم قضيه برميآيند و از ديگران ميپرسند و ناخواسته آن را رواج ميدهند كه در چنين شرايطي صحيح آن است ازمركز رسمي اطلاع رساني يا افرادي كه مستقيماً با آن مورد درگير هستند، سؤال شود. 5. انگيزه دوستيابي و سرگرم كردن دوستان. 6. خصومت آشكار و پنهان. 7. انگيزهي تهديد گرايانه: گاه احزاب ، افراد ، دولتها و ... براي نشان دادن توانمنديها و قدرتها ي غير واقع خود سعي ميكنند با ساخت و پرداخت و انتشار مستقيم و غير مستقيم شايعات جناح رقيب خود را معذب ساخته و روحيهي آنها را تضعيف نمايند. شناخت انگيزهي طراحان شايعه و روشنگريهاي لازم و به موقع ميتواند در خنثي كردن نقشهي رقيب مؤثر باشد. 8. انگيزههاي فريب و انحراف افكار: بعضي از شايعات به قصد انحراف افكار و افراد جامعه از مسير طبيعي تلاش كه به گونهاي مغرضانه بوده و به هدف حمايت از جمع ديگري انتشار مييابد. كه اكثراً از طريق روزنامهها بوده و بسيار خطرناك است. 9. انگيزههاي اصلاحطلبي: گاه در بعضي محلهها ي آسيب پذير جهت اصلاح شايعهاي رواج مييابد. مثلاً در خياباني كه روشنايي ندارد براي وصل روشنايي شايع ميكنند كه دو كودك در تاريكي شب زير ماشين له شدند. فرايند انتشار شايعه: 1. توليد شايعه: شايعه سرچشمهاي دارد ولي چون ماهيت شايعه دهان به دهان گشتن است شناخت منبع فوقالعاده دشوار است. 2. ايجاد حساسيت در افراد مختلف • راه مقابله در اين بند ارزيابي است: معمولاً افراد هنگام مواجه با شايعه آن را مورد ارزيابي قرار ميدهند و با ملاكهاي مورد اعتقاد ميسنجند و آن را تأييد يا رد ميكنند. اگر شايعه از زبان الگوهاي رفتاري شنيده شود معمولاً بدون ارزيابي دقيق زود مورد تأييد قرار ميگيرد و اين معمولاً افراد ساده لوح را فريب ميدهند نه افراد صاحب فكر كه به فكر نشسته و آن را با منطق ارزيابي ميكنند. 3. اشاعه: طبيعيترين روش اشاعهي شايعه تكرار آن به هر طريق ممكن است. انواع شايعات: فراواني شايعات در جوامع مختلف متفاوت است. در جوامع برخوردار شايعات در مورد وضعيت غذا، چگونگي توليد و ... و در جوامعي كه احساس ناامني ميكنند شايعات اجتماعي و سياسي رواج دارد. نمونههايي از شايعات مؤثر: بعضي از شايعات اگر چه با هدف اقتصادي درست شدهاند ولي عواقب اجتماعي و سياسي دشواري را درست ميكنند مثلاً كيفيت چند نوع غذاي اصلي زير سؤال برود مردم علاوه بر احساس ناامني مردم از وضع تغذيهي خود و ضربه زدن به توليد توليد كنندگان، احتمال درست كردن اغتشاشات خياباني نيز وجود دارد. مانند شايعهي مسموم بودن ده نوع از فرآوردههاي غذايي فرانسه در دههي 1970-1980 كه آثار بسيار شومي را بر جاي گذاشت. روشهاي پيشگيري و كنترل شايعات 1. آگاه نگه داشتن مردم نسبت به رويدادهاي اجتماعي، اطلاعرساني سريع و صحيح مگر در موارد استثنايي كه فاش شدن رازي را بهدور از هر مصلحتي در پي داشته باشد. 2. تلاش در جهت زدودن اضطراب و نگراني عمومي مانند رفع بعضي از نگرانيهاي عمومي، نظير دسترسي به مراكز بهداشتي و خدمات درماني، برخورداري از تصويري مثبت و روشن به آيندهي خود و... 3. دانشافزايي عمومي و تعميق بينش مردم: آشنا كردن مردم با شايعه از طريق هنر و فعاليتها ي سينمايي، ترجمه و تأليف و برگزاري كارگاهها ي آموزشي در زمينهي شناساندن ماهيت شايعه و آثار سوء آن و آموزش سادهترين روشها ي ارزيابي و سنجش صحت و سُقم خبرهاي مشكوك و آموزش طريق مقابله به كودكان و ... در پيشگيري بسيار مؤثر است. در مقابل شخص شايعه گو بگوييم آيا ميتوانيد شخصاً صحت آن را ثابت كنيد؟ مستندات شما در ارتباط با اين خبر چيست؟ از كدام منبع شنيدهايد ؟ همهي افراد بايد بدانند كه شايعه يك پديدهي غيرقابل اعتماد است. شايعه اغلب دروغ و بياساس است. هيچ فرد عاقل و هوشياري به شايعه اعتنا ندارد. شايعه ابزار دشمن است. شايعه آفت رشد معنويت است. زمينهساز بيتفاوتي و رفتارهاي نسنجيده است. شايعه مخرب آرامش و شكنندهي چرخ ارزشها و سست كنندهي مصونيتها ي احتماعي است. شايعه مشغوليت بيهودهي ذهن و واماندن از حركتها و رسيدن به مقصدها است. 4. هماهنگي و استمرار در ارائهي اطلاعاتي صحيح: هماهنگي و ثبات در اطلاعرساني و بيان دقيق رويدادها از سوي كارگزاران و منابع مؤثر خبري عامل مؤثري در پيشگيري از شايعه است. وجود سخنگوي پر قدرت، شجاع، صديق، مورد اعتماد و محبوب از نظر مردم در رأس دفاتر ارتباط عمومي و ... براي تصدي اطلاعرساني بسيار مؤثر است. هماهنگي بين ارگانهاي دولتي و غير دولتي نيز نقش مؤثري در اطلاعرساني به موقع دارد. خنثي كردن شايعات أ- بيتوجهي به شايعههاي ضعيف و عدم تكرار شايعه: هرگونه حساسيت به شايعهاي كه هيچ گونه توجيه منطقي ندارد خصوصاً از طرف مسؤولين در قوّت بخشيدن به شايعه نقش زيادي دارد. شايسته است كه در اين مورد توضيح ارائه نگردد. ب- تائيد حقايق: اگر هر شايعهاي متضمن بخشي از حقايق باشد، شايسته است از طرف مسؤولين حقايق موجود مورد تأييد قرار گيرد. بهتر است بدون اشاره به شايعه باشد. مثلاً اگر يكي از مسؤولين به كشور الف جهت شركت در كنفرانس رفته، ولي شايع شده كه فرار كرده است، بايد بدون توجه به شايعه رفتن او را به خارج مورد تأييد قرار داد. ت- وجود تلفن گويا ضروي است: در كارخانهها و شركتها ي بزرگ توليدي جهان خط تلفن به نام تلفن شايعه تدارك ديده شده است تا كاركنان آن شركت به محض شنيدن شايعه يا خبر مهمي بيدرنگ براي ارزيابي با آن تماس بگيرند و با مديران رسمي صحبت كنند. بايد توجه داشت واقعيتها ي ملموسي را كه بالاخره مردم ميدانند نبايد پنهان كرد . ث- صدرو بيانيهي رسمي: بيانيه بايد بسيار كوتاه و سريع و روشن باشد نه داراي حاشيه و ابهام و توجيهبرداري كه خود بر شدت شايعه ميافزايد. بيانيه بايد براي مكان خاص شايعه باشد. مثلاً براي شايعه در دانشگاه بايد نسبت به همانجا بيانيه صادر كرد و ... . صدور به موقع و سريع بيانيههاي مختصر و مفيد و مؤثر و يا ارائهي توضيحات شفاهي متين و جزيل و گيرا در خنثي نمودن شايعات و توطئههاي خبري و تقويت باورهاي مثبت مردم بسيار مؤثر و مفيد خواهد بود ج- برگزاري جلسات حضوري و گفت و شنود صميمي مثلاً در دانشگاهها، دبيرستانها و ... يا در تلويزيون، مكالمهي تلفني و... ح- اقدامات قانوني: اگر منبع شايعه مشخص باشد جهت دفاع از خود و حقوق مردم و زدودن جوّ ناامني بايد اقدام قانوني در ريشهكني منابع آن صورت گيرد. كنترل شايعه در شرايط بحران: ارائهي اطلاعات در شرايط بحران مانند بحران نظامي ، سياسي و... بايد كاملاً كنترل شده باشد. اقدامات زير را در آن شرايط ميتوان انجام داد: 1. تشكيل ستاد ويژهي خبري و كنترل شايعات با شرح وظايف و سؤالهاي روشن و سريع و اقتدار كامل و جامع 2. انتخاب فردي قوي، كارآمد و توانا با قدرت ارزيابي و قضاوت فوقالعاده، آشنا به مباني روانشناختي شايعه، متعهد و مورد وثوق و اعتماد مردم جهت سرپرستي ستاد. 3. تعيين هيأت مشاوران رواني، اجتماعي و فرهنگي، سياسي و نظامي. 4. برقراري ارتباط مؤثر با اقشار مقتدر و جلب حمايتهاي مردمي و ايجاد احساس تعهد و حساسيت هر چه بيشتر در بين گروههاي مختلف به خصوص نسل جوان و سرآمد جامعه نسبت به مصالح ملي و وحدت و يكپارچگي و اقتدار ملت و كارگزاران كشور. 5. استقرار پايگاههاي خبري و اطلاعرساني سراسري و منطقهاي و فراهم نمودن تمهيدات ملاقات ضروري مراجعان يا مسؤولين شناخته شده و مورد وثوق پايگاههاي خبري با ارائه و يا دريافت اطلاعات لازم. 6. تعيين كميتههاي تخصصي بررسي ماهيت شايعات و ميزان آثار اجتماعي نامطلوب در سطح جامعه و انجام پيگيريهاي لازم براي شناسايي منبع يا منابع اصلي توليد و انتشار شايعه. 7. اطلاعرساني صحيح و به موقع به مبلغان ديني و مديران ارشد جامعه و توجيه ايشان نسبت به شرايط خاص جامعه و ضرورت تلاش در پيشگيري از شيوع شايعات مخرّب و آسيبهاي رواني و اجتماعي متأثر از آن. * ازدواج و ژرف نگري قرآن
پيمان ازدواج مقدسترين و زيباترين پيماني است كه ميان زن و مرد بسته مي شود. هر كسي ممكن است ديدگاه خاصي نسبت به ازدواج داشته باشد يا از زاويه مخصوصي به آن بنگرد. اما ديدگاه قرآن بسيار متفاوت از بقيه است. قرآن زن و شوهر را اين گونه تشبيه ميكند: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ »( 1 ) آنان ( زنها لباس شما هستند و شما ـ مردها لباس آنها هستيد. اين تعبير نهايت ارتباط معنوي زن و مرد را نسبت به هم نشان ميدهد. با كمي دقت متوجه خواهيم شد كه در اين تشبيه نكات بسيار ظريف و دقيقي وجود دارد كه ما به برخي از آنها اشاره ميكنيم:
1 ـ گزينش لباس امري اختياري است. انسانها رنگ و نوع لباس خود را بر ميگزينند. همسرگزيني نيز در فرهنگ اسلامي آزادانه و غيرتحميلي صورت مي گيرد. مرد و زن با انتخاب آگاهانه و آزادانه خويش همسرگزيني مي كنند. 2ـ در انتخاب لباس ، تناسب و هماهنگي از لحاظ سن و سال ، جنسيت ، شغل و موقعيت اجتماعي ، دين ، نژاد ، آب و هواي منطقه اي و . . . توجه مي شود. در ازدواج نيز بايدحتي الامكان علاوه بر موارد فوق به تناسب عقيدتي ، اخلاقي ، مذهبي . .. توجه شود. 3ـ نياز به لباس يكي از ابتدايي ترين ، طبيعي ترين و ناگزيرترين نيازهاي بشري است. نياز به همسر نيز يك نياز طبيعي و حياتي است و همانگونه كه لباس از آفت گرما و سرما ما را حفاظت مي كند ، همسر نيز انسان را از آسيب و گزند لغزش ها و اشتباهات حفظ مي كند. 4ـ لباس زشتي هاي انسان را مي پوشاند ، خداي متعال هم در فلسفه پيدايش لباس فرموده است : « يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاساً يُوَارِي سَوْآتِكُمْ »( 2 ) اي فرزندان آدم ! براي پرده پوشي از بدن هاي شما ، لباس را فرود آورديم. انسان نيز عيب لباس را يا پنهان مي كند يا مي شويد يا مي دوزد. بنابراين همانگونه كه ارتباط لباس با ما و ما با لباس عيب پوشانه است ، بايد ارتباط زن و شوهر نيز عيب پوشانه باشد ، نه اينكه هنگام دعوا ضعف هاي همديگر را برملا سازند. 5ـ همانگونه كه انسان با لباس نامناسب احساس شرم و حيا مي كند، افرادي هم كه همسر نامناسب دارند چنين احساسي دارند. پس همانطور كه در انتخاب لباس هاي با ارزش و مناسب دقت زيادي مي كنيم ، بايد در انتخاب همسر مناسب هم دقت بسيار زيادي به خرج داد. 6 ـ همانطور كه پوشيدن لباس آلوده و كثيف عيب است ، داشتن همسر آلوده نيز عيب است. 7 ـ همانگونه كه پوشيدن لباس ارزان عيب نيست ، داشتن همسر فقير نيز عيب نيست. 8 ـ همانطور كه لباس محرم ترين و رازدارترين چيزهاست نسبت به انسان ، همسر نيز بايد بهترين محرم و رازدار زندگي انسان باشد. 9 ـ همانطور كه لباس مناسب ، زينت انسان است و به انسان آبرو مي دهد ، همسر مناسب هم زينت و آبروي انسان محسوب مي شود. 10 ـ همانطور كه لباس در تميز ماندن و ماندگاري نياز به مراقبت دارد ، همسر نيز شديداً نياز به مراقبت و محافظت دارد تا آلوده نشود و يا . . . 11 ـ نگهباني از لباس در محيط پاك ، آسان و در محيط ناپاك بسيار دشوار است. حفظ ارزش هاي انساني و اسلامي همسر نيز در محيط هاي ناسالم بسيار دشوار است. 12 ـ لباس آلوده بدن را آلوده مي كند و بدن آلوده لباس را ، در ميان همسران نيز اگر يكي آلوده و فاسد باشد ، ديگري را مي آلايد. 13 ـ ملازم ترين همراه در زندگي انسان لباس است ، پس همسران نيز بايد هميشه همراه و ملازم يكديگر باشند. 14ـ لباس پوششي است از ديگران نه از خود ، همسر هم لباس و پوششي است از ديگران و نسبت به يكديگر پوشش ظاهري لزومي ندارد وهمچنين عيوب اخلاقي و ضعف ها را نبايد بپوشانيم بلكه مانند آلودگي هاي لباس بايد آنها را بزداييم.* تربيت مذهبي فرزندان
متن زير با عنوان ، «تربيت مذهبي فرزندان» سخنراني دكتر سروش ميباشد كه با اندكي تلخيص، از روي نوار كاست پياده شده است.
بسمالله الرحمن الرحيم ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم بنده خيلي خوشبختم از اينكه فرصت يافتم و در حضور مادران گرامي كه وظيفهي مهم و دشوار تربيت فرزندان را به عهده دارند، در مورد تربيت ديني كه وظيفهي بسيار سنگيني است، سخن بگويم. بحث ما در باب تربيت مذهبي فرزندان است، پارهاي از خانمها گله كردهاند و يا در امر آشنا كردن فرزندانشان با وظايف دينياشان اشكالاتي داشتهاند و مايل بودند كه از اين باب تكليف خودشان را بهتر بدانند. وظايف مذهبي كلاً در دو بخش خلاصه ميشود: 1ـ بخش اعتقادات و اخلاق 2ـ بخش آداب و اعمال . قبل از اينكه من به توضيح مطالب بپردازم، دو نكته را خدمت شما عرض ميكنم: نكتـهي اول اينكه در امر تربيت مذهبي حتماً به خاطر بسپاريد كه تربيت عقيدتي و اخلاقي مهمتر از تربيت عملي و فقهي است. يعني تصور نكنيد اگر فرزند شما نماز ميخواند يا روزه ميگيرد يا غسل و تيمم خودش را ميداند يا بهجا ميآورد، مذهبيتر از وقتي است كه راست بگويد، انصاف به خرج بدهد و پرخوري نكند و در داوري راه افراط نپيمايد. مطمئن باشيد كه پيامبران براي مكارم اخلاق مبعوث شدند و اخلاق صحيح گوهر دينداري است و اگر كسي نماز بخواند و روزه بگيرد و به تمام اين مسايل آگاه باشد، اما آن گوهر دينداري را نداشته باشد، بهرهاي از حقيقت ندارد. به ياد داشته باشيد وقتي ما در باب تربيت مذهبي سخن ميگوييم، نبايد ذهن شما معطوف شود به اين كه چهكار كنيم كه تا فرزندمان خوب ظاهر نماز را رعايت كند، روزه بگيرد، بدونِ چون و چرا از خواب برخيزد، وضو بگيرد، مراعات پاكي و نجسي را بكند. نميگوييم اينها جزء دين نيست، اهميت ندارند، بلكه ميگوييم شما در مقام تربيت اجتماعي، «مهم» را بشناسيد. مبادا آنكه ارزش كمتري دارد برتر بنشانيد و آنكه ارزش بيشتري دارد، پايينتر بنشانيد. به همين دليل هم ممكن است مادراني وجود داشته باشند كه دهها شيوهي اخلاقي پسنديده را در فرزندشان ببينند و آن را به چيزي نگيرند، اما فيالمثل اگر يك بار ديدند كه مراعات پاكي يا نجسي نميكند، يا فلان مسألهي فقهي خودش را نميداند، بر او خشمگين شوند و تصور كنند كه به امر دين سهلانگار ي شده و يا تقيّد ديني كافي ندارد. تقيّد ديني كافي در همهي اين موارد وجود دارد، در عمل به فرايض هم هست، اما آن جنبههاي اخلاقي و عقيدتي صد مرتبه مهمتر است و حساسيت ما نسبت به آن امور بايد خيلي بيشتر باشد، البته اين موارد پايينتر را هم فراموش نكنيم. نكتهي دوم اين است كه در مقام تربيت، مربي بايد بر خودش سختتر بگيرد تا به متربي. يعني اگر ميگوييم كه فرزندان را بايد تربيت مذهبي كرد، در واقع به زبان ديگر ميگوييم كه مادران و پدران بايد خودشان را تربيت مذهبي بكنند. اگر ميگوييم كه فرزند را بايد چنان بار آورد كه رعايت آداب ديني داشته باشد، نماز را به وقت بخواند، حلال را از حرام تشخيص دهد، پاك را از نجس تميز دهد و به عبادات اهميت بدهد، معنايش اين است كه پدران و مادران بايد به فرايض اهميت بدهند. در غير اين صورت امكان ندارد كه فرزندانشان ملتزم و عامل به احكام ديني بار بيايند و توقعشان برآورده شود. پس در مقام تربيت مذهبي، شخص مربي اول بايد خودش را تربيت كند و بداند كه با تربيت خود قطعاً آثار و لوازمي پديد خواهد آمد و فرزندان او هم تحت تأثير قرار خواهند گرفت،چه بخواهد، چه نخواهد. اين دو نكته مهمترين نكاتي هستند كه در سراسر اين بحث بايد به ياد داشته باشيد زيرا مقدمهي بحث بودند. باب آداب و اعمال : فرزندان شما كه در سنين دبستان و راهنمايي هستند، نبايد بلافاصله با رسالههاي عمليه آشنا شوند. قرار دادن رسالههاي عمليه فقهي در اختيار فرزندان در اين سنين، چندان مفيد نيست. زيرا اولاً آنها به مسايل محدودي در اين زمينه احتياج دارند، چه پسر باشند، چه دختر، فرق نميكند. عمدتاً مسايل آنها مربوط به نماز يا روزه است، چون آنها نه تاجرند كه اهل معاملات باشند، نه ميخواهند ملكي را وقف كنند، نه ميخواهند خريد و فروش بكنند، نه رهن ميدهند و نه جعاله، پس به اين مسايل احتياج ندارند. اگر اندكي دربارهي وضو و غسل و تيمم و نجسي و پاكي اشيا بدانند، كافي است. لذا لازم نيست كه براي اين مسايل به رسالههاي عمليه مراجعه كنند، رسالههاي عمليه چهرهي عبوسي دارند و من به شما توصيه ميكنم كه در ابتدا هرگز دين را از راه اين چهرههاي عبوس به فرزندانتان معرفي نكنيد. رسالههاي عمليه حتي براي بزرگترها هم معني روشن خودشان را آشكار نميكنند، چه برسد به نوجواني كه تازه ميخواهد با مسايل ديني آشنا شود. شما و شوهرانتان ميتوانيد نياز آنها را در اين مسايل برآورده كنيد. رجوع كردن به رساله و امثال اينها را براي سنين بالاتر بگذاريد كه خودشان ميتوانند از رساله استفاده كنند. پارهاي از فروع و مسايل جزئي در رسالههاي عمليه نوشته شده كه وقوف بر آنها شايد خيلي مفيد و جالب نباشد يا احياناً شما رابا سؤالاتي روربهرو كند كه توضيح دادنش براي شما هم مشكل باشد، پس سختگيري در اين زمينه اصلاً ضرورت ندارد. تكليف يك نوجوان 12ـ10 ساله به همان اندازه اي است كه مسايل را ميفهمد. مطلب دوم: همچنانكه ميدانيد نوجوان در آغاز كودكي و جواني خودش بيش از هر چيزي اهل تقليد است تا اهل تعقل؛ بنابراين دربارهي مسايل و آداب ديني هيچ وقت سعي نكنيد كه فرزندانتان را دچار مباحثه كنيد و بكوشيد كه به گزاف براي آنها استدلال كنيد كه نماز را بايد اينطور خواند چون فلان خاصيت دارد؛ در اين زمينهها آدم يك وقتي به گزافهگويي ميافتد. تلويزيون ما، راديوي ما گاهي در اين زمينه بدآموزي دارند، شما سعي كنيد از آنها ياد نگيريد يكي از روحانيون توي تلويزيون سخنراني ميكرد، ميگفت: ما رو به كعبه نماز ميخوانيم چون اميرالمومنين در آنجا متولد شده است ؛ اين ها دليل نيست، اينها حرف ياوه است و بعدش هم كه اين فرزند شما بزرگ شد و به نادرستي اين چنين استدلالي پيبرد، گمان نكنيد كه ايمان او افزوده خواهد شد، نه ، هرگز!! بلكه مفت و مجاني ايمانش را هم از دست خواهد داد ، صرفاً به دليل اينكه يك دليل ناصواب و نااستواري را به او تحويل دادهاند. بنابراين لازم نيست كه در آن مقام براي كسي استدلال بشود. كودكان و نوجوانان بيش از هر چيزي در اين دوران مقلد هستند، اگر ببينند كه در خانه و مدرسهي آنها آداب ديني با جديت تمام مورد عمل قرار ميگيرد و پدران و مادرانشان رعايت ميكنند، حتماً آنها هم رعايت خواهند كرد. اگر در شما جديت وجود نداشته باشد و چيزي را به شوخي بگيريد، فرزندتان هم جدي نخواهند گرفت . پس جدي گرفتن آداب و اعمال ديني از طرف شما ، مساوي است با جدي گرفتن و رعايت آنها از طرف فرزندانتان. نكتهي ديگري كه در اين باب ميخواهم به سمع شما برسانم، اين است كه معني سهلانگاري در اعمال ديني را هم بايد مورد توجه قرار بدهيد . كسي را ميشود سهلانگار گفت كه مهم بودن و جدي بودن چيزي را درك كرده باشد اما مطابق اهميتي كه آن مطلب دارد، به آن عمل نكند. ولي اگر كسي اهميت چيزي را به اندازه ادراكش دريافت و به اندازهي همان دريافت ناقصاش عمل كرد، او را سهلانگار نميتوان خواند. ملاحظه كنيد يك نوجوان 10، 12 يا 15 ساله حداكثر چه دركي از خدا دارد، چه دركي از تكليف دارد، چه دركي از طاعت و فريضه دارد. شما هرگز از او انتظار نداشته باشيد كه يك درك عميق از خدا و از تكليف كند. او هيچوقت جدي بودن مسأله را به اندازهي يك آدم چهل يا پنجاه ساله درك نميكند، لذا براي او اين مسايل سهل است و اگر در عمل تساهل يا تكامل ميبينيد، نامش را سهلانگاري نگذاريد، چون او به مقتضي دانش و دريافت خودش عمل ميكند و همان مقدار براي او مقبول است . پا به پاي بالا رفتن درك او و دريافت او، جدي گرفتن كار هم بيشتر و بهتر خواهد شد. شما فراموش نكنيد كه با كساني روبهرو هستيد كه در مقام رشد تدريجياند: يعني خردهخرده بزرگ ميشوند و خردهخرده به اهميت امور، خواه در زندگي عادي و خواه در مسايل مذهبي، وقوف پيدا ميكنند. اين آگاهي يافتن تدريجي، جدي گرفتن عمل تدريجي را هم به دنبال خواهد آورد. ما در رسالههاي عملي ميدانيم كه دختر 9 ساله بالغ ميشود اما شما بهتر از بنده ميدانيد كه هيچ دختر 9 يا 10 سالهاي تصور درستي از دين ندارد، تصور درستي از خدا، از رسول، از وحي، از طاعت، از عصيان و از هيچكدام از اينها ندارد. هيچ وقت نبايد توقع داشت كه يك دختر 12 يا 10 سالهاي كه مكلف است، همانطور به فرايض اهتمام بورزد كه مادر او كه مثلاً 40 ـ 30 ساله است؛ اين توقع جداً توقع بيجايي است. از او در حدّ خودِ او بايد توقع داشت ، به اندازهي ساير شئون زندگياش كه به آنها اهميت ميدهد يا به آنها اهتمام ميورزد، در مسايل و فرائض ديني هم همانطور ممكن است يك بار هم نماز را ترك كند، ممكن است يك بار يواشكي روزهاش را بخورد ، هيچ اشكالي ندارد با او سختگيري نميتوان كرد. بايد او را آزاد گذاشت تا تدريجاً در اين امور هم رشد كند و اهميت مسأله را آنچنان كه بايد، درك بكند. در پسران هم همينطور است. چه بسا پسرها از اين حيث رشد عقلانيشان از نظر درك فرايض و وظايف از دخترها هم كمتر است. بنابراين با آنها هم نبايد زياد سختگيريكرد، درك اينكه خدا از ما چه خواسته است و اگر انجام بدهيم چه ميشود، اگر انجام ندهيم چه ميشود، ديني بودن يعني چه؟ اين درخور يك كودك 10 تا 12 ساله نيستو شما از او چنين انتظاري نداشته باشيد. خوب ما از بحث آداب و اعمال ميگذريم ، من اميدوارم كه مشكلي بيش از اين در اين زمينه وجود نداشته باشد. و شما بارتان از اين حيث سبك باشد. فرزندي داريد كه تحت سرپرستي شماست، اگر شما و شوهرانتان اين مسايل را رعايت كنيد، آنها نيز كم و بيش رعايت ميكنند. با توجه به اينكه گوهر دينداري در جاي ديگر است و حساسيت را به آنجا بايد معطوف كرد، همين مقداري كه از فرزندانتان ميبينيد و عمل ميكند، بايد راضي باشيد. اگر كسي فرزند بزرگتري دارد كه به سن بلوغ رسيده و احياناً از انجام وظايف مذهبي طفره ميرود يا اينكه كاهلي ميورزد، تكليف پدر و مادر در حد امر به معروف است و بيشتر از اين وظايف نبايد با فرزندش سختگيري بكند. مسايل تربيتي بيشتر از همهچيز صبوري ميطلبد. اگر كسي تصور كند بدون صبوري ميتواند در اين مسير موفق شود، اشتباه كرده است. امر به معروف و نهي از منكر مراتبي دارد اما بالاترين و مهمترين مرتبهاش، مرتبهي دعوت به خير است و آشنا كردن شخص به امر نيكو و البته بايد با او همراهي كرد و سخنان او را شنيد تا معلوم شود كه چرا به آن مسيري كه بايد، نميرود. اين نكته را نبايد فراموش كرد كه در تربيت ديني خيلي دير نوبت به خشونت ميرسد و شايد هم هيچوقت لازم نباشد كه طفلي يا نوجواني را از طريق خشونت وادار به انجام فرايض مذهبي كرد. چنين چيزي را تقريباً در مخيلهي خودتان نياوريد و هميشه با آب لطف اين نوع بيماريها را درمان كنيد و شستوشو دهيد. از مسايل مربوط به آداب و فرايض علمي كه بگذريم، به مسايل عقيدتي و اخلاقي ميرسيم كه در آنجا هم نكتههاي زيادي هست كه بايد محضر خانمها عرض كنم. روايتي داريم از پيامبر (ص) كه ميفرمايند: خداوند همانطور كه دوست دارد به فرمانهاي او و به واجبات او عمل كنند، دوست دارد كه اگر در جايي رخصتهايي هم داده است، آنها را انجام داد. يعني اگر جايي را باز گذاشته و تنگ نگرفته و آزادي داده، بندگانش آن آزاديها را هم محترم بشمارند و به آنها هم عمل كنند و در آنجاها به خودشان سخت نگيرند، اگر جايي هم فرمان داده است و طاعتي را جداً از آدمي خواسته است، آنجا را هم بايد جدي بگيرند و عمل كنند. بنابراين هر دو منطقه، منطقهي محبوب خداوند است، هم آزاد ماندن در عرصهي آزاديها و هم سختگرفتن برخود و فرمان بردن در عرصهي فرمان برداريها. اين را به منزلهي تكلميل آن سخن پيشينم عرض ميكنم كه اگر جايي براي كسي رخصتي و آزاديي داده شده است، شما آن آزادي را هم به رسميت بشناسيد، مبادا چنان باشد كه بيجا بر كسي يا برخودتان يا برديگران سخت بگيريد و گمان كنيد كه سخت گرفتن مقتضي دينداري است. مقتضي دين و دينداري اين است كه در مقام سختگيري، سختگيري كنيم و در مقام آزادي آزاد بگذاريم. اما دربارهي عقايد و مسايل اخلاقي ميتوان اينطور مثال زد: شما چاهاي آرتزين را از تحصيلات دوران دبيرستان به ياد داريد. چاهايي هستند كه منابعشان مرتفع است يعني نقطهاي كه آب آنجا بيرون ميآيد، احتمالاً ارتفاعش از منبع كمتر است لذا اين آب وقتي كه ظاهر ميشود، فواره ميزند و ارتفاع آب تا همان سطح منبع آب ميرسد، اما بالاتر نميرود. شاهد سخن من اينجاست، چاه آرتزين آب را بالا ميفرستد، اما نه بالاتر از ارتفاع خود منبع؛ من اين را به شما عرض كنم كه شما فرزندانتان را ميتوانيد فوارهآسا بالا بفرستيد، اما از ارتفاع منبع كه خودتان باشيد، هيچوقت بالاتر نخواهند رفت. بنابراين اگر ميخواهيد كه آنها بالاتر بروند، اين منبع را مرتفعتر كنيد، يعني خودتان بالاتر برويد. اين مفاد همان سخن نخستين است كه عرض كردم مربي پيش از آنكه روي متربي كار كند، بايد روي خودش كار كند، آنوقت از او فوران خواهد كرد، علم و اخلاق و حكمت از او سيلان و ريزش خواهد كرد و آن شخص تحت تربيت را كاملاً سيراب خواهد كرد. اين مهمترين نكتهاي است كه در امر تربيت مخصوصاً اخلاقي و عقيدتي بايد در نظر داشت. پدر يا مادري كه حرص ميورزند، بچههايشان را بد تربيت ميكنند. پدري و مادري كه بيجهت در امور داوري ميكنند، يا راجع به مسألهاي كه نميدانند بيخودي قضاوت ميكنند، روي بچههايشان تأثير منفي ميگذارند. تصور نكنيد اين از چشم فرزندانتان دور ميماند. تربيت اخلاقي همين است، چيز ديگري نيست. تربيت اخلاقي اين نيست كه شما كلاس بگذاريد بچههايتان را صدا بكنيد تخته بگذاريد و گچ بياوريد و به شيوهاي رسمي و معلموار به بچههايتان روايت بگوييد، شعر بگوييد، حديث يا مباحث اخلاقي بگوييد، اينها همان تربيت اخلاقي است. فراموش نكنيم كه اخلاق و عقيده گوهر ديندارياند. بچهاي كه دارد ميبيند پدر و مادرش راحت دروغ ميگويند، تربيت اخلاقي نميشود، وقتي ميبيند پشت سر مردم حرف ميزنند، بيانصافانه دارند داوري ميكنند، در مسايلي كه مربوط به آنها نيست دخالت ميكنند، همانطور كه ما فراوان ديدهايم، وقتي كه ميبيند مسألهاي را درست نميدانند ولي بيخود ميخواهند جواب بدهند، حاضر نيست بگويد نميدانم ، به يك ترتيبي وقتي كه ميخواهد سر بچهاش را شيره بمالد، همهي اينها تربيت اخلاقي است و اگر شما چهرهي ديندارانه به خودتان گرفته باشيد، اسمش هم ميشود تربيت ديني. يكوقت پدر يك جوان دانشگاهي به من زنگ زد و گفت: فلاني! من بچهام را از تو ميخواهم. گفتم چي شده؟ گفت: بچهي من تا همين يك سال پيش جمعه ميرفت، ديندار بود، جنگ ميرفت ولي امسال به من گفته ما را سحر بيدار نكن؛ ديگر روزه نميگيرد، نماز نميخواند اينها را كنار گذاشته. اين پدر گريه ميكرد و ميگفت: ميخواهم تو با بچهام صحبت كني. گفتم: بگو پيش من بيايد. پسرش آمد و صحبت كرديم، حالا همهي مسايلش را كاري ندارم فقط اين نكته را ميخواهم بگويم، او جوان فهميدهاي بود ، دانشگاهي بود، كسي نبود كه بشود با او سخنان خام گفت: آخرش به من گفت: فلاني! اين حرفها را كه ميزني همه مال توست، ولي فلان و فلان را كه من ميشناسم و آنها دين را به من ياد دادهاند و من دين را از چشم آنها ميبينم، به چيزهايي كه ميگويند عمل نميكنند، به همين دليل من هم همين راه را ميروم. شما هم هرچي دلت مي خواهد براي خودت بگو. قصه از اين قرار است؛ اگر كسي عليالخصوص چهرهي ديني به خود گرفته باشد و بعد كردار و رفتاري نادرست از او سر بزند، تربيت اخلاقي فرزندان او سامان خواهد، حالا اگر كلاس هم بگذارد و روايت هم بخواند و حديث و آيهي قرآن هم بگويد، اينها همه مصنوعي است. آنچه در عمل محقق ميشود همان است. پيغمبر فرمودند: چيزي كه پيش از هر چيزي آدميان را به جهنم ميبرد، زبان است. اين يادتان باشد كه: «هل يكبوا الناس علي مناخرهم إلاّ حصائد السنتهم». اين سخن پيامبر است كه مگر چيزي غير از زبان، مردم را به جهنم ميبرد؟ ما بيش از هر چيزي مبتلا به آفات زبان هستيم. در طول روز ما بيش از هركاري حرف ميزنيم و اين كار را چون زياد انجام ميدهيم بايد حدس بزنيم كه لغزشهايي كه در اثر اين كار به او مبتلا ميشويم، بيش از هر لغزش ديگري است . خوب وقتي اين زبان اين قدر مهم است، اگر بتوانيد آن را به درستي كنترل كنيد، بدانيد كجا چي بگوييد و كجا چي نگوييد، مطمئن باشيد كه تربيت اخلاق فرزند شما 90% تضمين شده است. مطمئن باشيد اگر خودتان نتوانيد زبانتان را كنترل كنيد، هرگز بچهاتان تربيت اخلاقي و ديني مناسبي پيدا نميكند. وقتي من ميگويم تربيت اخلاقي فكر نكنيد يعني خوش برخورد باشد و تعارف و تواضع كنيد؛ نه منظورمان همان خلقيات ديني و ارزشهاي ديني است كه بايد پيدا بكند. مطمئن باشيد اگر شما زبانتان در اختيارتان نباشد اهل جهنمايد. بزرگان ما ميگفتند. كه هيچ چيزي براي حبس سزاوارتر از زبان نيست. يعني براي زنداني كردن چيزي شايستهتر از زبان نيست. مهمترين جايي كه بايد تربيت اخلاقي در آن تجلي كند، زبان آدمي است. شما ببينيد آدم به وسيلهي زبان دروغ ميگويد، غيبت ميكند، لعن ميكند، فحش ميدهد، بدگويي ميكند، داوري بيانصافانه و نابجا ميكند، دخالت بيجا ميكند ، فضولي ميكند، حرف زايد ميزند و... همهي اين چيزها به وسيلهي زبان صورت ميگيرند، پس همين يكي اگر كنترل شود، بنده به شما عرض ميكنم كه 90% تربيت اخلاقي ديني فرزند شما تضمين شده است. خوش دل نباشيد فقط به اينكه بچهي شما خوب وضو ميگيرد يا دستش را خوب آب ميكشد؛ اينها خوب است ولي واقعاً مهم نيست. پيغمبر اسلام نفرمودند كه من مبعوث شدم به خاطر اينكه مردم دستشان را خوب آب بكشند يا وقتي مرده را توي قبر مي گذارند اين جوري كفن كنند. اينها آداب فرعي است، اگر فقيهي برود، مجتهدي بيايد اينها عوض ميشود. يك كسي ميگويد اين پاك است، مجتهدي ديگر ممكن است بگويد نجس است. پيغمبر فرمود آن چيزي كه بيش از هر چيزي مردم را به جهنم ميبرد، زبان است و زبان شايستهترين چيز است براي زنداني كردن. اگر شما در اين امر موفق شديد، بدانيد كه توفيقتان در امر تربيت مذهبي بسيار زياد است. اين مطلب اول كه: پس از اين ارتفاع منبع چاه آرتزين خود را بالا ببريد، آنوقت اين آبي كه فوران ميكند، تا ارتفاع بالا ميرود. البته اين فقط به خاطر تربيت فرزندان نيست، بهخاطر خود آدم هم هست. بالاخره خود ما معتقد به معاد و رستاخيز هستيم، فرزندمان به كنار، فرض كنيم كه كسي فرزندي ندارد، يعني نبايد زبانش را حفظ بكند؟ حالا كاري به فرزند و تربيت فرزند نداريم، اين براي خود ما مهم است. خوب حفظ زبان آدم را از بيشتر گناهان محفوظ ميكند و تست بسيار خوبي است براي افراد، تا معلوم شود كه روي خودشان كار كردهاند يا خير؟ زمام اختيار خودشان را در دست دارند يا ندارند؟ آدمهاي تربيت شدهاي هستند يا نيستند. اميرالمؤمنين وقتي كه ميخواستند در مورد ائمه يك توصيفي بدهند، مستقيماً رفتند سرزبان. گفتند: ائمه صفت مشخصشان اين است كه اگر حرف بزنند، راست ميگويند، اگر هم ساكت بنشينند نه به دليل اين است كه ديگري ساكتشان كرده، بلكه خودشان ميدانند كه بايد ساكت باشند. بعضيها اينقدر ميگويند تا كسي دهانشان را ببندد يا كسي ساكتشان كند. چرا بايد اين طوري باشد؟ آدم بايد خودش از درون به خودش فرمان بدهد كه كجا بگو، كجا نگو. توجه ميكنيد! اين را بدانيد كه فرزندتان شما را درك ميكند. پسري وقتي ميخواست پدرش را توصيف كند - اين مطلب براي من خيلي جالب بود– ميگفت: پدر من خيلي در سخن گفتن محتاط است، خيلي كم حرف ميزند، خيلي حواسش جمع است كه چي بگويد و چي نگويد. نه از باب زرنگي، بلكه درست بهجا سخن گفتن را ميداند. اين را او خوب فهميده بود در حالي كه پدرش غافل بود از اين كه پسر چهطور از او عكسبرداري كرده. بقيهي خلقيات مهم همينطور. منتها چون بيشترين كاري كه ما ميكنيم سخن گفتن است، شما وعده ميدهيد، پند ميدهيد، حرف ميزنيد و بالاخره هزار كار با اين زبان انجام ميدهيد، اين زبان خيلي نقش مهمي دارد ، اگر شما بتوانيد اين زبان را كنترل كنيد، كار بسيار بزرگي انجام دادهايد. من به شما توصيه ميكنم كه حتماً كتاب كيمياي سعادت را مطالعه كنيد. حتي اگر نتوانستيد هر دو جلدش را بخوانيد، حداقل آن قسمتي را كه مربوط به آفات زبان است،بخوانيد. در مسألهي تربيت اخلاقي، معاشرت بسيار مهم است. فرزندانتان را با كساني معاشر كنيد كه سلامت نفس دارند. مولوي حرف خوبي دارد، ميگويد: ميرود از سينهها در سينهها از ره پنهان صلاح و كينهها نيكي و بدي، كينهها و محبتها به شيوهاي از سينهها به سينهها منتقل ميشود، خودشان هم نميفهمند كه چه ميشود؟ مثل اينكه يك انسان ناپاك يك ميدان مغناطيسي دارد و ناپاكيهاي خودش را در ديگري ميدمد. گمان نكنيد كه اين ناپاكيها فقط در اثر گفتار ظاهر ميشوند، خير! همينهمراهي ، همين بودن ، همين يك جا با هم بازي كردن، اين خودش رفته رفته تأثير را پديد خواهد آورد. به معاشرات خيلي اهميت بدهيد. داستان خيلي زيبايي در مثنوي داريم: مادري نزد اميرالمومنين آمدند و گفتند: آقا بچهام رفته لب بام ايستاده، اگر بروم بگيرمش، ميترسم فرار كند و بيفتد پايين، اگر نروم ممكن است خودش برود و از بالا بيفتد. حضرت علي گفتند: برو يك بچهي ديگر را ببر پشتبام، بچهي شما نزد او خواهد آمد. حال اگر شما بخواهيد يك سري صفات خوب را در فرزندتان به وجود بياوريد، بايد او را با يكي از همسن و سالهايش كه انسان درستي هست، دوست كنيد. همهي كارها را نبايد پدر و مادر انجام بدهند؛ بالاخره مادر و پدر يك نسل از بچهشان دورند. يك نسل فاصله دارند. حتماً بايد از ديگران كمك گرفت، عليالخصوص در مسايلي كه با روحيات سر و كار داريم. وقتي دو نفر تناسب روحي دارند، اگر كنار هم قرار بگيرند، همان گفت و شنودشان ، همان معاشرتشان اين تفاهم را به عمل خواهد آورد و خواه ناخواه از يكديگر بهره خواهند برد، علي الخصوص روحهاي پاك. شما ممكن است توي اقوام و خويشاوندانتان يا نزديكان و همسايگانتان كساني را بيابيد كه احساس ميكنيد از سلامت فطري برخوردارند. به قول مولوي :« بعضيها زميننكنده ، چاه نكنده آبي برايشان ميجوشد، اما بعضيها بايد بكنند و عرق بريزند تا بالاخره يك قطره آبي يك جرعه آبي به دست بياورند. آدمها دو جورند. بعضيها هستند كه خيلي بايد برايشان كار كرد و زحمت كشيد تا مستقيم بشوند، صاف بشوند، بعضيها هم از همان بدو خلقت پاكي ذاتي دارند، سلامت فطري دارند. آدمهاي شفاف و درخشاني هستند و اينها را ميشود تشخيص داد . هر جا اينها را پيدا كرديد، از كوچك و بزرگ، حتماً باب معاشرت را با آنها باز كنيد. اينها يك گنج هستند اينها يك خزانه هستند، به ما خيلي بهره ميرسانند، خيلي خيلي بهره ميرسانند. همهي آنها مصاديق بخشش بيعلت و بيتوقع خداوند هستند : « هم چو حق بيعلت و بيرشوتند». به قول مولوي: اينها بدون اينكه ذرهاي خودشان زحمت بكشند يا ذرهاي از شما انتظار مزد و اجرت داشته باشند، پاكيشان را خرج ميكنند. بيدريغ ميريزند . در تربيت اخلاقي هيچچيزي مهمتر از معاشرت نيست . تمام آنچه را كه مربيان اخلاق به شما ميگويند يك طرف ، مصاحبت با يك انسان پاك هم يك طرف. ميدانيد. مثل چه چيزي ميماند؟ آقاي مطهري –خدا رحمتشان كند- يك مثال بسيار بسيار رسايي در اين باب ميزدند، ميگفتند كه: يك وقت است كه برادهي آهن ميريزد توي خاك، شما ميخواهيد ذرات خاك را از برادهي آهن جدا كنيد. درست است كار پرمشقتي است، مينشينيد، ذرهبين ميآوريد و دانهدانه با انبر و يا دست يا با ناخن اين ذرات آهن را از ذرات خاك جدا ميكنيد. اين كار بسيار پر مشقت است حالا معلوم نيست كه تماماً موفق بشويد يا نشويد. خسته هم ميشويد و وسط كار ول ميكنيد. ولي يك راه ديگر وجود دارد كه هيچ مشقتي ندارد و كار را هم به خوبي به پايان ميرسانيد. آن راه چيست؟ آوردن يك آهنربا، آن را يك دقيقه ميان خاك بگردانيد، تمام ذرات آهن را براي شما گزينش ميكند. خاكها يك طرف، آهنها يك طرف. آن روحهاي پاك مثل آهنرباها هستند. اين موعظههاي اخلاقي، آن جدا كردن با دست و ناخن و ذرهبين است، مؤثر است ، اما اين كجا و تأثير آنها كجا؟ گر به تنهايي تو ناهيدي شوي زير ظل يار خورشيدي شوي كان كه در خلوت نظر دوختند آخر آن را همه يار آموختند خلوت از اغيار ميبايد، ني زيار پوستين بهر دي آمد ، ني بهار به ما گفتند كناره بگير، دوري بگزين، امّا از بدان گفتند نه از نيكان، اگر گفتند پالتو نپوش توي تابستان گفتند نه توي زمستان. هر حكم مال يك جايي است: پوستين بهر ديآمد ني بهار خلوت از اغيار بايد ني زيار . اگر به تنهايي تو يك ناهيد شوي، بدان كه در كنار يك دوست پاك خورشيدي ميشوي. يعني صد مرتبه درخشندگي تو بيشتر ميشود. همانقدر كه شما حساس هستيد بچهتان با افراد بد رفت و آمد نكند، كه واقعاً هم بايد حساس باشيد، همانقدر هم حساس باشيد كه با افراد خوب رفت و آمد كند. حتماً اين كار را بكنيد، ولو پيشش بنشيند، ولو يك بازي مختصر بكند، ولو هيچي نگويد، بسيار مؤثر است. اهميتي كه شما به مسايل ميدهيد نزد فرزندانتان منعكس ميشود. فرزند شما ميفهمد كه شما به آب و آبكشي بيشتر اهميت ميدهيد و يا به راست و دروغ گفتن. اين بالاخره معلوم ميشود، شما كه نميتوانيد مخفياش كنيد. اهميت مسأله را بيشتر براي خودتان روشن كنيد تا در او منعكس شود و از رفتار شما نسخهبرداري شود و الگو برداري شود. مواعظ شما، توضيحات شما، توضيحات مدرسهها، همهي اينها فرعي است: اگر اين زمينهي قبلي نباشد، براي آنها سودي نخواهد بخشيد. هم چنين داستانها در تربيت اخلاقي -همانطور كه بزرگان گفتهاند- نقش بزرگي دارند، البته داستانهاي كودكانهي خيليقوي در كشور وجود ندارد ولي بر روي آن كار كنيد، جستوجو كنيد، مدرسه هم معرفي ميكند، خودتان هم از اهلش سؤال بكنيد. خيلي از نكتهها را از طريق همين داستانها ميتوانيد به فرزندانتان بياموزيد. رمان خواندن بسيار مفيد است. من نميدانم خانمهايي كه اينجا هستند خودشان چهقدر انس دارند با خواندن رُمان و داستان و كتابهاي تاريخي، و چهقدر تلاش ميكنند كه فرزندانشان را از اين حيث آشنا كنند ولي من توصيه ميكنم هم خودتان مطالعه كنيد و هم فرزندانتان را به اين كار عادت دهيد. نكتهي مهم ديگري كه شما بايد بدانيد و به آن بسيار توجه كنيد، اين است كه اگر جواب سؤالي را در زمينهي عقيدتي ندانستيد بچهتان از شما پرسيد، هيچوقت جواب ندهيد، اين يكي از شروط ايمان است كه كسي تظاهر نكند به اينكه چيزي را ميداند، در حاليكه نميداند. سر بچههايتان را در اين باب شيره نماليد، هيچوقت و هيچجا شيره نماليد، عليالخصوص در اين مسايل. اين را زرنگي ندانيد، اين زيركي نيست، اين يك نوع زرنگي است كه اثر معكوس دارد، من اين را به معلمهايي هم كه سر كلاس معارف ميرفتند، گفتم كه شما نبايد وقتي دانشآموزي يا دانشجويي سؤالي را ميپرسد ، برايش فيالمجلس يك سرهمبندي بكنيد و دهن او را ببنديد. خوب او هم شاگرد است و در مقابل شما كه يك معلم هستيد زياد اصرار نميكند، يك بلهاي ميگويد و مينشيند ولي تمام نميشود و يادش نميرود، اين توي ذهنش ميماند. اين دانشآموز يا دانشجو بزرگ ميشود و كمكم ميفهمد و ياد ميگيرد و اين جواب شما را ميسنجد و بعد ميفهمد كه كجا با او بد معامله كردهاند، به او كم فروختهاند، خوب آدم وقتي چيزي را نميفهمد بايد نوجوان را راهنمايي كند. كي گفته هر سؤالي كه از ما پرسيدند فيالمجلس جواب بدهيم. اين چه اصليه؟ آدم بايد براي خودش يك اصلي بگذارد كه اگر سؤالي از من كردند آنروز شايد من نتوانستم جواب بدهم، دفعه بعد، هفته بعد، يك ماه بعد جواب ميدهم چه اشكالي دارد؟ اين خودش تربيت اخلاقي فرزند هست يا نيست؟ كه آدم چيزي را كه نميداند، بگويد نميدانم. ما در روايات داريم كه اگر چيزي را نميدانيد، نگوييد الله اعلم، ميدانيد چرا؟ براي اينكه حقهبازي است؟ نميخواهي اعتراف كني كه نميداني، ميگويي خدا بهتر ميداند. يعني يك جوري ميخواهي نشان بدهي كه حالا شايد من هم بدانم ولي تواضع ميكنم، نميگويم. لذا ميگويي خدا بهتر ميداند. خوب معلوم است كه خدا بهتر ميداند. تو جواب خودت را بده. اگر ميداني بگو، اگر نميداني نگو. ديگر اينجور بازيگري كردن چه معني دارد ؟ آن هم به فرزند خودت و در مقام تربيت، كه صبوري مهمترين اصل است. زرنگي نكردن مهمترين اصل است، صداقت به خرج دادن مهمترين اصل است. سخت گرفتن بر خود براي آسان گرفتن بر ديگري مهمترين اصل است. بارانوار باريدن اصل است، ملاطفت اصل است، هيچ كدام اين ها با اين كلاه برداريها جور در نميياد. اگر چيزي را آدم نميداند بايد بگويد نميدانم. مسايل عقيدتي را براي فرزندان خودتان توجيهات عاميانه نكنيد. اين مسايل خيلي ظريفاند حتماً آنها را ارجاع بدهيد به كساني كه بهتر ميدانند. يا خودتان بپرسيد اگر نميتوانيد ارجاع بدهيد، برويد جوابش را پيدا كنيد و بعد به فرزندانتان بگوييد . لازم است بدانيد كه جا انداختن يك مفهوم درست از خدا، از دين، خيلي اهميت دارد و برعكس خرابكردن اين تصويرها، مخدوش كردن اين تصويرها از طرفي ديگر، چهقدر تأثير سوء دارد. آدم چيزي را كه نميداند نبايد بيان كند. مطالعه و خواندن داستان هم بسيار مهم است. ما يك مخازن وگنجينههايي از نوشتهها و گفتههاي بزرگان داريم كه شما اگر به تدريج و به ملاطفت وخيلي آرام اينها را در خودتان يادبگيريد و به فرزندانتان بياموزيد، بهرهي زياد خواهند برد. بزرگان ما گاهي بعضي از مطالب پيچيده و مهم را بهصورت بسيار شيرين و روان بيان كردهاند كه مولوي از اين لحاظ استاد چيرهدستي است و آدمهاي خيلي پخته استفادههاي والا ميبرند از او، آدمهاي خام هم نتيجههاي خام ميگيرند. براي خودتان برنامه بگذاريد كساني كه درزمينهاي وقوفي دارند از محضرشان استفاده كنيد، به هر حال انبان خودتان را پر كنيد. ذخاير خودتان را پر كنيد. فرزند شما از اين بابت از شما بهرهي بيشتري خواهد برد. آخرش من همان توصيهي مولوي را دارم كه گفت: چون كه با كودك سر وكارت فتاد پس زبان كودكي بايد گشاد همهي اين حرفها به جاي خود، اما دنياي كودكان را شناختن هم شرط است. حتماً معلمان ديگري كه در اين كلاس هستند در اين زمينهها توضيحات لازم را به شما خواهند داد ولي بدترين خطا در امر تربيت اين است كه آدم دنياي خودش را با دنياي او قياس كند و يكي بگيرد. اين اصلاً درست نيست و در جاي خودش نخواهد نشست. طفل را گر نان دهي بر جاي شير طفل مسكين را از آن نان مرده گير شما فكركنيد اگر به جاي شير به بچه نان بدهند، ديگر حياتي براي او نميماند؛ در امر تربيت هم همينطور است يك جايي بايد شير بدهند نان ندهند، و جاي ديگر برعكس. اگر به كودكي كه هنوز دندانهايش در نيامده نان بدهند او نميتواند هضم كند، براي معدهاش سنگين است. پس موقعشناسي بسيار مهم است. من آن توصيهي نخستين را تكرار ميكنم. اول: در امر تربيت قبل از اينكه فرزندانتان را تربيت بكنيد، روي خودتان كار كنيد و خودتان را اصلاح كنيد. دوم: صبوري را بايد پيشهي خود سازيد و در امر تربيت بسيار پرحوصله و بردبار باشيد. سوم : توقع شما از فرزندانتان در حد همان سن آنها باشد. چهارم: گوهر دينداري را در عقيده و اخلاق بدانيد، اعمال فرعاند و جنبهي ثانوي دارند. پنجم: بر آنها سختگيري نكنيد، آنها به اندازهي فهمشان مكلفاند، شما هم به هميناندازه مكلف هستيد كه با آنها به اندازهي فهمشان سخن بگوييد و توقع داشته باشيد. فراموش نكنيد كه خيلي از چيزهايي كه براي بنده و شما گناه است براي آنها گناه نيست. لذا در اين مقام براي آنها تنگنا ايجاد نكنيد. والسلامعليكم و رحمهالله |
مطالب این وبلاگ در اصل به صورت نشريه اي تحت نام دياري در زمينه ي مسائل اجتماعي ،فرهنگي و آموزشي منتشرمي شود كه اميد واريم با كمك ومساعدت شماياران مطالب آن پربارترشود وقدمي هرچند كوچك در راه اشاعه ي تفكر اسلامي برداشته باشيم. نوشتههای پیشین
پینوندها:بایگانی:قالب: |